عضویت العربیة English
امام صادق علیه‌السلام: هر خانواده‌ای که با هم دیگر با رفق و مدارا برخورد کنند، خداوند نیز به رزق و روزی آنان وسعت می‌بخشد.

انوری

اي کرده در جهان غم عشقت سمر مرا

اي کرده در جهان غم عشقت سمر مرا
وي کرده دست عشق تو زير و زبر مرا اي کرده در جهان غم عشقت سمر مرا در زير پاي عشق تو گم گشت سر مرا از پاي تا به سر همه عشقت شدم چنانک خود بي‌تو در چه خور بود خواب و خور مرا گر بي‌تو خواب و خورد نباشد مرا رواست آخر به تير غمزه فکندي سپر مرا عمري کمان صبر همي داشتم به زه چون نيست در هواي تو از خود خبر مرا باري به عمرها خبري يابمي ز تو ادامه ...

تا بود در عشق آن دلبر گرفتاري مرا

تا بود در عشق آن دلبر گرفتاري مرا
تا بود در عشق آن دلبر گرفتاري مرا شاعر : انوري کي بود ممکن که باشد خويشتن‌داري مرا تا بود در عشق آن دلبر گرفتاري مرا چون ز من بربود آن دلبر به طراري مرا سود کي دارد به طراري نمودن زاهدي مي گران دادست کارد آن سبکساري مرا ساقي عشق بتم در جام اميد وصال مي‌ببايد بردن او مستي به هشياري مرا زان بتر کز عشق هستم مست با خصمان او کرد بايد پيش خلق انکار و بيزاري مرا زارم اندر کار او وز کار او هر ساعتي برد بايد علت لنگي و رهواري مرا اين شگفتي بين... ادامه ...

گر باز دگرباره ببينم مگر اورا

گر باز دگرباره ببينم مگر اورا
گر باز دگرباره ببينم مگر اورا شاعر : انوري دارم ز سر شادي بر فرق سر او را گر باز دگرباره ببينم مگر اورا تلخ از چه سبب گويد چندين شکر او را با من چو سخن گويد جز تلخ نگويد کاندر دو جهان دوست ندارم مگر او را سوگند خورم من به خدا و به سر او يارب مرسان هيچ بلايي به سر او را چندان که رسانيد بلاها به سر من رخساره کنم سرخ ز خون جگر او را هر شب ز بر شام همي تا به سحرگه ادامه ...

از دور بديدم آن پري را

از دور بديدم آن پري را
از دور بديدم آن پري را شاعر : انوري آن رشک بتان آزري را از دور بديدم آن پري را صد قافله ماه و مشتري را در مغرب زلف عرض داده برهم زده زلف عنبري را بر گوشه‌ي عارض چو کافور صد تخته‌ي تازه کافري را جزعش به کرشمه درنوشته صد معجزه‌ي پيمبري را لعلش به ستيزه در نموده برکرده عتاب و داوري را تير مژه بر کمان ابرو بدبختي و نيک‌اختري را بر دامن هجر و وصل بسته آن مايه‌ي حسن و دلبري را ترسان ترسان به طنز گفتم گفتا به خدا که انوري را ... ادامه ...

جانا به جان رسيد ز عشق تو کار ما

جانا به جان رسيد ز عشق تو کار ما
جانا به جان رسيد ز عشق تو کار ما شاعر : انوري دردا که نيستت خبر از روزگار ما جانا به جان رسيد ز عشق تو کار ما اي چون زمانه بد، نظري کن به کار ما در کار تو ز دست زمانه غمي شدم فرياد و نالهاي دل زار زار ما بر آسمان رسد ز فراق تو هر شبي با ما به يادگاري از آن روزگار ما دردا و حسرتا که بجز بار غم نماند تا داشت روزگار ترا در کنار ما بوديم بر کنار ز تيمار روزگار امروز نيست جز غم تو غمگسار ما آن شد که غمگسار غم ما تو بوده‌اي دست قضا ببست... ادامه ...

