عضویت العربیة English
پیامبر اکرم صلّی‌الله‌علیه‌و‌آله: فرزند هفت سال سروَر، هفت سال فرمانبردار و هفت سال وزیر است. مکارم الاخلاق، ص222
  • تفاوت حضرت زینب (س) با آسیه به روایت رهبر انقلاب
  • مشکل جنسی یک سوم زنان
  • خطر صهیونیزم رسانه‌ای

صائب تبریزی

نداد عشق گريبان به دست کس ما را

نداد عشق گريبان به دست کس ما را
گرفت اين مي پرزور، چون عسس ما را نداد عشق گريبان به دست کس ما را لب تو ريخت به دل، رنگ صد هوس ما را به گرد خاطر ما آرزو نمي‌گرديد بس است آمدن و رفتن نفس ما را خراب حالي ما لشکري نمي‌خواهد که خرج آه سحر مي‌شود نفس ما را تمام روز ازان همچو شمع خاموشيم ادامه ...

خدايا قطره‌ام را شورش دريا کرامت کن

خدايا قطره‌ام را شورش دريا کرامت کن
خدايا قطره‌ام را شورش دريا کرامت کن شاعر : صائب تبريزي دل خون گشته و مژگان خونپالا کرامت کن خدايا قطره‌ام را شورش دريا کرامت کن کف خاک مرا پيشاني صحرا کرامت کن نمي‌گرداني از من راه اگر سيل ملامت را دل پر خون چو دادي، چشم خونپالا کرامت کن دل ميناي مي را مي‌کند جام نگون خالي مرا راهي به سوي عالم بالا کرامت کن درين وحشت سرا تا کي اسير آب وگل باشم؟ لبي خشک از شکايت چون لب دريا کرامت کن به گرداب بلا انداختي چون کشتي ما را مرا يک گل زمين از ساحت... ادامه ...

مکن منع تماشايي ز ديدن

مکن منع تماشايي ز ديدن
مکن منع تماشايي ز ديدن شاعر : صائب تبريزي که اين گل کم نمي‌گردد به چيدن مکن منع تماشايي ز ديدن کماني را که نتواني کشيدن چو ابروي بتان محراب خود کن پر کاهي است حاصل از پريدن مرا از خرمن افلاک، چون چشم به پاي خفته نتوان ره بريدن نگردد قطع راه عشق، بي‌شوق جواب تلخ از دريا شنيدن به از جوش سخاي چشمه سارست چو نتواني به کنه خود رسيدن مزن زنهار لاف حق شناسي تهي مي‌بايد از دريا کشيدن پس از چندين کشاکش، دام خود را گريباني به دست خود دريدن... ادامه ...

بوي گل و نسيم صبا مي‌توان شدن

بوي گل و نسيم صبا مي‌توان شدن
بوي گل و نسيم صبا مي‌توان شدن شاعر : صائب تبريزي گر بگذري ز خويشتن، چها مي‌توان شدن بوي گل و نسيم صبا مي‌توان شدن بنگر که از کجا به کجا مي‌توان شدن شبنم به آفتاب رسيد از فتادگي تا همچو گوي بي سر و پا مي‌توان شدن چوگان مشو که از تو خورد زخم بر دلي درفرصتي که عقده‌گشا مي‌توان شدن زنهار تا گره نشوي بر جبين خاک ورنه ز هر چه هست جدا مي‌توان شدن دوري ز دوستان سبکروح مشکل است از آستان عشق کجا مي‌توان شدن؟ صائب در بهشت گرفتم گشاده شد ... ادامه ...

توبه از مي به چه تدبير توانم کردن؟

توبه از مي به چه تدبير توانم کردن؟
توبه از مي به چه تدبير توانم کردن؟ شاعر : صائب تبريزي من عاجز چه به تقدير توانم کردن؟ توبه از مي به چه تدبير توانم کردن؟ به کفي خاک چه تعمير توانم کردن؟ رخنه در ملک وجودم ز قفس بيشترست خواب ناديده چه تعبير توانم کردن؟ چون نبايد به نظر حسن لطيفي که تراست چون تماشاي رخت سير توانم کردن؟ غمزه بدمست و نگه خوني و مژگان خونريز بي‌تماشاي تو، چون سير توانم کردن؟ ديده‌اي را که نمي‌شد ز تماشاي تو سير بيش ازان است که تحرير توانم کردن عذر ننوشتن مکتوب... ادامه ...

