عضویت العربیة English
امام صادق علیه‌السلام: هرکس غم روزى‌ خود را بخورد، برایش یک گناه نوشته مى‌شود. امالى طوسى، ص300

شعر و ادب

زن پينه‌دوز

زن پينه‌دوز
پينه‌دوزي بود که زني شلخته داشت. صبح که شوهر از خانه بيرون مي‌رفت، زن هم راه مي‌افتاد؛ اين در سلام، آن در سلام. ادامه ...

پرنده‌ي آبي

پرنده‌ي آبي
پادشاهي بود که بچه نداشت. روزي در آينه به صورتش نگاه کرد و ديد ريشش سفيد شده است. آهي کشيد و آينه را پرت کرد. درويشي از راه رسيد و پرسيد: «پادشاه، چرا افسرده‌اي؟» ادامه ...

پسر و غول بيابان

پسر و غول بيابان
پسري بود که با پدر و مادرش زندگي مي‌کرد. يک روز پدر به پسر گفت: «تو ديگه بزرگ شدي، برو کاري ياد بگير که وقت پيري محتاج اين و اون نشي.» ادامه ...

تاجر و خارکن

تاجر و خارکن
دو تا کاکا بودند: يکي تاجر، يکي خارکن. تاجر هفت پسر داشت، خارکن هفت دختر. روزي ابر سياهي در آسمان پيدا شد و هفت روز و هفت شب پشت سر هم باران باريد و همه مجبور شدند توي ادامه ...

انارخاتون

انارخاتون
زن بابايي بود و دختري. اسم دختر «انارخاتون» و اسم زن بابا «گلابتون». انارخاتون در زيبايي مثل و مانند نداشت. زن بابا عاشق ديوي شده بود و او را توي اتاقي پنهان کرده بود. يک روز حواسش نبود و کليد اتاق را ادامه ...

بزي

بزي
خياطي بود، سه پسر داشت که در دکان وردستش بودند. روزي خياط يک بز شيرده خريد که صبح‌ها شيرش را بدوشند و بخورند. قرار شد هر روز يکي از پسرها بز را به صحرا ببرد، بچراند و غروب برگرداند. ادامه ...

تنبل و گوساله

تنبل و گوساله
زن و شوهر تنبلي بودند که سر کار کردن با هم دعوا داشتند. روزي زن به تنگ آمد و گفت: «اي مرد! نمي‌شه که از صبح تا شب، تو خونه بنشيني و بيرون نري که مبادا باد دنيا به دلت بخوره!» ادامه ...

مار و مارگير

مار و مارگير
مارگيري بود که با مارش از شهري به شهري مي‌رفت و معرکه مي‌گرفت. يک روز مار فرار کرد و به طرف بيابان رفت. مارگير بساطش را جمع کرد و دنبال او دويد. مار با سرعت خودش را به جواني رساند که زير سايه‌ي درختي خوابيده بود. جوان ادامه ...

ني سخنگو

ني سخنگو
دهقاني بود که هفت دختر داشت. هفتمي از همه قشنگ‌تر و زرنگ‌تر بود. دهقان او را بيشتر از همه دوست داشت و همين باعث حسادت خواهرهاي ديگر شده بود. ادامه ...

بي‌بي لي جان

بي‌بي لي جان
خواهر و برادري بودند که هيچ کس را نداشتند. اسم خواهر «بي‌بي لي جان» بود. يک روز به برادرش گفت: «بهتره به شهر ديگه‌اي بريم. اينجا چيزي گيرمون نمي‌آد.» ادامه ...