عضویت العربیة English
پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله: نزدیک‌ترین شما به من در روز قیامت، کسانی هستند که در دنیا بیشتر از دیگران بر من صلوات فرستند.
  • فرهنگ صلح و همزیستی
  • شهادت از زبان اباصلت
  • صلح خواهی معاویه از امام مجتبی (ع)

خواجوی کرمانی

اي صبح صادقان رخ زيباي مصطفي

اي صبح صادقان رخ زيباي مصطفي
وي سرو راستان قد رعناي مصطفي اي صبح صادقان رخ زيباي مصطفي نور جبين و لعل شکر خاي مصطفي آئينه‌ي سکندر و آب حيات خضر گيسوي روز پوش قمرساي مصطفي معراج انبيا و شب قدر اصفيا لب بسته پيش منطق گوياي مصطفي ادريس کو معلم علم الهي است خاشاک روب حضرت اعلي مصطفي عيسي که دير داير علوي مقام اوست ايوان بارگاه معلاي مصطفي بر ذروه دنا فتدلي کشيده سر آهوي چشم دلکش شهلاي مصطفي وز جام روح‌پرور ما زاغ گشته مست ادامه ...

تحيتي چو هواي رياض خلد برين

تحيتي چو هواي رياض خلد برين
تحيتي چو هواي رياض خلد برين شاعر : خواجوي کرماني تحيتي چو رخ دلگشاي حور العين تحيتي چو هواي رياض خلد برين تحيتي چو نسيم روايح نسرين تحيتي چو شميم شمامه‌ي سنبل تحيتي چو دم صبح صادقان مشکين تحيتي چو تف آه عاشقان دلسوز تحيتي شکر افشان چو پسته‌ي شيرين تحيتي گهر آگين چو ديده‌ي فرهاد تحيتي همه ياري چو پاسخ رامين تحيتي همه زاري چو نامه‌ي ويسه تحيتي چو خط مشک رنگ لعبت چين تحيتي چو فروغ جمال شمع چگل تحيتي که بود ورد جان روح امين تحيتي که... ادامه ...

فتاده‌ام من ديوانه در غم تو اسير

فتاده‌ام من ديوانه در غم تو اسير
فتاده‌ام من ديوانه در غم تو اسير شاعر : خواجوي کرماني بيا و طره برافشان که بشکنم زنجير فتاده‌ام من ديوانه در غم تو اسير اگر بوصف خطت شمه‌ئي کنم تحرير برآيد از قلمم بوي مشک تاتاري معبرم همه زلف تو مي‌کند تعبير چه خوابهاي پريشان که ديده‌ام ليکن زبان خامه ازين دل شکسته باز مگير چنين که باز گرفتي زبان ز پرسش من گمان مبر که تواني برون شدن ز ضمير اگر چنانکه تواني جدا شدن ز نظر ز دوستان قديمم نه ممکنست گزير ز بوستان نعيمم گزير هست وليک که... ادامه ...

ز جام عشق تو عقلم خراب مي‌گردد

ز جام عشق تو عقلم خراب مي‌گردد
ز جام عشق تو عقلم خراب مي‌گردد شاعر : خواجوي کرماني ز تاب مهر تو جانم کباب مي‌گردد ز جام عشق تو عقلم خراب مي‌گردد بگرد ساقي و جام شراب مي‌گردد مرا دليست که دائم بياد لعل لبت که دير دعوت من مستجاب مي‌گردد هلاک خود بدعا خواستم ولي چکنم پرست کافت جان عقاب مي‌گردد دلست کاين همه خونم ز ديده مي‌بارد ز شرم چشمه‌ي نوش تو آب مي‌گردد تو خود چه آب و گلي کاب زندگي هردم ز عکس گلشن رويت گلاب مي‌گردد چو برتو مي‌فکنم ديده اشگ گلگونم بياد چشم تو مست... ادامه ...

اي شام زلفت بتخانه‌ي چين

اي شام زلفت بتخانه‌ي چين
اي شام زلفت بتخانه‌ي چين شاعر : خواجوي کرماني مشک سياهت بر لاله پرچين اي شام زلفت بتخانه‌ي چين وايوان ز رويت پرماه و پروين بزم از عقيقت پر شهد و شکر و آشوب مستان برخاست بنشين شمع شبستان بنشست برخيز ريحان برافشان از برگ نسرين سنبل برانداز از طرف بستان دستان نمايند اما نه چندين دلها ربايند اما نه چندان از ملک کسري مهر نگارين جز عشق دلبر مگزين که خوشتر خسرو نجويد جز لعل شيرين مجنون نبويد جز عطر ليلي گل خار گردد در چشم رامين ويس... ادامه ...

