عضویت العربیة English
امام جواد علیه‌السلام: هر کس کار زشتی را نیکو بشمارد، در آن زشتی شریک است. کشف الغمّه، ج2، ‌ص 349

ابوسعید ابوالخیر

اين زاغوشان بسي پريدند بلند

اين زاغوشان بسي پريدند بلند
سنگي چوبي گزي خدنگي تيري اين زاغوشان بسي پريدند بلند کز کبر به جايي نرسيدست کسي از کبر مدار هيچ در دل هوسي تا صيد کني هزار دل در نفسي چون زلف بتان شکستگي عادت کن ادامه ...

چون نيست شدي هست ببودي صنما

چون نيست شدي هست ببودي صنما
چون خاک شدي پاک شدي لاجرما چون نيست شدي هست ببودي صنما جرم او کند و عذر مرا بايد خواست واي اي مردم داد زعالم برخاست بنگر که از آن کوه چه افزود و چه کاست مرغي به سر کوه نشست و برخاست ادامه ...

مرد بايد که جگر سوخته چندان بودا

مرد بايد که جگر سوخته چندان بودا
نه همانا که چنين مرد فراوان بودا مرد بايد که جگر سوخته چندان بودا وز پس هر غم طرب افزايدا کار چون بسته شود بگشايدا ز آفتها نگه داري تو ما را خداوندا بگرداني بلا را ادامه ...

بي شک الفست احد، ازو جوي مدد

بي شک الفست احد، ازو جوي مدد
وز شخص احد به ظاهر آمد احمد بي شک الفست احد، ازو جوي مدد اذ قال الله: قل هو الله احد در ارض محمد شد و محمود آمد سر گر چه دو کرده‌ايم يک تن داريم جانا من و تو نمونه‌ي پرگاريم ادامه ...

وي لعل لبت گره گشاي دل من

وي لعل لبت گره گشاي دل من
من دل ندهم به کس براي دل تو وي لعل لبت گره گشاي دل من اي عشق تو مايه‌ي جنون دل من تو دل به کسي مده براي دل من من دانم و دل که در وصالت چونم حسن رخ تو ريخته خون دل من ادامه ...

گفتم: چشمم، گفت: براهش ميدار

گفتم: چشمم، گفت: براهش ميدار
گفتم: جگرم، گفت: پر آهش ميدار گفتم: چشمم، گفت: براهش ميدار گفتم: غم تو، گفت: نگاهش ميدار گفتم که: دلم، گفت: چه داري در دل در ديده‌ي من گرد تمنا مگذار يا رب در دل به غير خود جا مگذار ادامه ...

دارم گنهان ز قطره باران بيش

دارم گنهان ز قطره باران بيش
از شرم گنه فگنده‌ام سر در پيش دارم گنهان ز قطره باران بيش تو در خور خود کني و ما در خور خويش آواز آيد که سهل باشد درويش وز بار گنه فگنده بودم سر پيش در خانه خود نشسته بودم دلريش ادامه ...

وا فريادا ز عشق وا فريادا

وا فريادا ز عشق وا فريادا
کارم بيکي طرفه نگار افتادا وا فريادا ز عشق وا فريادا ور نه من و عشق هر چه بادا بادا گر داد من شکسته دادا دادا در خواب نماي چهره باري يارا گفتم صنما لاله رخا دلدارا ادامه ...

ديروز که چشم تو بمن در نگريست

ديروز که چشم تو بمن در نگريست
خلقي بهزار ديده بر من بگريست ديروز که چشم تو بمن در نگريست ميبايد مرد و باز ميبايد زيست هر روز هزار بار در عشق تو ام بي يار و ديار اگر بود خود غم نيست عاشق نتواند که دمي بي غم زيست ادامه ...