عضویت العربیة English
امام مهدی علیه‌السلام: من خاتم اوصیا هستم و خداوند به‌واسطه من، بلا را از خانواده و شیعیانم بر طرف مى‌کند. بحارالأنوار، ج 52، ص30

شیخ محمود شبستری

نخست از فکر خويشم در تحير

نخست از فکر خويشم در تحير
چه چيز است آن که خوانندش تفکر نخست از فکر خويشم در تحير سرانجام تفکر را چه خواني چه بود آغاز فکرت را نشاني ادامه ...

مرا گفتي بگو چبود تفکر

مرا گفتي بگو چبود تفکر
مرا گفتي بگو چبود تفکر شاعر : شيخ محمود شبستري کز اين معني بماندم در تحير مرا گفتي بگو چبود تفکر به جزو اندر بديدن کل مطلق تفکر رفتن از باطل سوي حق چنين گفتند در هنگام تعريف حکيمان کاندر اين کردند تصنيف نخستين نام وي باشد تذکر که چون حاصل شود در دل تصور بود نام وي اندر عرف عبرت وز او چون بگذري هنگام فکرت به نزد اهل عقل آمد تفکر تصور کان بود بهر تدبر شود تصديق نامفهوم مفهوم ز ترتيب تصورهاي معلوم نتيجه هست فرزند، اي برادر مقدم... ادامه ...

اگر خورشيد بر يک حال بودي

اگر خورشيد بر يک حال بودي
اگر خورشيد بر يک حال بودي شاعر : شيخ محمود شبستري شعاع او به يک منوال بودي اگر خورشيد بر يک حال بودي نبودي هيچ فرق از مغز تا پوست ندانستي کسي کين پرتو اوست حق اندر وي ز پيدايي است پنهان جهان جمله فروغ نور حق دان نيايد اندر او تغيير و تبديل چو نور حق ندارد نقل و تحويل به ذات خويشتن پيوسته دائم تو پنداري جهان خود هست قائم بسي سرگشتگي در پيش دارد کسي کو عقل دورانديش دارد يکي شد فلسفي ديگر حلولي ز دورانديشي عقل فضولي برو از بهر او... ادامه ...

کدامين فکر ما را شرط راه است

کدامين فکر ما را شرط راه است
کدامين فکر ما را شرط راه است شاعر : شيخ محمود شبستري چرا گه طاعت و گاهي گناه است کدامين فکر ما را شرط راه است ادامه ...

در آلا فکر کردن شرط راه است

در آلا فکر کردن شرط راه است
در آلا فکر کردن شرط راه است شاعر : شيخ محمود شبستري ولي در ذات حق محض گناه است در آلا فکر کردن شرط راه است محال محض دان تحصيل حاصل بود در ذات حق انديشه باطل نگردد ذات او روشن ز آيات چو آيات است روشن گشته از ذات کجا او گردد از عالم هويدا همه عالم به نور اوست پيدا که سبحات جلالش هست قاهر نگنجد نور ذات اندر مظاهر که تاب خور ندارد چشم خفاش رها کن عقل را با حق همي باش چه جاي گفتگوي جبرئيل است در آن موضع که نور حق دليل است نگنجد در... ادامه ...

اگر خواهي که بيني چشمه‌ي خور

اگر خواهي که بيني چشمه‌ي خور
اگر خواهي که بيني چشمه‌ي خور شاعر : شيخ محمود شبستري تو را حاجت فتد با جسم ديگر اگر خواهي که بيني چشمه‌ي خور توان خورشيد تابان ديد در آب چو چشم سر ندارد طاقت تاب در ادراک تو حالي مي‌فزايد از او چون روشني کمتر نمايد کز او پيداست عکس تابش حق عدم آيينه‌ي هستي است مطلق در او عکسي شد اندر حال حاصل عدم چون گشت هستي را مقابل يکي را چون شمردي گشت بسيار شد آن وحدت از اين کثرت پديدار وليکن نبودش هرگز نهايت عدد گرچه يکي دارد بدايت از او... ادامه ...

تو از عالم همين لفظي شنيدي

تو از عالم همين لفظي شنيدي
تو از عالم همين لفظي شنيدي شاعر : شيخ محمود شبستري بيا برگو که از عالم چه ديدي تو از عالم همين لفظي شنيدي چه باشد آخرت چون است دنيي چه دانستي ز صورت يا ز معني بهشت و دوزخ و اعراف چبود بگو سيمرغ و کوه قاف چبود که يک روزش بود يک سال اينجا کدام است آن جهان کان نيست پيدا نه «ما لا تبصرون» آخر شنيدي همين عالم نبود آخر که ديدي جهان شهر جابلسا کدام است بيا بنما که جابلقا کدام است چو اين عالم ندارد از يکي بيش مشارق با مغارب را بينديش ... ادامه ...

به نزد آنکه جانش در تجلي است

به نزد آنکه جانش در تجلي است
به نزد آنکه جانش در تجلي است شاعر : شيخ محمود شبستري همه عالم کتاب حق تعالي است به نزد آنکه جانش در تجلي است مراتب همچو آيات وقوف است عرض اعراب و جوهر چون حروف است يکي زان فاتحه و آن ديگر اخلاص از او هر عالمي چون سوره‌اي خاص که در وي همچو باء بسمل آمد نخستين آيتش عقل کل آمد که چون مصباح شد از غايت نور دوم نفس کل آمد آيت نور چهارم «آيت الکرسي» همي دان سيم آيت در او شد عرش رحمان که در وي سوره‌ي سبع المثاني است پس از وي جرمهاي آسماني... ادامه ...

پس از وي همچو عرجون قديم است

پس از وي همچو عرجون قديم است
پس از وي همچو عرجون قديم است شاعر : شيخ محمود شبستري ز تقدير عزيزي کو عليم است پس از وي همچو عرجون قديم است هر آيينه که گويي نيست باطل اگر در فکر گردي مرد کامل که باطل ديدن از ضعف يقين است کلام حق همي ناطق بدين است نباشد در وجود تير و بهرام وجود پشه دارد حکمت اي خام فلک را بيني اندر حکم جبار ولي چون بنگري در اصل اين کار اثر گويد که از شکل غريب است منجم چون ز ايمان بي‌نصيب است به حکم و امر حق گشته مسخر نمي‌بيند مگر کين چرخ اخضر ... ادامه ...

تو گويي هست اين افلاک دوار

تو گويي هست اين افلاک دوار
تو گويي هست اين افلاک دوار شاعر : شيخ محمود شبستري به گردش روز و شب چون چرخ فخار تو گويي هست اين افلاک دوار ز آب وگل کند يک ظرف ديگر وز او هر لحظه‌اي داناي داور ز يک استاد و از يک کارخانه است هر آنچه در مکان و در زمان است چرا هر لحظه در نقص و وبالند کواکب گر همه اهل کمالند چرا گشتند آخر مختلف حال همه درجاي و سير و لون و اشکال گهي تنها فتاده گاه زوجند چرا گه در حضيض و گه در اوجند ز شوق کيست او اندر کشاکش دل چرخ از چه شد آخر پر آتش... ادامه ...