موج دريا را نباشد اختيار خويشتن

موج دريا را نباشد اختيار خويشتن
موج دريا را نباشد اختيار خويشتن شاعر : صائب تبريزي دست بردار از عنان گير و دار خويشتن موج دريا را نباشد اختيار خويشتن مرکب ني بار باشد بر سوار خويشتن زهد خشک از خاطرم هرگز غباري برنداشت مي‌کشم خجلت ز اوج اعتبار خويشتن خار ديوار گلستانم که از بي‌حاصلي بهره‌اي بردار از بوس و کنار خويشتن خلوتي چون خانه‌ي آيينه‌داري پيش دست گر دلت خواهد، به لعل آبدار خويشتن مي‌تواني آتش شوق مرا خاموش کرد گر بداني حال من در انتظار خويشتن ديدن آيينه را موقوف... ادامه ...

تا از خودي خود نبريدند عزيزان

تا از خودي خود نبريدند عزيزان
تا از خودي خود نبريدند عزيزان شاعر : صائب تبريزي چون ني به مقامي نرسيدند عزيزان تا از خودي خود نبريدند عزيزان رفتند و به دنبال نديدند عزيزان چون عمر سبکسير ازين عالم پرشور يوسف به زر قلب خريدند عزيزان دادند به معشوق حقيقي دل و جان را در کنج دل خويش خزيدند عزيزان ديدند که در روي زمين نيست پناهي از خار چه گلهاکه نچيدند عزيزان خارست نصيب تو ز گلزار، وگرنه با سلطنت بلخ خريدند عزيزان فقري که تو امروز به هيچش نستاني کز جسم گرانجان چه کشيدند... ادامه ...

ما کنج دل به روضه‌ي رضوان نمي‌دهيم

ما کنج دل به روضه‌ي رضوان نمي‌دهيم
ما کنج دل به روضه‌ي رضوان نمي‌دهيم شاعر : صائب تبريزي اين گوشه را به ملک سليمان نمي‌دهيم ما کنج دل به روضه‌ي رضوان نمي‌دهيم تصديع آستان بزرگان نمي‌دهيم خاک مراد ماست دل خاکسار ما ما آبرو به چشمه‌ي حيوان نمي‌دهيم بي‌آبرو، حيات ابد زهر قاتل است اين بس، که باج و خرج به سلطان نمي‌دهيم از مفسلي، کفايت ما چون ده خراب از دست، نقد وقت خود آسان نمي‌دهيم يوسف به سيم قلب فروشي نه کار ماست فرصت به عيبجويي ياران نمي‌دهيم بي‌پرده عيبهاي خود اظهار مي‌کنيم... ادامه ...

بده مي که بر قلب گردون زنيم!

بده مي که بر قلب گردون زنيم!
بده مي که بر قلب گردون زنيم! شاعر : صائب تبريزي ازين شيشه چون رنگ بيرون زنيم بده مي که بر قلب گردون زنيم! به خم تکيه همچون فلاطون زنيم سرانجام چون خشت بالين بود دم در بيابان چو مجنون زنيم برآييم از کوچه بند رسوم ازين تنگنا خيمه بيرون زنيم برآريم از بحر سر چون حباب سرپاي بر گوي گردون زنيم به اين قد خم گشته، چوگان صفت به قلب قدحهاي گلگون زنيم عرق رنگ نگذاشت بر روي ما گل صبح بر قلب گردون زنيم به دشمن شبيخون زدن عاجزي است به لبهاي... ادامه ...

اشک است، درين مزرعه، تخمي که فشانيم

اشک است، درين مزرعه، تخمي که فشانيم
اشک است، درين مزرعه، تخمي که فشانيم شاعر : صائب تبريزي آه است، درين باغ، نهالي که رسانيم اشک است، درين مزرعه، تخمي که فشانيم هر چند که چون بيد سراپاي زبانيم از ما گله‌ي بي‌ثمري کس نشينده است هر چند که چون خواب بر احباب گرانيم بيداري دولت به سبکروحي ما نيست کز قامت خم گشته در آغوش کمانيم چون تير مداريد ز ما چشم اقامت عمري است درين ميکده از درد کشانيم گر صاف بود سينه‌ي ما، هيچ عجب نيست آماده‌ي پرواز چو اوراق خزانيم موقوف نسيمي است ز هم... ادامه ...