عضویت العربیة English
امام مهدی علیه‌السلام: من خاتم اوصیا هستم و خداوند به‌واسطه من، بلا را از خانواده و شیعیانم بر طرف مى‌کند. بحارالأنوار، ج 52، ص30

اوحدی مراغه ای

قراري چون ندارد جانم اينجا

قراري چون ندارد جانم اينجا
دل خود را چه مي‌رنجانم اينجا؟ قراري چون ندارد جانم اينجا بنه کفشي، که من مهمانم اينجا سر عاشق کله‌داري نداند چه مي‌پرسي، که من حيرانم اينجا مرا گفتي: کز آنجا آگهي چيست؟ ز چشم مدعي پنهانم اينجا نه او پنهان شد از چشمم، که من نيز که من بي‌روي او نتوانم اينجا اگر بتوان حديثي گوي از آن روي نگرداني، که سرگردانم اينجا نگاريني که سرگرداند از من بدان پيوند و آن پيمانم اينجا مرا با دوست پيماني قديمست چنين زنده به بوي آنم اينجا ز زلفش برد ما غم هست بويي ادامه ...

شب و روز مونس من غم آن نگار بادا

شب و روز مونس من غم آن نگار بادا
شب و روز مونس من غم آن نگار بادا شاعر : اوحدي مراغه اي سر من بر آستان سر کوي يار بادا شب و روز مونس من غم آن نگار بادا به رخش تعلق من، نه يکي، هزار بادا دلش ارچه با دل من به وفا يکي نگردد غم و درد او نصيب من دردخوار بادا چو رضاي او در آنست که دردمند باشم که بت من از رقيبان به منش گذار بادا ز ملامت رقيبان نکند گذار بر من به ميان لاغر او، که درين کنار بادا سخن کنار پر خون که مراست هم بگويم گر ازو کنم جدايي نه باختيار بادا چو باختيار کردم... ادامه ...

پير رياضت ما عشق تو بود، يارا

پير رياضت ما عشق تو بود، يارا
پير رياضت ما عشق تو بود، يارا شاعر : اوحدي مراغه اي گر تو شکيب داري، طاقت نماند ما را پير رياضت ما عشق تو بود، يارا من جز تو کس ندارم پنهان و آشکارا پنهان اگر چه داري چون من هزار مونس پوشيده چند داريم اين درد بي‌دوا را؟ روزي حکايت ما ناگه به گفتن آيد مردم ز جورت، آخر مردم، نه سنگ خارا تا کي خلي درين دل پيوسته خار هجران؟ کاول نديده بودم پايان اين بلا را آخر مرا ببيني در پاي خويش مرده با نالهاي خونين بفرستمي صبا را باد صبا ندارد پيش تو... ادامه ...

چگونه دل نسپارم به صورت تو، نگارا؟

چگونه دل نسپارم به صورت تو، نگارا؟
چگونه دل نسپارم به صورت تو، نگارا؟ شاعر : اوحدي مراغه اي که در جمال تو ديدم کمال صنع خدا را چگونه دل نسپارم به صورت تو، نگارا؟ جماعتي که تحمل نمي‌کنند بلا را چه بر خورند ز بالاي نازک تو؟ ندانم دين ديار ندانم که رسم چيست شما را نه رسم ماست بريدن ز دوستان قديمي کسي که روي تو بيند به از خزينه‌ي دارا مرا که روي تو بينم به جاه و مال چه حاجت؟ بيار بوسه، که امروز نيست روز مدارا شبي به روز بگيرم کمند زلفت و گويم: چو درد دوست بيامد چه مي‌کنيم دوا... ادامه ...

درد سري مي‌دهيم باد صبا را

درد سري مي‌دهيم باد صبا را
درد سري مي‌دهيم باد صبا را شاعر : اوحدي مراغه اي تا برساند به دوست قصه‌ي ما را درد سري مي‌دهيم باد صبا را با لب لعلش سخن کند به مدارا برسر کويش گذر کند به تاني برکند از ما دگر به مژده قبا را پيرهن ما قبا کند به نسيمش سينه سپر بوده‌ايم زخم بلا را مرهم اين ريش کرد نيست، که عمري گردن و سر مي‌نهيم تيغ و قفا را دنيي و دين کرده‌ايم در سر کارش از سخن من حديث مهر و وفا را اي بت نامهربان، بيا و بياموز دست مزن عاشقان بي سرو پارا پاي چنين... ادامه ...

