عضویت العربیة English
پیامبر اکرم صلّی‌الله‌علیه‌و‌آله: فرزند هفت سال سروَر، هفت سال فرمانبردار و هفت سال وزیر است. مکارم الاخلاق، ص222
  • خطر صهیونیزم رسانه‌ای
  • رفع مشکلات عمومی و بیماریهای دندان
  • هویت‌ جوان‌ از‌ دیدگاه‌ امام‌ خمینی‌ و‌ امام خامنه‌ای

فخرالدین عراقی

بر گوشه‌ي دل نهاد ما را

بر گوشه‌ي دل نهاد ما را
در خانه‌ي ما نمي‌نهد پاي بر گوشه‌ي دل نهاد ما را روزي به سلام يا پيامي از دست مگر بداد ما را؟ دانست که در غميم بي او آن يار نکرد ياد ما را بر ما در لطف خود فرو بست از لطف نکرد شاد ما را ادامه ...

ما چو قدر وصلت، اي جان و جهان، نشناختيم

ما چو قدر وصلت، اي جان و جهان، نشناختيم
ما چو قدر وصلت، اي جان و جهان، نشناختيم شاعر : فخرالدين عراقي لاجرم در بوته‌ي هجران تو بگداختيم ما چو قدر وصلت، اي جان و جهان، نشناختيم سوز دل را مرهم از مژگان ديده ساختيم ما که از سوز دل و درد جدايي سوختيم جان ما خون گشت و دل در موج خون انداختيم بسکه ما خون جگر خورديم از دست غمت بشنو اين سازي که ما از خون دل بنواختيم در سماع دردمندان حاضر آ، يارا، دمي عمر ما، افسوس، بگذشت و تو را نشناختيم عمري اندر جست‌و جويت دست و پايي مي‌زديم بر بساط... ادامه ...

من آن قلاش و رند بي‌نوايم

من آن قلاش و رند بي‌نوايم
من آن قلاش و رند بي‌نوايم شاعر : فخرالدين عراقي که در رندي مغان را پيشوايم من آن قلاش و رند بي‌نوايم حريف پاکباز کم دغايم گداي درد نوش مي پرستم نه مرد زرق و سالوس و ريايم ز بند زهد و قرابي برستم همه زنار شد بند قبايم ردا و طيلسان يکسو نهادم که هر دم سوي ميخانه گرايم؟ مگر خاکم ز ميخانه سرشتند که يک دم با حريفان خوش برآيم کجايي، ساقيا، جامي به من ده درين وحشت سرا تا چند پايم؟ مرا برهان زخود، کز جان به جانم از آنم کاندرين وحشت سرايم... ادامه ...

بر در يار من سحر مست و خراب مي‌روم

بر در يار من سحر مست و خراب مي‌روم
بر در يار من سحر مست و خراب مي‌روم شاعر : فخرالدين عراقي جام طرب کشيده‌ام، زآن به شتاب مي‌روم بر در يار من سحر مست و خراب مي‌روم وقت سحر به کوي او بهر جواب مي‌روم ساغري از مي لبش دوش سال کرده‌ام تا دهد از کرشمه‌ام باز شراب، مي‌روم از مي ناب جزع او گرچه خراب گشته‌ام تا کشم از دو لعل او باده‌ي ناب مي‌روم بر سر خوان درد او درد بسي کشيده‌ام از پي آن کشش دگر، همچو ذباب مي‌روم جذبه‌ي حسن دلکشش مي‌کشدم به سوي خود ليک ز شرم روي او بسته نقاب مي‌روم... ادامه ...

مرا جز عشق تو جاني نمي‌بينم نمي‌بينم

مرا جز عشق تو جاني نمي‌بينم نمي‌بينم
مرا جز عشق تو جاني نمي‌بينم نمي‌بينم شاعر : فخرالدين عراقي دلم را جز تو جاناني نمي‌بينم نمي‌بينم مرا جز عشق تو جاني نمي‌بينم نمي‌بينم ز تو لطفي و احساني نمي‌بينم نمي‌بينم ز خود صبري و آرامي نمي‌يابم نمي‌يابم بجز روي تو درماني نمي‌بينم نمي‌بينم ز روي لطف بنما رو، که دردي را که من دارم بقاي خويش چنداني نمي‌بينم نمي‌بينم بيا، گر خواهيم ديدن که دور از روي خوب تو که آن را هيچ پاياني نمي‌بينم نمي‌بينم بگير، اي يار، دست من، که در گردابي افتادم ... ادامه ...

