نگاهي به تاريخچه طب و طبيبان در جهان(2)
نگاهي به تاريخچه طب و طبيبان در جهان(2)


 





 

پيشرفتهاي پزشکي در غرب
 

در نيمه قرن هفدهم ميلادي يک آماتور آلماني بنام (آنتون وان ليونهوک) از ميکرسکپ براي مشاهده موجودات بسيار ريزي که قابل رؤيت با چشم غيرمسلح نمي باشد استفاده نمود.
در قرن هجدهم ادوارد جزو انگليسي از روش ايمني جهت مقابله با بيماري کشنده آبله در انگلستان استفاده کرد.
در قرن نوزدهم (ردلف ويرشو) پزشک آلماني اصول پاتولوژي را بنيان نهاد. . (لوئي پاستور) شيميست فرانسوي و (رابرت کخ) پزشک آلماني موفق به مشاده موجودات بسيار ريز بنام ميکربها که عامل ايجاد بيماريها بودند بوسيله ميکروسکپ گرديدند.
تشکيل سازمانهاي امداد و نجات در جنگهاي بزرگ
تا قرن نوزدهم آنچه به فرياد و امداد مجروحين و بيماران در زمان جنگهاي گسترده بين المللي مي رسيد فعاليتهاي داوطلبانه گروههاي مذهبي بود که به علت عدم وجود سازماندهي و مديريت صحيح و هم چنين ضعف آموزش و محدوديت امکانات در عمل عملي و کارساز نبوده و نمي توانست نقش عمده اي در تأمين و حفظ سلامتي جسمي و روحي رزمندگان به عهده داشته باشد.
در جنگهاي کريمه که در سال 1860 م پايان يافت (فلورانس نايتينگل) فرانسوي يک تنه به دل مشکلات رفت و تحولي در رسيدگي به مجروحين جنگي به وجود آورد و برنامه مدوني براي رسيدگي به امور سربازان و مجروحين از نظر تغيير سيستمهاي بهداشتي و مراقبت و تخليه مجروحين ايجاد نمود. بدين ترتيب ميزان مرگ و مير از 40% به 20% کاهش يافت و در پي اين توفيق بود که پس از پايان جنگ بيمارستانها، آموزشگاهها و دانشکده هاي متعدد در زمينه امداد رساني و پرستاري در جنگ و بحرانها در انگلستان و سپس فرانسه و آمريکا به وجود آمد. )1(
در 1865 ميلادي (ژوزف ليستر) پزشک انگليسي علت مرگ بيماران جراحي شده را آلودگي ميکربي اعلام کرد و براي جلوگيري از اين قبيل مرگ و ميرها از (اسيد کاربوليک)
که ضد عفوني کننده خيلي قوي مي باشد براي رفع آلودگي زخمهاي جراحي استفاده نمود. و چندي نگذشت که اين روش تبديل به (جراحي در محيط استريل) گرديد.
کشف داروي بيهوشي اتر و کلروفرم متعاقب تحمل دردها و آلام سربازان حاصل شد و به سرعت در اعمال جراحي رايج گرديد.
جنگهاي داخلي آمريکا در سال 1861 م به ظهور چهره فداکار ديگري انجاميد به نام (کلارا بارتون) که يک تنه مجروحين يک تيپ را با مقداري باند در يک ايستگاه راه آهن به مدت يک هفته پانسمان کرد و همين خدمات بعدها زمينه ساز تشکيل و تأسيس صليب سرخ آمريکا شد.
در سال 1903 م پيشنهاد ايجاد يک دفتر بين المللي بهداشت عمومي مطرح و چهار سال بعد در رم به تصويب رسيد و چندي بعد در پاريس مقر رسمي پيدا کرد. وظيفه اين دفتر جمع آوري، انتشار و اعلام اطلاعات مهم و قابل توجه بهداشتي و موضوعات وابسته بخصوص بيماريهاي واگير به دولتها بود که از طريق انتشار ماهانه بولتن به زبان فرانسه انجام مي گرفت. ولي با آغاز جنگ جهاني اول فعاليت آن متوقف گرديد.
در فاصله بين جنگهاي اول و دوم جهاني با توجه به ضايعاتي که از نظر نيروي انساني بوجود آمده بود جامعه ملل براي پيشگيري از بيماريها تشکيلاتي تحت عنوان سازمان بهداشت جامعه ملل را به وجود آورد.
بعدها با توجه به ضرورتها زمينه آغاز فعاليت سازمان بهداشت جهاني در سال 1945 م فراهم گرديد.
علاوه بر اين سازمان، سالها قبل از آن يعني پس از جنگ گسترده بين فرانسه و اطريش که بيش از 40 هزار نفر کشته و زخمي به جا گذاشت، کتابي از خاطرات جوان نيکوکاري به نام (سولفرينو) چاپ و در سراسر اروپا پخش شد که تلخي ها و مصائب جنگ در آن به تصوير کشيده شده بود و فکر ضرورت رسيدگي به مجروحين با ايجاد يک سازمان بين المللي و مقدس را بوجود آورد. سازماني که تمام جوامع به طور داوطلبانه بدون توجه به ميلت، به سربازان زخمي و آسيب ديده جنگ خدمات مورد نياز را ارائه دهد.
اين تفکر سبب پديد آمدن سازمان صليب سرخ و هلال احمر شد که در آن اصول اساسي مدوني ترسيم شده و هر کشوري موظف است اصول آن را رعايت کند.
پس از جنگ جهاني دوم در سال 1949 م قراردادهاي چهارگانه يي در ژنو به تصويب چند کشور از جمله ايران رسيد که اهم آنها در بر گيرنده کمک هاي بلاعوض و بدون تبعيض به قربانيان جنگ بود. از طرفي پيشرفتهاي پزشکي در قرن بيستم در اروپا و آمريکا سرعت يافت به طوريکه به عنوان انقلاب پزشکي، لقب گرفت. و به طور روز افزون تحقيق و تفحص و کنترل اقدامات انجام شده در مراکز پزشکي توسعه پيدا کرد.
در گزارشي که بنياد (کارنگي) در 1910 م از چگونگي وضع آموزش در 155 دانشکده پزشکي در آمريکا و کانادا تهيه نمود اعلام کرد که فقط دانشکده (جان هاپکينز) که در سال 1893 م تأسيس شده بود داراي شرايط قابل قبول مي باشد و بقيه مطابق آن اصلاح و تکميل گردد.
کشف اشعه (ايکس) توسط فيزيکدان آلماني (ويلهلم رنتگن) و کشف راديوم به وسيله فيزيکدانهاي فرانسوي (پيرو ماري کوري) در 1898 م، موفقيت با کتريولوژيست انگليسي (الکساندر فلمينگ) در کشف (پنيسيلين) در 1928 م و نقش آن در مبارزه با بيماريهاي عفوني و کشفيات روز افزون پزشکان و محققان مختلف اروپايي و آمريکايي در قرن بيستم اساس طب جديدي را بنياد نهاد که فاصله شگرفي را بين وضعيت پزشکي ايران و کشورهاي مشرق زمين از يک سو و کشورهاي اروپايي و آمريکا از سوي ديگر به وجود آورد.

