عضویت العربیة English
امام رضا علیه‌السلام: هر یک از دوستانم مرا با شناخت حقّم زیارت نمى‌کند مگر این که در روز قیامت، شفاعتم از او پذیرفته مى‌شود. وسائل الشیعه

سیف فرغانی

اگر دل است به جان مي‌خرد هواي تو را

اگر دل است به جان مي‌خرد هواي تو را
و گر تن است به دل مي‌کشد جفاي تو را اگر دل است به جان مي‌خرد هواي تو را که آب ديده کشد آتش هواي تو را به ياد روي تو تا زنده‌ام همي گريم نه مردم ار بگذارم در سراي تو را کليد هشت بهشت ار به من دهد رضوان به ترک هر دو به دست آورم رضاي تو را اگر به جان و جهانم دهد رضاي تو دست ادامه ...

اي رفته رونق از گل روي تو باغ را

اي رفته رونق از گل روي تو باغ را
اي رفته رونق از گل روي تو باغ را شاعر : سيف فرغاني نزهت نبوده بي‌رخ تو باغ و راغ را اي رفته رونق از گل روي تو باغ را آن زيب و زينت است کز اشکوفه باغ را هر سال شهر را ز رخت در چهار فصل ز آن سان زيان کند که جنون مر دماغ را در کار عشق تو دل ديوانه را خرد اصلي است آنچنان که سياهي کلاغ را زردي درد بر رخ بيمار عشق تو چون شمع را فتيل و چو روغن چراغ را دل را براي روشني و زندگي، غمت مزد هزار شغل دهند اين فراغ را اول قدم ز عشق فراغت بود ز خود ... ادامه ...

تو را من دوست مي‌دارم چو بلبل مر گلستان را

تو را من دوست مي‌دارم چو بلبل مر گلستان را
تو را من دوست مي‌دارم چو بلبل مر گلستان را شاعر : سيف فرغاني مرا دشمن چرا داري چو کودک مر دبستان را تو را من دوست مي‌دارم چو بلبل مر گلستان را مسخر گشت بي‌لشکر ولايت چون تو سلطان را چو کردم يک نظر در تو دلم شد مهربان بر تو تو آن داري به جز خوبي که نتوان وصف کرد آن را به خوبي خوب رويان را اگر وصفي کند شاعر چنان خو کرد با دردت که نارد ياد، درمان را دلم کز رنج راه تو به جانش مي‌رسد راحت وگر خود خون او باشد بريزد آب حيوان را ز همت عاشق رويت بميرد... ادامه ...

اي بدل کرده آشنايي را

اي بدل کرده آشنايي را
اي بدل کرده آشنايي را شاعر : سيف فرغاني برگزيده ز ما جدايي را اي بدل کرده آشنايي را که ببرند آشنايي را خوي تيز از براي آن نبود که تصور کند رهايي را در فراقت چو مرغ محبوسم بي تو مر ديده‌ي سنايي را مژه در خون چو دست قصاب است همچو پروانه روشنايي را شمع رخساره‌ي تو مي‌طلبم ذره‌اي اين دل هوايي را آفتابي و بي تو نوري نيست برگ گل دفع بي‌نوايي را عندليبم بجان همي جويم ترک کردم سخن سرايي را بي‌جمالت چو سيف فرغاني چاره وصل است بي‌شمايي... ادامه ...

اي سعادت ز پي زينت و زيبايي را

اي سعادت ز پي زينت و زيبايي را
اي سعادت ز پي زينت و زيبايي را شاعر : سيف فرغاني بافته بر قد تو کسوت رعنايي را اي سعادت ز پي زينت و زيبايي را شوق از خانه به در کرد شکيبايي را عشق رويت چو مرا حلقه بزد بر در دل کب چشمم بکشد آتش بينايي را گر ببينم رخ چون شمع تو اي جان بيم است نبود روز شب عاشق سودايي را ذره‌ها گر همه خورشيد شود بي‌رويت گر مگس ترک کند صحبت حلوايي را من شوريده سر کوي تو را ترک کنم لب شيرين تو دندان شکر خايي را در دهان طمعم چون ترشي کند کند نفي کرده‌است... ادامه ...

