عضویت العربیة English
امام مهدی علیه‌السلام: من خاتم اوصیا هستم و خداوند به‌واسطه من، بلا را از خانواده و شیعیانم بر طرف مى‌کند. بحارالأنوار، ج 52، ص30

عطار

سوختي جانم چه مي‌سازي مرا

سوختي جانم چه مي‌سازي مرا
بر سر افتادم چه مي‌تازي مرا سوختي جانم چه مي‌سازي مرا بوک بر گيري و بنوازي مرا در رهت افتاده‌ام بر بوي آنک بر نخيزم گر بيندازي مرا ليک مي‌ترسم که هرگز تا ابد آمدم تا چاره‌اي سازي مرا بنده‌ي بيچاره گر مي‌بايدت همچو شمعي چند بگدازي مرا چون شدم پروانه‌ي شمع رخت ادامه ...

گر سير نشد تو را دل از ما

گر سير نشد تو را دل از ما
گر سير نشد تو را دل از ما شاعر : عطار يک لحظه مباش غافل از ما گر سير نشد تو را دل از ما ماننده‌ي مرغ بسمل از ما در آتش دل بسر همي گرد هر روز هزار منزل از ما تر مي‌گردان به خون ديده تا خاک ز خون کني گل از ما چون ابر بهاري مي‌گري زار که گاه بگيردت دل از ما آخر به چه ميل همچو خامان يا رشته‌ي عشق بگسل از ما يا در غم ما تمام پيوند جز رنج و بلات حاصل از ما مگريز ز ما اگرچه نامد صد گنج طلسم مشکل از ما کز هر رنجي گشاده گردد ديوانه‌ي... ادامه ...

بار دگر شور آوريد اين پير درد آشام را

بار دگر شور آوريد اين پير درد آشام را
بار دگر شور آوريد اين پير درد آشام را شاعر : عطار صد جام برهم نوش کرد از خون دل پر جام ما بار دگر شور آوريد اين پير درد آشام را در کفر خود دين دار شد بيزار شد ز اسلام ما چون راست کاندر کار شد وز کعبه در خمار شد دايم يکي گوييم وبس تا شد دو عالم رام ما پس گفت تا کي زين هوس ماييم و درد يک نفس از نام و ننگ آزاد شد نيک است اين بدنام را بس کم زني استاد شد بي خانه و بنياد شد وز درد درد درد او شد مست هفت اندام ما پس شد چون مردان مرد او وز هر دو عالم... ادامه ...

چون شدستي ز من جدا صنما

چون شدستي ز من جدا صنما
چون شدستي ز من جدا صنما شاعر : عطار ملتقي لم ترکت في ندما چون شدستي ز من جدا صنما هو يکفي من الذي ظلما حق ميان من و تو آگاه است قد رضيت بما جري قلما ور به دست تو آمده است اجلم گفت غير از وجود حق عدما گشت فاني ز خويش چون عطار ادامه ...

در دلم افتاد آتش ساقيا

در دلم افتاد آتش ساقيا
در دلم افتاد آتش ساقيا شاعر : عطار ساقيا آخر کجائي هين بيا در دلم افتاد آتش ساقيا بر سر آتش بماندم ساقيا هين بيا کز آرزوي روي تو چند دارم نفس را همچون گيا بر گياه نفس بند آب حيات پاک شد تا همچو جان شد پر ضيا چون سگ نفسم نمکساري بيافت ذره‌اي نه روي ماند و نه ريا نفس رفت و جان نماند و دل بسوخت نفس چون مس بود و جان چون کيميا نفس ما هم رنگ جان شد گوييا خاک ما در چشم انجم توتيا زان بميرانند ما را تا کنند مي مي‌جان جام جام‌اوليا ... ادامه ...

در دلم بنشسته‌اي بيرون ميا

در دلم بنشسته‌اي بيرون ميا
در دلم بنشسته‌اي بيرون ميا شاعر : عطار ني برون آي از دلم در خون ميا در دلم بنشسته‌اي بيرون ميا هر زمان در ديده ديگرگون ميا چون ز دل بيرون نمي‌آيي دمي تو به يک يک ذره بوقلمون ميا چون کست يک ذره هرگز پي نبرد آيد از دريا برون بيرون ميا غصه‌اي باشد که چون تو گوهري تو ز فقر بحر در هامون ميا سرنگون غواص خود پيش آيدت بيش از اين اي لولو مکنون ميا گر پديد آيي دو عالم گم شود گو برون از تو کسي اکنون، ميا ني برون آي و دو عالم محو کن لطف... ادامه ...

اي عجب دردي است دل را بس عجب

اي عجب دردي است دل را بس عجب
اي عجب دردي است دل را بس عجب شاعر : عطار مانده در انديشه‌ي آن روز و شب اي عجب دردي است دل را بس عجب همچو مرغي نيم بسمل زين سبب اوفتاده در رهي بي پاي و سر در ميان خاک و خون در تاب و تب چند باشم آخر اندر راه عشق هر که دارند از نسيم او نسب پرده برگيرند از پيشان کار تازه گردان چند داري در تعب اي دل شوريده عهدي کرده‌اي گر نبودي در ميان ترک ادب برگشادي بر دلم اسرار عشق چون زبانم کارگر ني اي عجب پر سخن دارم دلي ليکن چه سود دوست با ما،... ادامه ...

نه بود از خود نه از غيرش نسب

نه بود از خود نه از غيرش نسب
نه بود از خود نه از غيرش نسب شاعر : عطار چون نباشد او صفت چون باشدش نه بود از خود نه از غيرش نسب گر تو را بايد که اين سر پي بري خود همه اوست اينت کاري بوالعجب بر کنار گنج ماندي خاک بيز خويش را از سلب او سازي سلب چون رطب آمد غرض از استخوان در ميان بحر ماندي خشک لب هين شراب صرف درکش مردوار استخوان تا چند خائي بي رطب مست جاويدان شو و فاني بباش پس دو عالم پر کن از شور و شعب چون تو آزاد آيي از ننگ وجود تا شوي جاويد آزاد از تعب از... ادامه ...

برقع از ماه برانداز امشب

برقع از ماه برانداز امشب
برقع از ماه برانداز امشب شاعر : عطار ابرش حسن برون تاز امشب برقع از ماه برانداز امشب تا درآيي تو به اعزاز امشب ديده بر راه نهادم همه روز هيچکس را مده آواز امشب من و تو هر دو تماميم بهم سرکشي مي‌کني آغاز امشب کارم انجام نگيرد که چو دوش پرده زين کار مکن باز امشب گرچه کار تو همه پرده‌دري است من چو پروانه‌ي جانباز امشب تو چو شمعي و جهان از تو چو روز سر ازين بيش ميفراز امشب همچو پروانه به پاي افتادم عمر شد، چند کني ناز امشب عمر... ادامه ...

چه شاهدي است که با ماست در ميان امشب

چه شاهدي است که با ماست در ميان امشب
چه شاهدي است که با ماست در ميان امشب شاعر : عطار که روشن است ز رويش همه جهان امشب چه شاهدي است که با ماست در ميان امشب نه زهره راست فروغي در آسمان امشب نه شمع راست شعاعي، نه ماه را تابي که آفتاب شد از شرم او نهان امشب ميان مجلس ما صورتي همي تابد که هست مشتري و زهره را قران امشب بسي سعادت از اين شب پديد خواهد شد غنيمت است ملاقات دوستان امشب شبي خوش است و ز اغيار نيست کس بر ما که همدم است مرا يار مهربان امشب دمي خوش است مکن صبح دم دمي مردي... ادامه ...