چگونگي وضع پزشکي نظام ايران تا قرن سيزدهم ه ق
 

بررسي موارد فوق نشان مي دهد که در تمامي اين ادوار تاريخي در ايران هيچ گونه سازماندهي و دستورالعملي جهت امور چهارگانه بهداشت و پيشگيري، درمان، آموزش و سيستم تخليه مجروحين نظامي وجود نداشته است و در زمان جنگ اعم از جنگهاي کوچک يا بزرگ و وسيع اطلاعات شخصي و ابتکارات هر فرد به فرياد مجروحين و آسيب ديدگان جنگ مي رسيده است. و به طور علمي نيز پزشکان خارجي که در خدمت پادشاهان و فرماندهان طراز اول بوده اند مشاور و ناظر امور پزشکي نظامي در زمان جنگ بوده اند.

اعزام اولين محصلين ايراني به خارج از کشور
 

سرانجام هنگامي که (سرهارد فورد جونز) وزير مختار انگليس در سال 1226 ق برابر 1871 م به انگلستان برمي گشت با عباس ميرزا ملاقات کرد و با پيشنهاد عباس ميرزا دو نفر از جوانان ايراني را که مورد توجه دربار بودند جهت تحصيل با خود به لندن برد. (2)
يکي از آنها محمد کاظم پسر نقاشباشي عباس ميرزا بود که استعداد نقاشي داشته و براي تحصيل در رشته نقاشي به خارج مي رفت و ديگري ميرزا حاجي بابا افشار فرزند يکي از خانواده هاي سرشناس آذربايجان بود و براي تحصيل علم طب و شيمي اعزام مي گرديد.
ولي متأسفانه با وجود هزينه گزافي که داشتند محمد کاظم در سال 1228 ق بر اثر بيماري سل در لندن در گذشت و حاجي بابا عليرغم توصيه اي که به وي شده بود پس از چندي اقامت در لندن لباس اروپايي را برگزيد و سر تا پا انگليسي شد.
در سال 1230 ق دسته دوم محصلين ايران به لندن رسيدند و حاجي بابا افشار با آنها آشنايي پيدا کرد وي ضمن ادامه تحصيل پزشکي در مطب يک پزشک انگليسي نيز به عنوان کارآموز کار مي کرد.
او در سال 1234 ق همراه دسته دوم محصلين ايراني به ايران برگشت. و به اين ترتيب حاجي بابا بهمراه ديگر فارغ التحصيلان در ماه صفر سال 1235 ق وارد تبريز شدند و هر کدام از طرف دستگاه عباس ميرزا وليعهد به شغلي منصوب شدند. حاجي بابا در دستگاه عباس ميرزا سمت حکيم باشي يافت و تا عباس ميرزا زنده بود در همين سمت باقي ماند.
بعد از مرگ عباس ميرزا، حاجي بابا، با همان سمت حکيم باشي در دستگاه محمد ميرزا وليعهد ثاني باقي ماند ولي در زمان پادشاهي محمد شاه به علت مخالفتهاي حاج ميرزا آغاسي از دربار دور شد و امور درمان درمان پادشاه به يک پزشک نماي يهودي واگذار شد. سرانجام حاجي بابا در سال 1258 ق فوت کرد. وي داراي تأليفات مشهوري نبود. وي اولين عضو گروه فراماسوني بوده که در دربار عباس ميرزا و محمد شاه قاجار به کار مشغول شده بود. و انگليسي ها او را چزء مأمورين خود به حساب مي آوردند.
وي در عين حال يکي از اولين کساني است که علم پزشکي به شيوه اروپايي را در مکتب پزشکان ايران وارد کرد. قبل از وي مکتب پزشک ايران بصورت ارثي و تجربي متداول بود.
در چهارمين دفعه از اعزام محصل به خارج که در زمان سلطنت محمد شاه قاجار انجام گرفت ميرزا يحيي طبيب همراه چهار نفر محصل ديگر عازم پاريس شدند ولي وقوع انقلاب فرانسه در سال 1848 م برابر 1264 ق و به هم ريختن اوضاع فرانسه و هم چنين مرگ محمد شاه سبب عدم مؤفقيت ايشان شد و فقط حسينقلي خان توانست در سال 1260 در رشته توپخانه از مدرسه (سن سير) پاريس فارغ التحصيل شود.
از بين پزشکان مشهوري که در اين زمان به همين طريق تحصيلاتي نموده و اثراتي نيز داشته اند بايد اشاره اي به پزشکان زير بنمائيم:
- ميرزا محمد بن عبدالصبور خويي معروف به حکيم قبلي که نزد دکتر کورميک انگليسي طبيب مخصوص عباس ميرزا نايب السلطنه و حاجي ميرزا بابا افشار پزشکي آموخت و چند کتاب تأليف نمود. از جمله کتاب «مجمع الحکمتين و جامع الطبين» در سال 1250 ق که به نام محمد شاه قاجار نوشت.
- ميرزا ابراهيم شيرازي که در سال 1241 ق به انگلستان رفت و 12 سال در لندن مشغول تحصيل بود و گويا در نشستهاي فراماسونها در لندن شرکت داشته و در سالهاي پاياني سلطنت محمد شاه به ايران برگشته است و بعدها به عنوان معلم ناصرالدين ميرزاي وليعهد (ناصرالدين شاه) منصوب شد.
در دوران قاجاريه رويارويي طبابت قديم با پزشکي جديد قابل توجه است. در اين دوره نيز تا قبل از تأسيس دارالفنون تغيير عمده اي در تأليفات پزشکي ديده نمي شود.

