گهی پشت به زین و گهی زین به پشت

 

نویسنده: الهه رشمه




 
چنین است رسم سرای درشت... گهی پشت به زین، گهی زین به پشت

مورد استفاده:

این ضرب المثل بیشتر برای بیان ناپایداری خوشی‌ها و ناخوشی‌های روزگار به كار می‌رود.
روزی روزگاری، رستم پهلوان نامدار ایرانی تازه از جنگ با افراسیاب پهلوانی تورانی بازمی‌گشت، رستم در این جنگ توانسته بود افراسیاب را شكست دهد و به همین دلیل سرخوش و راضی وارد ایران شد.
اولین شهر خوش آب و هوای ایران، كه هم مرز با توران بود شهر سمنگان بود. رستم تصمیم گرفت در همین شهر مدتی اقامت كند و به استراحت بپردازد او می خواست كمی خستگی در كند و با اسبش رخش به دل دشت‌های زیبای سمنگان رفتند. رستم آهویی را شكار كرد و آتشی مهیا كرد تا آهو را كباب كند و بخورد و توان از دست رفته‌اش را دوباره بیابد.
رستم با خیال راحت مشغول كارهایش بود، غافل از اینكه، دشمنان پركینه‌اش تمام رفتارهای او را زیر نظر گرفته بودند. دشمنان رستم معتقد بودند نیمی از قدرت رستم به واسطه اسب ویژه‌اش رخش است و به همین دلیل افراسیاب عده‌ای را مأمور كرد تا به دنبال رستم حركت كنند و هرجا كه توانستند رخش را از چنگ رستم درآورند یا اسب را بدزدند و برای او ببرند. افراسیاب به امید اینكه با این كار نیمی از توان رستم را به دست آورده منتظر رسیدن خبری از جانب یاران بود.
مأموران افراسیاب می‌دانستند اگر چند نفری هم به رستم حمله كنند نمی‌توانند او را از پای درآورند و رخش را صاحب شوند پس باید وقتی رستم به خواب رفت رخش را به سرقت ببرند.
رستم بعد از اینكه آهوی كباب شده را خورد كم كم خوابش گرفت. آتش را خاموش كرد و زیر سایه‌ی درختی در همان نزدیكی‌ها به خواب رفت. رستم مطمئن بود رخش از او دور نمی‌شود و مشغول چریدن در این دشت وسیع است.
مأموران افراسیاب كه منتظر چنین فرصتی بودند وقتی مطمئن شدند كه رستم كاملاً خوابیده به طرف رخش رفتند تا او را بدزدند. آنها برای اینكه اسب را گیر بیندازند كمندی را تهیه كردند تا به طرف اسب پرتاب كنند و او را گیر بیندازند. ولی هرچه تلاش كردند موفق نشدند. آنها چندین بار كمند را پرتاب كردند ولی هر بار رخش از حلقه‌ی كمند فرار كرد یا كمند به او نرسید یا اگر كمند به اسب می‌رسید رخش با یك حركت تكان دادن شدید خود كمند را پاره می‌كرد و خودش را نجات می‌داد. درنهایت رخش آنقدر این گروه را به دنبال خود دواند تا توانشان را از دست دادند و از خستگی بر زمین افتادند. بعد از ساعتی رستم از سروصدا و شیهه رخش از خواب بیدار شد و هرچه اطرافش را دید هیچ نشانی از رخش پیدا نكرد.
رستم چون می‌دانست همیشه عده‌ای به دنبال به دست آوردن رخش هستند، سریع از جایش بلند شد و زین رخش را كه روی زمین افتاده بود برداشت و به طرف جایی كه صدای رخش از آنجا می‌آمد دوید. رستم مقداری از مسیر را كه رفت ردپای رخش را پیدا كرد و مسیر ردپای اسبش را گرفت تا به رخش رسید. رخش آنقدر برایش عزیز بود كه حتی فكر از دست دادن رخش هم برایش آزار دهنده بود. رستم با سرعت بیشتری شروع به دویدن كرد، و كم مانده بود نفسش بند بیاید كه ناگهان چشمش به اسب عزیزش افتاد.
حیوان آنقدر ترسیده و دویده بود كه خیس عرق بود. رستم افسارش را در دست گرفت و آرام آرام حیوان را راه برد تا عرقش خشك شود و آرام بگیرد. در تمام این مدت زین رخش روی شانه رستم بود. وقتی اسب آرام گرفت و در جایی ایستاد رستم تازه متوجه سنگینی زین اسبی كه روی دوشش بود شد و گفت: كار روزگار را می‌بینی گهی زین به پشت و گهی پشت به زین.
منبع مقاله :
رشمه، الهه، (1392)، ضرب المثل و داستانهایشان (معنی ضرب المثل و ریشه‌های آن)، تهران: انتشارات سما، چاپ اول