جهاد با نفس جناب شیخ مرتضی زاهد (رحمت الله علیه)
جهاد با نفس جناب شیخ مرتضی زاهد (رحمت الله علیه)

استادِ ترکِ هوای نفس

حاج احمد اخوان می‌گوید:
« در زمان حیات مرحوم آقا شیخ مرتضی در حال و هوای كودكی و نوجوانی از مرحوم پدرم پرسیدم:
« آقا جان شما یكی از مجتهدهای سرشناس تهران هستید و این آقا شیخ مرتضای زاهد بعضی از مسائلش را هم می آید از شما می پرسد؛ پس شما چرا تا این اندازه به ایشان ارادت و خضوع نشان می دهید؟!
مرحوم پدرم گفتند:
درست است این آقا شیخ مرتضای زاهد بعضی مسأله هایش را به من رجوع می كند، اما او مسائل شرعی را از من یاد می گیرد و من ترك هوای نفس را از ایشان یاد می گیرم؛ او مجتهد ترك هواست. او استاد من در تزكیه و ترك هوای نفس است. »

در محضر مبارک حضرت ولی عصر(عج)

آقا سید مصطفی هوشی السادات ( که علی رغم نابینایی، به دلیل احترام و علاقه فوق العاده به شیخ مرتضی به صورت دائم خدمت ایشان رسیده و مسایل خود را جویا می شد) بعد از وفات آقا شیخ مرتضی ماجرای بسیار عجیبی را چنین نقل کرده است :
« سالها پیش، یك روز برای پرسیدن مسأله‌ای به خانه مرحوم آقای آشیخ مرتضای زاهد رفته بودم. زمانی كه وارد خانه شدم احساس كردم به غیر از من، آقایی در آنجا حضور دارد؛ وقتی داشتم وارد اتاق می‌شدم آن آقا از كنار من رد شد و بیرون رفت.
چون چیزی را نمی‌توانستم ببینم به خوبی نفهمیدم در آنجا چه می‌گذرد؛ اما لحظاتی بعد آقا شیخ مرتضی به كنارم آمد و با یك شور و حالی به من فرمود:
خوشا به حالت آقا سیدمصطفی! خوشا به حالت!
من با دستپاچگی و تعجب عرض كردم: مگر چه شده‌ است آقا جان؟!
و آقا شیخ مرتضی فرمود:
خوشا به حالت آقا سید مصطفی! آیا می‌دانی همین الآن چه بزرگواری از كنارت رد شدند و رفتند؟!

آقا سیدمصطفی!

این امام زمانت حضرت بقیة الله الاعظم(عج) بود كه در همین چند لحظه پیش از كنارت رد شد و بدن شریفش به عبای تو مالیده شد و ... »
ایشان نقل می کرد که بعد از شنیدن این ماجرا از فرط هیجان بارها قصد بیان این مطلب برای دیگران را داشته است، اما هر بار بطور غیرمنتظره امکان طرح این مطلب منتفی می شده است و تنها بعد از فوت شیخ مرتضی ایشان امکان این را پیدا می کند تا شرح حال این ملاقات را برای بقیه نقل کند. »
( نکته قابل توجه اینکه شیخ مرتضی هیچ اشاره ای به تشرف خودش به محضر حضرت نکرد واین حکایت از عظمت روح آن بزرگوار و کشتن هوای نفس دارد. )

رویای صادقه

مرحوم میرزا هادی تهرانی ( از واعظان و منبریهای بسیار مشهور و پرهیزکار و باتقوای تهران ) به اندازه ای در تقدس و تقوا دقت و مواظبت داشت که کم کم این تقدس و تقوای او سبب شد تا علما و مردم مشکل پسند تهران با اعتقادی کامل از او با نام «حاج مقدس» یاد کنند و از آن به بعد مرحوم حاج مقدس نماد و اسوه تقدس و صداقت و درستکاری و تقوای الهی برای مردم و علمای تهران بوده ‌است.
مرحوم حاج مقدس نیز یکی از تربیت شده ها، و از شاگردان آقا شیخ مرتضی زاهد بود و به مرحوم زاهد بسیار اعتقاد و ایمان داشت.
بعد از اینکه حاج مقدس از دنیا می رود، یکی از ارادتمندان مرحوم زاهد، به نام حاج شیخ محمد حمامی که او نیز انسانی بسیار متدین و باتقوا بود حاج مقدس را در عالم رویا مشاهده می کند.
ایشان چنین نقل می کند:
« بعد از وفات حاج مقدس، شبی او را در خواب دیدم. او در باغی بسیار زیبا قرار داشت و حالش بسیار خوب و نیکو بود. در خواب از حاج مقدس احوالش را پرسیدم. حاج مقدس جواب داد: حالم خوب است و اینجا منزل و جایگاه من است.
آن گاه از حاج مقدس پرسیدم: آقا شیخ مرتضی زاهد کجاست؟
حاج مقدس جواب داد: آقا شیخ مرتضی زاهد در ردیف سلمان و اباذر است؛ دست من که به او نمی رسد! »