تأسيس دارالفنون و ورود اساتيد خارجي از غرب
 

پس از تأسيس دارالفنون، استاداني در پزشکي از کشورهاي مختلف به ايران مي آمدند و در زمينه داروشناسي، داروسازي، تشريح و آسيب شناسي به تأليف و ترجمه کتب جديد اهتمام ورزيدند.
مشهورترين اين پزشکان عبارتند از:
دکتر پولاک اطريشي نويسنده کتب «علاج الاسقام»، «زبده الحکمه» و «تشريح بدن انسان».
دکتر شليمر هندي صاحب کتب «شفائيه»، «سرالحکمه» و «زينه الابدان».
دکتر آلبوي آلماني و دکتر تولوزان فرانسوي صاحب «بدايع الحکمه».
در همين دوره بود که برخي از پزشکان ايراني پس از پايان تحصيلات در غرب به ايران بازگشتند و دست به تأليف و ترجمه کتب متعدد زدند. ابوالحسن خان کتاب «درمان شناسي» را نوشت و برخي از پزشکان کتب استادان خارجي خود در دارالفنون را ترجمه کردند. بعضي از پزشکان هم با شيوه پزشکي غرب به مخالفت برخواستند از جمله ميرزا بابا شيرازي ملک الاطباء که کتاب خود به نام «رساله جوهريه» را در همين زمينه نگاشته است.
مشهورترين پزشکان اين دوره پزشکان درباري بودند مانند ميرزا حکيم باشي پزشک نامدار ناصرالدين شاه که کتاب «انوار ناصري» را در علم تشريح نوشت.
در زمان قاجاريه تا زمان سلطنت ناصرالدين شاه و صدارت اميرکبير بيمارستاني ساخته نشده بود و بيماران بطور سرپايي و يا در منزل درمان مي شدند. در روستاها و ميان ايلات و عشاير طب سنتي رواج داشت و گاهي برخي جراحيها توسط دلاکان انجام مي گرفت.
به همين علت همانطور که مبلغان مسيحي نظير هيأت مرسلين مسيحي لندن تحت نام تبليغات مسيحيت با کمال احتياط هدفهاي سياسي خود را پيگيري مي کردند از خدمات پزشکي و بهداشتي نيز براي نفود در مردم و عملي ساختن اهداف استعماري خود بهره گيري مي کردند.
کما اينکه در 1896 م هيأت مرسلين مسيحي لندن که مهمترين وسيله تبليغات مسيحي انگليسي ها در ايران شد يکي از مبلغان خود را به نام (رابرت بروس) به اصفهان فرستاد و اقامت او در اصفهان مصادف با شيوع و با و قحطي در اين شهر بود و فرصت خوبي براي او و همسرش جهت کمک به مردم خصوصا ارامنه بود.
بعدها در 1880 م نخستين دستيار بروس که پزشکي فارغ التحصيل از ادينبورک به نام (هورنل) بود به اصفهان وارد شد و بدين ترتيب با گشايش داروخانه و بيمارستان و کتابخانه و مدرسه سعي در نفوذ در جامعه نمودند. البته آنان سعي نکردند که در تهران يا هيچ يک از شهرهاي شمالي ايران که بنابر قراردادي با کليساي (پرسبيترين آمريکا) در 1895 م به صورت حوزه آمريکائيان در نظر گرفته شده بود مستقر شوند.
به گفته يکي از اعضاي هيأت مرسلين، خدمات پزشکي کليدي طلايي بود که دل هاي مرتجعين! مسلمانان را مي گشود. 3
اين پزشکان به غير از آنهايي بودند که همراه هيأت ها و نمايندگان سياسي وارد کشور مي شدند و به فعاليت همه جانبه مي پرداختند. مانند پزشکاني که از تشکيلات کمپاني هند شرقي در بمبئي براي همراهي هر سه هيأت (مالکوم) و هم چنين هيأت (سرهارد فورد جونز) به ايران آمدند. دو تن از آنان به نامهاي (جيمز کمبل و چارلز کارميک) در تهران و تبريز باقي ماندند و پزشک ديگر به نام (اندرو جوکس) به عنوان جراح، دستيار و مترجم نماينده سياسي انگليس منصوب شد.
جيمز کمبل با معالجه بيماري عروقي نايب السلطنه اعتماد کامل او را جلب کرد و اين موفقيت بزرگي بود که درهاي دربار قاجاريه را به روي پزشکان بعدي کمپاني هند شرقي يعني (چارلز کارميک، جان مک نيل و جيمز ريچ) گشود.) 4(
کارميک خيلي به نايب السلطنه نزديک و همه جا ملازم او بود. مک نيل بيش از همه پزشکان انگليسي در ايران نفوذ و اعتبار يافت، وي اول بار در 1821 م به عنوان جراح سفارتخانه به تهران آمد، توانست با درمان نايب السلطنه به او نزديک شود و سرانجام در 1826 با معالجه همسر سوگلي فتحعلي شاه اعتماد کامل شاه و دربار را به خود جلب نمايد. در حقيقت هيچکس بهتر از مک نيل فايده پزشکي را که به گفته خودش بتواند به عنوان واسطه روابط محرمانه سفارت و شاه عمل کند تشخيص نداده بود.
پس از قطع روابط سياسي ايران و انگليس در 1838 م پزشکان انگليسي تا چند سالي مقام خود را به عنوان مشاوران پزشکي خانواده سلطنتي از دست دادند و يک عده پزشک فرانسوي جاي آنها را گرفتند ولي بعضي از پزشکان انگليسي در محلهاي ديگر به کار خود ادامه دادند.
ولي پس از چندي (جوزف ديکسون) که فارغ التحصيل ادينبورک بود در 1848 م به جاي دو برادر (ادينگتون) به عنوان پزشک سفارت منصوب شد و قريب چهل سال بر سر اين کار بود و بارها او را براي معالجه ناصرالدين شاه دعوت کردند و به درخواست شاه او را در سفر اولش به اروپا در 1873 م همراهي کرد و در انگلستان، ديکسون و پزشک فرانسوي شاه از طرف ملکه انگليس لقب (سر) گرفتند.
در 1890 پزشک انگليسي به نام (هيوا دکک) پزشک مخصوص مظفرالدين ميرزا وليعهد در تبريز شد و وقتي او در سال 1896 م شاه شد، ادکک با او به تهران آمد و در ده سال بعدي مشاور پزشکي شاه بود. و در سفر شاه به انگلستان در 1902 م او را همراهي کرد.
سرانجام آخرين پزشک انگليسي که با دربار قاجار ارتباط مستقيم داشت، دکتر (لنوکس ليندلي) بود که ابتدا در 1900 م دستيار پزشک مخصوص دربار شد و بعدها از ادکک پيشي گرفت، او پزشک دربار سه شاه شد که از آن جمله احمد شاه قاجار بود.
غير از پزشکاني که به شاه نزديک بودند، پزشک انگليسي ديگري در ايران نقش عمده سياسي ايفا کرد و او دکتر (يونگ) بود. او در 1907 م به عنوان پزشک شرکت نفت به ايران آمد و تا زمان جنگ اول جهاني در آن جا ماند. وي نقش عمده اي در مسايل بختياري ها بعهده داشت.

