عضویت العربیة English
امام جواد علیه‌السلام: هر کس کار زشتی را نیکو بشمارد، در آن زشتی شریک است. کشف الغمّه، ج2، ‌ص 349

عبید زاکانی

شوريده کرد شيوه‌ي آن نازنين مرا

شوريده کرد شيوه‌ي آن نازنين مرا
عشقش خلاص داد ز دنيا و دين مرا شوريده کرد شيوه‌ي آن نازنين مرا تا خود چها رسد ز چنين همنشين مرا غم همنشين من شد و من همنشين غم تا کي بسوزد اين نفس آتشين مرا زينسان که آتش دل من شعله ميزند ادامه ...

در ما به ناز مي‌نگرد دلرباي ما

در ما به ناز مي‌نگرد دلرباي ما
در ما به ناز مي‌نگرد دلرباي ما شاعر : عبيد زاکاني بيگانه‌وار ميگذرد آشناي ما در ما به ناز مي‌نگرد دلرباي ما تا خود چه گفت دشمن ما در قفاي ما بي‌جرم دوست پاي ز ما درکشيده باز ترسم به گفتگو کشد اين ماجراي ما با هيچکس شکايت جورش نميکنم زيرا که فارغست طبيب از دواي ما ما دل به درد هجر ضروري نهاده‌ايم ديوانه ميشود دل آشفته راي ما هردم ز شوق حلقه‌ي زنجير زلف او بي شک بسوزدش دل سنگين براي ما بر کوه اگر گذر کند اين آه آتشين او ميکند هميشه خرابي... ادامه ...

اي خط و خال خوشت مايه‌ي سوداي ما

اي خط و خال خوشت مايه‌ي سوداي ما
اي خط و خال خوشت مايه‌ي سوداي ما شاعر : عبيد زاکاني اي نفسي وصل تو اصل تمناي ما اي خط و خال خوشت مايه‌ي سوداي ما صبر برون ميجهد از دل شيداي ما چونکه قدم مينهد شوق تو در ملک جان راه خرابات پرس گر طلبي جاي ما چتر همايون عشق سايه چو بر ما فکند کعبه‌ي ديگر نباد دلبر ترساي ما از رخ زيباي تو قبله‌گه عام را راي هزيمت گرفت عقل سبک راي ما مردم لولي وشيم ما که وسجده کدام رو تو و محراب زهد ما و چليپاي ما صوفي افسرده را زحمت ما گو مده زانکه روان... ادامه ...

ميکند سلسله‌ي زلف تو ديوانه مرا

ميکند سلسله‌ي زلف تو ديوانه مرا
ميکند سلسله‌ي زلف تو ديوانه مرا شاعر : عبيد زاکاني ميکشد نرگس مست تو به ميخانه مرا ميکند سلسله‌ي زلف تو ديوانه مرا از کجا يافت در اين گوشه‌ي ويرانه مرا متحير شده‌ام تا غم عشقت ناگاه قطره‌ي اشگ از آنست چو دردانه مرا هوس در بناگوش تو دارد دل من کشته و سوخته يابند چو پروانه مرا دولتي يابم اگر در نظر شمع رخت کالتفاتست بدان بيهده افسانه مرا درد سر ميدهد اين واعظ و ميپندارد تا فراموش کند واعظ فرزانه مرا چاره آنست که ديوانگيي پيش آرم نيست... ادامه ...

ميزند غمزه‌ي مرد افکن او تير مرا

ميزند غمزه‌ي مرد افکن او تير مرا
ميزند غمزه‌ي مرد افکن او تير مرا شاعر : عبيد زاکاني دوستان چيست در اين واقعه تدبير مرا ميزند غمزه‌ي مرد افکن او تير مرا پند پيرانه مده گو پدر پير مرا من ديوانه نه آنم که نصيحت شنوم کي به فرياد رسد ناله‌ي شبگير مرا منم و ناله‌ي شبگير بدين سان که منم چون فرو رفت غم عشق تو با شير مرا صنما عشق تو با جان بدر آيد ناچار نتوان داشت در اين شهر به زنجير مرا گر نه زنجير سر زلف تو باشد يکدم جز پريشاني از آن خواب چه تعبير مرا حلقه‌ي زلف تو در خواب... ادامه ...

