عضویت العربیة English
امام باقر علیه السلام: هیچ چیز نزد خداوند دوست داشتنی‌تر از عملی نیست که بر آن مداومت ورزند هر چند عمل اندکی باشد. الکافی، ج 2، ص 82
  • توصیه های رهبر انقلاب درباره تحصیل بانوان
  • دیدگاه اسلام درباره رابطه‏ های دوستانه میان دختر و پسر
  • بررسى تأثیر تلویزیون بر کودکان

اوحدی مراغه ای

قراري چون ندارد جانم اينجا

قراري چون ندارد جانم اينجا
دل خود را چه مي‌رنجانم اينجا؟ قراري چون ندارد جانم اينجا بنه کفشي، که من مهمانم اينجا سر عاشق کله‌داري نداند چه مي‌پرسي، که من حيرانم اينجا مرا گفتي: کز آنجا آگهي چيست؟ ز چشم مدعي پنهانم اينجا نه او پنهان شد از چشمم، که من نيز که من بي‌روي او نتوانم اينجا اگر بتوان حديثي گوي از آن روي نگرداني، که سرگردانم اينجا نگاريني که سرگرداند از من بدان پيوند و آن پيمانم اينجا مرا با دوست پيماني قديمست چنين زنده به بوي آنم اينجا ز زلفش برد ما غم هست بويي ادامه ...

از چهره لاله سازي و از زلف سنبلي

از چهره لاله سازي و از زلف سنبلي
از چهره لاله سازي و از زلف سنبلي شاعر : اوحدي مراغه اي تا از خجالت تو نرويد دگر گلي از چهره لاله سازي و از زلف سنبلي گر در رخ تو نيک بکردي تاملي عاقل به آفتاب نکردي دگر نگاه هر دم بخيزد از سر کوي تو غلغلي تو خوش نشسته فارغ و اصحاب شوق را اين بس که وقتها بترازيش کاکلي روي ترا تکلف زلفي بکار نيست گر داشتي چو چشم تو زان ابروان پلي در سيل‌خيز گريه نمي‌ماند چشم من از خار خار هجر بيايد تحملي آنرا که آرزوي گلستان وصل تست حسنست و کار تو نبود... ادامه ...

آن فروغ ديده و آن راحت دل مي‌رود

آن فروغ ديده و آن راحت دل مي‌رود
آن فروغ ديده و آن راحت دل مي‌رود شاعر : اوحدي مراغه اي رخت برداريد، همراهان، که محمل مي‌رود آن فروغ ديده و آن راحت دل مي‌رود جمله را خر در خلاب و بار در گل مي‌رود کاروان مشکل رود بيرون، کز آب چشم من شحنه را ز اين فتنه واقف کن که: قاتل مي‌رود اي که ديدي قتل من در پاي آن سرو سهي ني، که بر جايست نقش يار و مشکل مي‌رود مردمان گويند: هرچه از ديده رفت از دل برفت و آنکه اين را حق نمي‌داند به باطل مي‌رود حق به دست ماست گر بر نيکوان عاشق شويم خرم... ادامه ...

عشق روي تو نه در خورد دل خام منست

عشق روي تو نه در خورد دل خام منست
عشق روي تو نه در خورد دل خام منست شاعر : اوحدي مراغه اي کاول حسن تو و آخر ايام منست عشق روي تو نه در خورد دل خام منست راه عشقت نه به پاي دل در دام منست از تو دارم هوسي در دل شوريده، ولي بس خرابي کند اين جرعه، که در جام منست مگرم عقل شکيبي دهد از عشق، ارنه حذر از پيش بلايي، که سرانجام منست من حذر مي‌کنم از عشق، ولي فايده نيست سخت باريدن اين ابر که بر بام منست آفت سيل به همسايه رساند روزي درد عشق تو، که قوت سحر و شام منست روزگار از دل محنت... ادامه ...

نه بيگانه‌اي، اي بت خانگي

نه بيگانه‌اي، اي بت خانگي
نه بيگانه‌اي، اي بت خانگي شاعر : اوحدي مراغه اي مکن با من خسته بيگانگي نه بيگانه‌اي، اي بت خانگي چه سود اين دليري و مردانگي؟ تو گر پايمردي نکردي به لطف نباشد ز من طرفه ديوانگي پري‌زاده‌اي چون تو پيش نظر که شمعش نيرزد به پروانگي چراغيست روي تو، اي ماهرخ گر آن خال مشکين کند دانگي بگيري بسي دل زلف چو دام هوس مي‌کند سنگ را شانگي ز مهر سر زلفت، اي سنگدل که عاشق نکوشد به فرزانگي به تمکين مکوش، اوحدي، در غمش ادامه ...

