عضویت العربیة English
پیامبر اکرم صلّی‌الله‌علیه‌وآله: کسی که دسته‏ ای از مسلمانان را از خطر سیل یا آتش سوزی نجات دهد، بهشت بر او واجب می‏شود.الکافی، ج۵، ص۵۵

انوری

اي کرده در جهان غم عشقت سمر مرا

اي کرده در جهان غم عشقت سمر مرا
وي کرده دست عشق تو زير و زبر مرا اي کرده در جهان غم عشقت سمر مرا در زير پاي عشق تو گم گشت سر مرا از پاي تا به سر همه عشقت شدم چنانک خود بي‌تو در چه خور بود خواب و خور مرا گر بي‌تو خواب و خورد نباشد مرا رواست آخر به تير غمزه فکندي سپر مرا عمري کمان صبر همي داشتم به زه چون نيست در هواي تو از خود خبر مرا باري به عمرها خبري يابمي ز تو ادامه ...

شجاعي اي خط و شعر تو دام و دانه‌ي عقل

شجاعي اي خط و شعر تو دام و دانه‌ي عقل
شجاعي اي خط و شعر تو دام و دانه‌ي عقل شاعر : انوري هزار مرغ چو من صيد دام و دانه‌ي تو شجاعي اي خط و شعر تو دام و دانه‌ي عقل که اي زمانه‌ي فضل و هنر زمانه‌ي تو ز من زمين خداوند من ببوس و بگوي نه چون تو يا چو جگرگوشه‌ي يگانه‌ي تو نزاد مادر گيتي به صد هزار قران چو مويکي که ستاند هوا ز شانه‌ي تو چو گردکي که رساند زمين به دامن تو ز خدمت تو و بيرون شدم ز خانه‌ي تو اگر ز روي ضرورت کرانه کردم دوش که خوابگاه مگس شايد آشيانه‌ي تو تو بر زمانه نه... ادامه ...

حبل متين ملک دو تا کرد روزگار

حبل متين ملک دو تا کرد روزگار
حبل متين ملک دو تا کرد روزگار شاعر : انوري اقبال را به وعده وفا کرد روزگار حبل متين ملک دو تا کرد روزگار وآنرا قرين نشو و نما کرد روزگار در بوستان ملک نهالي نشاند چرخ آنرا به يک لطيفه قضا کرد روزگار هر شاديي که فتنه ز ما فوت کرده بود سعي سحاب و لطف صبا کرد روزگار با روضه‌ي ممالک و ملت که تازه باد آخر مراد ملک روا کرد روزگار محتاج بود ملک به پيرايه‌اي چنين آخر طريق بخل رها کرد روزگار نظم جهان نداد همي بيش ازين ز بخل ديدي چه خدمتي به... ادامه ...

اشک راندم که همي غرقه شدي کشتي نوح

اشک راندم که همي غرقه شدي کشتي نوح
اشک راندم که همي غرقه شدي کشتي نوح شاعر : انوري آه کردم که همي خيمه بيفکندي نار اشک راندم که همي غرقه شدي کشتي نوح بر فلک ديدم رخشان شده انجم کردار هر شراري که برانداخت دل از روي رهي به يکي جوي پر از شير فرو زد منقار من درين دمدمه‌ي کار که سيمرغ سحر به سوي مغز همان لحظه برآورد بخار گرمي و تري آن شير همانا که مرا بر نهالي به زر بر طرف صفه‌ي بار تا زدم چشم ولي نعمت خود را ديدم که فرو رفته‌اي و غمزده چون بوتيمار گفت اي انوري آخر چه فتادست... ادامه ...

باد شبگيري نسيم آورد باز از جويبار

باد شبگيري نسيم آورد باز از جويبار
باد شبگيري نسيم آورد باز از جويبار شاعر : انوري ابر آذاري علم افراشت باز از کوهسار باد شبگيري نسيم آورد باز از جويبار وان چو پيلان جواهرکش خرامان در قطار اين چو پيکان بشارت‌بر، شتابان در هوا گه مرصع سنگ کوه از ابر مرواريدبار گه معطر خاک دشت از باد کافوري نسيم روي باغ از لاله و نسرين چو نقش قندهار بوي خاک از نرگس و سوسن چو مشک تبتي حبذا نقشي که نقاشش نباشد آشکار مرحبا بويي که عطارش نباشد در ميان باد اگر شيدا نشد چون من چرا شد بي‌قرار ابر... ادامه ...

