عضویت العربیة English
امام باقر علیه السلام: هیچ چیز نزد خداوند دوست داشتنی‌تر از عملی نیست که بر آن مداومت ورزند هر چند عمل اندکی باشد. الکافی، ج 2، ص 82
  • توصیه های رهبر انقلاب درباره تحصیل بانوان
  • دیدگاه اسلام درباره رابطه‏ های دوستانه میان دختر و پسر
  • بررسى تأثیر تلویزیون بر کودکان

داستان

میزبان شروع بندگی

داستان کوتاه

میزبان شروع بندگی
تولد هشت سالگی دخترم را با هزار بهانه پشت سر گذاشتیم. اما اون دلش یک جشن صمیمی با دوستان می‎‌خواست. با کلی اصرار برای گرفتن جشن تکلیف که مناسبت بعدی بود قول گرفت. دخترم بسیار مشتاق بود و برنامه‎های بسیاری برای این جشن داشت. دلم نمی‎آمد بگویم نمی‎شود ادامه ...

ماندگارترین یادگاری

داستان کوتاه

ماندگارترین یادگاری
فقط بیست و پنج ساله بودم که در یک تصادف به شدت مجروح شدم. بعد از چندین عمل جراحی و روزها بستری بودن در بیمارستان، تازه وقتی به خانه آمدم، زمان رویارویی با تلخ‌ترین اتفاق زندگی‌ام بود. صمیمی‌ترین دوستم که سابقه رفاقتمان به بیست سال می‌رسید، در تصادف از دنیا رفته بود ادامه ...

مأمن انس و آرامش

داستان کوتاه

مأمن انس و آرامش
مهمانی خانه پدربزرگ با همه مهمانی‎ها فرق داشت. تمام مشکلات هفته را به امید پنجشنبه پشت سر می‌گذاشتیم تا دور هم پای خاطرات آن‌ها بنشینیم. این هفته هم بعد از خوردن شام، در حیاط دور هم جمع شدیم پای حرف‎های مادر بزرگ، هرهفته چیز تازه‎ای برای ما داشت ادامه ...

قرار هر ساله

داستان کوتاه

قرار هر ساله
وقتی اولین پرچم عزای امام حسین علیه السلام در اول محرم به اهتزاز در می‌آمد، حال و هوای شهر عوض می‌شد. شعر محتشم، دل شهر را آشوب می‌کرد و اندوه، تمام آسمان و زمین را فرا می‌گرفت. اما طبق رسم هر ساله، برای روز تاسوعا و عاشورا به روستایمان می‌رفتیم. ادامه ...

عطر آش نذری

داستان کوتاه

عطر آش نذری
وقتی کل خانواده و فامیل و حتی زائران و مجاوران آن امامزاده، دوشنبه‌ها و مراسم آش نذری مادربزرگ را فراموش نمی‌کنند، هر هفته این خاطره برای همه ما مرور می‌شود. من آن زمان خیلی کوچک بودم، اما مادربزرگ با همان لحن و لهجه شیرینش، از همه بهتر تعریف می‌کند ادامه ...

ستارگانی در آسمان تاریک شهر

داستان کوتاه

ستارگانی در آسمان تاریک شهر
مدت‌ها بود که همسرم حال خوبی نداشت. تمام دلگرمی هم بودیم، به او می‌گفتم چیز خاصی نیست، اما هر روز بد و بدتر می‌شد. وقتی برای گرفتن جواب آزمایش رفتم، تمام بدنم می‌لرزید. چندین بار متصدی اسم ما را صدا زد اما آن‌قدر که غرق در افکارم بودم متوجه نمی‌شدم. ادامه ...

زیارت با پای دل

داستان کوتاه

زیارت با پای دل
پدرم کارگر بود و وضع مالی خوبی نداشتیم. من کلاس چهارم ابتدایی بودم و هشت خواهر و برادر دیگر هم داشتم. یک روز در مدرسه، معلم‌مان در مورد مسابقه خاطره نویسی با موضوع زیارت صحبت کرد. همه بچه‌ها در مورد این موضوع حرف می‌زدند، اما خوب می‌دانستم که ادامه ...

خدمتگذار آستان نور

داستان کوتاه

خدمتگذار آستان نور
به اداره رفتم تا درخواستم را به رئیس بخش ارائه دهد. ارتقای شغلی و پاداش می‌خواستم و فقط می‌خواستم خیابان محل کارم را تغییر دهم. وقتی آن مسئول خواسته‌ام را شنید تعجب کرد اما اصرار مرا که دید قول داد که به این موضوع رسیدگی کند تا کسی را برای جابجایی با من پیدا کند. ادامه ...

پیوندی آسمانی در قطعه‌ای از بهشت

داستان کوتاه

پیوندی آسمانی در قطعه‌ای از بهشت
با معرفی یکی از دوستانم و با تعریف‌هایی که او برایم کرده با خانواده‌ام برای آمدن خواستگار ای به منزلمان صحبت کردم. با خانواده چند باری آمدند و رفتند و ساعت‌ها با هم حرف زدیم تا فهمیدم که دنیا هایمان از یک رنگ است. با اینکه چیز زیادی از مال دنیا نداشت، اما ادامه ...

پناهگاه دل‌شکستگان

داستان کوتاه

پناهگاه دل‌شکستگان
پدرم در روزهای آخر عمرش وصیت نامه‌ای نوشت. او از بازاری‌های بزرگ شهر بود و با همان حال خواست که قبل از مراسم خاکسپاری‌اش، این وصیت‌نامه باز شود. شبی که دنیا را به شوق آسمان ترک گفت، نامه را باز کردیم. بخش زیادی از اموالش را وقف همان امامزاده‌ای کرد که ادامه ...