عضویت العربیة English
امام جواد علیه‌السلام: هر کس کار زشتی را نیکو بشمارد، در آن زشتی شریک است. کشف الغمّه، ج2، ‌ص 349

سنایی غزنوی

بنده‌ي يک دل منم بند قباي ترا

بنده‌ي يک دل منم بند قباي ترا
چاکر يکتا منم زلف دو تاي ترا بنده‌ي يک دل منم بند قباي ترا من ننشانم ز جان باد هواي ترا خاک مرا تا به باد بر ندهد روزگار بوسه مگر دادمي من کف پاي ترا کاش رخ من بدي خاک کف پاي تو بر سر و ديده نهم رايت راي ترا گر بود اي شوخ چشم راي تو بر خون من جعبه ز سينه کنم تير جفاي ترا تير جفاي تو هست دلکش جان دوز من ادامه ...

باز بر عاشق فروش آن سوسن آزاد را

باز بر عاشق فروش آن سوسن آزاد را
باز بر عاشق فروش آن سوسن آزاد را شاعر : سنايي غزنوي باز بر خورشيد پوش آن جوشن شمشاد را باز بر عاشق فروش آن سوسن آزاد را آن نکو ديدار شوخ کافر استاد را باز چون شاگرد مومن در پس تخته نشان در ميان بحر حيرت لولو فرياد را ناز چون ياقوت گردان خاصگان عشق را هين ببند از غمزه درها کوي عشق آباد را خويشتن بينان ز حسنت لافگاهي ساختند ما به جان پذرفته‌ايم از زلف تو بيداد را هر چه بيدادست بر ما ريز کاندر کوي داد چون کنيم اي جان بگو اين عشق مادرزاد را... ادامه ...

باز تابي در ده آن زلفين عالم سوز را

باز تابي در ده آن زلفين عالم سوز را
باز تابي در ده آن زلفين عالم سوز را شاعر : سنايي غزنوي باز آبي بر زن آن روي جهان افروز را باز تابي در ده آن زلفين عالم سوز را آن دو صف جادوي شوخ دلبر جان دوز را باز بر عشاق صوفي طبع صافي جان گمار آن سيه پوشان کفر انگيز ايمان‌سوز را باز بيرون تاز در ميدان عقل و عافيت باز در کار آر نوک ناوک کين توز را سر برآوردند مشتي گوشه گشته چون کمان پاره‌اي از زلف کم کن مايه‌اي ده روز را روزها چون عمر بد خواه تو کوتاهي گرفت در ميان روي نرگس بوستان افروز... ادامه ...

مي ده اي ساقي که مي به درد عشق آميز را

مي ده اي ساقي که مي به درد عشق آميز را
مي ده اي ساقي که مي به درد عشق آميز را شاعر : سنايي غزنوي زنده کن در مي پرستي سنت پرويز را مي ده اي ساقي که مي به درد عشق آميز را در کف ما رادي آموز ابر گوهر بيز را مايه ده از بوي باده باد عنبربيز را بر شکن بر هم چو زلفت توبه و پرهيز را اي خم اندر خم شکسته زلف جان آميز را راه مست انگيز بر زن مست بيگه خيز را چنگ وار آهنگ برکش راه مست انگيز را ادامه ...

جاودان خدمت کنند آن چشم سحر آميز را

جاودان خدمت کنند آن چشم سحر آميز را
جاودان خدمت کنند آن چشم سحر آميز را شاعر : سنايي غزنوي زنگيان سجده برند آن زلف جان آويز را جاودان خدمت کنند آن چشم سحر آميز را زلف جان آويز را يا چشم رنگ آميز را توبه و پرهيز کردم ننگرم زين بيش من جان ماني سجده کردي صورت پرويز را گر لب شيرين آن بت بر لب شيرين بدي جاي کي ماند درين دل توبه و پرهيز را با چنان زلف و چنان چشم دلاويز اي عجب وين سر طناز پر وسواس تيغ تيز را جان ما مي را و قالب خاک را و دل ترا ضربت هجر تو ماند ذوالفقار تيز را ... ادامه ...