گفتا که کلک نايب دستور شرق و غرب

گفتا که کلک نايب دستور شرق و غرب
گفتا که کلک نايب دستور شرق و غرب شاعر : انوري آن لطف گاه بر و سياست به روز بار گفتا که کلک نايب دستور شرق و غرب بنياد دين و قاعده‌ي دولت استوار مودود احمد عصمي کز مکان اوست در مدح اين خلاصه‌ي مقصود روزگار گفتم قصيده‌اي اگرت امتحان کنم کم‌گوي قصه، خيز دوات و قلم بيار طبعت بدان قيام تواند نمود گفت آن يار ناگزير و رفيق سخن‌گزار برخاستم دوات و قلم بردمش به پيش بر فور اين قصيده‌ي مطبوع آبدار برداشت کلک و کاغذ و فرفر فرونوشت وي بر زمانه... ادامه ...

خنجرش گردن ارواح زند روز مصاف

خنجرش گردن ارواح زند روز مصاف
خنجرش گردن ارواح زند روز مصاف شاعر : انوري ناوکش نامه‌ي آجال برد وقت شکار خنجرش گردن ارواح زند روز مصاف بي‌سبب خيره همي کرد يکي را بر دار بي‌گنه بسته همي داشت يکي را در حبس مرد موسي کف و عيسي دم و يوسف ديدار خواجه‌اي بود از اينان همه برتر ز شرف رايت و رايش بر هفت و شش و پنج و چهار سايه‌ي عدل پراکنده و نور احسان املي وحي همي کرد و نبودش گفتار عالم غيب همي ديد و نبودش ديده مدت عمرش بيرون شده از حد شمار بر ازو صومعه‌اي بود و درو هندوي پير... ادامه ...

طبعم به عرضه کردن دريا و کان رسيد

طبعم به عرضه کردن دريا و کان رسيد
طبعم به عرضه کردن دريا و کان رسيد شاعر : انوري نطقم به تحفه دادن کون و مکان رسيد طبعم به عرضه کردن دريا و کان رسيد هم گام من به معبد پير و جوان رسيد هم وهم من به مقصد خرد و بزرگ تاخت بدريد آسمانه و بر آسمان رسيد اين دود عود شکر که جانست مجمرش شادي بزاد و منفعت او به جان رسيد انده بمرد و مفسدت او ز دل گذشت مقهور هاويه به هواي جنان رسيد رنجور باديه به فضاي ارم گريخت گل تازگي گرفت چو در بوستان رسيد بلبل فصيح گشت چو بوي بهار يافت وز فر... ادامه ...

اي انوري تويي که به فضل و هنر سزند

اي انوري تويي که به فضل و هنر سزند
اي انوري تويي که به فضل و هنر سزند شاعر : انوري احرار روزگار و افاضل ترا رهي اي انوري تويي که به فضل و هنر سزند واکنون شدت مسلم بر شاعران شهي بودند در قديم اميران و شاعران اشکم چو ناردانه و رخسار چون بهي هستت خبر که هستم دور از تو ناتوان يا خود مرا محل عيادت نمي‌نهي مشغول بوده‌اي که نکردي عيادتم خيزد چنين طمع به حقيقت ز ابلهي ني‌ني ز ابلهي است مرا از تو اين طمع دل گشت پر ز انده و از صبر شد تهي با رنج ناتواني اي دوستان مرا اينک برفت... ادامه ...

هرکرا در دور گردون ذکر مقصد مي‌رود

هرکرا در دور گردون ذکر مقصد مي‌رود
هرکرا در دور گردون ذکر مقصد مي‌رود شاعر : انوري يا سخن در سر اين صرح ممرد مي‌رود هرکرا در دور گردون ذکر مقصد مي‌رود همچو خاتونان درين فيروزه مرقد مي‌رود يا حديث آن بهشتي چهره کز بدو وجود کز تصنع گه مخطط گاه امرد مي‌رود يا در آن حورا نسب کودک شروعي مي‌کند از تحرک ميل و تحريک مجدد مي‌رود يا همي گويد چرا در کل انسان بر دوام ذکر دوران علاء الدين محمد مي‌رود بر زبان دور گردون در جواب هرکه هست در نشستن گفت‌وگوي صدر و مسند مي‌رود آنکه پيش سايه‌ي... ادامه ...