عضویت العربیة English
امام صادق علیه‌السلام: هرکس غم روزى‌ خود را بخورد، برایش یک گناه نوشته مى‌شود. امالى طوسى، ص300

سنایی غزنوی

بنده‌ي يک دل منم بند قباي ترا

بنده‌ي يک دل منم بند قباي ترا
چاکر يکتا منم زلف دو تاي ترا بنده‌ي يک دل منم بند قباي ترا من ننشانم ز جان باد هواي ترا خاک مرا تا به باد بر ندهد روزگار بوسه مگر دادمي من کف پاي ترا کاش رخ من بدي خاک کف پاي تو بر سر و ديده نهم رايت راي ترا گر بود اي شوخ چشم راي تو بر خون من جعبه ز سينه کنم تير جفاي ترا تير جفاي تو هست دلکش جان دوز من ادامه ...

معجزي خود ز معجز ادبار

معجزي خود ز معجز ادبار
معجزي خود ز معجز ادبار شاعر : سنايي غزنوي نزد هر زيرکي کم از خر بود معجزي خود ز معجز ادبار زان که عقلش ز جهل کمتر بود خود همه کس برو همي خنديد ريشخندش نيز درخور بود زين چنين کون دريده مادر و زن تا چون هوات بر همه کس قادري بود چون خاک باش در همه احوال بردبار تا همچو آتشت ز جهان برتري بود چون آب نفع خويش به هر کس همي رسان هر زمان بر رادمردي سفله‌اي مهتر شود دور عالم جز به آخر نامدست از بهر آنک سايه‌ي جوهر فزون ز اندازه‌ي جوهر شود ... ادامه ...

هيچ کس نيست کز براي سه دال

هيچ کس نيست کز براي سه دال
هيچ کس نيست کز براي سه دال شاعر : سنايي غزنوي چون سکندر سفرپرست نشد هيچ کس نيست کز براي سه دال دولت و دين و دل به دست نشد پايها سست کرد و از کوشش شبه از لعل پاکتر باشد سرخ گويي هميشه غر باشد سخني سخت مختصر باشد اين چنين ژاژ نزد هر عاقل شيشه مصنوع شيشه‌گر باشد لعل مصنوع آفتاب بود سخن مرتضا دگر باشد سرخ اگر نيست پس بر هر عقل سرخ پيوسته بر زبر باشد چون به يک جاي رسته سرخ و سياه کودکان را ازين خبر باشد من چه گويم که خود به هر... ادامه ...

اي عميدي که باز غزنين را

اي عميدي که باز غزنين را
اي عميدي که باز غزنين را شاعر : سنايي غزنوي سيرت و صورتت چو بستان کرد اي عميدي که باز غزنين را حجره‌ي ديده را گلستان کرد باز عکس جمال گلفامت صدف عقل را در افشان کرد باز نطق زبان در بارت عيب را پيش عقل عنوان کرد خاطر دوربين روشن تو عفو را بارگير عصيان کرد خاطر دور ياب کندورت بر چمن ابرهاي نيسان کرد آنچه در طبع خلق خلق تو کرد در صدف قطره‌هاي باران کرد و آنچه در گوش شاه شعرت خواند کافران را همي مسلمان کرد چون بديد اين رهي که... ادامه ...

چو دانستم که گردنده‌ست عالم

چو دانستم که گردنده‌ست عالم
چو دانستم که گردنده‌ست عالم شاعر : سنايي غزنوي نيايد مرد را بنياد محکم چو دانستم که گردنده‌ست عالم شبان و روز با هم مست و خرم پس آن بهتر که ما در وي مقيميم مرا زان چه که چونين کرد آدم مرا زان چه که چونان گفت ابليس تو گويي کم مزن من مي‌زنم کم تو گويي مي مخور من مي خورم مي الا تا چند ازين دوري و درهم فتادي تو به کعبه من به خاور تو و رکن و مقام و آب زمزم من و خورشيد و معشوق و مي لعل مسلم کن مرا باري جهنم ترا کردم مسلم کوثر و خلد ... ادامه ...