کرد فارغ گل رويت ز گلستان ما را

کرد فارغ گل رويت ز گلستان ما را
کرد فارغ گل رويت ز گلستان ما را شاعر : عبيد زاکاني کفر زلف تو برآورد ز ايمان ما را کرد فارغ گل رويت ز گلستان ما را خاطر آزاد شد از سرو خرامان ما را تا خيال قد و بالاي تو در دل بگذشت مي‌کند حلقه‌ي زلف تو پريشان ما را ما که در عشق تو آشفته و شوريده شديم دست کوته نکند اشگ ز دامان ما را تا به دامان وصالت نرسد دست اميد گرچه در پا شکند خار مغيلان ما را در ره کعبه‌ي وصل تو ز پا ننشينيم کرد سوداي تو بس بي سر و سامان ما را اي عبيد از پي دل چند... ادامه ...

دلا با مغان آشنائي طلب

دلا با مغان آشنائي طلب
دلا با مغان آشنائي طلب شاعر : عبيد زاکاني ز پير مغان آشنائي طلب دلا با مغان آشنائي طلب ز ديوانگان رهنمائي طلب به کنج قناعت گرت راه نيست ز دام طبيعت رهائي طلب وگر اوج قدست کند آرزو و گر ابلهي پارسائي طلب اگر عارفي راه ميخانه گير نواي خود از بينوائي طلب دواي دل خسته از درد جوي مکن از خسان موميائي طلب اگر صد رهت بشکند روزگار وگر پادشاهي گدائي طلب عبيد ار گدائي غنيمت شمار ادامه ...

دارم بتي به چهره‌ي صد ماه و آفتاب

دارم بتي به چهره‌ي صد ماه و آفتاب
دارم بتي به چهره‌ي صد ماه و آفتاب شاعر : عبيد زاکاني نازکتر از گل تر و خوشبوتر از گلاب دارم بتي به چهره‌ي صد ماه و آفتاب نازنده‌تر ز سروسهي بر کنار آب رعناتر از شمايل نسرين ميان باغ در خوي خجلت از تب او در قدح شراب در تاب حيرت از رخ او در چمن سمن چشمي وصد کرشمه و لعلي وصد عتاب شکلي و صد ملاحت و روئي وصد جمال از روي جانفزاش اگر بر فتد نقاب خورشيد در نقاب خجالت نهان شود از چشمهاي مستش دلهاي ما کباب در حلقه‌هاي زلفش جانهاي ما اسير زنهار... ادامه ...

لطف تو از حد برون حسن تويي منتهاست

لطف تو از حد برون حسن تويي منتهاست
لطف تو از حد برون حسن تويي منتهاست شاعر : عبيد زاکاني پيش تو نوش روان درد تو درمان ماست لطف تو از حد برون حسن تويي منتهاست مهر تو بر ملک جان والي فرمانرواست عشق تو بر تخت دل حاکم کشور گشاي چهره‌ي پرچين تو جادوي معجز نماست پرتو رخسار تو مايه‌ي مهر منير غمزه‌ي غماز تو جادوي معجز نماست نرگس فتان تو لعبت مردم فريب روي امل بر زمين دست طمع بر دعاست از تو همه سرکشي وز طرف ما هنوز عادت خوبان ستم چاره‌ي عاشق رضاست گر کشدت اي عبيد سر بنه و دم مزن... ادامه ...

خوشا کسيکه ز عشقش دمي رهائي نيست

خوشا کسيکه ز عشقش دمي رهائي نيست
خوشا کسيکه ز عشقش دمي رهائي نيست شاعر : عبيد زاکاني غمش ز رندي و ميلش به پارسائي نيست خوشا کسيکه ز عشقش دمي رهائي نيست شکسته‌ايست که در بند موميائي نيست دل رميده‌ي شوريدگان رسوائي خداشناس که با خلقش آشنائي نيست ز فکر دنيي و عقبي فراغتي دارد سر بزرگي و سوداي پادشاهي نيست غلام همت درويش قانعم کو را که بر در کرمش حاجت گدائي نيست مراد خود مطلب هر زمان ز حضرت حق که ديگرم هوس صحبت ريائي نيست به کنج عزلت از آنروي گشته‌ام خرسند حريف خواجگي... ادامه ...