عضویت العربیة English
امام مهدی علیه‌السلام: من خاتم اوصیا هستم و خداوند به‌واسطه من، بلا را از خانواده و شیعیانم بر طرف مى‌کند. بحارالأنوار، ج 52، ص30

جامی

اي کشيده به کلک وهم و خيال

اي کشيده به کلک وهم و خيال
حرف زايد به لوح دل همه سال! اي کشيده به کلک وهم و خيال تخته‌ي نقش‌هاي گوناگون! گشته در کارگاه بوقلمون لوح تو تيره، تخته‌ي تو سياه؟ چند باشد ز نقش‌هاي تباه هر چه زائد، بشوي يا بتراش! حرف‌خوان صحيفه‌ي خود باش! روي آيينه‌ي تو تيره چراست؟ دلت آيينه‌ي خداي‌نماست باشد آيينه‌ات شود روشن صيقلي‌وار صيقلي مي‌زن! وآنچه باقي، در او نموده شود هر چه فاني، از او زدوده شود نيست جز لا اله الا الله صيقل آن اگر نه‌اي آگاه عرش تا فرش درکشيده به کام لا نهنگي‌ست کاينات آشام از من و ما، نه بوي مانده، نه رنگ هر کجا کرده آن نهنگ آهنگ ادامه ...

سر مقصود را مراقبه کن!

سر مقصود را مراقبه کن!
سر مقصود را مراقبه کن! شاعر : جامي نقد اوقات را محاسبه کن! سر مقصود را مراقبه کن! که به غفلت گذشته يا به حضور! باش در هر نظر ز اهل شعور! بگذر از خلق و، جمله حق را باش! هر چه جز حق ز لوح دل بتراش! بر رخ غير، خط نسيان کش! رخت همت به خطه‌ي جان کش تا نگردي ز شغل دل غافل! در همه شغل باش واقف دل! حامل شاهباز لاهوتي دل تو بيضه‌اي‌ست ناسوتي آيد آن شاهباز در پرواز گر ازو تربيت نگيري باز گردد از اين و آن فسادپذير ور تو در تربيت کني... ادامه ...

آن بود اختيار در هر کار

آن بود اختيار در هر کار
آن بود اختيار در هر کار شاعر : جامي که بود فاعل اندر آن مختار آن بود اختيار در هر کار آنکه فاعل چو فعل را نگريست، معني اختيار فاعل چيست؟ درک خيريت وجود نهاد ايزد اندر دلش به فضل و رشاد کيد آن علم از عدم به وجود يعني آن‌اش به ديده خير نمود، کرد ايجاد فعل، بي کم و کاست منبعث شد از آن ارادت و خواست و آن به تعليم کردگار بود درک خيريت، اختيار بود اختياري نهد خرد لقب‌اش هر چه اين علم و خواست، شد سبب‌اش اضطراري‌ست نام آن، درياب! ... ادامه ...

شيوه‌ي واعظ آن بود که نخست

شيوه‌ي واعظ آن بود که نخست
شيوه‌ي واعظ آن بود که نخست شاعر : جامي فعل خود را کند به قول، درست شيوه‌ي واعظ آن بود که نخست گرد دهد پند غير، نيست شگفت چون شود کار او موافق گفت واندر افشاي ديگران کوشي زشت باشد که عيب خودپوشي صبح شيب از شب شباب دميد شب عمرت به وقت صبح رسيد کسيا بر سر تو گرداند چرخ گردان جز اين نمي‌داند دارويي کان سياه سازد موي به طبيبان ميار روي و، مجوي! اينت يک پيري و هزاران عيب! هست عيبي به هر سر مو، شيب روز و شب شعر مي‌بري به بياض مي‌کني... ادامه ...

«شعر در نفس خويشتن بد نيست»

«شعر در نفس خويشتن بد نيست»
«شعر در نفس خويشتن بد نيست» شاعر : جامي پيش اهل دل اين سخن رد نيست «شعر در نفس خويشتن بد نيست» تن چو نال‌ام ز شر ايشان کاست «ناله‌ي من ز خست شرکاست» کسب کردي فضايل بسيار پيش از اين فاضلان شعر شعار مشتهر در مجامع آفاق مستمر بر مکارم اخلاق از قناعت پر، از طمع خالي همه را دل ز همت عالي جز سخن هيچ در ميانه نماند وه کز ايشان بجز فسانه نماند جامع صد هزار شين و شرست لفظ شاعر اگر چه مختصرست که نگردد ازين لقب مفهوم نيست يک خلق و سيرت... ادامه ...

