عضویت العربیة English
امام حسین علیه‌السلام: چون حضرت فاطمه وفات کرد، امیرالمومنین او را پنهانی به خاک سپرد و محل قبرش را ناپدید کرد. کافی، ج2، ص356

سعدی شیرازی

شبي در جواني و طيب نعم

شبي در جواني و طيب نعم
شبي در جواني و طيب نعم شاعر : سعدي جوانان نشستيم چندي بهم شبي در جواني و طيب نعم ز شوخي در افگنده غلغل به کوي چو بلبل، سرايان چو گل تازه روي ز دور فلک ليل مويش نهار جهانديده پيري ز ما بر کنار نه چون ما لب از خنده چون پسته بود چو فندق دهان از سخن بسته بود چه در کنج حسرت نشيني به درد؟ جواني فرا رفت کاي پيرمرد به آرام دل با جوانان بچم يکي سر برآر از گريبان غم جوابش نگر تا چه پيرانه گفت برآورد سر سالخورد از نهفت چميدن درخت جوان را... ادامه ...

بيا اي که عمرت به هفتاد رفت

بيا اي که عمرت به هفتاد رفت
بيا اي که عمرت به هفتاد رفت شاعر : سعدي مگر خفته بودي که بر باد رفت؟ بيا اي که عمرت به هفتاد رفت به تدبير رفتن نپرداختي همه برگ بودن همي ساختي منازل به اعمال نيکو دهند قيامت که بازار مينو نهند وگر مفلسي شرمساري بري بضاعت به چندان که آري بري تهيدست را دل پراگنده‌تر که بازار چندان که آگنده‌تر دلت ريش سرپنجه‌ي غم شود ز پنجه درم پنج اگر کم شود غنيمت شمر پنج روزي که هست چو پنجاه سالت برون شد ز دست به فرياد و زاري فغان داشتي اگر... ادامه ...

بتي ديدم از عاج در سومنات

بتي ديدم از عاج در سومنات
بتي ديدم از عاج در سومنات شاعر : سعدي مرصع چو در جاهليت منات بتي ديدم از عاج در سومنات که صورت نبندد از آن خوبتر چنان صورتش بسته تمثالگر به ديدار آن صورت بي روان ز هر ناحيت کاروانها روان چو سعدي وفا زان بت سخت دل طمع کردن رايان چين و چگل تضرع کنان پيش آن بي زبان زبان آوران رفته از هر مکان که حيي جمادي پرستد چرا؟ فرو ماندم از کشف آن ماجرا نکو گوي و هم حجره و يار بود مغي را که با من سر و کار بود عجب دارم از کار اين بقعه من به... ادامه ...

هرگز آن دل بنميرد که تو جانش باشي

هرگز آن دل بنميرد که تو جانش باشي
هرگز آن دل بنميرد که تو جانش باشي شاعر : سعدي نيکبخت آن که تو در هر دو جهانش باشي هرگز آن دل بنميرد که تو جانش باشي به حقيقت که تو چون نقطه ميانش باشي غم و انديشه در آن دايره هرگز نرود بوستاني که چو تو سرو روانش باشي هرگزش باد صبا برگ پريشان نکند بر که افتد که تو يک دم نگرانش باشي همه عالم نگران تا نظر بخت بلند تشنه‌تر آن که تو نزديک دهانش باشي تشنگانت به لب اي چشمه حيوان مردند تو دگر نادره دور زمانش باشي گر توان بود که دور فلک از سر... ادامه ...

جزاي آن که نگفتيم شکر روز وصال

جزاي آن که نگفتيم شکر روز وصال
جزاي آن که نگفتيم شکر روز وصال شاعر : سعدي شب فراق نخفتيم لاجرم ز خيال جزاي آن که نگفتيم شکر روز وصال که ديده سير نمي‌گردد از نظر به جمال بدار يک نفس اي قايد اين زمام جمال پيام ما که رساند مگر نسيم شمال دگر به گوش فراموش عهد سنگين دل چنان که دوست به شمشير غمزه قتال به تيغ هندي دشمن قتال مي‌نکند نظر حرام بکردند و خون خلق حلال جماعتي که نظر را حرام مي‌گويند عجب فتادن مردست در کمند غزال غزال اگر به کمند اوفتد عجب نبود به راه باديه دانند... ادامه ...

