عضویت العربیة English
پیامبر اکرم صلّی‌الله‌علیه‌وآله: درهاى آسمان در اوّلین شب ماه رمضان گشوده مى‌شود و تا آخرین شب آن بسته نخواهد شد. بحارالانوار، ج93، ص344
  • خوانشی متفاوت از معنای تبلیغ
  • اعتماد در دورۀ پساحقیقت
  • نابودی رژیم صهیونیستی زیر ۲۵ سال

فرهنگ و اندیشه

همین حالا را زندگی کن!

سه داستان کوتاه

همین حالا را زندگی کن!
جوانی غمگین و افسرده نزد استادش آمد و از او کمک خواست. استاد، جوان را به کنار برکه‌ای برد و از او خواست تا سنگریزه‌ای داخل آن بیندازد. ادامه ...

نجات صدف‌ها

سه داستان کوتاه

نجات صدف‌ها
مردی کنار ساحل قدم می‌زد. در فاصله دورتر کسی را دید که مدام خم می‌شود و چیزی را از روی زمین برمی‌دارد و داخل آب می‌اندازد. نزدیک‌تر شد و دید مردی بومی صدف‌هایی را که به ساحل می‌افتد، در آب می‌اندازد. ادامه ...

نمره‌ی نقاشی

سه داستان کوتاه

نمره‌ی نقاشی
مایکل، راننده اتوبوس شهری، مثل همیشه اول صبح اتوبوسش را روشن کرد و در مسیر همیشگی شروع به کار کرد. در چند ایستگاه اول همه چیز مثل معمول بود و تعدادی مسافر پیاده می‌شدند و چند نفر سوار می‌شدند. ادامه ...

جراح عزادار

سه داستان کوتاه

جراح عزادار
مردی که پسرش در اتاق جراحی منتظر رسیدن دکتر جراح بود، با دیدن جراح، عصبانی جلو رفت و فریاد زد: چرا این قدر دیر آمدید؟ مگر نمی‌دانید جان پسر من در خطر است؟ مگر شما احساس ندارید؟ پزشک ادامه ...

چرا من؟

سه داستان کوتاه

چرا من؟
قهرمان افسانه‌ای تنیس وقتی تحت عمل جراحی قلب قرار گرفت با تزریق خون آلوده به ایدز مبتلا شد. یکی از طرفداران آرتور در نامه‌ای به او نوشت: آرتور چرا خداوند تو را برای ابتلا به چنین بیماری ادامه ...

راز جعبه کفش

سه داستان کوتاه

راز جعبه کفش
زن و شوهری بیش از 60 سال با یکدیگر زندگی مشترک داشتند؛ آنها هیچ چیزی را از هم مخفی نمی‌کردند مگر یک چیز و آن جعبه کفشی بود در بالای کمد که پیرزن از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز ادامه ...

جای پارک

سه داستان کوتاه

جای پارک
پیرزن کنار مغازه میوه‌فروشی ایستاده بود و آرزو می‌کرد ای کاش می‌توانست او هم مانند مشتریان دیگر میوه‌های تازه و رسیده بخرد و به خانه ببرد. ادامه ...

ارزش یک لبخند

دو داستان کوتاه

ارزش یک لبخند
غروب یک روز بارانی زنگ تلفن شرکت به صدا درآمد. زن گوشی را برداشت، آن طرف خط، پرستار با ناراحتی خبر تب و لرز سارا دختر کوچکش را داد. ادامه ...

نجات از سردخانه

سه داستان کوتاه

نجات از سردخانه
روزی مردی خوش‌اخلاق و مهربان برای خود خانه‌ای بزرگ و زیبا خرید که حیاطی بزرگ با درختان میوه داشت. ادامه ...

تخم مرغ کریستف کلمب

سه داستان کوتاه

تخم مرغ کریستف کلمب
پسری برای فرار از تنبیه نامه‌ای برای پدرش می‌نویسد: پدر من مجبور شدم با دوستم فرار کنم. من و او آرزوهای بزرگی داریم او به من اطمینان داده که با تجارت ماری‌جوانا می‌توانیم در مدت کوتاهی پولدار ادامه ...