عضویت العربیة English
امام صادق علیه‌السلام: هرکس غم روزى‌ خود را بخورد، برایش یک گناه نوشته مى‌شود. امالى طوسى، ص300

عبید زاکانی

شوريده کرد شيوه‌ي آن نازنين مرا

شوريده کرد شيوه‌ي آن نازنين مرا
عشقش خلاص داد ز دنيا و دين مرا شوريده کرد شيوه‌ي آن نازنين مرا تا خود چها رسد ز چنين همنشين مرا غم همنشين من شد و من همنشين غم تا کي بسوزد اين نفس آتشين مرا زينسان که آتش دل من شعله ميزند ادامه ...

اگر داري تو عقل و دانش و هوش

اگر داري تو عقل و دانش و هوش
اگر داري تو عقل و دانش و هوش شاعر : عبيد زاکاني بيا بشنو حديث گربه و موش اگر داري تو عقل و دانش و هوش که در معناي آن حيران بماني بخوانم از برايت داستاني قصه‌ي موش و گربه برخوانا اي خردمند عاقل ودانا گوش کن همچو در غلطانا قصه‌ي موش و گربه‌ي مظلوم بود چون اژدها به کرمانا از قضاي فلک يکي گربه شير دم و پلنگ چنگانا شکمش طبل و سينه‌اش چو سپر شير درنده شد هراسانا از غريوش به وقت غريدن شير از وي شدي گريزانا سر هر سفره چون نهادي پاي... ادامه ...

به بهتر طالع و فرخنده‌تر فال

به بهتر طالع و فرخنده‌تر فال
به بهتر طالع و فرخنده‌تر فال شاعر : عبيد زاکاني دوم روز رجب در نون الف ذال به بهتر طالع و فرخنده‌تر فال به هر کس باز گفتم قصه‌ي خويش به نظم آوردم اين درد دل ريش برآوردم چو خاطر کرد ياري دو هفته هفتصد بکر از عماري کند صاحبدلي بر من دعائي غرض آن بود کين ابيات دلسوز بود کان ماه گردد روزي من ببخشد حق بر اين دلسوزي من غم ديوانه را معذور دارند سخن سازان که دل پرنور دارند که خواهد کرد او را جستجوئي حديثم چون ندارد رنگ و بوئي دماغ آشفتگان... ادامه ...

چه کم گردد خدايا از خدائيت

چه کم گردد خدايا از خدائيت
چه کم گردد خدايا از خدائيت شاعر : عبيد زاکاني چه نقصان آيد اندر پادشائيت چه کم گردد خدايا از خدائيت دل‌افگاري دلارامي بيابد که گر بيچاره‌اي کامي بيابد از او ببريده‌ام اميد يکبار خداوندا اگر چه دورم از يار فراقش جامه‌ي صبرم قبا کرد و گرچه روزگارم زو جدا کرد قدر ببريد ناگاهم ز دلخواه قضا دستم ز وصلش کرد کوتاه فراق آمد نصيبم زان نگارين ز من دور اوفتاد آن جان شيرين وصال از دست مشکل داد خواهد زمانه خاطر ناشاد خواهد ز ما هر يک به اقليمي... ادامه ...

بدان رشگ بهشت جاوداني

بدان رشگ بهشت جاوداني
بدان رشگ بهشت جاوداني شاعر : عبيد زاکاني که مسکن دارد آن جان جواني بدان رشگ بهشت جاوداني ز خاکش ديده‌ي جان را جلا ده قدم بر آستان دلستان نه بنه در پيش او بر خاک رخسار به آزرم از جمالش پرده بردار از اين مسکين بدان خورشيد خوبان سلام و بندگي‌هاي فراوان سلامي کز دمش دل برگشايد سلامي کز نسيمش جان فزايد سلامي رشگ گلبرگ بهاري سلامي طيره‌ي مشگ تتاري سلامي خوش چو خوي مهربانان سلامي جانفزا چون وصل جانان ز سر تا پاي او بوي دل آيد سلامي... ادامه ...

بجز وصلم دگر کامت نبودي

بجز وصلم دگر کامت نبودي
بجز وصلم دگر کامت نبودي شاعر : عبيد زاکاني کنون چون بي‌مراد از حس تقدير بجز وصلم دگر کامت نبودي در اين سرگشتگي چونست حالت فتادي در چنين هجران دلگير مرا تا از تو دورم نيست آرام نميگيرد ز عمر خود ملالت خيالي گشته‌ام در آرزويت جدا ماندم بصد ناکامي از کام پريشانحال چون زلف بتانم به جان آمد دلم در جستجويت نماند از سرو قدم جز خيالي چو چشم مست خوبان ناتوانم تنم از زندگاني بهره‌ور نيست نماند از ماه رويم جز هلالي چو از بوي خيالش جان خبر... ادامه ...

دريغ آن روزگار شادماني

دريغ آن روزگار شادماني
دريغ آن روزگار شادماني شاعر : عبيد زاکاني دريغ آن در تنم زندگاني دريغ آن روزگار شادماني اميدم حاصل و بختم جوان بود کجا رفت آنکه طبعم شادمان بود ادامه ...

خيالي بود و خوابي وصل ياران

خيالي بود و خوابي وصل ياران
خيالي بود و خوابي وصل ياران شاعر : عبيد زاکاني شب مهتاب و فصل نوبهاران خيالي بود و خوابي وصل ياران خرامان بر کنار جويباران ميان باغ و يار سرو بالا منور چون دل پرهيزکاران چمن ميشد ز عکس عارض او چو احوال پريشان روزگاران سر زلفش زباد نوبهاري دل و چشمم ميان برق و باران برفت آن نوبهار حسن و بگذاشت بده کام دل اميدواران خداوندا هنوزم هست اميد نمي‌يابد صفا بي‌روي ياران همام از نوبهار و سبزه و گل اوي امان مه دل با مه و هاران وهاران... ادامه ...

چو اين ناخوش خبر در گوشم آمد

چو اين ناخوش خبر در گوشم آمد
چو اين ناخوش خبر در گوشم آمد شاعر : عبيد زاکاني به صد زاري دل اندر جوشم آمد چو اين ناخوش خبر در گوشم آمد مرا زان ماه مهر افروز ببريد جهان آن عيش شيرينم بشوريد ز هوش و خواب و خور بيگانه گشتم ز درد دوريش ديوانه گشتم مرا شوريده‌ي هر انجمن کرد چو بر جانم فراقش تاختن کرد غمش نوبت زنان از در درآمد دلم را نوبت شادي سرآمد غمش پيراهن صبرم قبا کرد فراقش ناگهانم مبتلي کرد دلم خون گشت و از ديده بپالود تم در غصه‌ي هجران بفرسود مرا پيرانه... ادامه ...

من اندر عيش و بختم در کمين بود

من اندر عيش و بختم در کمين بود
من اندر عيش و بختم در کمين بود شاعر : عبيد زاکاني چه شايد کرد چون طالع چنين بود من اندر عيش و بختم در کمين بود از آن خوش زندگاني دورم انداخت زناگه بخت وارون بر سرم تاخت حديث ما به هر جائي سمر شد ز هر سو دشمنانم را خبر شد ز وصلش دست ما کوتاه کردند جهاني را از آن آگاه کردند حکايت بعد از اين نوع دگر شد چو خصمان را از اين معني خبر شد به آخر دست اين تدبير کردند در اين معني بسي تقرير کردند ببايد رفتنش زين ملک ناچار که اينجا بودنش کاري... ادامه ...