اي غارت عشق تو جهانها

اي غارت عشق تو جهانها
اي غارت عشق تو جهانها شاعر : انوري بر باد غم تو خان و مانها اي غارت عشق تو جهانها سرها همه در سر زبانها شد بر سر کوي لاف عشقت از جسم پياده گشته جانها در پيش جنيبت جمالت صد نعل فکنده آسمانها در کوکبه‌ي رخ چو ماهت چون در نگرند از کرانها نظارگيان روي خوبت زينجاست تفاوت نشانها در روي تو روي خويش بينند هستيم ز عمر بر زبانها گويم که ز عشوهاي عشقت الحق هستي تو خود از آنها گويي که ترا از آن زيان بود ديگر نپرد از آشيانها تا کي... ادامه ...

اي از بنفشه ساخته گلبرگ را نقاب

اي از بنفشه ساخته گلبرگ را نقاب
اي از بنفشه ساخته گلبرگ را نقاب شاعر : انوري وز شب تپانچه‌ها زده بر روي آفتاب اي از بنفشه ساخته گلبرگ را نقاب بر برگ لاله ريخته از قير ناب آب بر سيم ساده بيخته از مشک سوده‌گرد زلف تو بر رخ تو چو بر مي پر غراب خط تو بر خد تو چو بر شير پاي مور در آب ديده غرق و بر آتش جگر کباب دارم ز آب و آتش ياقوت و جزع تو جان در هزار بند و دل اندر هزار تاب در تاب و بند زلف دلاويز جان کشت گه آب چشم خانه‌ي رازم کند خراب گه دست عشق جامه‌ي صبرم کند قبا ... ادامه ...

خه‌خه به نام ايزد آن روي کيست يارب

خه‌خه به نام ايزد آن روي کيست يارب
خه‌خه به نام ايزد آن روي کيست يارب شاعر : انوري آن سحر چشم و آن رخ آن زلف و خال و آن لب خه‌خه به نام ايزد آن روي کيست يارب بر چرخ حسن آن رخ خورشيد برج کوکب در وصف حسن آن لب ناهيد چنگ مطرب بيمار هجر او را اين مرگ صورتي تب مسرور عيش او را اين عيش عادتي غم دامن فکند زلفش بر روز روشن از شب نقشي نگاشت خطش از مشک سوده بر گل جزعيست چشم شوخش سحر اندرو مرکب داميست چين زلفش عقل اندرو معلق گه ماه مي‌نگارد در ره ز نعل مرکب گه مشک مي‌فشاند بر مه ز... ادامه ...

خه از کجات پرسم چونست روزگارت

خه از کجات پرسم چونست روزگارت
خه از کجات پرسم چونست روزگارت شاعر : انوري ما را دو ديده باري خون شد در انتظارت خه از کجات پرسم چونست روزگارت پيچان و سوگوارم چون زلف تابدارت در آرزوي رويت دور از سعادت تو بيگانگي گرفتي از يار دوستدارت ما را نگويي اي جان کاخر به چه عنايت تو برکناري از ما، ما در ميان کارت اي جان و روشنايي به زين همي ببايد يا مرگ جان گزينم يا وصل خوشگوارت با مات در نگيرد ماييم و نيم جاني يکبار ديگر اي جان گيريم در کنارت گر بخت دست گيرد ور عمر پاي دارد ... ادامه ...

در همه عالم وفاداري کجاست

در همه عالم وفاداري کجاست
در همه عالم وفاداري کجاست شاعر : انوري غم به خروارست غمخواري کجاست در همه عالم وفاداري کجاست حاصلست از عشق دلداري کجاست درد دل چندان که گنجد در ضمير ممکن است از بخت دل‌باري کجاست گر به گيتي نيست دلداري مرا گر نمي‌رويد گلي خاري کجاست اندرين ايام در باغ وفا کاشکي يار بسي ياري کجاست جان فداي يار کردن هست سهل يک جهان بي‌کار با کاري کجاست در جهان عاشقي بينم همي ادامه ...