عضویت العربیة English
امام باقر علیه السلام: هیچ چیز نزد خداوند دوست داشتنی‌تر از عملی نیست که بر آن مداومت ورزند هر چند عمل اندکی باشد. الکافی، ج 2، ص 82
  • توصیه های رهبر انقلاب درباره تحصیل بانوان
  • دیدگاه اسلام درباره رابطه‏ های دوستانه میان دختر و پسر
  • بررسى تأثیر تلویزیون بر کودکان

انوری

اي کرده در جهان غم عشقت سمر مرا

اي کرده در جهان غم عشقت سمر مرا
وي کرده دست عشق تو زير و زبر مرا اي کرده در جهان غم عشقت سمر مرا در زير پاي عشق تو گم گشت سر مرا از پاي تا به سر همه عشقت شدم چنانک خود بي‌تو در چه خور بود خواب و خور مرا گر بي‌تو خواب و خورد نباشد مرا رواست آخر به تير غمزه فکندي سپر مرا عمري کمان صبر همي داشتم به زه چون نيست در هواي تو از خود خبر مرا باري به عمرها خبري يابمي ز تو ادامه ...

جانا دهان تنگت صد تنگ شکر ارزد

جانا دهان تنگت صد تنگ شکر ارزد
جانا دهان تنگت صد تنگ شکر ارزد شاعر : انوري اندام سيم رنگت خروارها زر ارزد جانا دهان تنگت صد تنگ شکر ارزد کاواز مرغ جانان شاخ صنوبر ارزد هرچند دلربايي زلفت به جان خريدم آن دل کجاست ما را کاندوه دلبر ارزد با عاشقان کويت لافي زنيم گه گه کشت بهشت خرم کاريز کوثر ارزد از عشق روي خوبت آب آورم ز ديده بوسي از آن لب تر صد ملک سنجر ارزد گوييد ملک سنجر از قاف تا به قافست ادامه ...

دوش خوابي ديده‌ام گو نيک ديدي نيک باد

دوش خوابي ديده‌ام گو نيک ديدي نيک باد
دوش خوابي ديده‌ام گو نيک ديدي نيک باد شاعر : انوري خواب نه بل حالتي کان از عجايب برترست دوش خوابي ديده‌ام گو نيک ديدي نيک باد سنگ او لعل و نباتش عود و خاکش عنبرست خويشتن را ديدمي بر تيغ کوهي گفتيي منبري گفتي که ترکيبش ز زر و گوهرست ناگهان چشمم سوي گردون فتادي ديدمي گفتيي او آفتابست و سپهرش منبرست صورتي روحاني از بالاي منبر مي‌نمود هاتفي در گوش جانم گفت کان پيغمبرست با دل خود گفتم آيا کيست اين شخص شريف راستي بايد هنوزم آن تصور در سرست ... ادامه ...

از آن سپس که به تعريض يک دوبارم رفت

از آن سپس که به تعريض يک دوبارم رفت
از آن سپس که به تعريض يک دوبارم رفت شاعر : انوري که مردمي کن و بخشيده بي‌جگر بفرست از آن سپس که به تعريض يک دوبارم رفت که گرت هيزم هر روزه نيست خر بفرست صفي موفق سبعي چو بارها مي‌گفت که آنچه گفتي ار خشک نيست تر بفرست شبي به آخر مستي به طيبتش گفتم نه زان قبل که ستوري پگاه تر بفرست غلام را بفرستاد بامداد پگاه که آن حديث به دست آمدست زر بفرست بگويم از چه جهت گفت خواجه مي‌گويد هفت پيکش هميشه در سفرست به خدايي که در دوازده ميل کو سواد مه... ادامه ...

