عضویت العربیة English
امام علی علیه‌السلام: با هیچ آزمندى مشورت مکن، که بدى را بر تو آسان مى‌نماید و حرص و ولَع را در نظرت مى‌آراید. غرر الحکم، ح10353

فرهنگ و انديشه

تنبل

تنبل
مردی بود به نام «هجیر» که خیلی تنبل بود. زن و بچه‌ها همیشه گرسنه بودند و لباس‌های‌شان به قدری پاره بودند که خجالت می‌کشیدند. ادامه ...

بهترین داماد

بهترین داماد
زاهد فقیری با همسرش در کلبه‌ی کوچکی نزدیک رودخانه‌ی «سارایو» زندگی می‌کرد. آن دو بچه‌ای نداشتند. ادامه ...

کتری سحرآمیز

کتری سحرآمیز
در زمان‌های قدیم، زاهدی بود که خیلی چای دوست داشت. او اغلب چای را خودش دم می‌کرد و وسواس عجیبی نسبت به قوری و کتری خود داشت. یک روز که درخیابان قدم می‌زد چشمش به یک مغازه‌ی عتیقه‌فروشی ادامه ...

گره ممنوعه

گره ممنوعه
چند روزی بود که دریا با ماهیگران قهر کرده بود و آنها نمی‌توانستند ماهی بگیرند. یک روز همگی پیش «کارل» پیر رفتند و از او کمک خواستند. کارل، دوست ملکه‌ی دریا بود. ادامه ...

انگشتر طلایی

انگشتر طلایی
پدر و مادری بودند که سه دختر داشتند. اسم دخترها «ماشا»، «میشا» و «ماریا» بود. ماریا خیلی مهربان بود و همه او را دوست داشتند، برای همین خواهرهایش به او حسادت می‌کردند. ادامه ...

دانا و نادان

دانا و نادان
دو برادر بودند، یکی دانا و یکی نادان. برادر دانا از برادر نادان خیلی کار می‌کشید و اذیتش می‌کرد. آن قدر که روزی نادان، ناامید و ناراحت شد و گفت: «برادر، دیگر نمی‌خواهم با تو باشم، می‌خواهم از هم جدا بشویم. سهم ادامه ...

سه خیاط

سه خیاط
در روزگاران قدیم، شاهزاده خانم بسیار مغروری زندگی می‌کرد. او برای کسانی که به خواستگاری‌اش می‌آمدند، یک معما طرح می‌کرد. هر کس نمی‌توانست آن را حل کند، با خفت و خواری از قصر رانده می‌شد. ادامه ...

موش شهر و موش روستایی

موش شهر و موش روستایی
موش شهری برای دیدن دوستش به روستا رفت. موش روستایی هر چه داشت جلوی مهمانش گذاشت. موش شهری دندانی به آنها زد و گفت: «بیخود نیست که این قدر لاغری، چون غذایت کافی و مقوی نیست. بیا شهر تا ادامه ...

اسب عاشق

اسب عاشق
در روزگاران قدیم، قاضی پیری زندگی می‌کرد که سه دختر و یک اسب داشت. اسب قاضی به جز کشمش و فندق چیز نمی‌خورد، روز به روز لاغتر و ضعیف‌تر می‌شد. قاضی که دلش می‌خواست سر از این معما در ادامه ...

بایجو

بایجو
وقتی «تانزین» آواز خود را در سالن «راج‌بهایرادی» به پایان رساند، فروغی در چشمان پادشاده دیده شد. «پادشاه» گفت: «این یک آواز آسمانی بود، تانزین! تو بهترین موسیقی‌دان دنیا هستی. چگونه می‌توانیم تو را مفتخر سازیم؟» ادامه ...