عضویت العربیة English
امام رضا علیه‌السلام: به بزرگترهایتان احترام بگذارید و با کوچکترها مهربان باشید و صله رحم نمایید. عیون اخبار الرضا، ج2، ص265

امیرخسرو دهلوی

شبها که گرد کوي تو گردم به يکقدم

شبها که گرد کوي تو گردم به يکقدم
اول نهم دو ديده وآنگاه پا نهم شبها که گرد کوي تو گردم به يکقدم ادامه ...

بيخوابيم بکشت و ه از من که هرشبي

بيخوابيم بکشت و ه از من که هرشبي
بيخوابيم بکشت و ه از من که هرشبي شاعر : امير خسرو دهلوي بنشينم و فسانه‌ي آن ماه بشنوم بيخوابيم بکشت و ه از من که هرشبي کاوازپاي اسب و تو ناگاه بشنوم آواز ارغنون ندهد ذوقم آنچنان چون بوي تو زباد سحرگاه بشنوم دل پاره‌هاي خون فگند همچو برگ گل از عاشقان چو پردر تو آه بشنوم خود را کنم سپند و نخواهم ترا گزند بهيچ جا ننشستم که جامه‌يي ندريدم چو غنچه تا بتو دل بستم اي بهار جواني زتو بريد نيارم ولي زخويش بريدم اگر به تيغ سياست مرا جدا کني از خود... ادامه ...

رخي که برکف پاي تو سيم تن مالم

رخي که برکف پاي تو سيم تن مالم
رخي که برکف پاي تو سيم تن مالم شاعر : امير خسرو دهلوي دريغم آيد اگر برگل و سمن مالم رخي که برکف پاي تو سيم تن مالم دو ديده را به کف پاي خويشتن مالم دران شبي که کنم گشت کوي تو همه روز عبير رحمت جاويد برکفن مالم غبار کوي تو با خويشتن برم در خاک هنوز داغ غلاميت بر جبين دارم مرا اگر چه که بردست غم فروخته‌اي زمن حکايت بطحي مپرس کز چينم چنان اسير بتم که زقبله نيست خبر ادامه ...

روا مدار که از ديدنت شوم محروم

روا مدار که از ديدنت شوم محروم
روا مدار که از ديدنت شوم محروم شاعر : امير خسرو دهلوي چنين که من به جمال تو آرزومندم روا مدار که از ديدنت شوم محروم شبي به کوي تو خاري خليد در پايم گريست ديده بسي خون ز رشک حسرت ازانک ادامه ...

ما درين شهر پاي بند توايم

ما درين شهر پاي بند توايم
ما درين شهر پاي بند توايم شاعر : امير خسرو دهلوي عاشق قامت بلند توايم ما درين شهر پاي بند توايم کشته‌ي آن لب چو قند توايم مرده‌ي آن دهان چون پسته چون بديدي که در کمند توايم ميدواني و مي‌کشي ما را نتوانيم پاي بند توايم گورفيقان سفر کنند که ما ادامه ...

هر شب از شوق جامه پاره کنم

هر شب از شوق جامه پاره کنم
هر شب از شوق جامه پاره کنم شاعر : امير خسرو دهلوي عاشقم عاشقم چه چاره کنم؟ هر شب از شوق جامه پاره کنم گر چه صد جاي سينه پاره کنم از درونم برون نخواهد رفت ادامه ...

دوش مي‌رفت وآه مي‌کردم

دوش مي‌رفت وآه مي‌کردم
دوش مي‌رفت وآه مي‌کردم شاعر : امير خسرو دهلوي در پي او نگاه مي‌کردم دوش مي‌رفت وآه مي‌کردم قاصدي رو به راه مي‌کردم هر دم از خون ديده در پي او سرمه در چشم ماه مي‌کردم شب همه شب ز دود سينه‌ي خويش من دل خسته آه مي‌کردم ناوک غمزه در دلم مي‌زد خنده هم گاهگاه مي‌کردم گريه ميکردم و به حالت خويش ادامه ...

دل به زلفت سپر دم رفتم

دل به زلفت سپر دم رفتم
دل به زلفت سپر دم رفتم شاعر : امير خسرو دهلوي ور به زنجير کردم و رفتم دل به زلفت سپر دم رفتم غم تو جمله خوردم و رفتم چون غمت جمله قسمت من شد زحمت خويش بردم ورفتم گر ترا بود زحمتي از من والله از زيستن پشيمانم تاترا ديدم و ندادم جان فرو ريخت همه گل که برچيده بودم بتم ناگه آمد به پيش و ز دستم من اين روز را پيش ازين ديده بودم بديدم رخش را و ديوانه گشتم که داند که من بر که خنديده بودم ؟ بخنديد بر حال من خلق عالم که همراه غولي به ويرانه... ادامه ...

من آن ترک طناز را مي شناسم

من آن ترک طناز را مي شناسم
من آن ترک طناز را مي شناسم شاعر : امير خسرو دهلوي من آن شوخ بد ساز را مي شناسم من آن ترک طناز را مي شناسم که من آن سر انداز را مي‌شناسم ميبنيد تا مي توانيد در وي که آن هر دو غماز را مي‌شناسم نبينم به سويش ز بيم دو چشمش توبودي من آواز را مي شناسم شبم تازه شد جان بدشنام مستي که من آن ره و ساز را مي‌شناسم زمن پرس ذوق سخنهاي خسرو ادامه ...

چو نام تو در نامه‌يي ديده‌ام

چو نام تو در نامه‌يي ديده‌ام
چو نام تو در نامه‌يي ديده‌ام شاعر : امير خسرو دهلوي بنامت که برديده ما ليده‌ام چو نام تو در نامه‌يي ديده‌ام سراپاي آن نامه بوسيده‌ام به ياد زمين بوس درگاه تو وگر نيست باري من اين ديده‌ام جز اين يک هنر نيست مکتوب را جوابي ازو باز نشنيده‌ام که آن‌ها که درروي او خوانده‌ام اگر چه نيست از معهود حلوا با نمک خوردن خوش است آن لب گزيدن گاه شور انگيزي خنده بدي صبري مرا يا با من او را مهربان گردان خدا را چند سوزم زآتش بي مهري آن مه ... ادامه ...