عضویت العربیة English
امام مهدی علیه‌السلام: من خاتم اوصیا هستم و خداوند به‌واسطه من، بلا را از خانواده و شیعیانم بر طرف مى‌کند. بحارالأنوار، ج 52، ص30

فخرالدین عراقی

بر گوشه‌ي دل نهاد ما را

بر گوشه‌ي دل نهاد ما را
در خانه‌ي ما نمي‌نهد پاي بر گوشه‌ي دل نهاد ما را روزي به سلام يا پيامي از دست مگر بداد ما را؟ دانست که در غميم بي او آن يار نکرد ياد ما را بر ما در لطف خود فرو بست از لطف نکرد شاد ما را ادامه ...

کشيدم رنج بسياري دريغا

کشيدم رنج بسياري دريغا
کشيدم رنج بسياري دريغا شاعر : فخرالدين عراقي به کام من نشد کاري دريغا کشيدم رنج بسياري دريغا نديدم روي دلداري دريغا به عالم، در که ديدم باز کردم نيامد خوب رخساري دريغا شدم نوميد کاندر چشم اميد که در چشمم نزد خاري دريغا نديدم هيچ گلزاري به عالم که دارد اين چنين ياري؟ دريغا مرا ياري است کز من ياد نارد که چون شد حال بيماري؟ دريغا دل بيمار من بيند نپرسد ندادم بار يک باري دريغا شدم صدبار بر درگاه وصلش رسد هر لحظه تيماري دريغا ز... ادامه ...

نديدم در جهان کامي دريغا

نديدم در جهان کامي دريغا
نديدم در جهان کامي دريغا شاعر : فخرالدين عراقي بماندم بي‌سرانجامي دريغا نديدم در جهان کامي دريغا مرا جز غصه‌آشامي دريغا گوارنده نشد از خوان گيتي نصيب بخت من جامي دريغا نشد از بزم وصل خوبرويان که آن را نيست آرامي دريغا مرا دور از رخ دلدار دردي است از آن شيرين لبش کامي دريغا فرو شد روز عمر و بر نيامد کند يادم به پيغامي دريغا درين اميد عمرم رفت کاخر: نمي‌ارزد به دشنامي دريغا چو واديدم عراقي نزد آن دوست ادامه ...

سر به سر از لطف جاني ساقيا

سر به سر از لطف جاني ساقيا
سر به سر از لطف جاني ساقيا شاعر : فخرالدين عراقي خوشتر از جان چيست؟ آني ساقيا سر به سر از لطف جاني ساقيا رو، که شيرين دلستاني ساقيا ميل جان‌ها جمله سوي روي توست کز صفا آب رواني ساقيا زان به چشم من درآيي هر زمان با حريفان سرگراني ساقيا از مي عشق ار چه سرمستي، مکن کز بهانه در گماني ساقيا وعده‌اي مي‌ده، اگر چه کج بود ذوق آب زندگاني ساقيا بر لب خود بوسه ده، آنگه ببين زان يقينم شد که جاني ساقيا از لطافت در نيابد کس تو را از سخن در... ادامه ...

اي ز فروغ رخت تافته صد آفتاب

اي ز فروغ رخت تافته صد آفتاب
اي ز فروغ رخت تافته صد آفتاب شاعر : فخرالدين عراقي تافته‌ام از غمت، روي ز من بر متاب اي ز فروغ رخت تافته صد آفتاب تشنه‌ي روي توام، باز مدار از من آب زنده به بوي توام، بوي ز من وامگير کز تپش تشنگي شد جگر من سراب از رخ سيراب خود بر جگرم آب زن مي‌کنم از آب چشم خانه‌ي دل را خراب تافته اندر دلم پرتو مهر رخت روز چگونه بود چون نبود آفتاب؟ روز ار آيد به شب بي رخ تو چه عجب؟ چون به بر لطف تو نيست دلم را مب چون به سر کوي تو نيست تنم را مقام نيک... ادامه ...