نفس رحمانی

شیخ محمدحسن مغزی می گفت:
« مرحوم حاج آقا فخر تهرانی اعتقادات و سیره ای بسیار صاف و شفاف داشت و سیره اش فقط و فقط برگرفته از کتاب و عترت بود.
حاج آقا فخر در پیدا کردن و ارتباط با علمای ربانی بسیار کوشا بود و این ارتباط را جوهره کتاب و عترت در زمانه غیبت و بسیار زیر بنایی و ریشه ای می دید.
آقای مغزی می گفت:
این حاج آقا فخری را که شما او را عبا بر دوش و با آن شکل و قیافه ساده و بی پیرایه در کوچه و خیابانهای قم می دیدید، در جوانی برای خودش شوکتی داشته است. آقا فخر با آنکه در یک خانواده روحانی به دنیا آمده بود ولی در جوانی یکی از شیک پوش ترین جوانهای تهران بود.
او بسیار تیزهوش و در تحصیل بسیار موفق و کوشا بود و مقدماتش هم فراهم شده بود تا برای ادامه تحصیل به اروپا اعزام شود.
یک روز این آقا فخر، با آن لباسهای بسیار شیک، با آقا شیخ مرتضی زاهد روبرو می شود و آقا شیخ مرتضی او را موعظه ای می کند و مطالبی را با آن نفس رحمانی و معنوی برای او می گوید.
بعد از این ملاقات، دگرگونی و تغییری بسیار چشمگیر در آقا فخر پیدا می شود، تا آنجا که از همان فردای این دیدار مشاهده می شود آقا فخر به یک باره همه آن لباسهای جهت دارش را به کناری گذاشته و یک عبایی بر دوشش انداخته است! و ... »

عنایت اهل بیت(ع) به مجالس شیخ مرتضی

مرحوم آقا شیخ مرتضی زاهد منبری بسیار پاک و ساده داشت.
او در بالای منبر بیشتر از هر چیز، آیات الهی و اخبار و احادیث پیامبر اکرم و اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام را برای مردم می خواند.
این آیات و اخبار و احادیث را هم نه از حافظه، بلکه از روی کتاب می خواند.
در یکی از روزها، در خانه آقا شیخ مرتضی جلسه روضه و موعظه بر پا بود در آن جلسه یکی از شاگردان و رفقای آقا شیخ مرتضی از این سبک و شیوه صحبتهای او خسته شده بود.
احساس می کرد این صحبتها برایش یکنواخت و غیر قابل استفاده شده‌ است. او در وسطهای منبر بلند می شود تا از مجلس بیرون رود.
ایشان تا پایش را از خانه آقا شیخ مرتضی بیرون می گذارد خانمی بسیار مجلله و محجبه را در جلوی در مشاهده می کند. آن بانوی مکرمه بلافاصله به آن آقا می فرماید:
« کجا می خواهی بروی؟! هر چه که لازم باشد مرتضای ما برای شما می گوید. »
آن آقای مومن و باصفا بعد از شنیدن این فرمایش به شدت تحت تأثیر قرار می گیرد و بی اختیار با شتاب به پای صحبتهای آقا شیخ مرتضی باز می گردد.
در این هنگام او متوجه می شود آقا شیخ مرتضی نیز در حال بیان این جملات است:
«هر چه لازم باشد مرتضی برای شما می گوید. »

