عضویت العربیة English
امام سجاد علیه‌السلام: [اى زینب] تو بحمداللّه عالمى هستى که نزد کسى تعلیم ندیدى و دانایى هستى که نزد کسى نیاموختى. بحارالأنوار، ج45، ص164
  • تفاوت حضرت زینب (س) با آسیه به روایت رهبر انقلاب
  • مشکل جنسی یک سوم زنان
  • خطر صهیونیزم رسانه‌ای

عطار

سوختي جانم چه مي‌سازي مرا

سوختي جانم چه مي‌سازي مرا
بر سر افتادم چه مي‌تازي مرا سوختي جانم چه مي‌سازي مرا بوک بر گيري و بنوازي مرا در رهت افتاده‌ام بر بوي آنک بر نخيزم گر بيندازي مرا ليک مي‌ترسم که هرگز تا ابد آمدم تا چاره‌اي سازي مرا بنده‌ي بيچاره گر مي‌بايدت همچو شمعي چند بگدازي مرا چون شدم پروانه‌ي شمع رخت ادامه ...

عقل کجا پي برد شيوه‌ي سوداي عشق

عقل کجا پي برد شيوه‌ي سوداي عشق
عقل کجا پي برد شيوه‌ي سوداي عشق شاعر : عطار باز نيابي به عقل سر معماي عشق عقل کجا پي برد شيوه‌ي سوداي عشق چند کند قطره‌اي فهم ز درياي عشق عقل تو چون قطره‌اي است مانده ز دريا جدا هيچ قبايي ندوخت لايق بالاي عشق خاطر خياط عقل گرچه بسي بخيه زد راست بود آن زمان از تو تولاي عشق گر ز خود و هر دو کون پاک تبرا کني خام بود از تو خام پختن سوداي عشق ور سر مويي ز تو با تو بماند به هم جان عزيزان نگر مست تماشاي عشق عشق چو کار دل است ديده‌ي دل باز کن... ادامه ...

گفت روزي شاه مسعود از قضا

گفت روزي شاه مسعود از قضا
گفت روزي شاه مسعود از قضا شاعر : عطار اوفتاده بود از لشگر جدا گفت روزي شاه مسعود از قضا ديد بر دريا نشسته کودکي باد تگ مي‌راند تنها بي‌يکي شه سلامش کرد و درپيشش نشست در بن دريا فکنده بود شست هم دلش آغشته هم جان خسته بود کودکي اندوهگين بنشسته بود من نديدم چون تو يک ماتم‌زده گفت اي کودک چرايي غم‌زده هفت طفليم اين زمان ما بي‌پدر کودکش گفت اي امير پر هنر سخت درويش است و تنها مانده مادري داريم بر جا مانده اندر اندازم، کنم تا شب مقام... ادامه ...

بايزيد آمد شبي بيرون ز شهر

بايزيد آمد شبي بيرون ز شهر
بايزيد آمد شبي بيرون ز شهر شاعر : عطار از خروش خلق خالي ديد شهر بايزيد آمد شبي بيرون ز شهر شب شده از پرتو او مثل روز ماهتابي بود بس عالم‌فروز هر يکي کار دگر را خاسته آسمان پر انجم آراسته کس نمي‌جنبيد در صحرا و دشت شيخ چنداني که در صحرا بگشت گفت يا رب در دلم افتاد شور شورشي بر وي پديد آمد به زور اين چنين خالي ز مشتاقان چراست با چنين درگه که در رفعت تر است هر کسي را راه ندهد پادشاه هاتفي گفتش که اي حيران راه کز در ما دور باشد هر... ادامه ...

آن زمان گفتند ترک جان همه

آن زمان گفتند ترک جان همه
آن زمان گفتند ترک جان همه شاعر : عطار برد سيمرغ از دل ايشان قرار آن زمان گفتند ترک جان همه عزم ره کردند عزمي بس درست عشق در جانان يکي شد صد هزار جمله گفتند اين زمان ما را به نقد ره سپردن را باستادند چست تا کند در راه ما را رهبري پيشوايي بايد اندر حل و عقد در چنين ره حاکمي بايد شگرف زانک نتوان ساختن از خودسري حاکم خود را به جان فرمان کنم بوک بتوان رست از اين درياي ژرف تا بود کاري ازين ميدان لاف نيک و بد هرچ او بگويد آن کنم ذره... ادامه ...