روح مجرد شد خواجه زکي

روح مجرد شد خواجه زکي
روح مجرد شد خواجه زکي شاعر : سنايي غزنوي گام چو در کوي طريقت نهاد روح مجرد شد خواجه زکي دست به انصاف و سخا بر گشاد خواست که مطلق شود از بند غير زاده‌ي هر چار گهرباز داد داده‌ي هر هفت فلک بذل کرد گر چه صورت به خاک تيره سپرد صدر اسلام زنده گشت و نمرد هم بخردان گذاشت عالم خرد در جهان بزرگ ساخت مکان زنده را مرثيت که يارد برد پس تو گويي که مرثيت گويش صد و پنجه مسافر خشک بفشرد به گرماي تموز از سرد سوزش زهي قسمت رهي و ژاله شاکرد ... ادامه ...

از جهان هيچ کار بد مرساد

از جهان هيچ کار بد مرساد
از جهان هيچ کار بد مرساد شاعر : سنايي غزنوي يک نيمه عمر خويش به بيهودگي به باد از جهان هيچ کار بد مرساد از گشت آسمان و ز تقدير ايزدي داديم و هيچ گه نشديم از زمانه شاد يا روزگار کينه کش از مرد دانشست بر کس چنين نباشد و بر کس چنين مباد گر چه شمشير حيدر کرار يا قسم من ز دانش من کمتر اوفتاد تا سه تا نان نداد در حق او کافران کشت و قلعه‌ها بگشاد من نگويم که قاسم‌الارزاق هفده آيت خداي نفرستاد بلکه گويم که هيچ بخرد را نعمت داده از تو بستاناد... ادامه ...

از بس غر و غر زن که به بلخند اديبانش

از بس غر و غر زن که به بلخند اديبانش
از بس غر و غر زن که به بلخند اديبانش شاعر : سنايي غزنوي مي باز ندانند مذکر ز مونث از بس غر و غر زن که به بلخند اديبانش برکان دهي و دف زني و ذلت لت حث بلخي که کند از گه خردي پسران را در قبه بجز مسخره و رند و مخنث زان قبه لقب گشت مر او را که نيابي به تو اسرار هر دلي محتاج اي دل نيک مذهب و منهاج از حقيقت منازل و ابراج بر فلکها به کشف ماه ترا در ظهور نمايش معراج مبطلم گشت از حقيقت حق ايمن از قبض و مکر و استدراج متواريست وقت شاد مباش... ادامه ...

من که باشم که به تن رخت وفاي تو کشم

من که باشم که به تن رخت وفاي تو کشم
من که باشم که به تن رخت وفاي تو کشم شاعر : سنايي غزنوي ديده حمال کنم بار جفاي تو کشم من که باشم که به تن رخت وفاي تو کشم چون به دل بار سرافيل وفاي تو کشم ملک الموت جفاي تو ز من جان ببرد چون به جان غاشيه‌ي حکم و رضاي تو کشم چکند عرش که او غاشيه‌ي من نکشد بر بلايي که به جاي تو براي تو کشم چون زنان رشک برند ايمني و عافيتي نکشم ور بکشم طعنه براي تو کشم نچشم ور بچشم باده ز دست تو چشم ور کشم سرمه ز خاک کف پاي تو کشم گر خورم باده به ياد کف دست... ادامه ...

اي همه جانها ز تو پاينده جان چون خوانمت

اي همه جانها ز تو پاينده جان چون خوانمت
اي همه جانها ز تو پاينده جان چون خوانمت شاعر : سنايي غزنوي چون جهان ناپايدار آمد جهان چون خوانمت اي همه جانها ز تو پاينده جان چون خوانمت در مناجات از زبان عقل و جان چون خوانمت اي هم از امر تو عقل و جان بس اندر شوق و ذوق من ز من بي هيچ عذري در زمان چون خوانمت هر چه در زير زمان آيد همه اسمست و جسم با چنين اجلال و رتبت آسمان چون خوانمت آسمانها چون زمين مرکب دربان تست پس تو دارنده‌ي مکاني در مکان چون خوانمت آنکه نام او مکان آمد ندارد خود مکان ... ادامه ...