عضویت العربیة English
امام حسین علیه‌السلام: چون حضرت فاطمه وفات کرد، امیرالمومنین او را پنهانی به خاک سپرد و محل قبرش را ناپدید کرد. کافی، ج2، ص356

خاقانی

خرمي در جوهر عالم نخواهي يافتن

خرمي در جوهر عالم نخواهي يافتن
خرمي در جوهر عالم نخواهي يافتن شاعر : خاقاني مردمي در گوهر آدم نخواهي يافتن خرمي در جوهر عالم نخواهي يافتن کاندرين غم‌خانه کس همدم نخواهي يافتن روي در ديوار عزلت کن، در هم دم مزن طبع را بي‌چار ميخ غم نخواهي يافتن تا درون چار طاق خيمه‌ي پيروزه‌اي آستين دست کس معلم نخواهي يافتن پاي در دامان غم کش کز طراز بي‌غمي ماجراي درد را محرم نخواهي يافتن آه را در تنگناي لب به زندان کن از آنک کز جهان مردمي مرهم نخواهي يافتن با جراحت چون بهايم ساز در... ادامه ...

دوش چو سلطان چرخ تافت به مغرب عنان

دوش چو سلطان چرخ تافت به مغرب عنان
دوش چو سلطان چرخ تافت به مغرب عنان شاعر : خاقاني گشت ز سير شهاب روي هوا پر سنان دوش چو سلطان چرخ تافت به مغرب عنان يافت ز انجم فروغ انجمن کهکشان داد به گيتي ظلام سايه‌ي خاک سياه شد چو جهنم به وصف دمه‌ي ارض از دخان گشت چو جنت ز نور قبه‌ي چرخ از نجوم مهره‌ي زرين مهر کرد نهان در دهان شام مشعبد نمود حقه‌ي ماه و به لعب ناچخ سيمين ماه کرد پديد آسمان چون سپر زر مهر گشت نهان زير خاک پيکر جرم هلال گشت پديد از ميان مطرد سرخ شفق دست هوا کرد شق ... ادامه ...

هان اي دل عبرت بين از ديده نظر کن هان

هان اي دل عبرت بين از ديده نظر کن هان
هان اي دل عبرت بين از ديده نظر کن هان شاعر : خاقاني ايوان مدائن را آيينه‌ي عبرت دان هان اي دل عبرت بين از ديده نظر کن هان وز ديده دوم دجله بر خاک مدائن ران يک ره ز ره دجله منزل به مدائن کن کز گرمي خونابش آتش چکد از مژگان خود دجله چنان گريد صد دجله‌ي خون گويي گوئي ز تف آهش لب آبله زد چندان بيني که لب دجله کف چون به دهان آرد خود آب شنيدستي کاتش کندش بريان از آتش حسرت بين بريان جگر دجله گرچه لب دريا هست از دجله زکات استان بر دجله‌گري نونو... ادامه ...

بينم لوزينه‌ي رضاي صفاهان

بينم لوزينه‌ي رضاي صفاهان
بينم لوزينه‌ي رضاي صفاهان شاعر : خاقاني گرچه صفاهان جزاي من به بدي کرد بينم لوزينه‌ي رضاي صفاهان خطه‌ي شروان که نامدار به من شد هم به نکوئي کنم جزاي صفاهان نسبت خاقان به من کند چو گه فخر گر به خرابي رسد بقاي صفاهان پانصد هجرت چو من نزاد يگانه در نگرد دانش آزماي صفاهان مبدع فحلم به نظم و نثر شناسند تا به دوگانه کنم دعاي صفاهان از دم خاقاني آفرين ابد باد کم نکنم تا زيم ولاي صفاهان نکهت حور است يا هواي صفاهان بر جلساء الله اتقياي صفاهان... ادامه ...

يعقوب دلم، نديم احزان

يعقوب دلم، نديم احزان
يعقوب دلم، نديم احزان شاعر : خاقاني يوسف صفتم، مقيم زندان يعقوب دلم، نديم احزان من در چه آتشم ز اخوان او در چه آب بد ز اخوت چون تير و قلم نحيف و عريان چون صفر و الف تهي و تنها يک مشتريم نه پيش دکان صد رزمه‌ي فضل بار بسته آري ز تنور خاست طوفان از دل سوي ديده مي‌برم سيل صورتگر اين کبود ايوان شنگرف ز اشک من ستاند از ننگ شکسته نام اران يارب چه شکسته دل شدستم از شر فسانه گوي شروان الحق چه فسانه شد غم من گاه از خر اعورم به افغان... ادامه ...