شيخ سمعان پيرعهد خويش بود

شيخ سمعان پيرعهد خويش بود
شيخ سمعان پيرعهد خويش بود شاعر : عطار در کمال از هرچ گويم بيش بود شيخ سمعان پيرعهد خويش بود با مريد چارصد صاحب کمال شيخ بود او در حرم پنجاه سال مي‌نياسود از رياضت روز و شب هر مريدي کان او بود اي عجب هم عيان کشف هم اسرار داشت هم عمل هم علم با هم يار داشت عمره عمري بود تا مي‌کرده بود قرب پنجه حج بجاي آورده بود هيچ سنت را فرو نگذاشت او خود صلوة وصوم بي‌حد داشت او پيش او از خويش بي‌خويش آمدند پيشواياني که در عشق آمدند در کرامات و... ادامه ...

هدهد رهبر چنين گفت آن زمان

هدهد رهبر چنين گفت آن زمان
هدهد رهبر چنين گفت آن زمان شاعر : عطار کانک عاشق شد نه انديشد ز جان هدهد رهبر چنين گفت آن زمان خواه زاهد باش خواهي فاسقي چون بترک جان بگويد عاشقي جان برافشان ره به پايان آمدست چون دل تو دشمن جان آمدست پس برافکن ديده و ديدار کن سد ره جانست، جان ايثار کن ور خطاب آيد ترا کز جان برآي گر ترا گويند از ايمان برآي ترک ايمان گير و جان را برفشان تو که باشي ، اين و آن را برفشان عشق گو از کفر و ايمان برترست منکري گويد که اين بس منکرست عاشقان... ادامه ...

چون اياز از چشم بد رنجور شد

چون اياز از چشم بد رنجور شد
چون اياز از چشم بد رنجور شد شاعر : عطار عافيت از چشم سلطان دور شد چون اياز از چشم بد رنجور شد در بلا و رنج و بيماري فتاد ناتوان بر بستر زاري فتاد خادمي را خواند شاه حق شناي چون خبر آمد به محمود از اياس پس بدو گوي اي ز شه افتاده باز گفت مي‌رو تا به نزديک اياز کز غم رنج تو رنجورم ز تو دور از روي تو زان دورم ز تو تا تو رنجوري ندانم يا منم تا که رنجوري تو فکرت مي‌کنم جان مشتاقم بدو نزديک و بس گر تنم دور اوفتاد از هم نفس نيستم غايب... ادامه ...

اي راه تو بحر بي کرانه

اي راه تو بحر بي کرانه
اي راه تو بحر بي کرانه شاعر : عطار عشق تو نديم جاودانه اي راه تو بحر بي کرانه در سينه همي زند زبانه از عشق تو صد هزار آتش برهم سوزد همه زمانه گر بنمايد زبانه‌اي روي زين گونه که عشق کرد خانه دو کون به هيچ باز آمد بيرون دو کون آشيانه مرغ دل ما ز عشق تو ساخت خون مي‌گريد ز شوق دانه مرغي که چنين شگرف افتاد گردد به وصال شادمانه گفتم دل پر غم من آخر پيش قدمي صد آستانه در عشق تو چون قدم توان زد جمله تويي و دگر بهانه في‌الجمله... ادامه ...

اي شکر با لب تو شيرين نه

اي شکر با لب تو شيرين نه
اي شکر با لب تو شيرين نه شاعر : عطار پيش زلف تو مشک مشکين نه اي شکر با لب تو شيرين نه با همه کس وليک چندين نه ماهرويان ره جفا سپرند هرچه خواهي بکن ولي اين نه گفته‌اي ترک تو بخواهم کرد در صفاتت زبان شيرين نه چون ز عطار بگذري کس را ادامه ...