انعم‌الله صباح اي پسرا

انعم‌الله صباح اي پسرا
انعم‌الله صباح اي پسرا شاعر : سنايي غزنوي وقت صبح آمده راح اي پسرا انعم‌الله صباح اي پسرا خام خامست صلاح اي پسرا با مي و ماه و خرابات بهار در ده آواز مباح اي پسرا با تو در صدر نشستيم هلا تو ز مي دار صراح اي پسرا خام ما خام تو و پخته‌ي تست صورت فخر و فلاح اي پسرا عاقبت خانه به زلف تو گذاشت ز صحيح و ز صحاح اي پسرا چشم بيمار تو ما را ببريد به نکورويي و راح اي پسرا از پي عارض چون صبح ترا کانعم الله صباح اي پسرا همه تسبيح سنايي... ادامه ...

ساقيا مي ده که جز مي نشکند پرهيز را

ساقيا مي ده که جز مي نشکند پرهيز را
ساقيا مي ده که جز مي نشکند پرهيز را شاعر : سنايي غزنوي تا زماني کم کنم اين زهد رنگ آميز را ساقيا مي ده که جز مي نشکند پرهيز را خاک ره بايد شمردن دولت پرويز را ملکت آل بني آدم ندارد قيمتي توشه بايد ساختن مر راه جان آويز را دين زردشتي و آيين قلندر چند چند بدره‌ي ناداشتي به روز رستاخيز را هر چه اسبابست آتش در زن و خرم نشين وين گروه لاابالي جان عشق‌انگيز را زاهدان و مصلحان مر نزهت فردوس را بر رخ زردم نه آن ياقوت شکر ريز را ساقيا زنجير مشکين... ادامه ...

در ده پسرا مي مروق را

در ده پسرا مي مروق را
در ده پسرا مي مروق را شاعر : سنايي غزنوي ياران موافق موفق را در ده پسرا مي مروق را انگشت کند بر آب زورق را زان مي که چو آه عاشقان از تف اين گنبد خانه‌ي معلق را زان مي که کند ز شعله پر آتش اين اسب سوار خوار ابلق را هين خيز و ز عکس باده گلگون کن اين طارم زرق پوش ازرق را در زير لگد بکوب چون مردان ترتيب فروگذار و رونق را گه ساقي باش و گه حريفي کن اين زهد مزور مزيق را يک دم خوش باش تا چه خواهي کرد اين عقل دراز قد احمق را يک ره... ادامه ...

چند رنجاني نگارا اين دل مشتاق را

چند رنجاني نگارا اين دل مشتاق را
چند رنجاني نگارا اين دل مشتاق را شاعر : سنايي غزنوي يا سلامت خود مسلم نيست مر عشاق را چند رنجاني نگارا اين دل مشتاق را مشتري گردد هميشه محنت مخراق را هر کرا با عشق خوبان اتفاق آمد پديد محو گرداند ز مردم عادت و اخلاق را زآنکه چون سلطان عشق اندر دل ماوا گرفت کان صنم طاقست اندر حسن و خواهد طاق را هر که بي اوصاف شد از عشق آن بت برخورد دل ربودي يوسف يعقوب بن اسحاق را ذره‌اي از حسن او در مصر اگر پيدا شدي پيکران بي جان کند مر ديلم و قفچاق را ... ادامه ...

مرد بي حاصل نيابد يار با تحصيل را

مرد بي حاصل نيابد يار با تحصيل را
مرد بي حاصل نيابد يار با تحصيل را شاعر : سنايي غزنوي جان ابراهيم بايد عشق اسماعيل را مرد بي حاصل نيابد يار با تحصيل را نزد عيسا تحفه چون آري همي انجيل را گر هزاران جان لبش را هديه آرم گويدم غمزه چون بر هم زند قيمت فزايد نيل را زلف چون پرچين کند خواري نمايد مشک را چون شه و فرزين نباشد خاک بر سر فيل را چون وصال يار نبود گو دل و جانم مباش وز لبانش کند گردد تيغ عزراييل را از دو چشمش تيز گردد ساحري ابليس را او به مويي هم روان کرد از دو چشمم نيل... ادامه ...