عضویت العربیة English
امام رضا علیه‌السلام: به بزرگترهایتان احترام بگذارید و با کوچکترها مهربان باشید و صله رحم نمایید. عیون اخبار الرضا، ج2، ص265

خاقانی

رفتم به راه صفت ديدم به کوي صفا

رفتم به راه صفت ديدم به کوي صفا
رفتم به راه صفت ديدم به کوي صفا شاعر : خاقاني چشم و چراغ مرا جائي ئشگرف و چه جا رفتم به راه صفت ديدم به کوي صفا جائي که هست برون از وهم ما و شما جائي که هست فزون از کل کون و مکان جان‌هاي خلق در او رسته به جاي گيا صحن سراچه‌ي او صحراي عشق شده وز آه سوختگان عنبر بخار هوا از اشک دلشدگان گوهر نثار زمين بينندگان خيال از نور او به نوا دارندگان جمال از حسن او به حسد آمد رقيب و سبک در ره گرفت مرا رفتم که حلقه زنم پنهان ز چشم رقيب گفتم که هست... ادامه ...

ز خاک کوي تو هر خار سوسني است مرا

ز خاک کوي تو هر خار سوسني است مرا
ز خاک کوي تو هر خار سوسني است مرا شاعر : خاقاني به زير زلف تو هر موي مسکني است مرا ز خاک کوي تو هر خار سوسني است مرا به جاي هر مژه بر چشم سوزني است مرا براي آنکه ز غير تو چشم بردوزم ز لعل در بر هر سنگ دامني است مرا ز بسکه بر سر کوي تو اشک ريخته‌ام چو ديد کز تو بهر لحظه شيوني است مرا فلک موافقت من کبود درپوشيد بهر کجا که رفيقي است دشمني است مرا از آن زمان که ز تو لاف دوستي زده‌ام يقين شناخت که بر باد خرمني است مرا هر آنکه آب من از ديده... ادامه ...

به زبان چرب جانا بنواز جان ما را

به زبان چرب جانا بنواز جان ما را
به زبان چرب جانا بنواز جان ما را شاعر : خاقاني به سلام خشک خوش کن دل ناتوان ما را به زبان چرب جانا بنواز جان ما را به کران برد زمانه غم بي‌کران ما را ز ميان برآر دستي مگر از ميانجي تو همه عبده نويسد سگ پاسبان ما را به دو چشم آهوي تو که به دولت تو گردون چو رکيب تو روان شد چه محل روان ما را ز پي عماري تو چه روان کنيم مرکب چو تو بر نشان کاري چه کني نشان ما را به سرا و مجلس خود مطلب نشاني ما به کرشمه مهر برنه پس از اين زبان ما را گله‌ي فراق... ادامه ...

بر سر کرشمه از دل خبري فرست ما را

بر سر کرشمه از دل خبري فرست ما را
بر سر کرشمه از دل خبري فرست ما را شاعر : خاقاني به بهاي جان از آن لب شکري فرست ما را بر سر کرشمه از دل خبري فرست ما را گرهي ز زلف کم کن، کمري فرست ما را به غلامي تو ما را به جهان خبر برآمد به خراج هر دو عالم، گهري فرست ما را به بهانه‌ي حديثي بگشاي لعل نوشين ز نسيم جانفزايت، اثري فرست ما را به دو چشم تو که از جان اثري نماند با ما ز وصال مردمي کن، حشري فرست ما را ز پي مصاف هجران که کمان کشيد بر ما ز وفا مفرحي کن، قدري فرست ما را مگذار کز... ادامه ...

گرنه عشق او قضاي آسمانستي مرا

گرنه عشق او قضاي آسمانستي مرا
گرنه عشق او قضاي آسمانستي مرا شاعر : خاقاني از بلاي عشق او روزي امانستي مرا گرنه عشق او قضاي آسمانستي مرا کي همه شب دست از او بر آسمانستي مرا گر مرا روزي ز وصلش بر زمين پاي آمدي زير اين پرده که هستم کس چه دانستي مرا گرنه زلف پرده سوز او گشادي راز من وين نبودي گر به وصل او گمانستي مرا بر يقينم کز فراق او به جان ايمن نيم گرنه در جان اوستي کي باک جانستي مرا آفت جان است و آنگه در ميان جان مقيم گر به کوي او محل پاسبانستي مرا مرقد خاقاني از... ادامه ...