تأسيس شوراي بهداشتي تهران و بيمارستان آلمانيها
 

در سال 1868 م يک شواري بهداشتي در تهران تأسيس شد. و در آن پزشکان انگليس، فرانسه و روسيه فعاليت داشتند و سال بعد دولت ايران با کمک دولت آلمان نخستين بيمارستان خود را در تهران تأسيس کرد که تا جنگ جهاني اول دولت آلمان اين بيمارستان را اداره مي کرد، و در پايان جنگ و شکست آلمان دولت انگليس اداره آن را تحت مديريت يک پزشک ايراني بر عهده گرفت.
دکتر (نليگان) و دکتر (اسکات) پزشکان سفارت و تلگرافخانه هند در تهران مشغول به کار شدند و يک ناظمه و پرستار نيز از انگلستان به آنها پيوست تا اداره اين بيمارستان هشتاد تختخوابي را به عهده بگيرد.
اين بيمارستان بنام مريضخانه انگليس شهرت يافت و از اين طريق با اقشار مردم در تماس بود و اميد به اين داشت که نظر مردم را جلب کند ولي به علل مختلف اين منظور حاصل نشد بلکه نارسائيهايي که داشت سبب شد تبليغ معکوس نمايد لذا در سال 1923م بيمارستان را واگذار کردند. ولي برعکس، بيمارستاني که در بوشهر در 1916م با کمک تجار بوشهر داير کرده بودند موفقيت خوبي به دست آورد و توانست توجه مردم را بخود جلب نمايد و حتي پزشکان و دستياراني از سازمان خدمات پزشکي هند در بندرگاههاي عمده جاسک، بندرعباس، بندرلنگه، بوشهر و محمره زير نظر پزشک نمايندگي سياسي انگليس مستقر و مشغول کار شدند و درامور مختلف دخالت مي کردند و در نهايت اين وضعيت نارضايتيهايي ايجاد کرد. و سرانجام در بوشهر مردم بر عليه انگليسي ها تظاهرات و اقداماتي نمودند.
اهميت اين مراکز بهداشتي درماني از نظر سياسي و نظامي به اندازه اي بود که در سال 1262 ق هنگامي که حاحي ميرزا آقاسي صدراعظم ايران بود، دولت تزاري روس به منظور مقاصد سياسي، به دولت ايران فشار مي آورد که براي معالجه کارگران کشتيها و ملوانان و اتباع روس از طرف دولت ايران، در ساحل استرآباد زميني براي ساختمان بيمارستان به آن دولت واگذار گردد. و پس از مذاکرات اوليه سرانجام اين مجوز صادر شد ولي با تعويض او و فوت محمد شاه و به تخت نشستن ناصرالدين شاه اميرکبير به صدارت رسيد. يکي از اولين موضوعاتي که وزير مختار روس با امير در ميان گذاشت همين تأسيس بيمارخانه بود. و امير ابتدا با توجه به توافقي که قبلا شده بود با آن موافقت کرد ولي چون پس از مدتي متوجه شد که اين اقدام موجب بسط نفوذ روسها در شمال ايران مي گردد تغيير رأي داد و لذا نامه اي در تاريخ 26 رمضان 1275 ق به پرنس دالگورکي وزير مختار روسيه نوشت و با عنوان اينکه تأسيس اين بيمارخانه سبب نگراني و آشوب خلايق عامه و سرحد نشينان مي شود دولت روسيه را از ساختن اين بيمارخانه منصرف نمود. معهذا دولت روسيه با مکاتبات متعدد موضوع را پيگيري مي کرد.
اميرکبير که آکادمي و مدرسه هاي مختلف روسيه را ديده بود و در ضمن از مدرسه (طبيه) و (عسکريه) عثماني نيز آگاه بود کتابي تحت نظر خودش بنام «جهان نماي جديد» ترجمه و تدوين کرد که شرح دارالعلم کشورهاي ديگر بود و ذهن او در درجه اول به دانش و فن جديد و بعد به علوم نظامي معطوف گشت لذا سنگ بناي دارالفنون در اوايل سال 1266 ق در شمال شرقي ارک سلطنتي که پيش از آن سربازخانه بود نهاده شد. ولي براي آن که از مداخله سياسي معلمان در امور مملکت جلوگيري نمايد از استخدام معلم روسي و انگليسي و فرانسوي خودداري کرد.
و با تدابير خاص هفت معلم از کشور اطريش استخدام نمود. وي در نامه 24 رمضان سال 1267 ق خود به (جان داود خان) مترجم اول دولت ايران و فرستاده رسمي دولت ايران به دربار اتريش نوشت:
بناي (مدرسه نظاميه) تمام شد لازم است بدون هيچ معطلي معلمين را برداشته و بياوريد و زيادتر طول ندهيد.
در اين گروه دکتر (پولاک) معلم طب و جراحي و (فکتي) معلم علوم طبيعي و دواسازي بود.