تقیّد به باطن احکام

در یکی از شبهای تابستانی، یکی از جلسات آقا شیخ مرتضی زاهد در خانه مرحوم حاج محمد حسین سعیدیان برپا بود.
آن شب برای اقامه نماز جماعت سجاده آقا شیخ مرتضی را در حیاط، در کنار باغچه و زیر یک درخت پهن می کنند. آقا شیخ مرتضی بلند می شود و خودش سجاده را چند متر جا به جا می کند. بعضی از حاضرین اعتراض می کنند و می گویند:
آقا اگر سجاده را آنجا بگذارید صف های نماز به هم می خورد و جا کم می آید.
آقا شیخ مرتضی با آن سیمای آرام و باوقارش فقط سکوت می کند؛ ولی از حالت چهره اش همه می فهمند او دوست ندارد سجاده اش در زیر آن درخت انداخته شود.
حاج محمد سعید سعیدیان به کنار آقا شیخ مرتضی می آید و در این باره با او صحبت می کند.
آقا شیخ مرتضی با آن حیای ذاتی خود می گوید:
« نمی دانم شاید به این ریشه های درختان که هر ساله رشد و نمود می کنند خمس تعلق می گیرد و ما آنرا به حساب نمی آوریم؛ اگر اجازه بدهید من برای احتیاط در جایی بایستم که ریشه های درختان در زیر آن نباشد. »
آقای حاج محمدحسین سعیدیان جواب می دهد:
راستش آقا جان من هم تا به حال این امر به ذهنم خطور نکرده بود؛ ولی خودتان می دانید من هر ساله زمانی که حقوق شرعی و خمس اموالم را حساب می کنم، همیشه برای احتیاط، مبلغ قابل توجهی را برای امور جزئی که شاید از چشمم مخفی مانده باشد و به ذهنم نیاید، پرداخت کرده ام.
مرحوم آقا شیخ مرضی زاهد بعد از شنیدن این جواب، تأملی می کند و دوباره سجاده اش را به همان جای اول بر می گرداند. »

ترس از هوای نفس

آیت الله لنگرودی می فرمود:
« مرحوم آقای آشیخ مرتضای زاهد به اندازه ای از هوای نفس می ترسید که هرگاه در بالای منبر احساس میکرد مردم زیادتر از حد، مجذوب و شیفته او و حرفهای او شده اند، بلافاصله سعی می کرد این وضعیت را کنترل کند و مردم را از این حال بیرون آورد؛
در این مواقع به طور مثال، آب طلب می کرد و لحظاتی را به این شکل می گذرانید تا مردم از آن حال بیرون بیایند! »

تذکر الهی

حاج حسن محمدی نقل می کند:
« مرحوم پدرم این قضیه را خودش از زبان آقا شیخ مرتضی شنیده است و آنرا بدون واسطه، از آقا شیخ مرتضی برای ما نقل می کرد.
( قبل از پرداختن به این ماجرا ، شاید این توضیح لازم باشد که در قدیم بنا بر توصیه های حضرات معصومین علیهم السلام، مومنین، زیارت عاشورای امام حسین علیه السلام را بر بالای پشت بام خانه هایشان و رو به سوی حرم حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام می خواندند و آقا شیخ مرتضی زاهد نیز در جوانی و میان سالی که می توانسته به بالای پشت بام برود این عمل را انجام می داده است. )
مرحوم آقا شیخ مرتضی زاهد گفته بود:
« من یک روز به بالای یکی از پشت بامهای امام زاده سیداسماعیل علیه السلام رفته بودم و در آنجا رو به سوی کربلای امام حسین علیه السلام به زیارت عاشورا مشغول بودم. آن روز بعد از اینکه زیارت عاشورای من تمام شد، احساس و ادراکی خارق العاده در من پیدا شد.
من در آن لحظات احساس می کردم می توانم درهوا به پرواز درآیم؛ احساس می کردم برای پایین آمدن از پشت بام، لازم نیست از پله ها استفاده کنم.
در همان لحظه به خودم تکانی دادم و دیدم با یک اراده می توانم در هوا معلق بمانم. می خواستم از همان بالای پشت بام و بدون استفاده از پله و نردبان به حیاط امام زاده بیایم، ولی چون چند نفر در حیاط امام زاده سید اسماعیل علیه السلام حضور داشتند از این عمل منصرف شدم و به صورت عادی از پله ها پایین آمدم و به سوی خانه به راه افتادم.
آن روز در حالی که به سوی خانه می رفتم، از این قوت و نیرویی که پیدا کرده بودم مقداری شگفت زده شده بودم و در دلم از خودم خوشم آمده بود. اما خداوند فقط با کمی فاصله و لحظاتی بعد مرا بیدار و ادب کرد!
تازه وارد خانه شده بودم که صدای درب منزل بلند شد. به سوی در رفتم و در را باز کردم. پیرزنی ساده و مومنه در جلوی خانه ایستاده بود؛
آن پیرزن تا نگاهش به من افتاد شروع به حرف زدن کرد و گفت:
آقا شیخ مرتضی! آقا شیخ مرتضی! من امروز برای سلام دادن و زیارت حضرت امام حسین علیه السلام به بالای پشت بام خانه مان رفته بودم. بعد از اینکه زیارتم تمام شد و خواستم از بالای پشت بام به پایین بیایم، ناگاه احساس کردم لازم نیست برای پایین آمدن، از پله ها استفاده کنم؛ دیدم می توانم به هوا بلند شوم و در حیاط فرود آیم. بعد از اطمینان، همینکار را هم کردم و از بالای پشت بام در هوا به حرکت درآمدم و به حیاط پانهادم! »
آقا شیخ مرتضی زاهد بعد از نقل این قضیه گفته بود:
« ببینید، خداوند با این پیرزن خواست به من حالی کند که ای مرتضی! زیاد از خودت خوشت نیاید و از خودت خشنود و راضی نباش؛ چرا که این حالت و نیرویی که برای تو پیدا شد، برای پیرزنهای خانه نشین و بی ادعا نیز پیدا می شود و زیاد هم مهم نیست! »

