عضویت العربیة English
پیامبر اکرم صلّی‌الله‌علیه‌وآله: کسی که دسته‏ ای از مسلمانان را از خطر سیل یا آتش سوزی نجات دهد، بهشت بر او واجب می‏شود.الکافی، ج۵، ص۵۵

جامی

اي کشيده به کلک وهم و خيال

اي کشيده به کلک وهم و خيال
حرف زايد به لوح دل همه سال! اي کشيده به کلک وهم و خيال تخته‌ي نقش‌هاي گوناگون! گشته در کارگاه بوقلمون لوح تو تيره، تخته‌ي تو سياه؟ چند باشد ز نقش‌هاي تباه هر چه زائد، بشوي يا بتراش! حرف‌خوان صحيفه‌ي خود باش! روي آيينه‌ي تو تيره چراست؟ دلت آيينه‌ي خداي‌نماست باشد آيينه‌ات شود روشن صيقلي‌وار صيقلي مي‌زن! وآنچه باقي، در او نموده شود هر چه فاني، از او زدوده شود نيست جز لا اله الا الله صيقل آن اگر نه‌اي آگاه عرش تا فرش درکشيده به کام لا نهنگي‌ست کاينات آشام از من و ما، نه بوي مانده، نه رنگ هر کجا کرده آن نهنگ آهنگ ادامه ...

اين محيط کرم‌ات عرش صدف!

اين محيط کرم‌ات عرش صدف!
اين محيط کرم‌ات عرش صدف! شاعر : جامي عرشيان در طلب‌ات باد به کف! اين محيط کرم‌ات عرش صدف! کشتي افتاده به توفان توايم ما که لب تشنه‌ي احسان توايم به سلامت برسانش به کنار! نظر لطف بدين کشتي دار! صدف هستي ما را بشکن! خيمه‌ي ما به سوي ساحل زن! صفوت گوهر ما را بنماي! پرده‌ي ظلمت ما را بگشاي! دارد از فضل تو اميد قبول جامي از هستي خود گشته ملول دامن از گرد خطايش بفشان! بر سر خوان عطايش بنشان! بنده‌اي پير شد، آزادش کن! بنگر اندوه... ادامه ...

آن عرابي به شتر قانع و شير

آن عرابي به شتر قانع و شير
آن عرابي به شتر قانع و شير شاعر : جامي در يکي باديه شد مرحله‌گير آن عرابي به شتر قانع و شير شب در آن مرحله کردند نزول ناگهان جمعي از ارباب قبول شتري برد به قربانيشان خاست مردانه به مهمانيشان بهر ايشان شتري ديگر برد روز ديگر ره پيشينه سپرد چيزي از داده‌ي دوشين امروز» عذر گفتند که: «باقي‌ست هنوز، ديگ جود آيدم امروز به جوش» گفت: «حاشا که ز پس مانده‌ي دوش کرد محکم، شتري ديگر کشت روز ديگر به کرم‌ورزي، پشت بهر کاري ز ميان غايب شد ... ادامه ...

اي گرو کرده زبان را به دروغ!

اي گرو کرده زبان را به دروغ!
اي گرو کرده زبان را به دروغ! شاعر : جامي برده بهتان ز کلام تو فروغ! اي گرو کرده زبان را به دروغ! که زبانت دگر و دل دگرست اين نه شايسته‌ي هر ديده‌ورست، دل قيري، رخ کافوري چند؟ از ره صدق و صفا دوري چند؟ ظاهر و باطن خود يک‌سان کن! روي در قاعده‌ي احسان کن! وز دورويان جهان، يک سو باش! يک‌دل و يک جهت و يک‌رو باش! «راستي، رستي! نيکو مثلي‌ست از کجي خيزد هر جا خللي‌ست راست گو، راست شنو، راست نشين! راست جو، راست نگر، راست گزين! ور رود... ادامه ...

اي که از طبع فرومايه‌ي خويش

اي که از طبع فرومايه‌ي خويش
اي که از طبع فرومايه‌ي خويش شاعر : جامي مي‌زني گام پي وايه‌ي خويش! اي که از طبع فرومايه‌ي خويش زين هنر پايه‌ي خود عالي کن! خاطر از وايه‌ي خود خالي کن! سردي آيين جوانمردي نيست بهر خود، گرمي جز سردي نيست در پي حاجت مسکينان باش! چند روزي ز قوي‌دينان باش! تا به آن بزم کسان افروزي شمع شو! شمع، که خود را سوزي شيوه‌ي ياري و غمخواري ورز! با بد و نيک و نکوکاري ورز! بر گل و خس همه يک‌سان ريزي ابر شو! تا که چو باران ريزي، به ملامت دل ياران... ادامه ...

