عضویت العربیة English
امام رضا علیه‌السلام: هر یک از دوستانم مرا با شناخت حقّم زیارت نمى‌کند مگر این که در روز قیامت، شفاعتم از او پذیرفته مى‌شود. وسائل الشیعه

سعدی شیرازی

خوبرويان جفا پيشه وفا نيز کنند

خوبرويان جفا پيشه وفا نيز کنند
به کسان درد فرستند و دوا نيز کنند خوبرويان جفا پيشه وفا نيز کنند صيد را گر چه بگيرند رها نيز کنند پادشاهان ولايت چو به نخجير روند به ضعيفان نظر از بهر خدا نيز کنند نظري کن به من، اي دوست، که ارباب کرم کين متاعيست که بخشند و بها نيز کنند بوسه‌اي زان دهن تنگ بده، يا بفروش زر و سر هر دو ببازند و دعا نيز کنند عاشقان را زبر خويش مران، تا بر تو کين گناهيست که در شهر شما نيز کنند گر کند ميل... ادامه ...

اگر تو فارغي از حال دوستان يارا

اگر تو فارغي از حال دوستان يارا
اگر تو فارغي از حال دوستان يارا شاعر : سعدي فراغت از تو ميسر نمي‌شود ما را اگر تو فارغي از حال دوستان يارا بيان کند که چه بودست ناشکيبا را تو را در آينه ديدن جمال طلعت خويش به ديگران بگذاريم باغ و صحرا را بيا که وقت بهارست تا من و تو به هم چرا نظر نکني يار سروبالا را به جاي سرو بلند ايستاده بر لب جوي مجال نطق نماند زبان گويا را شمايلي که در اوصاف حسن ترکيبش خطا بود که نبينند روي زيبا را که گفت در رخ زيبا نظر خطا باشد چنان به ذوق ارادت... ادامه ...

شب فراق نخواهم دواج ديبا را

شب فراق نخواهم دواج ديبا را
شب فراق نخواهم دواج ديبا را شاعر : سعدي که شب دراز بود خوابگاه تنها را شب فراق نخواهم دواج ديبا را که احتمال نماندست ناشکيبا را ز دست رفتن ديوانه عاقلان دانند روا بود که ملامت کني زليخا را گرش ببيني و دست از ترنج بشناسي و گر نه دل برود پير پاي برجا را چنين جوان که تويي برقعي فروآويز ببرد قيمت سرو بلندبالا را تو آن درخت گلي کاعتدال قامت تو که بي تو عيش ميسر نمي‌شود ما را دگر به هر چه تو گويي مخالفت نکنم چو فرقدين و نگه مي‌کنم ثريا را... ادامه ...

پيش ما رسم شکستن نبود عهد وفا را

پيش ما رسم شکستن نبود عهد وفا را
پيش ما رسم شکستن نبود عهد وفا را شاعر : سعدي الله الله تو فراموش مکن صحبت ما را پيش ما رسم شکستن نبود عهد وفا را سست عهدي که تحمل نکند بار جفا را قيمت عشق نداند قدم صدق ندارد دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را گر مخير بکنندم به قيامت که چه خواهي تا بگويند پس از من که به سر برد وفا را گر سرم مي‌رود از عهد تو سر بازنپيچم دردمندان به چنين درد نخواهند دوا را خنک آن درد که يارم به عيادت به سر آيد تا بداني که چه بودست گرفتار بلا را باور از... ادامه ...

مشتاقي و صبوري از حد گذشت يارا

مشتاقي و صبوري از حد گذشت يارا
مشتاقي و صبوري از حد گذشت يارا شاعر : سعدي گر تو شکيب داري طاقت نماند ما را مشتاقي و صبوري از حد گذشت يارا کز خوان پادشاهان راحت بود گدا را باري به چشم احسان در حال ما نظر کن حکمش رسد وليکن حدي بود جفا را سلطان که خشم گيرد بر بندگان حضرت کسايشي نباشد بي دوستان بقا را من بي تو زندگاني خود را نمي‌پسندم آب از دو چشم دادن بر خاک من گيا را چون تشنه جان سپردم آن گه چه سود دارد آن گه که بازگردي گوييم ماجرا را حال نيازمندي در وصف مي‌نيايد ... ادامه ...