نيست کاري به آنم و اينم

نيست کاري به آنم و اينم
نيست کاري به آنم و اينم شاعر : فخرالدين عراقي صنع پروردگار مي‌بينم نيست کاري به آنم و اينم نيست پرواي عقلم و دينم صبر از تو نکرد دل، والله خوشتر آيد ز جان شيرينم سخني، کز تو بشنود گوشم خود که بينم، که بر تو بگزينم؟ در جهان گر دل از تو بردارم هم بدان ساعدان سيمينم کرمي کن، گرم بخواهي کشت خرده‌گيري مکن، که مسکينم با عراقي، که عاجز غم توست ادامه ...

شود ميسر و گويي که در جهان بينم؟

شود ميسر و گويي که در جهان بينم؟
شود ميسر و گويي که در جهان بينم؟ شاعر : فخرالدين عراقي که باز با تو دمي شادمانه بنشينم؟ شود ميسر و گويي که در جهان بينم؟ به چشم جان رخ راحت فزاي تو بينم؟ به گوش دل سخن دلگشاي تو شنوم؟ اگر بدم و اگر نيک، چون کنم؟ اينم اگر چه در خور تو نيستم، قبولم کن به حال من نظري کن که، سخت مسکينم به سوي من گذري کن، که سخت مشتاقم اميد وصل ندادي هميشه تسکينم ز بود من اثري در جهان نبودي، گر ازان سبب دو لب توست جان شيرينم بدان خوشم که مرا جان به لب رسيد،... ادامه ...

شايد که به درگاه تو عمري بنشينم

شايد که به درگاه تو عمري بنشينم
شايد که به درگاه تو عمري بنشينم شاعر : فخرالدين عراقي در آرزوي روي تو، وانگاه ببينم شايد که به درگاه تو عمري بنشينم بشتاب، که اندر نفس باز پسينم درياب که از عمر دمي بيش نمانده است هيهات! که دور از تو همه ساله چنينم فرياد! که از هجر تو جانم به لب آمد پس جان بدهم، نيست تمني بجز اينم دارم هوس آنکه ببينم رخ خوبت از دولت عشق تو نه دل ماند و نه دينم آن رفت، دريغا! که مرا دين و دلي بود فرماي جوابي، بروم يا بنشينم؟ از بهر عراقي، به درت آمده‌ام... ادامه ...

با من دلشده گر يار نسازد چه کنم؟

با من دلشده گر يار نسازد چه کنم؟
با من دلشده گر يار نسازد چه کنم؟ شاعر : فخرالدين عراقي دل غمگين مرا گر ننوازد چه کنم؟ با من دلشده گر يار نسازد چه کنم؟ وصلش ار با من بيچاره نسازد چه کنم؟ بر من آن است که با فرقت او مي‌سازم تا غمش يک نفسم جان نگدازد چه کنم؟ جانم از آتش غم سوخت، نگوييد آخر با من آن يار اگر عشق نبازد چه کنم؟ خود گرفتم که سر اندر ره عشقش بازم باز يک بارگيم پست نسازد چه کنم؟ ياد ناورد ز من هيچ و نپرسيد مرا بر من از گوشه‌ي ناگاه بتازد چه کنم؟ چند گويند مرا:... ادامه ...

دلي يا دلبري، يا جان و يا جانان، نمي‌دانم

دلي يا دلبري، يا جان و يا جانان، نمي‌دانم
دلي يا دلبري، يا جان و يا جانان، نمي‌دانم شاعر : فخرالدين عراقي همه هستي تويي، في‌الجمله، اين و آن نمي‌دانم دلي يا دلبري، يا جان و يا جانان، نمي‌دانم بجز تو در همه گيتي دگر جانان نمي‌دانم بجز تو در همه عالم دگر دلبر نمي‌بينم بجز سوداي وصل تو ميان جان نمي‌دانم بجز غوغاي عشق تو درون دل نمي‌يابم چه بازم در ره عشقت؟ که جان شايان نمي‌دانم چه آرم بر در وصلت؟ که دل لايق نمي‌افتد کجا افتاد آن مجنون، درين دوران؟ نمي‌دانم يکي دل داشتم پر خون شد آن هم... ادامه ...