عضویت العربیة English
پیامبر اکرم صلّی‌الله‌علیه‌وآله: اولین کسی که داخل بهشت می‌شود، فاطمه علیهاالسلام است. بحارالأنوار، ج43، ص44

امیرخسرو دهلوی

شبها که گرد کوي تو گردم به يکقدم

شبها که گرد کوي تو گردم به يکقدم
اول نهم دو ديده وآنگاه پا نهم شبها که گرد کوي تو گردم به يکقدم ادامه ...

شکر حق را که از خزاين غيب

شکر حق را که از خزاين غيب
شکر حق را که از خزاين غيب شاعر : امير خسرو دهلوي ريخت چندان جواهرم در جيب شکر حق را که از خزاين غيب کردم اين پنج گنج مالامال که ازان نقد قيمتي به سه سال عرضه کردم به چشم دانايان يک يک اين پنج نامه تا پايان در بد و نيک گفت و گوي نمود هر کسي را چنانکه روي نمود هر کسي، زد دمي به وهم و قياس زينهمه ناقدان نکته‌شناس مهره قلب دور کرد ز در ليک، آن کاندرين خزاين پر راستي هم شهاب و هم تير است به سکه در علم راست تدبير است چون الف راست در... ادامه ...

اي گشاينده‌ي خزاين جود

اي گشاينده‌ي خزاين جود
اي گشاينده‌ي خزاين جود شاعر : امير خسرو دهلوي نقش پيوند کارگاه وجود اي گشاينده‌ي خزاين جود يک رقم زان جريده‌ي جبروت همه هستي ز ملک تا ملکوت توئي و جز ترا نشايد گفت هست بي نيست آشکار و نهفت بنده را از کرم نوازنده اي به صد لطف کارسازنده با خودم دار بي خودم مگذار آمدم بر در تو بي‌خودوار بنده‌ام خوان و بندگي آموز به کرم رخت خواجگيم بسوز پر کن از خاک بندگي بصرم دور کن باد خسروي ز سرم کز تو با ديگري نپردازم آن چنان ره به خويش کن... ادامه ...

دلم چون به گوهر کشي خاص گشت

دلم چون به گوهر کشي خاص گشت
دلم چون به گوهر کشي خاص گشت شاعر : امير خسرو دهلوي به درياي انديشه غواص گشت دلم چون به گوهر کشي خاص گشت که دريا تهي گشت و آفاق پر بهر غوطه چندان فرو ريخت در به درگاه پيغمبرش ريختم نثاري کزان در برانگيختم عطارد ببوسيد و بر سر گرفت من افشاندم و آسمان برگرفت برم تحفه در خدمت ديگري دريغ آمدم کاينچنين گوهري کزان سازم آرايش مدح پير ادب نايدم بيش ازين در ضمير ره قدس را پيشواي تمام پناه جهان دين حق را نظام ادامه ...

جهان پادشاها خدايي تراست

جهان پادشاها خدايي تراست
جهان پادشاها خدايي تراست شاعر : امير خسرو دهلوي از تا ابد پادشاهي تراست جهان پادشاها خدايي تراست ادامه ...

بدو گفت کاري ز راي بلند

بدو گفت کاري ز راي بلند
بدو گفت کاري ز راي بلند شاعر : امير خسرو دهلوي توقع همين باشد از هوشمند بدو گفت کاري ز راي بلند که يک چند با تو برارم نفس وليکن مراد من اين بود و بس ز دريا صفد وز صدف در برم ز داناييت بهره پر برم تواضع ز تو نيست ما را دريغ چو تو داشتي صحبت از ما دريغ کنون پنجه‌ي ما و دامان کوه گر از زحمت ما نيايي ستوه که بتوانم اين بار برداشتن طريقي نما از خبر داشتن که خشنود باد از تو هم کردگار بخشنودي کرد گارم درار برون جست روشن چو تير از کمان... ادامه ...

خرامان شو اي خامه‌ي گنج ريز

خرامان شو اي خامه‌ي گنج ريز
خرامان شو اي خامه‌ي گنج ريز شاعر : امير خسرو دهلوي به در سفتن الماس را دار تيز خرامان شو اي خامه‌ي گنج ريز که بوسد به جرأت کف پاي شاه سخن را چنان پايه بر کش به ماه زرفعت به گردون روان کرد رخش علاء دين اسکندر تاج بخش که از پيش او پس خزد کوه قاف محمد جهانگير حيدر مصاف چه ميوه دهد ديگري را ز شاخ هنرمندکش برگ نبود فراخ که هرکش هنر بيش روزي کم است به شهر اين مثل شهره‌ي عالمست که نزد خرد هست عيبش تمام مرا صد فغان زين هنرهاي خام شب... ادامه ...

سرم خاک مستان فرخنده پي

سرم خاک مستان فرخنده پي
سرم خاک مستان فرخنده پي شاعر : امير خسرو دهلوي که شويند نقش خرد را به مي سرم خاک مستان فرخنده پي جهان خرد را به جام شراب فروشم چو من مست باشم خراب خوشا وقت مستي و ديوانگي چو فتنه است فرهنگ فرزانگي نياري که يک شربه افزون خوري هر آبي کز اندازه بيرون خوري هم از خوردن پر گراني بود وگر شربت زندگاني بود ني سير چندان که مي‌نوشيش بجز مي که بر بوي بيهوشيش به عاشق نوازي فرو ريز مي بيا ساقي اندر قدح پي به پي ز تشويش خويشم رهايي دهد مي... ادامه ...

چون گنج هنر گشاد بختم

چون گنج هنر گشاد بختم
چون گنج هنر گشاد بختم شاعر : امير خسرو دهلوي نوباوه‌ي غيب گشت رختم چون گنج هنر گشاد بختم کرد از همه سو خزنده را تيز ارزاني گوهر گران خيز کز سحر قديم نو کنم ساز مي‌خواست بسي دل هوس باز با جادوي رفته هم فسوني بيرون دهم از دم دروني گفتم قدمي زدن توانم پي بر، پي او، چنانک دانم تسليم همان جريده گشتم از شيوه‌ي خود رميده گشتم بر دم ز ميان تکلف خويش چيدم به قلم نمونه‌اي بيش شستم به سلامت و رواني آرايش پيکر معاني زين به نتوان نمونه... ادامه ...

ماتم کده شد جهان نهان نيست

ماتم کده شد جهان نهان نيست
ماتم کده شد جهان نهان نيست شاعر : امير خسرو دهلوي ماتم زده کيست کاز جهان نيست ماتم کده شد جهان نهان نيست از روزي خويشتن بدين روز زان جمله يکي منم درين سوز هم مادر و هم برادرم رفت کامسال، دو نور از اخترم رفت گم شد دو مه‌ي دو هفته‌ي من يک هفته، ز بخت تفته‌ي من دهرم، بدو دهره، خست سينه هجرم، ز دو سو، کشيد کينه روي از چه نمي‌نمايي آخر؟ چون مادر من، کجايي آخر؟ بر گريه‌ي زار من به بخشاي خندان ز دل زمين برون آي رو تافتي از بهشتي خويش... ادامه ...