عضویت العربیة English
امام جواد علیه‌السلام: هر کس کار زشتی را نیکو بشمارد، در آن زشتی شریک است. کشف الغمّه، ج2، ‌ص 349

محمود کاوه

افسر جوان

افسر جوان
يک لشکر را يک جوان بيست و چهار پنج ساله اداره مي کند، در حالي که در هيچ جاي دنيا افسر به اين جواني پيدا نمي شود که يک لشکر را اداره کند. مقام معظم رهبري شهيد محمود کاوه، تولد: اول خرداد 1340، شهادت: 11 شهريور 1365 (در 25 سالگي، محل شهادت: حاج عمران، آخرين مسئوليت: فرمانده ي لشکر ويژه شهدا. ادامه ...

جلوي ضدانقلاب، سرخم نكنيد

جلوي ضدانقلاب، سرخم نكنيد
ضدانقلاب، ديد خوبي روي‌مان داشت. آتش سنگيني مي‌ريختند. همه خوابيده بودند روي زمين. براي كنترل نيروها نيم‌خيز بودم. ناگهان از پشت، محمود آمد. صاف ايستاده بود. گفت: اين چه وضعيه؟! خجالت بكش! فكر نكردي اگه سرت رو پايين بياري، نيروهات منطقه را خالي مي‌كنن؟ بعد هم، بدون توجه به آن همه تير و گلوله كه به طرفش مي‌آمد، رفت جلو. عمليات كه تمام شد، دستي به شانه‌ام زد و گفت: ضدانقلاب، ارزش اين‌رو نداره كه جلوش سر تو خم كني. ادامه ...

پنج دفتر از زندگی شهید کاوه

پنج دفتر از زندگی شهید کاوه
من هم مثل بسياري از شما با كاوه و نام او در دوران جنگ آشنا شدم ، درست زماني كه 16 بهار از عمرم نگذشته بود و از ورودم به سپاه چند ماهي . تصويري كه از كاوه در ذهن داشتم هماني بود كه در كتاب هاي درسي خوانده بودم ؛ حكايت ضحاك ماربدوش و كاوه ی آهنگر . و آن روزها چقدر از ضحاک بدم مي آمد كه براي بيشتر زنده ماندنش ، بايستي جوانهاي مظلومي را به دم تيغ مي داد. ادامه ...

حماسه کاوه (14)

حماسه کاوه (14)
زمستان 63 ،خبر رسيد که يک گروهان از نيروهای گيلان در ارتفاعات «سياه کوه» بانه، گرفتار کمين شده‌اند. ضد انقلاب، چند تا از آنها را شهيد و بقيه را هم اسير کرده بود. مخبرها خبر آورده و گفته بودند :«جنازه شهدا در محل درگيری مونده و احتمال می‌ره دشمن سوء استفاده تبليغاتی بکنه. شايد هم با خودشون جنازه‌ها رو ببرن». ادامه ...

حماسه کاوه (13)

حماسه کاوه (13)
به منظور انجام عمليات قادر، منطقة وسيعي را بايد شناسايي مي‌كرديم. ما دو گروه چهار نفره بوديم كه كار در آن منطقه طاقت فرسا را برعهده‌مان گذاشته بودند. انجام عمليات در قسمت سخت و حساس منطقه را به تيپ ويژه واگذار كرده بودند.شبها مي‌رفتيم شناسايي و روزها از ديدگاه، فعاليتها و تحركات دشمن را زير نظر مي‌گرفتيم. منطقه، كوهستاني بود و ارتفاعات سخت و پيچيده‌اي مانند «حسن بيك» در آن منطقه قرار داشت. ادامه ...

حماسه کاوه (12)

حماسه کاوه (12)
تا شروع عمليات فرصت زيادی نداشتيم، ساير يگانها كارشان را تمام كرده بودند، فقط ما مانده بوديم ما ˜كه بايد هرچه سريعتر، كار شناسايی را تمام می‌كرديم. آن شب پنج- شش تيم آماده شدند. موقع حركت، كاوه گفت :«منم تا ديدگاه با شما می‌آم». می‌دانستيم چه قصدی دارد. ديدگاه را بهانه كرده بود. هميشه همينطور بود. مي‌بايست خودش می‌آمد از نزديك˜ راه‌كارها را می‌ديد. به اين قانع نمی‌شد كه ما برايش گزارش ببريم. ». ادامه ...

حماسه کاوه (11)

حماسه کاوه (11)
حدوداً يك سال از حضورم در تيپ ويژه مي‌گذشت. طي اين مدت، هر روز بيشتر از روز قبل، سعي در آموزش هر چه بهتر نيروها و بالابردن توان رزمي آنها داشتم. يك روز كاوه احضارم كرد. وقتي وارد اتاقش شدم، گفت :«خبر خوشي برات دارم».حسابي كنجكاو شدم بدانم چه خبري است كه باعث شده كاوه احضارم كند. گفتم :«ان شاءالله خيره!» گفت :«براي حج واجب، سه نفر سهميه به تيپ دادن؛ شما و محراب رو معرفي كرده‌ام و اگه مسأله‌اي و كاري پيش نيايد، خودم هم ان شاءالله مي‌آم». ادامه ...

حماسه کاوه (10)

حماسه کاوه (10)
اواخر سال 60 بود. سپاه آماده مي‌شد تا با همراهي ارتش، عمليات بزرگ و سرنوشت ساز «فتح المبين» را در جبهه‌هاي جنوب انجام دهد. نيروهاي زيادي به منطقه اعزام شده بودند. آن موقع، ما در مشهد بوديم. با پنج ـ شش نفر از بچه‌هاي قديمي خراسان، به طرف اهواز حركت كرديم تا شايد بتوانيم گوشه‌اي از كار را بگيريم. يادم هست همراهانمان «عيمرداني»، « صاحب الزماني»، «‌كاوه» و دو نفر از بچه‌‌هاي عمليات سپاه تربت جام بودند كه هر كدام يلي بودند و سابقة شركت در عمليات‌هاي ادامه ...

حماسه کاوه (9)

حماسه کاوه (9)
بعد از شهادت محمود، در زمان رياست جمهوري آيت الله خامنه‌اي، آقا به مهاباد، پادگان لشگر ويژه شهدا تشريف برده بودند. پادگان بزرگي بود. مسجدي هم كه درست كرده بودند، بزرگ بود. همة نيروهاي لشگر به مسجد آمده بودند. آقا سخنراني مفصلي كردند و از محمود آنطور كه شايسته‌اش بود تعريف و تمجيد كردند. بعد فرمودند :«فراموش نمي‌كنم همين شهيد محمود كاوه نوجوان بود؛ پدرش دستش را مي‌گرفت مي‌آورد به آن مسجدي كه من آنجا صحبت ادامه ...

حماسه کاوه (8)

حماسه کاوه (8)
هر كس در سقز مي‌ماند، بايد شرايط سخت آنجا را هم تحمل مي‌كرد. كمبود نيرو و مهمات، زمستانهاي سرد، نگهباني‌هاي طولاني، آماده باش‌هاي مدام و پي در پي و خيلي مشكلات ديگر كه رس بچه‌ها را مي‌كشيد و خسته‌شان مي‌كرد. بعضي‌ها كلي با خودشان درگير بودند تا شايد بتوانند اين سختي‌ها را تحمل كنند، اما آخرش كم مي‌آوردند و مي‌رفتند.آنهايي كه مي‌ماندند، پيه همه چيز را به تنشان مي‌ماليدند. در اين ميان، چيزي را كه نمي‌شد ناديده گرفت، نقش محمود بود و تأثيري كه روي روحية ادامه ...