عضویت العربیة English
پیامبر اکرم صلّی‌الله‌علیه‌وآله: اولین کسی که داخل بهشت می‌شود، فاطمه علیهاالسلام است. بحارالأنوار، ج43، ص44

صائب تبریزی

نداد عشق گريبان به دست کس ما را

نداد عشق گريبان به دست کس ما را
گرفت اين مي پرزور، چون عسس ما را نداد عشق گريبان به دست کس ما را لب تو ريخت به دل، رنگ صد هوس ما را به گرد خاطر ما آرزو نمي‌گرديد بس است آمدن و رفتن نفس ما را خراب حالي ما لشکري نمي‌خواهد که خرج آه سحر مي‌شود نفس ما را تمام روز ازان همچو شمع خاموشيم ادامه ...

دلربايانه دگر بر سر ناز آمده‌اي

دلربايانه دگر بر سر ناز آمده‌اي
دلربايانه دگر بر سر ناز آمده‌اي شاعر : صائب تبريزي از دل من چه به جا مانده که باز آمده‌اي دلربايانه دگر بر سر ناز آمده‌اي چشم بد دور که بسيار بساز آمده‌اي در بغل شيشه و در دست قدح، در بر چنگ که عجب تنگ در آغوش نياز آمده‌اي بگذر از ناز و برون آي ز پيراهن شرم به خرابات نه از بهر نماز آمده‌اي مي بده، مي بستان، دست بزن پاي بکوب چون به غمخانه‌ام اي بنده نواز آمده‌اي آنقدر باش که من از سر جان برخيزم مي‌توان يافت کزان زلف دراز آمده‌اي چون نفس... ادامه ...

در کدامين چمن اي سرو به بار آمده‌اي؟

در کدامين چمن اي سرو به بار آمده‌اي؟
در کدامين چمن اي سرو به بار آمده‌اي؟ شاعر : صائب تبريزي که رباينده‌تر از خواب بهار آمده‌اي در کدامين چمن اي سرو به بار آمده‌اي؟ خانه‌پردازتر از سيل بهار آمده‌اي با گل روي عرقناک، که چشمش مرساد! در خور بوس و سزاوار کنار آمده‌اي چشم بد دور، که چون جام و صراحي ز ازل گر به دلجويي دلهاي فگار آمده‌اي آنقدر باش که اشکي بدود بر مژگان تو به اين خانه به دريوزه چه کار آمده‌اي؟ بارها کاسه‌ي خورشيد پر از خون ديدي به چه اميد به اين سبز حصار آمده‌اي؟ ... ادامه ...

بهار گشت، ز خود عارفانه بيرون آي

بهار گشت، ز خود عارفانه بيرون آي
بهار گشت، ز خود عارفانه بيرون آي شاعر : صائب تبريزي اگر ز خود نتواني، ز خانه بيرون آي بهار گشت، ز خود عارفانه بيرون آي نگشته است صبا تا روانه بيرون آي بود رفيق سبکروح تازيانه‌ي شوق ز خود به زور شراب شبانه بيرون آي اگر به کاهلي طبع برنمي‌آيي همين تو سعي کن از آستانه بيرون آي براق جاذبه‌ي نوبهار آماده است چه مي‌شود، تو هم از کنج خانه بيرون آي ز سنگ لاله برآمد، ز خاک سبزه دميد سبک ز بحر غم بيکرانه بيرون آي کنون که کشتي مي راست بادبان از... ادامه ...

يارب آشفتگي زلف به دستارش ده

يارب آشفتگي زلف به دستارش ده
يارب آشفتگي زلف به دستارش ده شاعر : صائب تبريزي چشم بيمار بگير و دل بيمارش ده يارب آشفتگي زلف به دستارش ده دلي از سنگ خدايا به پرستارش ده تا به ما خسته دلان بهتر ازين پردازد سر چو خورشيد به هر کوچه و بازارش ده چاک چون صبح کن از عشق گريبانش را دستش از کار ببر، راه به گلزارش ده از تهيدستي حيرت زدگان بي‌خبرست شمع بالين ز دل و ديده‌ي بيدارش ده سرمه‌ي خواب ازان چشم سيه مست بشو به کف آيينه‌اي از حيرت ديدارش ده تا مگر با خبر از صورت عالم گردد... ادامه ...