هر شب که پر شکوفه شود روي آسمان

هر شب که پر شکوفه شود روي آسمان
هر شب که پر شکوفه شود روي آسمان شاعر : خاقاني در چشم من شکوفه‌وش آيد خيال يار هر شب که پر شکوفه شود روي آسمان چون از شکوفه قبه‌ي نو بست شاخسار شاخ شکوفه‌دار اميدم شکسته شد اکنون که پر طلسم شکوفه است ميوه‌دار کو آن شکوفه‌ي طرب و ميوه‌ي دلم اميد من بمرد به طفلي شکوفه‌وار چون زان شکوفه عارض اميد به نبود خاقاني از شکوفه اميد بهي مدار هست از شکوفه نغزتر و شوخ ديده‌تر کو عقد عنبرين که شکوفه کند نثار پيش صبا نثار کنم جان شکوفه‌وار اين بس... ادامه ...

اکنون که گشاد گل گريبان

اکنون که گشاد گل گريبان
اکنون که گشاد گل گريبان شاعر : خاقاني دست من و دامن گلستان اکنون که گشاد گل گريبان چون باد شده است عنبرافشان بي‌باده‌ي زر فشان نباشم صد باربد از هزار دستان خاصه که به هر طرف نشسته است کرده است فلک ستاره باران از شاخ شکوفه ريز گوئي اندر دل مشتري است کيوان آن رنگ سياه لاله ماناک چشمي است که ريخته است مژگان در پيکر باغ شکل نرگس زربفت نهاده گرد دامان بر قامت گل قباي اطلس چون قوس قزح به رنگ الوان با هم گل و سبزه و بنفشه ايام... ادامه ...

پيش لب تو حلقه به گوشم بنفشه‌وار

پيش لب تو حلقه به گوشم بنفشه‌وار
پيش لب تو حلقه به گوشم بنفشه‌وار شاعر : خاقاني لب‌ها بنفشه رنگ ز تب‌هاي بيقرار پيش لب تو حلقه به گوشم بنفشه‌وار وقت بنفشه دارم سوداي بي‌شمار زان خط و لب که هر دو بنفشه به شکرند زانو بنفشه رنگ‌تر از لب هزار بار من چون بنفشه بر سر زانو نهاده سر زان زلف چون بنفشه دل من بسوخت زار همچون بنفشه کز تف آتش بريخت خوي زان شکر و بنفشه به سودار رسيد کار سودا برد بنفشه و شکر چرا مرا خاقاني بنفشه دلم خواند روزگار از بس که غم خورم ز سپهر بنفشه رنگ ... ادامه ...

اي نايب عيسي از دو مرجان

اي نايب عيسي از دو مرجان
اي نايب عيسي از دو مرجان شاعر : خاقاني وي کرده ز آتش آب حيوان اي نايب عيسي از دو مرجان وي درد تو پاي‌مرد درمان اي زهر تو دستگير ترياق در دام تو صيد خوارتر جان از جام تو صاف نوش‌تر، تيغ لعل تو به بوسه داده تاوان جزع تو به غمزه برده جان‌ها پرورده به سايه‌ي سليمان وصل تو به زير پر سيمرغ يک رنگ نموده کفر و ايمان در عين قبول تو خرد را برخاسته صورت گريبان از جور تو در ميان عشاق طيره منشين و طره مفشان گر فتنه نبايدت که خيزد کاري... ادامه ...

کوي عشق آمد شد ما برنتابد بيش از اين

کوي عشق آمد شد ما برنتابد بيش از اين
کوي عشق آمد شد ما برنتابد بيش از اين شاعر : خاقاني دامن تر بردن آنجا برنتابد بيش از اين کوي عشق آمد شد ما برنتابد بيش از اين کاين قدر سرمايه سودا برنتابد بيش از اين در سر بازار عشق از جان و جان گفتن بس است پر نيازان را تمنا برنتابد بيش از اين بر اميد کشتن اندر پاي وصلش زنده‌ام کاستان تنگ است ما را برنتابد بيش از اين بر سر کويش ببوسيم آستان و بگذريم کاين شبستان زحمت ما برنتابد بيش از اين ما به جان مهمان زلف او و او با ما به جنگ چون شد اکنون... ادامه ...