عضویت العربیة English
امام جواد علیه‌السلام: هر کس کار زشتی را نیکو بشمارد، در آن زشتی شریک است. کشف الغمّه، ج2، ‌ص 349

داستان

درباره‌ی «بوف‌‌کور»

درباره‌ی «بوف‌‌کور»
بوف، بوم یا جغد در فرهنگ مردم ایران عموماً پرنده‌ای است شوم و منزوی و نامیمون. بوف بیشتر در ویرانه‌ها، در جاهای متروک، دور از آبادی و آدمی به سر می‌برد. از روشنایی آشکارا می‌ترسد و روزها در شکاف‌های تاریک یا در ادامه ...

تسبیح گرانبها

تسبیح گرانبها
در زمان‌های قدیم، پادشاهی بود. روزی این بابا با وزیرش از راهی رد می‌شدند. پادشاه سواره بود و وزیر پیاده. تو راه تسبیح گران قیمتی پیدا كردند. چون با هم تسبیح را دیده بودند، نمی‌دانستند كی باید صاحبش بشود. پادشاه گفت: «من ادامه ...

خون صُلح

خون صُلح
روزی، روزگاری، در زمان‌های قدیم پادشاهی بود كه خیلی ظالم بود. هروقت در گوشه و كنار مملكت كسی با ستم شاه مخالفت می‌كرد، مأمورهای شاه جوری سر به نیستش می‌كردند كه چون قاتل را هم كسی نمی‌شناخت، خون بیچاره ادامه ...

خورشید بانو

خورشید بانو
یكی بود، یكی نبود. غیر از خدا هیچكی نبود. پسری بود و این بابا شبی دختر خوشگلی را تو خواب دید و یك دل نه، صد دل عاشق دختره شد. از خواب كه بیدار شد، دست از خانه و زندگی‌اش كشید و پشت به شهر و رو به بیابان راه ادامه ...

خواب‌های عجیب پادشاه

خواب‌های عجیب پادشاه
یكی بود، یكی نبود. در زمان‌های قدیم پادشاهی بود و این پادشاه یك شب خواب دید كه از آسمان یكریز روباه می‌بارد. هراسان و سراسیمه از خواب پرید و هرچه فكر كرد كه این خواب نشانه‌ی چی هست، عقلش به جایی نرسید. وزیر و ادامه ...

رشید خرك

رشید خرك
در زمان‌های قدیم یك بابایی بود به اسم رشید كه به‌اش می‌گفتند رشیدخرك. این بابا مادرش را روز و شب می‌چزاند و اذیتش می‌كرد. روزی آمد پیش مادرش و گفت: «من آش شولی می‌خواهم.» ادامه ...

انگشتر شاه عباس كبیر

انگشتر شاه عباس كبیر
در زمان‌های قدیم بابایی تو اصفهان بود به اسم حاجی نعمت كه صاحب چلوكبابی بزرگی تو اصفهان بود. حاجی با مشتری‌ها خوب تا می‌كرد و همین باعث شهرت حاجی شده بود. مردم می‌رفتند دكان حاجی كه غذا بخورند. رونق كاروبار ادامه ...

اندرزهای حكیمانه

اندرزهای حكیمانه
در زمان‌های قدیم مرد فقیری بود به اسم احمد و زنی داشت به نام سیران. روزی رفت به شهر حلب تا كاری پیدا كند و پیش بابای پولداری شاگردی كرد. پس از هفت سال كه خواست برگردد خانه، این بابا به جای مزد هفت كیسه طلا ادامه ...

آكچلك

آكچلك
در زمان‌های قدیم پیرزنی بود و پسر كچلی داشت. پیرزن روز تا غروب چرخ نخ ریسی را می‌گرداند تا نان خودش و بچه را پیدا كند. اما كچله حسابی تنبل بود. روزی پیرزنه پسرش را از خانه بیرون كرد تا كاری پیدا كند. كچله رفت و ادامه ...

آقا حسنك

آقا حسنك
در زمان‌های قدیم بیوه زنی بود كه چند تا بچه داشت. اسم بزرگه آقا حسنك بود. زنه كه نان آوری نداشت، روزی پسره را برد به دكان بزازی تا شاگرد اوستا شود و دست كم بتواند شكم خودش را سیر كند. شب كه بزاز شال و كلاه كرد كه ادامه ...