صبح شد برخيز مطرب گوشمال ساز ده

صبح شد برخيز مطرب گوشمال ساز ده
صبح شد برخيز مطرب گوشمال ساز ده شاعر : صائب تبريزي عيشهاي شب پريشان گشته را آواز ده صبح شد برخيز مطرب گوشمال ساز ده چنگ را بگذار، قانون محبت ساز ده هيچ ساز از دلنوازي نيست سيرآهنگتر از صف درياکشان آنگه مرا آواز ده جام را لبريزتر از ديده‌ي عشاق کن گر تواني بوي پيراهن به يوسف باز ده کوري بي‌منت از چشم به منت خوشترست اي کم از شبنم، تو هم آيينه را پرداز ده شبنم از روشندلي آيينه‌ي خورشيد شد روشني چون مه به خورشيد درخشان باز ده چون نمودي سير... ادامه ...

يارب از عرفان مرا پيمانه‌اي سرشار ده

يارب از عرفان مرا پيمانه‌اي سرشار ده
يارب از عرفان مرا پيمانه‌اي سرشار ده شاعر : صائب تبريزي چشم بينا، جان آگاه و دل بيدار ده يارب از عرفان مرا پيمانه‌اي سرشار ده اين پريشان سير را در بزم وحدت بار ده هر سر موي حواس من به راهي مي‌رود خانه‌ي تن را چراغي از دل بيدار ده در دل تنگم ز داغ عشق شمعي برفروز مستي دنباله‌داري همچو چشم يار ده نشاه‌ي پا در رکاب مي ندارد اعتبار قوت بازوي توفيقي مرا در کار ده برنمي‌آيد به حفظ جام، دست رعشه دار روزگاري هم به من کردار بي‌گفتار ده مدتي گفتار... ادامه ...

به ساغر نقل کرد از خم، شراب آهسته آهسته

به ساغر نقل کرد از خم، شراب آهسته آهسته
به ساغر نقل کرد از خم، شراب آهسته آهسته شاعر : صائب تبريزي برآمد از پس کوه آفتاب آهسته آهسته به ساغر نقل کرد از خم، شراب آهسته آهسته که خواهد خورد خونم چون کباب آهسته آهسته فريب روي آتشناک او خوردم، ندانستم گران گشتم به چشمش همچو خواب آهسته آهسته ز بس در پرده‌ي افسانه با او حال خود گفتم دل بي‌عشق، مي‌گردد خراب آهسته آهسته سرايي را که صاحب نيست، ويراني است معمارش که از دل مي‌برد ياد شباب آهسته آهسته به اين خرسندم از نسيان روزافزون پيريها ... ادامه ...

عقده‌اي نگشود آزادي ز کارم همچو سرو

عقده‌اي نگشود آزادي ز کارم همچو سرو
عقده‌اي نگشود آزادي ز کارم همچو سرو شاعر : صائب تبريزي ز يربار دل سرآمد روزگارم همچو سرو عقده‌اي نگشود آزادي ز کارم همچو سرو مصرع برجسته‌ي باغ و بهارم همچو سرو محو نتوان ساختن از صفحه‌ي خاطر مرا دربهار و در خزان بر يک قرارم همچو سرو خاطر آزاده‌ي من فارغ است از انقلاب گر چه دايم در کنار جويبارم همچو سرو تا به زانو پايم از گرد کدورت در گل است بر ميان صد حلقه‌ي زنار دارم همچو سرو آن کهن گبرم که از طوق گلوي قمريان بس که از بي‌حاصليها شرمسارم... ادامه ...

زبان چو پسته شود سبز در دهن بي‌تو

زبان چو پسته شود سبز در دهن بي‌تو
زبان چو پسته شود سبز در دهن بي‌تو شاعر : صائب تبريزي گره چو نقطه شود رشته‌ي سخن بي‌تو زبان چو پسته شود سبز در دهن بي‌تو برون ز خانه دود شمع انجمن بي‌تو نفس گسسته چو تيري که از کمان بجهد چنان به خاک برابر نشد که من بي‌تو صدف ز دوري گوهر، چمن ز رفتن گل غبار ديده فزايد ز پيرهن بي‌تو شود ز شيشه‌ي خالي خمار مي‌افزون ز بس گريسته در عرصه‌ي چمن بي‌تو به چشم شبنم اين بوستان گل افتاده است گره فتاده به سررشته‌ي سخن بي‌تو ز ما توقع پيغام و نامه بيخبري... ادامه ...