عضویت العربیة English
امام جواد علیه‌السلام: هر کس کار زشتی را نیکو بشمارد، در آن زشتی شریک است. کشف الغمّه، ج2، ‌ص 349

شهریار

به مرگ چاره نجستم که در جهان مانم

به مرگ چاره نجستم که در جهان مانم
به عشق زنده شدم تا که جاودان مانم به مرگ چاره نجستم که در جهان مانم به عشق زنده شوم جاودان به جان مانم چو مردم از تن و جان وارهاندم از زندان اگر غلط نکنم خود به جاودان مانم به مرگ زنده شدن هم حکايتي است عجيب ادامه ...

نه عقلي و نه ادراکي و من خود خاک و خاشاکي

نه عقلي و نه ادراکي و من خود خاک و خاشاکي
چه گويم با تو کز عزت وراي عقل و ادراکي نه عقلي و نه ادراکي و من خود خاک و خاشاکي چه نسبت نور پاکي را به چون من خاک ناپاکي نه مشکاتم که مصباح جمال عشقم افروزد پس از افتادگي سر وامگير اي نفس کز خاکي نه آتش هم به چندين سرکشي خاکستري گردد ادامه ...

باز شد روزني از گلشن شيراز به من

باز شد روزني از گلشن شيراز به من
ميکشد نرگس و نارنج سري باز به من باز شد روزني از گلشن شيراز به من جاي آن را که چنان سرو کند ناز به من سروناز ارم از دور به من کرد سلام کو فروتابد از آن کوه سرافراز به من افق طالع من طلعت باباکوهي است ادامه ...

اي کعبه دري باز بر وي دل ما کن

اي کعبه دري باز بر وي دل ما کن
وي قبله دل و ديده‌ي ما قبله نما کن اي کعبه دري باز بر وي دل ما کن وانگاه يکي جلوه در آئينه‌ي ما کن از سينه‌ي ما سوختگان آينه‌اي ساز اين شيشه‌ي دل آينه‌ي غيب نما کن با زيبق اين اشک و به خاکستر اين غم ادامه ...

به اختيار گرو برد چشم يار از من

به اختيار گرو برد چشم يار از من
که دور از او ببرد گريه اختيار از من به اختيار گرو برد چشم يار از من بهشت و هر چه در او از شما و يار از من به روز حشر اگر اختيار با ما بود دگر چه خواهد از اين بيش روزگار از من سيه‌تر از سر زلف تو روزگار من است ادامه ...

سنين عمر به هفتاد ميرسد ما را

سنين عمر به هفتاد ميرسد ما را
خداي من که به فرياد ميرسد ما را سنين عمر به هفتاد ميرسد ما را دگر چه فايده از ياد ميرسد ما را گرفتم آنکه جهاني به ياد ما بودند فسانه نيست کز اجداد ميرسد ما را حديث قصه‌ي سهراب و نوشداروي او ادامه ...

هر دم چو توپ مي‌زندم پشت پاي واي

هر دم چو توپ مي‌زندم پشت پاي واي
کس پيش پاي طفل نيفتد که واي واي هر دم چو توپ مي‌زندم پشت پاي واي بيگانه گشتي اي مه ديرآشناي واي دير آشناتر از تونديم ولي چه سود تا سرکنم نواي دل بي‌نواي واي در دامنت گريستن سازم آرزوست ادامه ...

هر سحر ياد کز آن زلف و بناگوش کنيم

هر سحر ياد کز آن زلف و بناگوش کنيم
روز خود با شب غم دست در آغوش کنيم هر سحر ياد کز آن زلف و بناگوش کنيم همه آفاق در اوصاف تو مدهوش کنيم بلبلانيم که گر لب بگشائيم اي گل داستان غم دوشنيه فراموش کنيم شب هجران چو شود صبح و برآيد خورشيد ادامه ...

به خاک من گذري کن چو گل گريبان چاک

به خاک من گذري کن چو گل گريبان چاک
که من چو لاله به داغ تو خفته‌ام در خاک به خاک من گذري کن چو گل گريبان چاک شهيد عشق چرا خود کفن نسازد چاک چو لاله در چمن آمد به پرچمي خونين بدان اميد که آلاله بردمم از خاک سري به خاک فرو برده‌ام به داغ جگر ادامه ...

کنون که فتنه فرا رفت و فرصتست اي دوست

کنون که فتنه فرا رفت و فرصتست اي دوست
بيا که نوبت انس است و الفتست اي دوست کنون که فتنه فرا رفت و فرصتست اي دوست ز بسکه باغ طبيعت پرآفتست اي دوست دلم به حال گل و سرو و لاله مي‌سوزد بيا که صحبت ياران غنيمتست اي دوست مگر تاسفي از رفتگان نخواهي داشت ادامه ...