عضویت العربیة English
امام مهدی علیه‌السلام: من خاتم اوصیا هستم و خداوند به‌واسطه من، بلا را از خانواده و شیعیانم بر طرف مى‌کند. بحارالأنوار، ج 52، ص30

صائب تبریزی

نداد عشق گريبان به دست کس ما را

نداد عشق گريبان به دست کس ما را
گرفت اين مي پرزور، چون عسس ما را نداد عشق گريبان به دست کس ما را لب تو ريخت به دل، رنگ صد هوس ما را به گرد خاطر ما آرزو نمي‌گرديد بس است آمدن و رفتن نفس ما را خراب حالي ما لشکري نمي‌خواهد که خرج آه سحر مي‌شود نفس ما را تمام روز ازان همچو شمع خاموشيم ادامه ...

اگر به بندگي ارشاد مي‌کنيم ترا

اگر به بندگي ارشاد مي‌کنيم ترا
اگر به بندگي ارشاد مي‌کنيم ترا شاعر : صائب تبريزي اشاره‌اي است که آزاد مي‌کنيم ترا اگر به بندگي ارشاد مي‌کنيم ترا که ما به جاذبه امداد مي‌کنيم ترا تو با شکستگي پا قدم به راه گذار خراب مي‌شوي، آباد مي‌کنيم ترا درين محيط، چو قصر حباب اگر صد بار که از طلسم غم آزاد مي‌کنيم ترا ز مرگ تلخ به ما بدگمان مشو زنهار اگر تو ياد کني، ياد مي‌کنيم ترا فرامشي ز فراموشي تو مي‌خيزد بهار عالم ايجاد مي‌کنيم ترا اگر تو برگ علايق ز خود بيفشاني که ما به... ادامه ...

يک بار بي خبر به شبستان من درآ

يک بار بي خبر به شبستان من درآ
يک بار بي خبر به شبستان من درآ شاعر : صائب تبريزي چون بوي گل، نهفته به اين انجمن درآ يک بار بي خبر به شبستان من درآ از در گشاده‌روي چو صبح وطن درآ از دوريت چو شام غريبان گرفته‌ايم بيرون در گذار و به اين انجمن درآ مانند شمع، جامه‌ي فانوس شرم را بند قبا گشوده به آغوش من درآ دست و دلم ز ديدنت از کار رفته است اي سنگدل به صائب شيرين‌سخن درآ آيينه را ز صحبت طوطي گزير نيست ادامه ...

دانسته‌ام غرور خريدار خويش را

دانسته‌ام غرور خريدار خويش را
دانسته‌ام غرور خريدار خويش را شاعر : صائب تبريزي خود همچو زلف مي‌شکنم کار خويش را دانسته‌ام غرور خريدار خويش را شد آب سرد، گرمي بازار خويش را هر گوهري که راحت بي‌قيمتي شناخت دانسته‌ايم قدر شب تار خويش را در زير بار منت پرتو نمي‌رويم در خواب کن دو ديده‌ي بيدار خويش را زندان بود به مردم بيدار، مهد خاک چو سرو بسته‌ايم به دل بار خويش را هر دم چو تاک بار درختي نمي‌شويم صائب ز سيل حادثه ديوار خويش را از بينش بلند، به پستي رهانده‌ايم ... ادامه ...

نيستم بلبل که بر گلشن نظر باشد مرا

نيستم بلبل که بر گلشن نظر باشد مرا
نيستم بلبل که بر گلشن نظر باشد مرا شاعر : صائب تبريزي باغهاي دلگشا در زير پر باشد مرا نيستم بلبل که بر گلشن نظر باشد مرا چون جرس گلبانگ عشرت در سفر باشد مرا سرمه‌ي خاموشي من از سواد شهرهاست دست دايم چون سبو در زير سر باشد مرا باده نتواند برون بردن مرا از فکر يار بادبان کشتي از دامان تر باشد مرا در محيط رحمت حق، چون حباب شوخ‌چشم گردبادي مي‌تواند راهبر باشد مرا منزل آسايش من محو در خود گشتن است تيغ اگر چون کوه بر بالاي سر باشد مرا از گرانسنگي... ادامه ...