مبارک روز بود امروز، يارا

مبارک روز بود امروز، يارا
مبارک روز بود امروز، يارا شاعر : اوحدي مراغه اي که ديدار تو روزي گشت ما را مبارک روز بود امروز، يارا به چشم خود بهشت آشکارا من آن دوزخ دلم، يارب، که ديدم که بر دل بر ز دست اين بي‌نوا را نه مهرست اين، که داغ دولتست اين که در دست اوفتاد اين بي‌نوا را ز يک نا گه چه گنج دولتست اين؟ عنايت‌هاست با حالم خدا را درين حالت که من روي تو ديدم که شد نرم آن دل چون سنگ خارا هم آه آتشينم کارگر بود ز تخت کيقباد و تاج دارا مرا تشريف يک پرسيدنت به... ادامه ...

در چرخ کن چو عيسي زين جا رخ طلب را

در چرخ کن چو عيسي زين جا رخ طلب را
در چرخ کن چو عيسي زين جا رخ طلب را شاعر : اوحدي مراغه اي و آنجا درست گردان پيوند ابن و اب را در چرخ کن چو عيسي زين جا رخ طلب را چون مريم ار ببندي روزي دو کام و لب را گويا شود پياپي با دل مسيح جانت از چوب خشک برخود ريزان کني رطب را با چشم تو چو گردي رطل‌اللسان به يادش از خويشتن جدا دار اين شهوت و غضب را خواهي که جاودانت باشد تصرف اينجا در کعبه مي‌گذاري بوجهل و بولهب را داري دلي چو کعبه و ز جهل و از ضلالت بر ماهتاب خواهي افکند اين قصب را ... ادامه ...

بر قتل چون مني چه گماري رقيب را؟

بر قتل چون مني چه گماري رقيب را؟
بر قتل چون مني چه گماري رقيب را؟ شاعر : اوحدي مراغه اي اي در جهان غريب، مسوز اين غريب را بر قتل چون مني چه گماري رقيب را؟ اي حورزاده، عشق بياموز اديب را دورم همي کنند اديبان ز پيش تو ديگر حضور قلب نباشد خطيب را روي تو گر ز دور ببيند خطيب شهر در حال همچو عود بسوزد صليب را ترسا گر آن دو زلف چو زنار بنگرد زنهار! کس چگونه فروشد حبيب را ما دوست را به دنيي و عقبي نمي‌دهيم مشکل کسي خموش کند عندليب را از من مدار چشم خموشي، که وقت گل هر کس... ادامه ...

چون نديدم خبري زين دل رنجور ترا

چون نديدم خبري زين دل رنجور ترا
چون نديدم خبري زين دل رنجور ترا شاعر : اوحدي مراغه اي در سپردم به خدا، اي ز خدا دور، ترا چون نديدم خبري زين دل رنجور ترا توجفا کرده و من داشته معذور ترا شاد نابوده ز وصل تو من و نابوده که به جز ديده‌ي پاکان ندهد نور ترا صورت پاک ترا از نظر پاک مپوش سر مويي نفروشند به صد حور ترا گر ز ديدار تو آگاه شوند اهل بهشت چه غم از حال ستم‌ديده‌ي رنجور ترا؟ اي که رنجي نکشيدي و نديدي ستمي سخت کوتاه نمايد شب ديجور ترا تو که چون من ننشستي به غمي روز... ادامه ...

من چه گويم جفا و جنگ ترا؟

من چه گويم جفا و جنگ ترا؟
من چه گويم جفا و جنگ ترا؟ شاعر : اوحدي مراغه اي جرم رهوار و عذر لنگ ترا؟ من چه گويم جفا و جنگ ترا؟ ناوک چشم شوخ شنگ ترا ز دل و جان نشانه ساخته‌ام لب لعل و دهان تنگ ترا اي نوازش کم و بهانه فراخ که به جان مي‌خريم جنگ ترا صلح را خود ببين که ما چه کنيم؟ ما بدانسته‌ايم ننگ ترا دل بدزدي و زود بگريزي اوحدي، تا بديد رنگ ترا رنگ خوبان ز لوح فکر بشست ادامه ...