عضویت العربیة English
امام رضا علیه‌السلام: به بزرگترهایتان احترام بگذارید و با کوچکترها مهربان باشید و صله رحم نمایید. عیون اخبار الرضا، ج2، ص265

عباس بابایی

دلداده خدمت به خلق

دلداده خدمت به خلق
محمدحسين صادق زاده يکي از نزديکان شهيد عباس بابايي بوده است. وي زماني که در پايگاه هشتم شکاري اصفهان بود، ابتدا کار فني داشت و رفته رفته با شهيد بابايي انس و الفت بيشتري گرفت تا اين که مسئوليت دفتر ايشان را در پايگاه عهده داشت. آنچه در پي مي آيد گوشه اي از خاطرات صادق زاده از بابايي است. ادامه ...

خاطراتی از شهید آسمانی(4)

خاطراتی از شهید آسمانی(4)
5 يا 6 روز به عيد سال1361 مانده بود. ساعت 10 شب شهيد بابايي به منزل ما آمد و مقداري طلا که شامل يک سينه ريز و تعدادي دستبند بود به من داد و گفت: «فردا به پول نياز دارم، اينها را بفروش». ادامه ...

خاطراتی از شهید آسمانی(3)

خاطراتی از شهید آسمانی(3)
مدتي بود که فرمانده پايگاه بوشهر، سرهنگ خلبان رضا سعيدي، بر اثر پروازهاي پي در پي دچار کمردرد شديدي شده و دکتر به او استراحت مطلق داده بود. تيمسار بالايي هفته اي دو سه روز براي پرواز بر فراز خليج فارس در بوشهر بود. لذا يک روز جهت ملاقات سرهنگ سعيدي به منزل ايشان رفتيم. به محض اينکه چشم سعيدي به ما افتاد، خوشحال شد و شروع کرد به احوالپرسي. سعيدي در رختخواب دراز کشيده بود و پسر کوچکش با حالتي افسرده بر بالين او نشسته بود. ادامه ...

خاطراتی از شهید آسمانی(2)

خاطراتی از شهید آسمانی(2)
پس از شهادت عباس بابایی، خانمي گريان به منزل ما آمد و گفت: «من و شوهرم در سال1341 سرايدار مدرسه اي بوديم که عباس آخرين سال دوره ابتدايي را در آن مدرسه مي گذراند. چند روزي بود که همسرم به خاطر درد کمر بستري بود و من هم به تنهايي قادر به نظافت نبودم. اين مسئله باعث شده بود که همسرم چند بار در حضور ادامه ...

خاطراتی از شهید آسمانی(1)

خاطراتی از شهید آسمانی(1)
سال 1361 بايد پسرم به خدمت اعزام مي شد. من شوهر خاله ي عباس بودم و اميد داشتم به واسطه آشنايي با عباس، پسرم به جبهه اعزام نشود. وقتي موضوع را با او درميان گذاشتم عصباني شد سه مرتبه خواسته ام را تکرار کردم اما او هر بار گفت:«بيايد آموزشي را در اصفهان باشد ولي بعد بايد برود جبهه». يخ کردم و گفتم:«عباس ادامه ...

عباس را عباس برد...!

عباس را عباس برد...!
به ياد بهشتي افتادم. بهشتي مردي که مظلوم زيست، مظلوم مرد و خار چشم دشمنان اسلام بود. در آن روز باور نکردني آدم بود که مثل مور و ملخ از در و ديوار به سوي خيابان ها سرازير بود، تا پيکري را تشييع کنند که تا ديروز او را يا هيچ نمي شناختند و يا اندک. ادامه ...

سرباز متأهل و مشکل خانوادگي

سرباز متأهل و مشکل خانوادگي
خاطره بزرگواري ها و کمک کردن به ديگران آن قدر در نزد نزديکان شهید عباس بابايي هست که تمام نشدني است. او همواره مي کوشيد به هر نحوي که شده، ديگران از فيض وجودش نهايت بهره را ببرند. آنچه در پي مي آيد گريزي دارد به راهکار او براي آسايش ديگران. ادامه ...

هديه ازدواج

هديه ازدواج
زندگي پاک و بي آلايش مرحوم شهيد عباس بابايي هر آن کس را که با وي مراوده اي داشت مجذوب خود مي کرد. چرا که منش آن بزرگوار به نحوي بود که سبب مي شد، ديگران جذب وي شوند. او همواره دستگير ديگران بود و کمک حال آنها. آنچه در پي مي آيد خاطره اي است از زبان يکي ازهمرزمان آن مرحوم. ( به نقل از کتاب پرواز تا بي نهايت). ادامه ...

مردمداري شهيد بابايي

مردمداري شهيد بابايي
مردمداري شهيد بابايي يکي از مهمترين مولفه هاي شخصيت آن بزرگوار بود. روحيه بخشايش گر او سبب مي شد همگان به گردش جمع شوند و اين عاملي براي نزديکي وي با ديگران بود. در خاطره زير با يکي ديگر از ابعاد وجودي وي آشنا مي شويم.( به نقل از کتاب پرواز تا بي نهايت) ادامه ...

منش شهيد عباس بابايي

منش شهيد عباس بابايي
منش شهيد عباس بابايي در هنگام تحصيل در امريکا، به نحوي بود که سبب شد بسياري از اساتيد وي از نوع برخورد او دچار تعجب شوند. چرا که او درعين جواني خود را از تمام تعلقات مادي غرب دور نگه داشته بود. آنچه در پي مي آيد، نگاهي دارد به يکي از خاطرات دوستان شهيد بابايي و چگونگي خلبان شدن وي که از کتاب پرواز تا بي نهايت نقل شده است. ادامه ...