اي پار دوست بوده و امسال آشنا

اي پار دوست بوده و امسال آشنا
اي پار دوست بوده و امسال آشنا شاعر : خاقاني وي از سزا بريده و بگزيده ناسزا اي پار دوست بوده و امسال آشنا تا کي کني قبول، خسان را چو کهربا اي سفته در وصل تو الماس ناکسان سر بر زمين خدمت ياران بيوفا چند آوري چو شمس فلک هر شبانگهي با آنکه کم ز ماست شدي يار و آشنا آن را که خصم ماست شدي يار و همنفس پيش مسيح مائده و پيش خر گيا الحق سزا گزيدي و حقا که در خور است نشناختي تو قيمت ما از سر جفا بوديم گوهري به تو افتاده رايگان يا کوزه گر چه داند... ادامه ...

اري في‌النوم ما طالت نواها

اري في‌النوم ما طالت نواها
اري في‌النوم ما طالت نواها شاعر : خاقاني زمانا طاب عيشي في هواها اري في‌النوم ما طالت نواها همي دارد خمارم در بلاها به جامي کز مي وصلش چشيدم رعاها الصبر ويلي ما رعاها عراني السحر ويحک ما عراني شکست اندر دلم نيش جفاها به بوسه مهر نوش او شکستم کان صلي جهتم من لظاها بدت من حبها في القلب نار پشيمان باد عقلم زين خطاها خطا کردم که دادم دل به دستش ادامه ...

زين سپس خال بتان بس حجرالاسود من

زين سپس خال بتان بس حجرالاسود من
زين سپس خال بتان بس حجرالاسود من شاعر : خاقاني زمزم آنک خم و کعبه در خمار مرا زين سپس خال بتان بس حجرالاسود من پير سجاده تو را داده و زنار مرا خانقه جاي تو و خانه‌ي مي جاي من است برهاند همه زنار من از نار مرا باريا دين به بهشتت نبرد وز سر صدق واندرين فسق نياز است به خروار مرا نيست در زهد ريائيت به جو سنگ نياز و اندرين ره که منم، نيست کسي يار مرا اندران شيوه که هستي تو، تو را يار بسي است لاله خوردم کن و از پوست برون آر مرا لاله مي خورد... ادامه ...

درد زده است جان من ميوه‌ي جان من کجا

درد زده است جان من ميوه‌ي جان من کجا
درد زده است جان من ميوه‌ي جان من کجا شاعر : خاقاني درد مرا نشانه کرد درد نشان من کجا درد زده است جان من ميوه‌ي جان من کجا اين همه اشک عاريه است اشک روان من کجا دوش ز چشم مردمان اشک به وام خواستم من که خرابه اندرم گنج نهان من کجا او ز من خراب دل کرد چو گنج پي نهان بند روان گسسته‌ام انس روان من کجا يار ز من گسست و من بهر موافقت کنون گرم جگر شدم ز تب سرکه‌فشان من کجا گه گهي آن شکرفشان سرکه فشان ز لب شدي آن همه را رسيده بخش اي فلک آن من کجا... ادامه ...

سر به عدم درنه و ياران طلب

سر به عدم درنه و ياران طلب
سر به عدم درنه و ياران طلب شاعر : خاقاني بوي وفا خواهي ازيشان طلب سر به عدم درنه و ياران طلب در تک دريا رو و مرجان طلب بر سر عالم شو و هم جنس جوي مرتبه‌ي گنبد گردان طلب مرکز خاکي نبود جاي تو جان به ميانجي نه و مهمان طلب مائده‌ي جان چو نهي در ميان شمع برافروز و سليمان طلب روي زمين خيل شياطين گرفت اهل به دست آور و درمان طلب اي دل خاقاني مجروح خيز پس برو و چشمه‌ي حيوان طلب زهر سفر نوش کن اول چو خضر خير برون از خط شروان طلب خطه‌ي... ادامه ...