نخست او ارادت به دل در نهاد

نخست او ارادت به دل در نهاد
نخست او ارادت به دل در نهاد شاعر : سعدي پس اين بنده بر آستان سرنهاد نخست او ارادت به دل در نهاد کي از بنده چيزي به غيري رسد؟ گر از حق نه توفيق خيري رسد ببين تا زبان را که گفتار داد زبان را چه بيني که اقرار داد که بگشوده بر آسمان و زمي است در معرفت ديده‌ي آدمي است گر اين در نکردي به روي تو باز؟ کيت فهم بودي نشيب و فراز در اين جود بنهاد و در وي سجود سر آورد و دست از عدم در وجود محال است کز سر سجود آمدي وگرنه کي از دست جود آمدي؟ ... ادامه ...

ما سپر انداختيم گر تو کمان مي‌کشي

ما سپر انداختيم گر تو کمان مي‌کشي
ما سپر انداختيم گر تو کمان مي‌کشي شاعر : سعدي گو دل ما خوش مباش گر تو بدين دلخوشي ما سپر انداختيم گر تو کمان مي‌کشي ما به تو مستأنسيم تو به چه مستوحشي گر بکشي بنده‌ايم ور بنوازي رواست چون بتوانم گريخت تا تو کمندم کشي گفتي اگر درد عشق پاي نداري گريز باز نگه مي‌کنم سخت بهشتي وشي ديده فرودوختيم تا نه به دوزخ برد خلق حسد مي‌برند چون تو مرا مي‌کشي غايت خوبي که هست قبضه و شمشير و دست چاره مجروح عشق نيست بجز خامشي موجب فرياد ما خصم نداند که... ادامه ...

مرا رسد که برآرم هزار ناله چو بلبل

مرا رسد که برآرم هزار ناله چو بلبل
مرا رسد که برآرم هزار ناله چو بلبل شاعر : سعدي که احتمال ندارم ز دوستان ورقي گل مرا رسد که برآرم هزار ناله چو بلبل تو نيز اگر بتواني ببند بار تحول خبر بريد به بلبل که عهد مي‌شکند گل فکيف تنقض عهدي و فيم تهجرني قل اما اخالص ودي الم اراعک جهدي همت حلال نباشد ز خون بنده تغافل اگر چه مالک رقي و پادشاه به حقي اذا جرحت فادي بسيف لحظک فاقتل من المبلغ عني الي معذب قلبي اسير ماندم و درمان تحملست و تذلل تو آن کمند نداري که من خلاص بيابم اذا... ادامه ...

نهاده‌ست باري شفا در عسل

نهاده‌ست باري شفا در عسل
نهاده‌ست باري شفا در عسل شاعر : سعدي نه چندان که زور آورد با اجل نهاده‌ست باري شفا در عسل ولي درد مردن ندارد علاج عسل خوش کند زندگان را مزاج برآمد، چه سود انگبين در دهن؟ رمق مانده‌اي را که جان از بدن کسي گفت صندل بمالش به درد يکي گرز پولاد بر مغز خورد وليکن مکن با قضا پنجه تيز ز پيش خطر تا تواني گريز بدن تازه روي است و پاکيزه شکل درون تا بود قابل شرب و اکل که با هم نسازند طبع و طعام خراب آنگه اين خانه گردد تمام مرکب از اين چار... ادامه ...

يار گرفته‌ام بسي چون تو نديده‌ام کسي

يار گرفته‌ام بسي چون تو نديده‌ام کسي
يار گرفته‌ام بسي چون تو نديده‌ام کسي شاعر : سعدي شمع چنين نيامدست از در هيچ مجلسي يار گرفته‌ام بسي چون تو نديده‌ام کسي نقد چنين کم اوفتد خاصه به دست مفلسي عادت بخت من نبود آن که تو يادم آوري دامن از اين نظيفتر وصف تو چون کند کسي صحبت از اين شريفتر صورت از اين لطيفتر تا به سر حضور ما ره نبرد موسوسي خادمه سراي را گو در حجره بند کن يا به گلي نگه کند يا به جمال نرگسي روز وصال دوستان دل نرود به بوستان سنگ جفاي دوستان درد نمي‌کند بسي گر بکشي... ادامه ...