نه وعده‌ي وصلت انتظار ارزد

نه وعده‌ي وصلت انتظار ارزد
نه وعده‌ي وصلت انتظار ارزد شاعر : انوري نه خمر هواي تو خمار ارزد نه وعده‌ي وصلت انتظار ارزد کس را ز تو هيچ گل که خار ارزد هم طبع زمانه‌اي که نشکفته است وان چيست ترا که روزگار ارزد بر باد تو داد روزگارم دل حقا که اگر نه شش چهار ارزد منصوبه منه که با دغاي تو زيرا که يکي به صد هزار ارزد گويي به هزار جان دهم بوسي صد ملک زمانه يک کنار ارزد وانجا که کناري اندر افزايي تا بوس و کنار بر شمار ارزد برگير شمار حسن خويش آخر آري شبه در شاهوار... ادامه ...

دل راه صلاح برنمي‌گيرد

دل راه صلاح برنمي‌گيرد
دل راه صلاح برنمي‌گيرد شاعر : انوري کردم همه حيله درنمي‌گيرد دل راه صلاح برنمي‌گيرد دل هرچه کند دگر نمي‌گيرد معشوقه دگر گرفت و ديگر شد معذور بود اگر نمي‌گيرد الحق نه دروغ راست بايد گفت هرچند که او ز سر نمي‌گيرد من تخته‌ي عاشقي ز سر گيرم ما را به دو حبه برنمي‌گيرد دادم دو جهان به باد در عشقش ادامه ...

بدان خداي که در جست و جوي قدرت او

بدان خداي که در جست و جوي قدرت او
بدان خداي که در جست و جوي قدرت او شاعر : انوري مسافران فلک را قدم بفرسودست بدان خداي که در جست و جوي قدرت او هزار معجزه‌ي رنگ رنگ بنمودست به دست احمد مرسل به کافران قريش به لاژورد بقا بام چرخ اندودست ز ناودان قضا آب حکم بگشادست ز هرچه نسبت نقصان بود برآسودست کمال لم يزل و ذات لايزالي اوي بساط بارگه کبرياش نبسودست مقدسي است که آسيب دامن امکان طريق کسب کمالات خاص بنمودست ز راه حکمت و رحمت عموم اشيا را بهين و خوبترين رنگ و شکل فرمودست... ادامه ...

به خدايي که در پرستش خويش

به خدايي که در پرستش خويش
به خدايي که در پرستش خويش شاعر : انوري آسمان را رکوع فرمودست به خدايي که در پرستش خويش خرمن روزگار پيمودست دست حکمش به کيله‌ي خورشيد جان به عرض سرشک پالودست که ز چشمم به عشق خدمت تو چرخ با من در اين سخن بودست اين سخن را عزيز دار که دوش ادامه ...

نه دل کم عشق يار مي‌گيرد

نه دل کم عشق يار مي‌گيرد
نه دل کم عشق يار مي‌گيرد شاعر : انوري نه با دگري قرار مي‌گيرد نه دل کم عشق يار مي‌گيرد کانگشت ازو نگار مي‌گيرد از دست تو آن سرشک مي‌بارم آنرا که به غمگسار مي‌گيرد سرمايه‌ي صدهزار غم بيش است با غم به چه کار کار مي‌گيرد صبري نه که سازگار دل باشد پنداري ازو کنار مي‌گيرد هر غم که نه از ميان دل خيزد مي‌بوسد و در کنار مي‌گيرد عمري به بهانه‌ي وداع او را دل را نه به اختيار مي‌گيرد آري غم عشق اگر به حق گويي ادامه ...

مرا صوت نمي‌بندد که دل ياري دگر گيرد

مرا صوت نمي‌بندد که دل ياري دگر گيرد
مرا صوت نمي‌بندد که دل ياري دگر گيرد شاعر : انوري مرا بيکار بگذارد سر کاري دگر گيرد مرا صوت نمي‌بندد که دل ياري دگر گيرد که بگذارد هواي او هواداري دگر گيرد دل خود را دهم پندي اگرچه پند نپذيرد خورد زنهار با جانم وفاداري دگر گيرد ازو دوري نيارم جست ترسم زانکه ناگاهي رضاي او بجويد جان خريداري دگر گيرد اگر زان لعل شکربار بفروشد به جان مويي به جاي گل ز هجر او همي خاري دگر گيرد گل باغ وصالش را رها کردم به ناداني ادامه ...