عضویت العربیة English
امام مهدی علیه‌السلام: من خاتم اوصیا هستم و خداوند به‌واسطه من، بلا را از خانواده و شیعیانم بر طرف مى‌کند. بحارالأنوار، ج 52، ص30

ملک الشعرای بهار

اي نگار روحاني! خيز و پرده بالا زن

اي نگار روحاني! خيز و پرده بالا زن
در سرادق لاهوت کوس «لا» و «الا» زن اي نگار روحاني! خيز و پرده بالا زن و آن گه از غدير خم باده‌ي تولا زن در ترانه معني دم ز سر مولا زن تا ز خود شوي بيرون، زين شراب روحاني کز صفاي او روشن جان باده‌نوش آمد ادامه ...

زال زمستان گريخت از دم بهمن

زال زمستان گريخت از دم بهمن
آمد اسفند مه به فر تهمتن زال زمستان گريخت از دم بهمن آتش زردشت دي فسرد به گلشن خور به فلک تاخت همچو راي پشوتن سبزه چو گشتاسب خيمه زد به گلستان ماه سفندارمذ طلايه برون زد ادامه ...

سعديا! چون تو کجا نادره گفتاري هست؟

سعديا! چون تو کجا نادره گفتاري هست؟
يا چو شيرين سخنت نخل شکرباري هست؟ سعديا! چون تو کجا نادره گفتاري هست؟ هيچم ار نيست، تمناي توام باري هست يا چو بستان و گلستان تو گلزاري هست؟ يا شب و روز بجز فکر توام کاري هست » مشنو اي دوست! که غير از تو مرا ياري هست ادامه ...

امروز خدايگان عالم

امروز خدايگان عالم
بر فرق نهاد تاج « لولاک » امروز خدايگان عالم « لولاک لما خلقت الافلاک » امروز شنيد گوش خاتم مهر ازلي بتافت بر خاک امروز ز شرق اسم اعظم ادامه ...

مرغ سحر ناله سر کن

مرغ سحر ناله سر کن
داغ مرا تازه‌تر کن مرغ سحر ناله سر کن برشکن و زير و زبر کن زآه شرربار اين قفس را نغمه‌ي آزادي نوع بشر سرا بلبل پربسته! ز کنج قفس درآ ادامه ...

عمر حقيقت به سر شد

عمر حقيقت به سر شد
عهد و وفا پي‌سپر شد عمر حقيقت به سر شد هر دو دروغ و بي‌اثر شد ناله‌ي عاشق، ناز معشوق قول و شرافت همگي از ميانه شد راستي و مهر و محبت فسانه شد ادامه ...

بياييد اي کبوترهاي دلخواه!

بياييد اي کبوترهاي دلخواه!
بدن کافورگون، پاها چو شنگرف بياييد اي کبوترهاي دلخواه! به گرد من فرود آييد چون برف بپريد از فراز بام و ناگاه فشاند پر ز روي برج خاور سحرگاهان که اين مرغ طلايي ادامه ...

با شه ايران ز آزادي سخن گفتن خطاست

با شه ايران ز آزادي سخن گفتن خطاست
کار ايران با خداست با شه ايران ز آزادي سخن گفتن خطاست کار ايران با خداست مذهب شاهنشه ايران ز مذهبها جداست مملکت رفته ز دست شاه مست و شيخ مست و شحنه مست و مير مست ادامه ...

دوشينه ز رنج دهر بدخواه

دوشينه ز رنج دهر بدخواه
رفتم سوي بوستان نهاني دوشينه ز رنج دهر بدخواه در لطف و هواي بوستاني تا وارهم از خمار جانکاه خندان ز طراوت جواني ديدم گلهاي نغز و دلخواه ادامه ...

افسوس که صاحب نفسي پيدا نيست

افسوس که صاحب نفسي پيدا نيست
فرياد که فريادرسي پيدا نيست افسوس که صاحب نفسي پيدا نيست پيداست که در خانه کسي پيدا نيست بس لابه نموديم و کس آواز نداد آيين محبت و وفا مي‌دانيم ما درس صداقت و صفا مي‌خوانيم ادامه ...