عضویت العربیة English
امام رضا علیه‌السلام: هر یک از دوستانم مرا با شناخت حقّم زیارت نمى‌کند مگر این که در روز قیامت، شفاعتم از او پذیرفته مى‌شود. وسائل الشیعه

خواجوی کرمانی

اي صبح صادقان رخ زيباي مصطفي

اي صبح صادقان رخ زيباي مصطفي
وي سرو راستان قد رعناي مصطفي اي صبح صادقان رخ زيباي مصطفي نور جبين و لعل شکر خاي مصطفي آئينه‌ي سکندر و آب حيات خضر گيسوي روز پوش قمرساي مصطفي معراج انبيا و شب قدر اصفيا لب بسته پيش منطق گوياي مصطفي ادريس کو معلم علم الهي است خاشاک روب حضرت اعلي مصطفي عيسي که دير داير علوي مقام اوست ايوان بارگاه معلاي مصطفي بر ذروه دنا فتدلي کشيده سر آهوي چشم دلکش شهلاي مصطفي وز جام روح‌پرور ما زاغ گشته مست ادامه ...

طوبي لک اي پيک صبا خرم رسيدي مرحبا

طوبي لک اي پيک صبا خرم رسيدي مرحبا
طوبي لک اي پيک صبا خرم رسيدي مرحبا شاعر : خواجوي کرماني بالله قل لحاشتي ما بال رکب قد سري طوبي لک اي پيک صبا خرم رسيدي مرحبا طرفي علي هجرانهم تبکي و ما تغني البکا ياران برون رفتند و من در بحرخون افتاده‌ام ساروا و من آماقنا اجروا ينا بيع الدما بار سفر بستند و من چون صيد وحشي پاي بند و الرکب قد ساروا الي الايحاد و الحادي حدا افتان و خيزان ميروم تاکي رسم در کاروان قلبي هوي في هوة و الدهر، ملق في الهوي محمل برون بردند و من چون ناقه ميراندم ز پي... ادامه ...

اين چه خلدست که چندين همه حورست اينجا

اين چه خلدست که چندين همه حورست اينجا
اين چه خلدست که چندين همه حورست اينجا شاعر : خواجوي کرماني چه غم از نار که در دل همه نورست اينجا اين چه خلدست که چندين همه حورست اينجا گو بده باده درين حجله که سورست اينجا گل سوري که عروس چمنش مي‌خوانند منزل راحت و ريحان و سرورست اينجا موسم عشرت و شادي و نشاطست امروز روشنم گشت چو خورشيد که طورست اينجا اگر آن نور تجليست که من مي‌بينم ظاهر آنست که در عين ظهورست اينجا آنکه در باطن ما کرد دو عالم ظاهر خالي از غيبت و عاري ز حضورست اينجا يار... ادامه ...

بگذر اي خواجه و بگذار مرا مست اينجا

بگذر اي خواجه و بگذار مرا مست اينجا
بگذر اي خواجه و بگذار مرا مست اينجا شاعر : خواجوي کرماني که برون شد دل سرمست من از دست اينجا بگذر اي خواجه و بگذار مرا مست اينجا دلم آورد و به زنجير فرو بست اينجا چون توانم شد از اينجا که غمش موي کشان هيچ هشيار نيامد که نشد مست اينجا تا نگوئي که من اينجا ز چه مست افتادم اين دل شيفته حال آمد و بنشست اينجا کيست اين فتنه‌ي نوخاسته کز مهر رخش زانک صد دل چو دل خسته من هست اينجا دل مسکين مرا نيست در اينجا قدري شيشه نا گه بشد از دستم و بشکست اينجا... ادامه ...

گر راه بود بر سر کوي تو صبا را

گر راه بود بر سر کوي تو صبا را
گر راه بود بر سر کوي تو صبا را شاعر : خواجوي کرماني در بندگيت عرضه کند قصه ما را گر راه بود بر سر کوي تو صبا را برصدر سلاطين نتوان يافت گدا را ما را به سرا پرده‌ي قربت که دهد راه سر کوفته بايد که بدارند گيا را چون لاله عذاران چمن جلوه نمايند در رنج بميريم و نخواهيم دوا را گر ره بدواخانه‌ي مقصود نيابيم دانيم که از درد توان جست دوا را مرهم ز چه سازيم که اين درد که ما راست از پاي فکندند من بي سر و پا را فرياد که دستم نگرفتند و به يکبار ... ادامه ...