دارالفنون به جاي مدرسه نظاميه
 

گرچه اميرکبير تا هنگام افتتاح مدرسه در صدارت خود باقي نماند و نام مدرسه هم به دارالفنون تغيير يافت ولي اگر او در موقعيت خود باقي مي ماند، شايد همان (مدرسه نظاميه) را براي نام مدرسه اعلام مي کرد، زيرا شواهد امر نشان مي داد که اين مدرس براي رفع نواقص امور نظامي تأسيس شده بوده و حتي شاخه طب و جراحي آن هم به منظور استفاده در حيطه نظامي و طب نظامي بوده است.
مدرسه روز يکشنبه پنجم ربيع الاول 1268 ق يعني سيزده روز قبل از قتل ميرزا تقي خان امير کبير گشايش يافت.
تحصيل در رشته طب بر حسب استعداد محصل از پنج تا هفت سال طول مي کشيد و قسمت هاي علمي را در مطب پزشکان معروف مي گذراندند و حتي با آنان به عيادت بيماران مي رفتند.
در زمان ناصرالدين شاه اولين هيأت ايراني که به اروپا اعزام شد به همراه فرخ خان امين الدوله غفاري بود، يازده محصل همراه وي به فرانسه عزيمت کردند. نامبرده در سال 1858م/ 1274ق قراردادي با دولت فرانسه به امضاء رساند که طبق آن 14 نظامي متخصص به سرپرستي (ويکتوريا بروينارد) راهي ايران شدند. علاوه بر آن طبق همان قرارداد يک پزشک فرانسوي نظامي بنام دکتر (طولوزان) که پيش از آمدن به ايران با درجه سرگردي به عنوان پزشک در ارتش فرانسه مشغول خدمت بود به عنوان پزشک مخصوص ناصرالدين شاه آورده شد و تا آخر عمرش در ايران بود. وي نزديک 38 سال در ايران طبابت کرد و به لقب حکيم باشي ملقب گرديد، وي علاوه بر امور پزشکي در بسياري از مسايل سياسي و اجرائي و عقد قراردادها با توجه به منافع خودش دخالت مي کرد و سرپرستي رشته طب و تدريس در مدرسه دارالفنون را هم به عهده داشت، کما اينکه اعتمادالسلطنه در کتاب خود دکتر طولوزان را دوست منافع انگليس معرفي کرده است.
امتياز بانک و امتياز تنباکو بواسطه او به خارجيان داده شد. وي در سه سفر ناصرالدين شاه در سالهاي 1290ق 1295ق/ و 1306ق به اروپا همراه شاه بود. و در آخرين سفر قصد داشت که به کشورش برگردد و دکتر (فوريه) را به عنوان جانشين خود به شاه معرفي کرد ولي مجددا تصميم او عوض شد و به ايران بازگشت.
وي تأليفات متعددي نيز دارد از جمله کتابي بنام «قانون نظم قشون» يا «آئين نامه بهداري ارتش» به کتابت محمدعلي جراح نظام و به خط نستعليق در سال 1277ق.
دکتر (ژان باتيس فوريه) فرزند يک دامپزشک نظامي بود. و دوره پزشکي را در مدرسه پزشکي نظامي استراسبورک گذراند و در 1865 م فارغ التحصيل شد و طبق قراردادي به عنوان نايب دکتر طولوزان در سال 1306 ق وارد خدمت دربار ناصرالدين شاه گرديد. ولي پس از سه سال به فرانسه بازگشت و کتابي به نام «سه سال در دربار ايران» نوشت.

تأسيس مريضخانه دولتي (بيمارستان سينا)
 

در سال 1290ق که ناصرالدين شاه از سفر فرنگ مراجعت کرد دستور داد يک مريضخانه دولتي توسط ناظم الاطباء (علي اکبر خان) براي کارآموزي محصلين طب تأسيس گردد که همان (بيمارستان سينا) مي باشد. نامبرده رياست بيمارستان را تا سال 1298ق به عهده داشت.
از پزشکاني که به فرانسه اعزام و در سال 1277ق به ايران مراجعت کردند ميرزا علينقي حکيم الملک بود که قبلا لقب پيشخدمت باشي را داشت و بعد جزء پزشکان دربار شد. دکتر ميرزا رضاخان (علي آبادي) که پزشک ظل السلطان گرديد. و سرانجام دومين گروه محصلين اعزامي که 42 نفر بودند در سال 1275 ق به فرانسه اعزام شدند.
از پزشکان دوره اول دارالفنون نيز (دکتر ميرزا حسين فرزند ميرزا) آقا بزرگ است که حکيم باشي فرهاد ميرزا معتمد الدوله گرديد و مدتي نيز در سفرهاي نظامي، طبيب قشون بوده است.
ديگري (ميرزا سّيد علي) است که طب ايراني را مي دانست و طب فرنگي را هم فرا گرفت و معلّم دارالفنون شد. به فارس اعزام گرديد و نشان سرتيپي به وي داده شد.

تأسيس دانشکده داروسازي
 

در بين پزشکان خارجي اولين فردي که در رشته داروسازي در دارالفنون به تدريس پرداخت (دکتر فوکتي) داروساز بود که در سال 1230ش با دکتر پولاک همکاري نزديک داشت و براي تهيه و
خريد لوازم لابراتور (آزمايشگاه) مدرسه دارالفنون به فرانسه رفت و پس از مراجعت اولين لابراتور شيمي بر مبناي علوم جديد را در ايران تأسيس کرد و يکي از شاگردان سابق او در دارالفنون بنام (ميرزا کاظم محلاتي) مشهور به شيمي که دوره تکميلي را در خارج گذرانده بود پس از مراجعت او به ايتاليا به جاي وي تدريس داروسازي را به عهده گرفت.
در اوايل سلطنت ناصرالدين شاه (دکتر کزلاکي) طبيب نظام بود و با دکتر مک نيل انگليسي و ميرزا بابا افشار که پزشک عباس ميرزا بودند همکاري داشت. و دکتر کلوله طبيب ناصرالدين شاه بود و با آنکه رسما مدرس دارالفنون نبوده، اولين طبيبي بوده که تدريس علم طب و جراحي اروپايي را در ايران معمول داشته است، پس از مرگ دکتر ارنست کلوله در اپيدمي وباي سال 1272ق، دکتر پولاک که همراه هيأت هفت نفره وارد ايران شده بود و بيشتر به جراحي تسلط داشت جانشين او شد. و پس از بازگشت دکتر پولاک به اروپا دکتر ژوزف دزيره طولوزان به عنوان طبيب مخصوص شاه و دکتر (شليمر فلمنگي) هلندي براي معلمي دارالفنون برگزيده شدند.
بدين ترتيب تا سال 1298ق طب اروپايي در مدرسه دارالفنون داراي يک معلم بود ولي از آن به بعد به تدريج تعدادي از فارغ التحصيلان به اين امر پرداختند از جمله دکتر (ابوالحسن خان بهرامي) و بعد از چند سال (ميرزا علي خان قاجار آصف الدوله) و از 1299ق دکتر (محمد کرمانشاهي) رييس بيمارستان دولتي با حفظ سمت عهده دار تدريس طب اروپايي گرديدند.
با گذشت زمان و افزايش فارغ التحصيلان و هم چنين بازگشت دانشجويان اعزامي و استخدام بعضي پزشکان خارجي جديد مثل دکتر (آلبو) و دکتر (بازيل) که از ارامنه تحصيلکرده انگلستان بود امور تدريس طب جديد تا زمان جنگ بين المللي اول اداره گرديد.