اي خجل از روي خوبت آفتاب

اي خجل از روي خوبت آفتاب
اي خجل از روي خوبت آفتاب شاعر : سيف فرغاني روز من بي تو شبي بي‌ماهتاب اي خجل از روي خوبت آفتاب آنچنان خيره که چشم از آفتاب آفتاب از ديدن رخسار تو روز وصلت چون توان ديدن به خواب چون مرا در هجر تو شب خواب نيست با دل پر آتش و چشم پر آب بر سر کوي تو سودا مي‌پزم صبر را از دست تو پا در رکاب عقل را با عشق تو در سر جنون آن دل بريان من همچون کباب خون چکان بر آتش سوداي تو در عرق ز آن رو همي ريزد گلاب در سخن ز آن لب همي بارد شکر توبه‌ي... ادامه ...

اي پسته‌ي دهانت شيرين و انگبين لب

اي پسته‌ي دهانت شيرين و انگبين لب
اي پسته‌ي دهانت شيرين و انگبين لب شاعر : سيف فرغاني من تلخ کام مانده در حسرت چنين لب اي پسته‌ي دهانت شيرين و انگبين لب زد بوسه‌ي تو ما را چون نان در انگبين لب بوديم بر کناري عطشان آب وصلت هر کو نهاده باشد باري دهان برين لب هرگز برون نيايد شيريني از زبانش چون تو به گاه خنده، گيري در آستين لب عاشق از آستينت شکر کشد به دامن روزي دو ره نهاده خورشيد بر زمين لب تا در مقام خدمت پيش تو خاک بوسد تا لعل تر بريزد از کوزه‌ي گلين لب از بهر آب خوردن... ادامه ...

اي چو فرهاد دلم عاشق شيرين لبت

اي چو فرهاد دلم عاشق شيرين لبت
اي چو فرهاد دلم عاشق شيرين لبت شاعر : سيف فرغاني مستي امشبم از باده‌ي دوشين لبت اي چو فرهاد دلم عاشق شيرين لبت ملک خسرو طلبد شکر رنگين لبت نيست شيرين که ز فرهاد براي بوسي تا به امسال خوش از بوسه‌ي پارين لبت وه چه شيرين صنمي تو که دهان من هست همچنين بي خودم از باده‌ي نوشين لبت محتسب سال دگر بر سر کويت آرد مي کند در سخن امروز به تلقين لبت طبع شوريده‌ي من اين همه شيرين کاري طبعم اندر شکر افشاندن آيين لبت سيف فرغاني چون وصف تو مي‌کرد گرفت... ادامه ...

تبارک‌الله از آن روي دلستان که توراست

تبارک‌الله از آن روي دلستان که توراست
تبارک‌الله از آن روي دلستان که توراست شاعر : سيف فرغاني ز حسن و لطف کسي را نباشد آن که توراست تبارک‌الله از آن روي دلستان که توراست تعلق دل از آن روي دلستان که توراست گمان مبر که شود منقطع به دادن جان شکر بريزد از آن پسته‌ي دهان که توراست به خنده اي بت بادام چشم شيرين لب چگونه جسم بود آن تن چو جان که توراست ز جوهري که تو را آفريده‌اند اي دوست مرا مدام ز ابروي چون کمان که توراست ز راه چشم به دل مي‌رسد خدنگ مژه به بوسه ز آن لب لعل شکر فشان... ادامه ...

دلم بربود دوش آن نرگس مست

دلم بربود دوش آن نرگس مست
دلم بربود دوش آن نرگس مست شاعر : سيف فرغاني اگر دستم نگيري رفتم از دست دلم بربود دوش آن نرگس مست دلم با چشمت، اين ديوانه آن مست چه نيکو هر دو با هم اوفتادند نمي‌دانم ميانت نيست يا هست نمي‌دانم دهانت هست يا نيست تويي آن بي‌مياني کو کمر بست تويي آن بي‌دهاني کو سخن گفت گرفتار تو شد وز خويشتن رست بجانم بنده‌ي آزاده‌اي کو دلي کز وي بريد و در تو پيوست دگر با سيف فرغاني نيايد به سلطانيش بنشاندند و ننشست گدايي کز سر کوي تو برخاست ... ادامه ...