چو در نظر نبود روي دوستان ما را

چو در نظر نبود روي دوستان ما را
چو در نظر نبود روي دوستان ما را شاعر : خواجوي کرماني به هيچ رو نبود ميل بوستان ما را چو در نظر نبود روي دوستان ما را به آستين نکند دور از آستان ما را رقيب گومفشان آستين که تا در مرگ اگر چنانکه کند امتحان به جان ما را به جان دوست که هم در نفس بر افشانيم که دور کرد بدستان ز دوستان ما را چه مهره باخت ندانم سپهر دشمن خوي ولي نبود فراق تودر گمان ما را به بيوفائي دور زمان يقين بوديم چه غم ز مدت هجران بيکران ما را چو شد مواصلت و قرب معنوي حاصل... ادامه ...

وقت صبوح شد بيار آن خورمه نقاب ار

وقت صبوح شد بيار آن خورمه نقاب ار
وقت صبوح شد بيار آن خورمه نقاب ار شاعر : خواجوي کرماني از قدح دو آتشي خيز و روان کن آب را وقت صبوح شد بيار آن خورمه نقاب ار در خوي خجلت افکند چشمه‌ي آفتاب را ماه قنينه آسمان چون بفروزد از افق ساغر چشم من بخون رنگ دهد شراب را وقت سحر که بلبله قهقهه بر چمن زند دود برآيد از جگر ز آتش دل کباب را بسکه بسوزد از غمش ايندل سوزناک من من به فغان نواگري ياد دهم رباب را چون بت رود ساز من چنگ بساز در زند مردم چشمم از حيا آب کند سحاب را گر به خيال... ادامه ...

همچو بالات بگويم سخني راست ترا

همچو بالات بگويم سخني راست ترا
همچو بالات بگويم سخني راست ترا شاعر : خواجوي کرماني راستي را چه بلائيست که بالاست ترا همچو بالات بگويم سخني راست ترا کاين همه آب رخ از رهگذر ماست ترا تا چه ديدست ز من ديده که هردم گويد مشو ايمن که وطن بر لب درياست ترا ايکه بر گوشه‌ي چشمم زده‌ئي خيمه ز موج وصف لل نتوان کرد که لالاست ترا پيش لعلت که از او آب گهر ميريزد وين چه شورست که در لعل شکر خاست ترا اين چه سحرست که در چشم خوشت ميبينم بر سر و چشمم اگر جاي کني جاست ترا دل ديوانه چه جائيست... ادامه ...

آن نقش بين که فتنه کند نقش‌بند را

آن نقش بين که فتنه کند نقش‌بند را
آن نقش بين که فتنه کند نقش‌بند را شاعر : خواجوي کرماني و آن لعل لب که نرخ شکستت قند را آن نقش بين که فتنه کند نقش‌بند را در گوش من مجال نماندست پند را پندم مده که تا بشنيدم حديث دوست رغبت بود بکشته شدن پاي بند را چون از کمند عشق اميد خلاص نيست شرطست کاحتمال کند زورمند را آنرا که زور پنجه‌ي زور آوري نماند ما دست داده‌ايم بهر حال بند را گر پند ميدهندم و گر بند مينهند راحت رسد ز بند تو سر در کمند را نگريزد از کمند تو وحشي که گاه صيد گر... ادامه ...

رام را گر برگ گل باشد نبيند ويس را

رام را گر برگ گل باشد نبيند ويس را
رام را گر برگ گل باشد نبيند ويس را شاعر : خواجوي کرماني ور سليمان ملک خواهد ننگرد بلقيس را رام را گر برگ گل باشد نبيند ويس را زانکه از کشتن بقا حاصل شود جرجيس را زنده‌ي جاويد گردد کشته شمشير عشق تا نميرد کي به جنت ره دهند ادريس را جان بده تا محرم خلوتگه جانان شوي کي کشش بودي به آهن سنگ مقناطيس را گرنه در هر جوهري از عشق بودي شمه‌ئي مهر بفزايد ز ماه طلعتش برجيس را همچو خورشيد ار برآيد ماه بي مهرم ببام يا بگو با ساربان تا بازدارد عيس را ... ادامه ...