خارکش پيري با دلق درشت

خارکش پيري با دلق درشت
خارکش پيري با دلق درشت شاعر : جامي پشته‌اي خار همي برد به پشت خارکش پيري با دلق درشت هر قدم دانه‌ي شکري مي‌کاشت لنگ‌لنگان قدمي برمي‌داشت وي نوازنده‌ي دل‌هاي نژند! کاي فرازنده‌ي اين چرخ بلند! چه عزيزي که نکردي با من کنم از جيب نظر تا دامن تاج عزت به سرم بنهادي در دولت به رخم بگشادي گوهر شکر عطايت سفتن حد من نيست ثنايت گفتن رخش پندار همي‌راند ز دور نوجواني به جواني مغرور گفت کاي پير خرف گشته، خموش! آمد آن شکرگزاري‌ش به گوش ... ادامه ...

والي مصر ولايت، ذوالنون

والي مصر ولايت، ذوالنون
والي مصر ولايت، ذوالنون شاعر : جامي آن به اسرار حقيقت مشحون والي مصر ولايت، ذوالنون در حرم حاضر و ناظر بودم گفت در مکه مجاور بودم نه جوان، سوخته جاني ديدم ناگه آشفته جواني ديدم کردم از وي ز سر مهر سال لاغر و زرد شده همچو هلال که بدين گونه شدي لاغر و زرد؟» که: «مگر عاشقي؟ اي شيفته مرد! که‌ش چو من عاشق رنجور بسي‌ست» گفت: «آري به سرم شور کسي‌ست يا چو شب روزت از او تاريک است؟ گفتمش: «يار به تو نزديک است خاک کاشانه‌ي اوي‌ام همه عمر»... ادامه ...

اي دلت شاه سراپرده‌ي عشق

اي دلت شاه سراپرده‌ي عشق
اي دلت شاه سراپرده‌ي عشق شاعر : جامي جان تو زخم بلاخورده‌ي عشق اي دلت شاه سراپرده‌ي عشق داغ پروانگي‌اش لم يزل است عشق پروانه‌ي شمع ازل است گرم رفتاري مهر از عشق است بيقراري سپهر از عشق است که درين دايره آرام گرفت خاک يک جرعه از آن جام گرفت جان از او زنده‌ي جاويدان است دل بي‌عشق، تن بي‌جان است گنج پايندگي از عشق طلب! گوهر زندگي از عشق طلب! مس ز خاصيت اکسير، زرست عشق هر جا بود اکسير گرست بلکه نقد دو جهان باختن است عشق نه کار... ادامه ...

بوتراب آن گهر بحر شرف

بوتراب آن گهر بحر شرف
بوتراب آن گهر بحر شرف شاعر : جامي کبرو يافت از او خاک نسف بوتراب آن گهر بحر شرف مرکب جهد سوي اعدا راند با خود آن دم که جهادي‌ش نماند بانگ جنگ‌آوري از صفها خاست، چون شد از هر دو طرف صفها راست با دلي همچو دل شير، دلير آمد از بارگي خويش به زير تيغ همخوابه، سپر بالين ساخت زير پهلو ز ردا فرش انداخت که شنيدند نفيرش اصحاب شد ميان دو صف آنگونه به خواب از سپر جست سرش دورتري مدت خواب چو گشت‌اش سپري رخنه‌بند صف همکاران شد پشتي لشکر بيداران... ادامه ...

پيري از نور هدا بيگانه

پيري از نور هدا بيگانه
پيري از نور هدا بيگانه شاعر : جامي چهره پر دود، ز آتش‌خانه پيري از نور هدا بيگانه ميهمان شد به سر خوان خليل کرد از معبد خود عزم رحيل بر سر خوان خودش نپسنديد چون خليل آن خللش در دين ديد يا ازين مائده برخيز و برو!» گفت: «با واهب روزي، بگرو! دين خود را به شکم نتوان داد!» پير برخاست که: «اي نيک‌نهاد! روي از آن مرحله در راه آورد با لب خشک و دهان ناخورد وحي کاي در همه اخلاق جميل! آمد از عالم بالا به خليل منع‌اش از طعمه نه آيين تو بود... ادامه ...