ز اندازه بيرون تشنه‌ام ساقي بيار آن آب را

ز اندازه بيرون تشنه‌ام ساقي بيار آن آب را
ز اندازه بيرون تشنه‌ام ساقي بيار آن آب را شاعر : سعدي اول مرا سيراب کن وان گه بده اصحاب را ز اندازه بيرون تشنه‌ام ساقي بيار آن آب را روز فراق دوستان شب خوش بگفتم خواب را من نيز چشم از خواب خوش بر مي‌نکردم پيش از اين چشمش بر ابرو افکند باطل کند محراب را هر پارسا را کان صنم در پيش مسجد بگذرد گر وي به تيرم مي‌زند استاده‌ام نشاب را من صيد وحشي نيستم دربند جان خويشتن ماهي که بر خشک اوفتد قيمت بداند آب را مقدار يار همنفس چون من نداند هيچ کس اکنون... ادامه ...

گر ماه من برافکند از رخ نقاب را

گر ماه من برافکند از رخ نقاب را
گر ماه من برافکند از رخ نقاب را شاعر : سعدي برقع فروهلد به جمال آفتاب را گر ماه من برافکند از رخ نقاب را بر چشم من به سحر ببستند خواب را گويي دو چشم جادوي عابدفريب او وان را که عقل رفت چه داند صواب را اول نظر ز دست برفتم عنان عقل بي‌حاصلست خوردن مستسقي آب را گفتم مگر به وصل رهايي بود ز عشق چون شربت شکر نخوري زهر ناب را دعوي درست نيست گر از دست نازنين همشرکتي به خوردن و خفتن دواب را عشق آدميتست گر اين ذوق در تو نيست تا پادشه خراج نخواهد... ادامه ...

با جواني سرخوشست اين پير بي تدبير را

با جواني سرخوشست اين پير بي تدبير را
با جواني سرخوشست اين پير بي تدبير را شاعر : سعدي جهل باشد با جوانان پنجه کردن پير را با جواني سرخوشست اين پير بي تدبير را با يکي افتاده‌ام کو بگسلد زنجير را من که با مويي به قوت برنيايم اي عجب آرزويم مي‌کند کماج باشم تير را چون کمان در بازو آرد سروقد سيمتن گر بر آن دست و کمان چشم اوفتد نخجير را مي‌رود تا در کمند افتد به پاي خويشتن شکر از پستان مادر خورده‌اي يا شير را کس نديدست آدميزاد از تو شيرينتر سخن نقد را باش اي پسر کفت بود تأخير را... ادامه ...

وقت طرب خوش يافتم آن دلبر طناز را

وقت طرب خوش يافتم آن دلبر طناز را
وقت طرب خوش يافتم آن دلبر طناز را شاعر : سعدي ساقي بيار آن جام مي مطرب بزن آن ساز را وقت طرب خوش يافتم آن دلبر طناز را آهسته تا نبود خبر رندان شاهدباز را امشب که بزم عارفان از شمع رويت روشنست باري حريفي جو که او مستور دارد راز را دوش اي پسر مي خورده‌اي چشمت گواهي مي‌دهد بنگر که لذت چون بود محبوب خوش آواز را روي خوش و آواز خوش دارند هر يک لذتي يا رب که دادست اين کمان آن ترک تيرانداز را چشمان ترک و ابروان جان را به ناوک مي‌زنند در گوش ني رمزي... ادامه ...

دوست مي‌دارم من اين ناليدن دلسوز را

دوست مي‌دارم من اين ناليدن دلسوز را
دوست مي‌دارم من اين ناليدن دلسوز را شاعر : سعدي تا به هر نوعي که باشد بگذرانم روز را دوست مي‌دارم من اين ناليدن دلسوز را کان صباحت نيست اين صبح جهان افروز را شب همه شب انتظار صبح رويي مي‌رود تا قيامت شکر گويم طالع پيروز را وه که گر من بازبينم چهر مهرافزاي او جان سپر کردند مردان ناوک دلدوز را گر من از سنگ ملامت روي برپيچم زنم بر زمستان صبر بايد طالب نوروز را کامجويان را ز ناکامي چشيدن چاره نيست اين کرامت نيست جز مجنون خرمن سوز را عاقلان... ادامه ...