عضویت العربیة English
امام مهدی علیه‌السلام: من خاتم اوصیا هستم و خداوند به‌واسطه من، بلا را از خانواده و شیعیانم بر طرف مى‌کند. بحارالأنوار، ج 52، ص30

فرخی سیستانی

مرحبا اي بلخ بامي همره باد بهار

مرحبا اي بلخ بامي همره باد بهار
از در نوشاد رفتي يا ز باغ نوبهار مرحبا اي بلخ بامي همره باد بهار خاصه اکنون کز در بلخ اندرون آمد بهار اي خوشا آن نوبهار خرم نوشاد بلخ پرنيان خرد نقش سبز بوم لعلکار هر درختي پرنيان چيني اندر سر کشيد ادامه ...

شبي گذاشته‌ام دوش خوش به روي نگار

شبي گذاشته‌ام دوش خوش به روي نگار
خوشا شبا که مرا دوش بود با رخ يار شبي گذاشته‌ام دوش خوش به روي نگار ميانه مستي و آخر اميد بوس و کنار شبي که اول آن شب شراب بود و سرود نه بيم آنکه به آخر تباه گردد کار نه شرم آنکه ز اول به کف نيايد دوست ادامه ...

اي زينهارخوار بدين روزگار

اي زينهارخوار بدين روزگار
از يار خويشتن که خورد زينهار اي زينهارخوار بدين روزگار با شير و با پلنگ به يک مرغزار يکدل همي‌چرند کنون آهوان در باغ گل همي‌شکفد صد هزار وقتيکه چون دو عارض و زلفين تو ادامه ...

دي ز لشکرگه آمد آن دلبر

دي ز لشکرگه آمد آن دلبر
صدره‌ي سبز باز کرد از بر دي ز لشکرگه آمد آن دلبر سوسني از ميان سيسنبر راست گفتي بر آمد اندر باغ زان سمنبوي زلف لاله سپر گرد لشکر فرو فشاند همي ادامه ...

اي آنکه همي قصه‌ي من پرسي هموار

اي آنکه همي قصه‌ي من پرسي هموار
گويي که چگونه‌ست بر شاه ترا کار اي آنکه همي قصه‌ي من پرسي هموار گفتار چه بايد که همي‌داني کردار چيزيکه همي‌داني بيهوده چه پرسي آري ز پي شکر به کار آيد گفتار ور گويي گفتار ببايد ز پي شکر ادامه ...

شهر غزنين نه همانست که من ديدم پار

شهر غزنين نه همانست که من ديدم پار
چه فتاده‌ست که امسال دگرگون شده کار شهر غزنين نه همانست که من ديدم پار نوحه و بانگ و خروشي که کند روح فگار خانه‌ها بينم پر نوحه و پر بانگ و خروش همه پر جوش و همه جوشش از خيل سوار کويها بينم پر شورش و سرتاسر کوي ادامه ...

گر نه آيين جهان از سر همي ديگر شود

گر نه آيين جهان از سر همي ديگر شود
چون شب تاري همي از روز روشنتر شود گر نه آيين جهان از سر همي ديگر شود روشني بر آسمان از خاک تيره بر شود روشنايي آسمان را باشد و امشب همي کز سراي خواجه با گردون همي همسر شود روشني بر آسمان زين آتش جشن سده‌ست ادامه ...

فسانه گشت و کهن شد حديث اسکندر

فسانه گشت و کهن شد حديث اسکندر
سخن نو آر که نو را حلاوتيست دگر فسانه گشت و کهن شد حديث اسکندر به کار نايد رو در دروغ رنج مبر فسانه‌ي کهن و کارنامه‌ي به دروغ ز بس شنيدن گشته ست خلق را از بر حديث آنکه سکندر کجا رسيد و چه کرد ادامه ...

اي جهان را به جاي جم و قباد

اي جهان را به جاي جم و قباد
ملک با راي تو قرار گرفت اي جهان را به جاي جم و قباد کارهاي جهان به کام تو گشت بخت در پيش تو به پا استاد نه شگفت ار ز فر دولت تو گفتگوي تو در جهان افتاد ادامه ...

اي دل من ترا بشارت داد

اي دل من ترا بشارت داد
که ترا من به دوست خواهم داد اي دل من ترا بشارت داد شاد باد آنکه تو بدويي شاد تو بدو شادمانه‌اي به جهان که کسي دل به دوست نفرستاد تا نگويي که مر مرا مفرست ادامه ...