ترک آزار کردن خواجه

ترک آزار کردن خواجه
ترک آزار کردن خواجه شاعر : جامي دفتر کفر راست ديباجه ترک آزار کردن خواجه شد به منکر عنان او مصروف منکر آمد به پيش او معروف داردش در ره اباحت روي نفس محنت گريز راحت‌جوي گه گزافش ز مشرب توحيد گاه لافش ز مذهب تجريد مذهبش حصر در کم آزاري از علامات عقل و دين عاري کس ميازار و هر چه خواهي کن! ورد او از مباحيان کهن: دم زند از ارادت ايشان نسبت خود کند به درويشان کي ز درويش آيد اين کردار؟ هر که درويش، از او بود بيزار نيست جمعيت اين،... ادامه ...

قصه‌ي عاشقان خوش است بسي

قصه‌ي عاشقان خوش است بسي
قصه‌ي عاشقان خوش است بسي شاعر : جامي سخن عشق دلکش است بسي قصه‌ي عاشقان خوش است بسي هست، ازين قصه کي شوم خاموش؟ تا مرا هوش و مستمع را گوش هر دهان، جاي صد زبانم باد! هر بن موي، صد دهانم باد! تا کنم قصه‌هاي عشق املا هر زباني به صد بيان گويا سبق زندگي از او گيرند، آنکه عشاق پيش او ميرند، که به انفاس او شوي زنده تا نميري نباشي ارزنده آنکه خواهند صوفيان به فنا هست ازين مردگي مراد مرا بل فنايي که ما و من برود نه فنايي که جان ز تن... ادامه ...

خرسي از حرص طعمه بر لب رود

خرسي از حرص طعمه بر لب رود
خرسي از حرص طعمه بر لب رود شاعر : جامي بهر ماهي گرفتن آمده بود خرسي از حرص طعمه بر لب رود برد حالي به صيد ماهي دست ناگه از آب ماهي‌اي برجست پوستين ز آن خطا در آب نهاد پايش از جاي شد، در آب افتاد خرس مسکين در آب شد مضطر آب بس تيز بود و پهناور عاقبت خويش را به آب گذاشت دست و پا زد بسي و سود نداشت بايد آنجا ز حيله شستن دست از بلا چون به حيله نتوان رست دست شسته ز جان و تن مي‌رفت بر سر آب چرخ‌زن مي‌رفت بهر کاري همي شدند شتاب دو... ادامه ...

چون شد اين اعتقادنامه درست

چون شد اين اعتقادنامه درست
چون شد اين اعتقادنامه درست شاعر : جامي باز گردم به کار و بار نخست چون شد اين اعتقادنامه درست حاصل روزگار من عشق است کار من عشق و بار من عشق است دل و جان آرميده بود به عشق سر رشته کشيده بود به عشق سخن عاشقي کنم آغاز به سر رشته‌ي خود آيم باز نام رشته بر آن نه از ادب است آن نه رشته، سلاسل ذهب است هم از آن سلسله‌ست، تا، داني! اين مسلسل سخن که مي‌خواني نتوان داد شرح عشق کهن تا نجوشد ز سينه عشق سخن تا دهم شرح عشق ديرينه مي‌زند جوش،... ادامه ...

بشنو، اي گوش بر فسانه‌ي عشق!

بشنو، اي گوش بر فسانه‌ي عشق!
بشنو، اي گوش بر فسانه‌ي عشق! شاعر : جامي از صرير قلم ترانه‌ي عشق! بشنو، اي گوش بر فسانه‌ي عشق! قصه‌ي عشق مي‌کند تقرير قلم اينک چو ني به لحن صرير هر چه بيني، به عشق موجودست عشق، مفتاح معدن جودست آنچنان‌اش نهفته نپسنديد حق چو حسن کمال اسما ديد عرض آن حسن و آن جمال کند خواست اظهار آن کمال کند سر مستور او رسد به عيان خواست تا در مجالي اعيان فتنه‌ي عشق و عاشقي برخاست چون ز حق يافت انبعاث اين خواست نيست، ز آن عشق، نقش هستي بست هست... ادامه ...