عضویت العربیة English
پیامبر اکرم صلّی‌الله‌علیه‌وآله: کسی که دسته‏ ای از مسلمانان را از خطر سیل یا آتش سوزی نجات دهد، بهشت بر او واجب می‏شود.الکافی، ج۵، ص۵۵

داستان

زبان بسته

زبان بسته
یکی بود، یکی نبود. در زمان های قدیم یک بابای خارکنی بود که زنی و سه تا دختر داشت. روزی این بابا مثل هر روز خدا رفت کوه و بیابان و از این جا و از آن جا خار می کند و پشته ای جمع کرد و طناب آورد که پشته را ببندد، دید بسته ادامه ...

هفت خواهران و دیو

هفت خواهران و دیو
روزی بود، روزگاری بود. در زمان های قدیم مادری بود و هفت تا دختر داشت. مادره که سرش را گذاشت زمین و عمرش را داد به شما، بعد از مدتی دیو رفت سراغ دخترها و اول یکی از خواهرها را انداخت رو کول و راه افتاد و رفت و رفت ادامه ...

خوشه ی اشرفی

خوشه ی اشرفی
در زمان های قدیم پیرمردی بود و این بابا سه تا دختر داشت. روزی دختر بزرگش از پدره خواست تا برایش چرخ نخ ریسی بخرد. پدره از آنجا که دخترها را خیلی دوست داشت، گفت غصه نخورد. همین امروز برایش می خرد. این را گفت و ادامه ...

نمکی

نمکی
در زمان های قدیم پیرزنی بود که شوهرش مرده بود و با هفت دختر دم بخت در خانه ی کنار شهر زندگی می کرد. دخترها هر روز خدا کار و بار زندگی شان را روبه راه می کردند. از این دخترها کوچک تره از همه خوشگل تر بود. اسمش هم ادامه ...

پسر پادشاه و شاه پریان

پسر پادشاه و شاه پریان
یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچ کی نبود. در زمان های قدیم پادشاهی بود و این بابا سه تا زن داشت و از هیچ کدام صاحب اولاد نشده بود و اجاقش کور بود. هر چی این در و آن در زد و دوا درمان و نذر و نیاز کردند، فایده ای نداشت. تا ادامه ...

جانور ار گنج و ابراهیم

جانور ار گنج و ابراهیم
روزی بود، روزگاری بود. در زمان های قدیم یک بابایی بود که هر روز می رفت شکار و چند پرنده می زد و شکم خودش و زن و بچه هایش را سیر می کرد. سال ها گذشت و این بابا پیر شد و قوت از دست و پایش رفت. روزی ناخوش شد و ادامه ...

احمد بدبیار

احمد بدبیار
یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچ کی نبود. در زمان های قدیم پیرزنی بود و این زنه پسری داشت که به اسم احمد. کار زنه این بود که نخ می رشت و با پولش نان بخور و نمیری درمی آورد. روزی پسره آمد پیش مادرش و گفت می خواهد ادامه ...

پری زاد

پری زاد
یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچ کی نبود. در زمان های قدیم پیرزنی بود و پسر کوچکی داشت. گذشت و گذشت و پسره بزرگ شد. روزی رو کرد به مادرش و گفت وقتش رسیده که برایش زنی پیدا کند. پیرزنه گفت بهتر است برود پیش آدم ادامه ...

تیرکمانی که قلب تیرانداز را نشانه گرفت

تیرکمانی که قلب تیرانداز را نشانه گرفت
یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچ کی نبود. در زمان های قدیم بابای پیری بود و پسری داشت. روزی پسره رفت سروقت پدرش و گفت همه ی بچه ها تیرکمان دارند، او چرا نباید مثل همه ی بچه ها تیرکمان داشته باشد. پدره که دید خلق ادامه ...

شازده ابراهیم

شازده ابراهیم
یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچ کی نبود. در زمان های قدیم پادشاهی بود و دختری داشت. این دختره با ابراهیم، پسر وزیر سر و سری داشت و پادشاه از کارشان بو برده بود، به تریج قباش برخورد و دوست نداشت دخترش زن این پسره ادامه ...