در هر ولايتي ز شرف نام ما رود

در هر ولايتي ز شرف نام ما رود
در هر ولايتي ز شرف نام ما رود شاعر : اوحدي مراغه اي گر دوست بر متابعت کام ما رود در هر ولايتي ز شرف نام ما رود آنجا مجال نيست که پيغام ما رود اي باد صبح دم، خبر او بيار تو ترسم که در سر هوس خام ما رود هر حاصلي که داد به عمر دراز دست روزي مگر به مجلس او نام ما رود هر لحظه نامه‌اي بنويسم به مجلسي ناچار بر مراد دلارام ما رود دل را گر آرزوست که يابد مراد خود بسيار فتنها که در ايام ما رود زين سان که کم نمي‌کند آن شوخ سرکشي کان مرغ نيست... ادامه ...

اين باغ سراسر همه پر باد وزانست

اين باغ سراسر همه پر باد وزانست
اين باغ سراسر همه پر باد وزانست شاعر : اوحدي مراغه اي جنبيدن اين شاخ درخشان همه زانست اين باغ سراسر همه پر باد وزانست هر چند که صورتگر رخسار رزانست او را نتوان ديد، که صورت نپذيرد آن خواجه، که سر جمله‌ي اين رنگ رزانست بس رنگ بر آرد ز سر اين خم پر از نيل در صنعت آن کار که انگشت گزانست آن عقل، که بر هر غلط انگشت نهادي کين چيست؟ بهار آمد و اين چيست؟ خزانست صد رنگ ببينيم درين باغ به سالي کندر هوس او شکر انگشت گزانست هر لحظه برون آيد ازين... ادامه ...

اي دل پر هوش ما با همه فرزانگي

اي دل پر هوش ما با همه فرزانگي
اي دل پر هوش ما با همه فرزانگي شاعر : اوحدي مراغه اي شد ز غم آن پري فاش به ديوانگي اي دل پر هوش ما با همه فرزانگي پيش خراباتيان آن صنم خانگي ما چو خراباتييم گر ننشيند رواست دام چه حاجت؟ که کرد خال رخت دانگي اي که به نخجير ما ساخته‌اي دام زلف چشم توپروانه‌ايش داد به پروانگي دل بر شمع رخت راه نمي‌يافت هيچ جز به مدارا نکرد زلف ترا شانگي آينه‌ي روي تو، تا که بديد آفتاب با دگرانم فزود وحشت و بيگانگي تا تو مرا ساختي با رخ خويش آشنا گر چه... ادامه ...

اي کون و مکان از تو، اندر چه مکاني خود؟

اي کون و مکان از تو، اندر چه مکاني خود؟
اي کون و مکان از تو، اندر چه مکاني خود؟ شاعر : اوحدي مراغه اي مثل تو نمي‌يابم، آخر به چه ماني خود؟ اي کون و مکان از تو، اندر چه مکاني خود؟ من هيچ نمي‌گويم، دانم که تو داني خود هر کس که تو مي‌بيني حالي بتو مي‌گويد: زين دود که بر کردي رنگي برساني خود چون ز آتش آن شادي رنگيم نيفزودي اکنون چو نظر کردم از ديده نهاني خود من فاش همي ديدم روي تو ز هر رويي خواهي که نماند کس، تا شاد بماني خود کس را چو نمي‌خواهي کاگه شود از حالت در غم بهلي مار را،... ادامه ...

درد دلم را طبيب چاره ندانست

درد دلم را طبيب چاره ندانست
درد دلم را طبيب چاره ندانست شاعر : اوحدي مراغه اي مرهم اين ريش پاره پاره ندانست درد دلم را طبيب چاره ندانست حال دل غرقه از کناره ندانست راز دلم را به صبر، گفت: بپوشان هيچ منجم در آن ستاره ندانست طالع من خود چه شور بود؟ که هرگز حق وفاي هزار باره ندانست يار به يک بار ميل سوي جفا کرد اين که چه ناميم يا چه کاره؟ ندانست برد گماني که: ما به عشق اسيريم برد چنان دل، که گوشواره ندانست خال بنا گوش اوز گوشه نشينان راه ز جايي بزد که باره ندانست... ادامه ...