در صومعه تو داني مي‌کوش تا تواني

در صومعه تو داني مي‌کوش تا تواني
در صومعه تو داني مي‌کوش تا تواني شاعر : فخرالدين عراقي در ميکده رها کن از سر فضول و طامات در صومعه تو داني مي‌کوش تا تواني مفروش زهد، کانجا کمتر خرند طامات جان باز در خرابات، تا جرعه‌اي بيابي انداز خويشتن را در بحر بي‌نهايات لب تشنه چند باشي، در ساحل تمني؟ تا در کشد به کامت يک ره نهنگ حالات تا گم شود نشانت در پاي بي‌نشاني اسرار غيب بيند در عالم شهادات چون غرقه شد عراقي يابد حيات باقي گنجي که آن نيابد صد پير در مناجات مست خراب يابد هر... ادامه ...

ديدي چو من خرابي افتاده در خرابات

ديدي چو من خرابي افتاده در خرابات
ديدي چو من خرابي افتاده در خرابات شاعر : فخرالدين عراقي فارغ شده ز مسجد وز لذت مباحات ديدي چو من خرابي افتاده در خرابات صد سجده کرده هر دم در پيش عزي ولات از خانقاه رفته، در ميکده نشسته افتاده خوار و غمگين در گوشه‌ي خرابات در باخته دل و دين، مفلس بمانده مسکين ني محرمي که يابد با وي دمي مراعات ني همدمي که با او يک دم دمي برآرد ني کرده پايمردي با او دمي مدارات ني هيچ گبري او را دستي گرفت روزي در ساخته به ناکام با درد بي‌مداوات دردش نديد... ادامه ...

به يک گره که دو چشمت بر ابروان انداخت

به يک گره که دو چشمت بر ابروان انداخت
به يک گره که دو چشمت بر ابروان انداخت شاعر : فخرالدين عراقي هزار فتنه و آشوب در جهان انداخت به يک گره که دو چشمت بر ابروان انداخت که هر که جان و دلي داشت در ميان انداخت فريب زلف تو با عاشقان چه شعبده ساخت؟ ز آفتاب رخت سايه‌اي بر آن انداخت دلم، که در سر زلف تو شد، توان گه گه که پرده از رخ تو برنمي‌توان انداخت رخ تو در خور چشم من است، ليک چه سود بسا شکر که در آن لحظه در دهان انداخت حلاوت لب تو، دوش، ياد مي‌کردم زبان لطف توام باز در گمان انداخت... ادامه ...

چو آفتاب رخت سايه بر جهان انداخت

چو آفتاب رخت سايه بر جهان انداخت
چو آفتاب رخت سايه بر جهان انداخت شاعر : فخرالدين عراقي جهان کلاه ز شادي بر آسمان انداخت چو آفتاب رخت سايه بر جهان انداخت هزار فتنه و آشوب در جهان انداخت سپاه عشق تو از گوشه‌اي کمين بگشود ز ذوق، هر که دلي داشت، در ميان انداخت حديث حسن تو، هر جا که در ميان آمد مرا ز بهر چه آخر بر آستان انداخت؟ قبول تو همه کس را بر آشيان جا کرد بجاي خرقه به قوال جان توان انداخت چو در سماع عراقي حديث دوست شنيد ادامه ...

عراقي بار ديگر توبه بشکست

عراقي بار ديگر توبه بشکست
عراقي بار ديگر توبه بشکست شاعر : فخرالدين عراقي ز جام عشق شد شيدا و سرمست عراقي بار ديگر توبه بشکست خراب چشم خوبان است پيوست پريشان سر زلف بتان شد گرفته زلف يار و رفته از دست چه خوش باشد خرابي در خرابات اگر ديوانه‌اي زنجير بگسست ز سوداي پريرويان عجب نيست چو ماهي ناگهان افتد در شست به گرد زلف مهرويان همي گشت ز خود فارغ شد و از جمله وارست به پيران سر، دل و دين داد بر باد به بوي جرعه‌اي زنار بربست سحرگه از سر سجاده برخاست که دل... ادامه ...