مجلس حفظ الصحه
 

با توجه به افزايش پزشکان داراي مدرک پزشکي و هم چنين وجود طبيبان قديمي خصوصاً در شهرستانها و ولايات و گزارشاتي که از وضع بيماريهاي مردم مي رسيد سرانجام مقرر شد هفته اي يک بار شوراي طبي در دارالفنون بنام مجلس حفظ الصحه تشکيل گردد و اولين جلسه آن در تاريخ يکشنبه 26 ربيع الثاني 1298 ق با حضور وزير علوم و معارف و دکتر طولوزان حکيم باشي دربار و دکتر ديکسون پزشک سفارت انگليس و بعضي پزشکان ديگر تشکيل گرديد.
اين مجلس مقدمه اي بود براي تشکيل (شوراي صحيه) که در سال 1310ق از پزشکان فرانسوي مقيم تهران تشکيل شد و پس از چند جلسه (شوراي صحيه ايران) را تشکيل داد. هدف اين شورا تعيين خط مشي بهداشتي براي سراسر کشور بود. اعضاء اين شورا، دکتر (شنيدر) به عنوان دبير کل طولوزان، دکتر آدکوک انگليسي، دکتر مولر آلماني و چند پزشک ايراني به عنوان عضو بودند. بعدها به علت اختلاف نظرهايي که پيش آمد اعضاء آن تغييراتي نمود.
در سال 1324 ق بيماري طاعون به شکل ذات اريه به شدت شايع شد که از لباسهاي آلوده وارداتي نظاميان بومي هندي سرچشمه گرفته بود و مي رفت که تمام ايران و شايد هم قسمتهايي از روسيه و ترکيه عثماني را فرا گيرد. که با تصميمات سخت و ضروري که شورا اتخاذ کرد توانست از شيوع بيماري جلوگيري نمايد.
اين شورا تا جنگ بين المللي اول جلسات منظمي داشت و آخرين رييس آن دکتر (گوشه) بود. ناصرالدين شاه براي آنکه تحولي در وضعيت طبابت و تحصيل طب ايجاد شود به دکتر (کلوله) حکيم باشي مخصوص خود دستور داد که عده اي را نزد خود پذيرفته و به آنان طب جديد را تعليم دهد. بعلاوه امتحان اطبا و دادن جواز در ولايات به مرحله اجرا درآيد.
ولي پيروان طب قديم که در ميان آنان پزشکان دانشمند و فاضل بسياري هم بودند اصولا به طب جديد اعتقاد و ايمان نداشته و حتي آن را مضر مي دانستند، از جمله حاجي ميرزا باباي شيرازي ملک الاطبا که معاصر فتحعلي شاه، محمد شاه و ناصرالدين شاه بوده است و صاحب کتاب (رساله جوهريه) مي باشد.
دکتر پولاک اطريشي در سفرنامه خود راجع به وضعيت طبابت در ايران مي نويسد که بسياري از اطبا يا يهوديند و يا از اختلاف يهوديان هستند و در کردستان و ترکمنستان کار طبابت فقط در دست يهوديان است.
بدين ترتيب امتحان اطبا برقرار شد و رياست مجلس امتحان اطبا بر عهده پزشکان اروپايي قرار گرفت و ابتدا دکتر کازولاني (حکيم باشي نظام) و پس از مرگ وي دکتر پولاک رييس آن مجمع گرديد.

آموزش پزشکي در مطب ها
 

بعد از کشته شدن ناصرالدين شاه در روز جمعه 17 ذيقعده 1313 ق و جانشيني مظفرالدين شاه اوضاع سياسي، اجتماعي و اقتصادي طوري بهم ريخت که مدرسه دارالفنون از اهميت افتاد و به جاي آن مطب چهار نفر از اطباي مشهور آن زمان در حکم مکتبي براي آموزش طبابت عمل مي کرد. اين مکاتب عبارت بودند از:
مطب ميرزا زين العابدين خان مؤتمن الاطباء، ميرزا ابوالحسن خان بهرامي، ميرزا علي اکبر خان ناظم الاطباء و ميرزا سيد حسين خان نظام الحکما (هنجن).
مدارکي که از طرف اين اشخاص صادر مي شود مورد قبول وزارت معارف و اوقاف و صنايع مستظرفه هم بود.
دانشجوياني که بعد از ناصرالدين شاه تا استقرار انقلاب مشروطه به فرانسه اعزام شدند، در آموزشکده نظام شهر ليون به تحصيل در رشته پزشکي پرداختند و بعضي از آنها پس از فراغت از تحصيل به ايران بازگشتند و مشغول خدمت شدند. بعلاوه علاءالملک وزير علوم در سال 1322 ق عده اي معلم اروپايي براي دارالفنون آورد که از آنها دکتر (ژرژ) و دکتر (گاله) معلم مدرسه نظامي ليون بوده اند.
ولي معلمين فرانسوي پس از پايان قراردادشان به فرانسه بازگشتند و به جاي آنان در سال 1912 م و 1913 م چهار معلّم ديگر وارد شدند که آنها هم با شروع جنگ بين المللي اوّل در 1332 ق ايران را ترک کردند و براي خدمت در جبهه به کشور خود برگشتند. و پزشکان ايراني نيز به تدريج به ايران وارد شدند. با تغييرات مداومي که پيش مي آمد داوطلبان پزشکي دارالفنون کاهش مي يافت.
پس از امضاء فرمان مشروطيت طبق آئين نامه جديد دارالفنون داوطلبان با امتحان ورودي وارد دارالفنون مي شدند و پس از سه سال به مدرسه عالي چهار ساله طب وارد مي گرديدند.
متعاقب اين برنامه از پاييز سال 1327 ق دوازده نفر که دوره مقدماتي را تمام کرده بودند وارد مدرسه طب شدند از جمله: سرتيپ دکتر سيد ولي الله خان نصر، سرتيپ دکتر ذوالفقاري، سرهنگ دکتر تقي خان صاحب و سرتيپ دکتر حسين مقدم.
اين گروه پس از چهار سال در سال 1331 ق فارغ التحصيل شدند و فقط دکتر معتمد و دکتر عبدالله احمديه (بن دار) در سال بعد يعني 1332ق در شروع جنگ بين المللي اول فارغ التحصيل شدند.
بدين ترتيب هر سال از داوطلبان رشته پزشکي کاسته مي شد. و به گفته دکتر حکيم اعظم، نيمکتهاي چند اتاق طب دارالفنون از شاگردان خالي مانده و درسهاي استادانش خريداري نداشت.
اقدام مهمي که در آن ايام انجام گرفت تصويب قانون اساسي معارف در سال 1329 ق و قانون طبابت در ماه جمادي الاخر همان سال بود که به موجب آن هر کس مي خواست طبيب شود بايستي به مدرسه طب برود و به اين ترتيب به تدريج استقبال از تحصيل در رشته پزشکي جديدالتأسيس افزايش يافت.