معلوم نگردد سخن عشق بتقرير

معلوم نگردد سخن عشق بتقرير
معلوم نگردد سخن عشق بتقرير شاعر : خواجوي کرماني کايات مودت نبود قابل تفسير معلوم نگردد سخن عشق بتقرير در فصل بهاران بجز از ناله شبگير مرغان چمن را به سحر همنفسي نيست زيندست چو از پاي فتاديم چه تدبير زينگونه چو از درد بمرديم چه درمان گر زانکه بزنجير مقيد کندم پير کوته نکنم دست دل از زلف جوانان کان سنبل شوريده کند پيش تو تقرير احوال پريشاني من موي به مو بين اسرار غم هجر تو در طي طوامير چون شرح دهم غصه‌ي دوري که نگنجد هر دم که کنم نسخه‌ي... ادامه ...

اگر آن ماه مهربان گردد

اگر آن ماه مهربان گردد
اگر آن ماه مهربان گردد شاعر : خواجوي کرماني غم دل غمگسار جان گردد اگر آن ماه مهربان گردد همه اجزاي من زبان گردد آنکه چون نامش آورم بزبان مو بر اعضاي من سنان گردد ور کنم ياد ناوک چشمش قد چون تير من کمان گردد چون کنم نقش ابرويش بردل در حجاب عدم نهان گردد مه ز شرم جمال او هرماه چند برخون عاشقان گردد يا رب اين آسياب دولابي در ميان خامه ترجمان گردد چون دلم با غم تو گويد راز چون دهان تو بي نشان گردد از لبت هر که او نشان پرسد ... ادامه ...

زهي خطي به خطا برده سوي خطه‌ي چين

زهي خطي به خطا برده سوي خطه‌ي چين
زهي خطي به خطا برده سوي خطه‌ي چين شاعر : خواجوي کرماني گرفته چين بدو هندوي زلف چين بر چين زهي خطي به خطا برده سوي خطه‌ي چين بنفشه‌ات خط ريحان نوشته بر نسرين نموده لعل لبت ثلثي از خط ياقوت که از قمر بدرخشيد رشته‌ي پروين چو صبحدم متبسم شدي فلک پنداشت که کشف آن نکند محتسب براي رزين ز لعل دختر رز چون مراد بستانم نهاده است کمانش مدام بر بالين عجب ز جادوي مستت که ناتوان خفته ز دره مهر نباشد بهيچ رو در کين چه شد که با من سرگشته کينه مي‌ورزي... ادامه ...

پندم به چه عقل مي‌دهد پير

پندم به چه عقل مي‌دهد پير
پندم به چه عقل مي‌دهد پير شاعر : خواجوي کرماني بندم بچه جرم مي‌نهد مير پندم به چه عقل مي‌دهد پير کس باز نياورد بزنجير کز حلقه‌ي زلف او دلم را آزاد شدن ز بند تقدير تدبير چه سود از آنکه نتوان او با مي لعل و نغمه‌ي زير ما بي رخ او و ناله‌ي زار گر زآنکه ز شست او بود تير در ديده کشم بجاي مژگان کرديم بخون ديده تحرير بسيار ورق که درخيالش وز پاي درآمدم چه تدبير از دست برون شدم چه درمان جز چشم تواش نبود تعبير هر خواب که دوش ديده بودم... ادامه ...

لطافت دهنش در بيان نمي‌گنجد

لطافت دهنش در بيان نمي‌گنجد
لطافت دهنش در بيان نمي‌گنجد شاعر : خواجوي کرماني حلاوت سخنش در زبان نمي‌گنجد لطافت دهنش در بيان نمي‌گنجد ز من مپرس که آن در بيان نمي‌گنجد معاني که مصور شود ز صورت دوست که تيرقامت اودر کمان نمي گنجد از آن چو کلک ز شستم بجست و گوشه گرفت اگر چه مجلس او در جهان نمي‌گنجد جهان پرست ز درديکشان مجلس او شکوفه‌ئيست که در بوستان نمي‌گنجد درين چمن که منم بلبل خوش الحانش که هيج با تو مرا در ميان نمي‌گنجد چو در کنار مني گو کمر برو ز ميان ترا که... ادامه ...