سودا به کوه و دشت صلا مي‌دهد مرا

سودا به کوه و دشت صلا مي‌دهد مرا
سودا به کوه و دشت صلا مي‌دهد مرا شاعر : صائب تبريزي هر لاله‌اي پياله جدا مي‌دهد مرا سودا به کوه و دشت صلا مي‌دهد مرا بيماري نسيم، شفا مي‌دهد مرا باغ و بهار من نفس آرميده است آغوش باز کرده صلا مي‌دهد مرا سيرست چشم شبنم من، ورنه شاخ گل در زير سنگ نشو و نما مي‌دهد مرا آن سبزه‌ام که سنگدلي‌هاي روزگار هر کس که گوشمال بجا مي‌دهد مرا در گوش قدرداني من حلقه‌ي زرست حيرت نشان به راه خدا مي‌دهد مرا استادگي است قبله نما را دليل راه صائب نشان به... ادامه ...

گر قابل ملال نيم، شاد کن مرا

گر قابل ملال نيم، شاد کن مرا
گر قابل ملال نيم، شاد کن مرا شاعر : صائب تبريزي ويران اگر نمي‌کني آباد کن مرا گر قابل ملال نيم، شاد کن مرا از وعده‌ي دروغ، دلي شاد کن مرا حيف است اگر چه کذب رود بر زبان تو بر هر زمين که سايه کني، ياد کن مرا پيوسته است سلسله‌ي خاکيان به هم اي پير دير، همتي امداد کن مرا شايد به گرد قافله‌ي بيخودان رسم ديوانه‌ي قلمرو ايجاد کن مرا گشته است خون مرده جهان ز آرميدگي چون سرو و بيد ازثمر آزاد کن مرا بي حاصلي ز سنگ ملامت بود حصار يک ره تو نيز... ادامه ...

ساقي از رطل گرانسنگي سبکدل کن مرا

ساقي از رطل گرانسنگي سبکدل کن مرا
ساقي از رطل گرانسنگي سبکدل کن مرا شاعر : صائب تبريزي حلقه‌ي بيرون اين دنياي باطل کن مرا ساقي از رطل گرانسنگي سبکدل کن مرا پاي خواب آلوده‌ي دامان منزل کن مرا وادي سرگشتگي در من نفس نگذاشته است گه به دوش و گاه بر گردن حمايل کن مرا رفته است از کار چون زلف تو دستم عمرهاست گر به از مجنون نباشم، باز عاقل کن مرا از براي امتحان چندي مرا ديوانه کن بعد ازين صائب سراغ از گوشه‌ي دل کن مرا جاي من خالي است در وحشت سراي آب و گل ادامه ...

دل ز هر نقش گشته ساده مرا

دل ز هر نقش گشته ساده مرا
دل ز هر نقش گشته ساده مرا شاعر : صائب تبريزي دو جهان از نظر فتاده مرا دل ز هر نقش گشته ساده مرا مي‌گزد همچو مار، جاده مرا تا چو مجنون شدم بيابانگرد دست بر روي هم نهاده مرا صبر در مهد خاک چون طفلان نيست انديشه‌ي زياده مرا چون گهر قانعم به قطره‌ي خويش يک گره گر شود گشاده مرا صد گره در دلم فتد چو صدف همچو آيينه، لوح ساده مرا تخته‌ي مشق نقشها کرده است مي‌شود تشنگي زياده مرا هر قدر بيش باده مي‌نوشم کرده آسوده از اراده مرا بيخودي... ادامه ...

نه دل ز عالم پر وحشت آرميده مرا

نه دل ز عالم پر وحشت آرميده مرا
نه دل ز عالم پر وحشت آرميده مرا شاعر : صائب تبريزي که پيچ و تاب به زنجيرها کشيده مرا نه دل ز عالم پر وحشت آرميده مرا به خاک راهگذر ريخت ناچشيده مرا چو جام اول مينا، سپهر سنگين‌دل غبار دل شود افزون ز آب ديده مرا چو آسيا که ازو آب گرد انگيزد به سير عالم ديگر، دل رميده مرا رهين وحشت خويشم که مي‌برد هر دم که تا رسيده به لب، جان به لب رسيده مرا نثار بوسه‌ي او نقد جان چرا نکنم؟ درين شکفته چمن، ديده‌ي نديده مرا به صد هزار صنم ساخت مبتلا صائب... ادامه ...