استقلال مدرسه طب
 

در محرّم سال 1337ق (آبان 1297ش) دکتر محمد حسين خان لقمان ادهم (لقمان الدوله) رييس اطباي دربار به پيشنهاد نصيرالدوله، از طرف احمد شاه به رياست قسمت طب دارالفنون منصوب گرديد و براي اوّلين بار کلاس طب بنام (مدرسه طب) ناميده شد و قسمت جداگانه اي در دارالفنون به آن اختصاص يافت.
در همين سال از طرف وزير معارف و اوقاف و صنايع مستظرفه (نظامنامه دوافروشي) براي صاحبان داروخانه تدوين و ابلاغ شد که تا آن تاريخ به وسيله عطاران انجام مي گرفت.
اوّلين داروخانه اي که داروهاي فرنگي مي فروخت (داروخانه شروين) بود که مدير آن دکتر شروين معلم آلماني دارالفنون بود و مشتريان آن فقط اروپائيان مقيم تهران و اعضاء سفارتخانه ها بودند. بعدها به تدريج مردم با اين نوع داروها آشنا شدند و به آن اعتماد کردند.
در سال 1282 ش داروسازي فرانسوي بنام (سرگرد گوستاو لوکنت) که افسر ارتش فرانسه بود به عنوان رييس آزمايشگاه و داروساز شاه به خدمت دولت ايران در آمد و در تکيه دولت هم آزمايشگاهي داير کرد و مطالعاتي راجع به آبهاي مختلف انجام داد و نتايج آن را در کتابي در سال 1906م در پاريس به چاپ رساند.
مدرسه داروسازي در سال 1301 ش جزء تشکيلات مدرسه طب داير شد.

نگاهي به تاريخچه طب و طبيبان در جهان(2)

با وجود فعاليت مدرسه طب در داخل کشور باز هم به موجب قانون مصوب خرداد 1307 ش به تدريج تعدادي محصل به خارج اعزام شدند از جمله از سال 1307 ش تا سال 1312 ش بالغ بر 125 نفر دانشجوي پزشکي به خارج اعزام که قريب به اتفاق آنان به فرانسه فرستاده شدند و پس از مراجعت تعدادي از آنها در مدرسه طب به تدريس پرداختند.
ضمناً در 20 تيرماه 1310 ش قانوني به تصويب رسيد که طبق آن کليه دواسازان و دندانسازان مجازي که پنج سال متوالي به دواسازي يا دندانسازي اشتغال داشته باشند با ثبت نام تا تاريخ مهر ماه 1311 و گذراندن امتحاني در تهران اجازه ادامه کار دريافت مي داشتند.

تأسيس مدرسه دندانسازي (دندانپزشکي)
 

وضع درمانهاي دهان و دندان و دندانسازي نيز در ايران تا سال 1290 ش فاقد هر گونه نظم و مقرراتي بود. در اين سال طبق قانون طبابت اشتغال به دندانسازي موکول به تحصيل و دريافت اجازه نامه رسمي از وزارت معارف گرديد.
در 12 ديماه 1308 ش دکتر (فالک کوش ملچارسکي) تبعه دولت لهستان و دندانساز شاه براي مديريت و معلمي مدرسه دندانسازي استخدام گرديد. در سال 1309 ش مدرسه دندانسازي جزء مدرسه عالي طب شد و تا سال 1313 ش رياست آن با دکتر ملچارسکي بود. و در سال مذکور رياست آن را دکتر (محسن سياح) عهده دار شد.

تأسيس دانشگاه
 

با زمينه هايي که قبلا در وزارت معارف بوجود آمده بود در سال 1310 ش دکتر عيسي صديق از طرف دولت آمريکا براي مطالعه در امر آموزش و پرورش به آن کشور دعوت شد. وي در مراجعت طرحي تهيه و ارائه نمود که مورد تصويب شاه قرار گرفت و در جلسه هشتم خرداد 1313 ش لايحه آن به تصويب مجلس رسيد و بدين ترتيب ساختمان دانشگاه در زميني واقع در جلاليه تهران آغاز شد و اولين قسمت آن که بناي تشريح يا ساختمان ابن سينا بود در تاريخ پانزدهم بهمن ماه 1313 ش با حضور رضاشاه افتتاح گرديد و لوح تاريخي دانشگاه نيز نصب شد.
مدرسه طب که تا سال 1303 ش در مدرسه دارالفنون مستقر بود، در سالهاي بعد به چند محل منتقل گرديد و بالاخره در سال 1316 ش بناي دانشکده طب در دانشگاه خاتمه يافت و کليه قسمتهاي آن که در عمارت بيمارستان دکتر معتمد واقع در خيابان شيخ هادي بود به عمارت جديد منتقل شد.
در سال 1318 ش به دستور شاه پروفسور (اوبرلين) از تاريخ دوم ديماه 1318 براي رياست دانشکده پزشکي استخدام گرديد.
در همين زمانها يعني آغاز قرن بيستم ميلادي پيشرفتهاي چشمگيري در اروپا و آمريکا در شاخه هاي مختلف علم پزشکي حاصل شد که نتيجه تحقيقات و کوششهاي پزشکان مختلف بود و تشکيل سازمانهاي پزشکي نيز به اين پيشرفتها کمک مي کرد. کما اينکه در گزارش بنياد (کارنگي) در 1910 ميلادي در مورد چگونگي آموزش پزشکي در آمريکا و کانادا از بين 155 مدرسه پزشکي اين دو کشور تنها يک مدرسه بنام (جان - هاپکينز) که در سال 1893 در (بالتيمور) تأسيس شده بود حائز شرايط اعلام شد.

پي‌نوشت‌ها:
 

1. چاوشي، معصومه، تاريخچه تشکيل سازمانهاي امداد و نجات در جنگهاي جهاني، روزنامه اعتماد، شماره 978 تهران: دوشنبه 23 آبانماه 1384، ص2
2. رايت، سردنيل، ترجمه غلامحسين صدري افشار، انگليسيان در ايران، تهران: نشر اختران، 1383، صص 163 - 166
3. گاردان، کنت آلفرد، خاطرات مأموريت در ايران، ترجمه عباس اقبال آشتياني، به کوشش همايون شهيدي، تهران، 1362، ص 134
4. همان، ص 135
 

