عضویت العربیة English
پیامبر اکرم صلّی‌الله‌علیه‌وآله: کسی که دسته‏ ای از مسلمانان را از خطر سیل یا آتش سوزی نجات دهد، بهشت بر او واجب می‏شود.الکافی، ج۵، ص۵۵

شیخ محمود شبستری

نخست از فکر خويشم در تحير

نخست از فکر خويشم در تحير
چه چيز است آن که خوانندش تفکر نخست از فکر خويشم در تحير سرانجام تفکر را چه خواني چه بود آغاز فکرت را نشاني ادامه ...

در او راز دل گلها شکفته است

در او راز دل گلها شکفته است
در او راز دل گلها شکفته است شاعر : شيخ محمود شبستري که تا اکنون کسي ديگر نگفته است در او راز دل گلها شکفته است عيون نرگس او جمله بيناست زبان سوسن او جمله گوياست که تا برخيزد از پيش تو اين شک تامل کن به چشم دل يکايک مصفا کرده در علم دقايق ببين منقول و معقول و حقايق که گلها گردد اندر چشم تو خار به چشم منکري منگر در او خوار شناسايي حق در حق شناسي است نشان ناشناسي ناسپاسي است عزيزي گويدم رحمت بر او باد غرض زين جمله آن کز ما کند ياد... ادامه ...

بت ترسا بچه نوري است باهر

بت ترسا بچه نوري است باهر
بت ترسا بچه نوري است باهر شاعر : شيخ محمود شبستري که از روي بتان دارد مظاهر بت ترسا بچه نوري است باهر گهي گردد مغني گاه ساقي کند او جمله دلها را وشاقي زند در خرمن صد زاهد آتش زهي مطرب که از يک نغمه‌ي خوش کند بيخود دو صد هفتاد ساله زهي ساقي که او از يک پياله کند افسون صوفي را فسانه رود در خانقه مست شبانه بنگذارد در او يک مرد آگاه وگر در مسجد آيد در سحرگاه فقيه از وي شود بيچاره مخمور رود در مدرسه چون مست مستور ز خان و مان خود آواره... ادامه ...

بود محبوس طفل شيرخواره

بود محبوس طفل شيرخواره
بود محبوس طفل شيرخواره شاعر : شيخ محمود شبستري به نزد مادر اندر گاهواره بود محبوس طفل شيرخواره اگر مرد است همراه پدر شد چو گشت او بالغ و مرد سفر شد تو فرزند و پدر آباي علوي است عناصر مر تو را چون ام سفلي است که آهنگ پدر دارم به بالا از آن گفته است عيسي گاه اسرا بدر رفتند همراهان بدر شو تو هم جان پدر سوي پدر شو جهان جيفه پيش کرکس انداز اگر خواهي که گردي مرغ پرواز که جز سگ را نشايد داد مردار به دونان ده مر اين دنياي غدار به حق... ادامه ...

ز ترسايي غرض تجريد ديدم

ز ترسايي غرض تجريد ديدم
ز ترسايي غرض تجريد ديدم شاعر : شيخ محمود شبستري خلاص از ربقه‌ي تقليد ديدم ز ترسايي غرض تجريد ديدم که سيمرغ بقا را آشيان است جناب قدس وحدت دير جان است که از روح القدس آمد پديدار ز روح‌الله پيدا گشت اين کار که از قدوس اندر وي نشاني است هم از الله در پيش تو جاني است درآيي در جناب قدس لاهوت اگر يابي خلاص از نفس ناسوت چو روح الله بر چارم فلک شد هر آن کس کو مجرد چون ملک شد ادامه ...

نظر کردم بديدم اصل هر کار

نظر کردم بديدم اصل هر کار
نظر کردم بديدم اصل هر کار شاعر : شيخ محمود شبستري نشان خدمت آمد عقد زنار نظر کردم بديدم اصل هر کار ز هر چيزي مگر بر وضع اول نباشد اهل دانش را مول درآ در زمره‌ي «اوفوا بعهدي» ميان در بند چون مردان به مردي اگر چه خلق بسيار آفريدند به رخش علم و چوگان عبادت تو را از بهر اين کار آفريدند ز ميدان در ربا گوي سعادت به سان قرةالعين است احوال پدر چون علم و مادر هست اعمال مسيح اندر جهان بيش از يکي نيست نباشد بي‌پدر انسان شکي نيست خيال خلوت... ادامه ...

بت اينجا مظهر عشق است و وحدت

بت اينجا مظهر عشق است و وحدت
بت اينجا مظهر عشق است و وحدت شاعر : شيخ محمود شبستري بود زنار بستن عقد خدمت بت اينجا مظهر عشق است و وحدت شود توحيد عين بت‌پرستي چو کفر و دين بود قائم به هستي از آن جمله يکي بت باشد آخر چو اشيا هست هستي را مظاهر که بت از روي هستي نيست باطل نکو انديشه کن اي مرد عاقل ز نيکو هر چه صادر گشت نيکوست بدان که ايزد تعالي خالق اوست وگر شري است در وي آن ز غير است وجود آنجا که باشد محض خير است بدانستي که دين در بت‌پرستي است مسلمان گر بدانستي... ادامه ...

بت و زنار و ترسايي در اين کوي

بت و زنار و ترسايي در اين کوي
بت و زنار و ترسايي در اين کوي شاعر : شيخ محمود شبستري همه کفر است ورنه چيست بر گوي بت و زنار و ترسايي در اين کوي ادامه ...

خراباتي شدن از خود رهايي است

خراباتي شدن از خود رهايي است
خراباتي شدن از خود رهايي است شاعر : شيخ محمود شبستري خودي کفر است ور خود پارسايي است خراباتي شدن از خود رهايي است که «التوحيد اسقاط الاضافات» نشاني داده‌اندت از خرابات مقام عاشقان لاابالي است خرابات از جهان بي‌مثالي است خرابات آستان لامکان است خرابات آشيان مرغ جان است که در صحراي او عالم سراب است خراباتي خراب اندر خراب است نه آغازش کسي ديده نه غايت خراباتي است بي حد و نهايت نه کس را و نه خود را بازيابي اگر صد سال در وي مي‌شتابي... ادامه ...

شراب و شمع و شاهد عين معني است

شراب و شمع و شاهد عين معني است
شراب و شمع و شاهد عين معني است شاعر : شيخ محمود شبستري که در هر صورتي او را تجلي است شراب و شمع و شاهد عين معني است ببين شاهد که از کس نيست پنهان شراب و شمع سکر و نور عرفان بود شاهد فروغ نور ارواح شراب اينجا زجاجه شمع مصباح شرابش آتش و شمعش شجر شد ز شاهد بر دل موسي شرر شد ولي شاهد همان آيات کبري است شراب و شمع جام و نور اسري است مگر از دست خود يابي اماني شراب بيخودي در کش زماني وجود قطره با دريا رساند بخور مي تا ز خويشت وارهاند... ادامه ...