منابع:
1. ابن ابي اصيبعه، ترجمه سيد جعفر غضبان، دکتر محمود نجم آبادي، عيون الانباء في طبقات الاطباء، جلد اول، تهران: چاپخانه دانشگاه تهران، 1349 ش، ص ص 54، 32؛ 62
2. احمديه، دکتر آسيس، يادنامه حکيم دکتر عبدالله خان احمديه، چاپ اول، تهران: موسسه چاپ و انتشارات دانشگاه علوم پزشکي و خدمات بهداشتي درماني تهران، زمستان 1381، ص ص 17، 16.
3. احمديه، عبدالله، راز درمان، تهران: اقبال، ص 35.
4. اعتماد السلطنه، محمد حسن خان، الماثر و الاثار، جلد اول، تهران: ص 349.
5. افضل الملک، غلامحسين، افضل التواريخ، تهران: ص 116.
6. الگود، سيريل (طبيب سفارت انگليس در ايران)، ترجمه محسن جاويدان، تاريخ پزشکي ايران، تهران 1352، ص ص 628 - 732 پراکنده.
7. بامداد، مهدي، شرح حال رجال ايران، جلد 4، تهران، چاپخانه بانک بازرگاني ايران، 13247 ش، ص 168
8. بامداد، مهدي، شرح حال رجال ايران، جلد 5، تهران، چاپخانه بانک بازرگاني ايران، 13247 ش، ص 157
9. ب. ن، تاريخ جاويد، تهران: وزارت جنگ، ستاد ارتش، 1325 ش، تصاوير.
10. بروگش، هنريش، سفري به دربار سلطان صاحبقران، تهران: ب.ت، ص 447.
11. ب. ن، تاريخچه پزشکي نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلام ايران، نشريه نهمين گردهمايي روساي بيمارستانها و درمانگاهها و مراکز درماني نهاجا، تهران: مردادماه 1385، ص4
12. بيگلرپور، سرتيپ عليقلي، تاريخ تشکيل ارتش نوين ايران، بخش نخست از سال 1300 تا 1320 ش، تهران:چاپخانه ارتش، 1325، ص 38، تصاوير ص ص 44، 65، 80
13. پژوهشگران ايران، کتاب گيلان (فصل بهداشت و درمان) جلد سوم، تهران: 1374، ص 545.
14. پولاک، ياکوب ادوارد، سفرنامه ايران، تهران: انتشارات خوارزمي، 1361، ص 212.
15. تاج بخش، حسن، تاريخ دامپزشکي و پزشکي ايران دوران اسلامي، جلد دوم، تهران: 1375، ص 681.
16. تاج بخش، حسن، تاريخ بيمارستانهاي ايران، تهران: پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي، 1379، ص 242.
17. چاوشي، معصومه، تاريخچه تشکيل سازمانهاي امداد و نجات در جنگهاي جهاني، روزنامه اعتماد، شماره 978، تهران: دوشنبه 23 آبانماه 1384، ص2.
18. رايت، سردنيل، ترجمه غلامحسين صدري افشار، انگليسيان در ايران، تهران: نشر اختران، چاپ اول، 1383، ص ص 163 - 174 پراکنده.
19. روستايي، محسن، تاريخ طب و طبابت در ايران، جلد دوم، تهران: سازمان اسناد و کتابخانه ملي جمهوري اسلامي ايران، 1382، ص ص 5 - 128 پراکنده.
20. غفاري، ابوالحسن، تاريخ روابط ايران و فرانسه، تهران ب. ت، ص 99
21. قائم مقامي، سرهنگ مهندس جهانگير، تاريخ ژاندارمري ايران از قديمي ترين ايام تا عصر حاضر، تهران: 1355، ص ص 68، 59.
22. قدرت، دکتر سيد محمد حسين، باستان شناسي قرآن کريم، تهران: انتشارات بيان جوان، 1383، ص 66.
23. کاظمي، سپهبد محمد، تاريخ پنجاه ساله نيروي زميني ايران، تهران: آبانماه 1355 ش، ص 45.
24. کرزن، جرج. ن، ايران و قضييه ايران، جلد اول، تهران: ب.ت، ص 769.
25. گاردان، کنت آلفرد، خاطرات مأموريت در ايران، ترجمه عباس اقبال آشتياني، به کوشش همايون شهيدي، تهران: 1362، ص ص 140، 135، 134.
26. گروته، هوگو، ترجمه مجيد جليلوند، سفرنامه گروته، تهران: ب.ت، ص 322.
27. محقق، دکتر مهدي، تاريخ اخلاق پزشکي در اسلام و ايران، تهران: انتشارات سروش، 1374، ص 26.
28. ميراحمدي، دکتر مريم، تاريخ سياسي و اجتماعي ايران در عصر صفوي، چاپ اول، تهران: 1371، ص 227.
29. مير، دکتر يوسف، زندگينامه و تاريخچه تحول طب و جراحي دکتر محمد علي مير و دکتر علي محمد مير، چاپ اول، تهران: انتشارات طلايه، زمستان 1383، ص 32.
30. هدايت، رضاقلي خان، روضت الصفاي ناصري، جلد 9، تهران: ب.ت، ص 291.
31. يکرنگيان، سرتيپ ميرحسين، سري در تاريخ ارتش ايران، چاپ دوم، تهران: انتشارات خجسته، 1384، ص ص 243، 223
منابع لاتين فصل يکم و دوم
1- AMEDDREGIMENT. AMEDD. Army.Mil, Hilighlights in Army Medical
2- Department history, 4/6/2006. U.S.A., Chicago: 1978,P.306 b-g Wiliam nault, Wh., World Book, Voll,
منابع بخش دو
1. تراب زمزمي، عبدالحميد، ترجمه مژگان نژند، جنگ ايران و عراق، تهران: نشر سفيد، 1368، ص 22
2. جعفري، مجتبي، اطلس نبردهاي ماندگار (عمليات نيروهاي زميني در هشت سال دفاع مقدس شهريور 1359 - مردادماه 1367)، تهران، نوديد طراحان، 1384، ص 15
3. سيف الله، سرتيپ دکتر غلامرضا (رئيس اداره بهداري نيروي زميني ارتش جمهوري اسلامي ايران در هشت سال دفاع مقدس)، يادداشتهاي شخصي و خاطرات چاپ نشده.
4. نامجوي نيک، سرتيپ 2 دکتر خسرو (معاون اداره بهداري نيروي زميني ارتش جمهوري اسلامي ايران در هشت سال دفاع مقدس)، يادداشتهاي شخصي و خاطرات چاپ نشده.
5. گاه شمار سياست خارجي ايران نوازني، بهرام، صفحه 250 - 253، تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامي 1381
6. جنگ ايران و عراق عبدالمجيد تراب زمزمي. ترجمه مژگان نژند ص 22، تهران - زمستان 1368 نشر سفيد.
7. اطلس نبردهاي ماندگار، عمليات نيروي زميني در هشت سال دفاع مقدس ص 15مجتبي جعفري. ارتش جمهوري اسلامي ايران. مرکز پژوهشهاي دفاع مقدس، چاپ دوم، زمستان 1384
نامجوی نیک ، خسرو ، تاریخچه طب نظامی ، انتشارات ایران سبز ،1389