تربیتِ نفس و عنایت ائمه(ع)

آیت الله خرازی می گفت:
« مرحوم پدرم از همان سالهای جوانی، از صبح در بازار به کسب و کار مشغول بود و سپس با تمام خستگی هایش به طور مرتب به جلسات آقا شیخ مرتضی زاهد که گاهی تا سه، چهار ساعت طول می کشید می رفت.
مرحوم پدرم می گفت: هنوز جوان و مجرد بودم که یک شب جلسه آقا شیخ مرتضی بسیار طولانی شد و من وقتی به خانه بازگشتم بسیار دیر وقت شده بود.
به نظرم آمد تا این وقت از شب مادرم خوابش برده است و نباید در بزنم و مزاحمش بشوم. دقایقی در پشت در باقی ماندم؛ ناگاه به ذهنم خطور کرد تا یک دستی به در بزنم شاید باز شود.
دستم را به در زدم و با تعجب دیدم که در باز شد .
داخل خانه شدم و دیدم مادرم خواب است. غذایم را خوردم و خوابیدم و فردای آن شب مادرم با تعجب از من پرسید:
شما دیشب کی برگشتی و چگونه وارد خانه شدی؟!
من دیشب پشت در را انداخته بودم و زنجیر هم کرده بودم!...
مدتی بعد من این قضیه را برای آقا شیخ مرتضی زاهد تعریف کردم و آقا شیخ مرتضی فوری فرمود:
« اینها چیزی نیست؛ زیاد مهم نیست؛ گاهی برای انسان پیش می آید. »
سپس آقا شیخ مرتضی فرمود:
« من هم یک شب وقتی به خانه بازگشتم، دیدم خیلی دیر شده ‌است و همه خوابیده اند. من هم با خودم گفتم: چرا مزاحم خانواده بشوم و آنها را از خواب بیدار کنم.
همان جا در پشت در نشستم تا صبح شود؛ ولی لحظاتی بعد یک دفعه دیدم خانواده خودش آمد و در را باز کرد و گفت: الآن خوابیده بودم؛ در خواب سیدی را دیدم.
آن آقا به من فرمود: چرا خوابیده ای؟! بلند شو و برو در را باز کن؛ مرتضی پشت در است. من هم از خواب پریدم و آمدم در را باز کردم و دیدم شما در پشت در نشسته اید! »

رعایت حق الناس

حاج محمد علی اخوان، نقل می کنند :
« در قدیم و تا زمانی که هنوز لوله کشی های آب به خانه ها نیامده بود، در هر خانه ای آب انبار و حوضچه ای برای ذخیره آب وجود داشت.
این آب انبارها هر چند وقت یکبار توسط مأموری معروف به «میرآب» پر می شد. میرآب با سرازیر کردن و هدایت آب در جوی های خیابانها و کوچه ها، آب را به خانه های مردم می رساند.
یک شب یکی از همین میرآب ها، آب را به سوی محله حمام گلشن و کوچه آقا شیخ مرتضی زاهد سرازیر می کند.
او می بایست به ترتیب و به نوبت، حوض و آب انبارهای خانه های این کوچه را پر می کرد و خانه آقا شیخ مرتضی نیز بعد از چند خانه نوبتش می شد.
اما آن شب آن آقای میرآب در همان ابتدای آب رسانی متوجه می شود در خانه آقا شیخ مرتضی خبری از آب نیست و حوض منزل به طور کامل خالی شده ‌است.
بنابراین او به احترام آقا شیخ مرتضی، بدون رعایت نوبت، آب را به سوی خانه ایشان سرازیر می کند و حوض خانه ایشان را پر از آب می کند و آن شب آقا شیخ مرتضی بر این مطلب آگاهی پیدا می کند.
حاج محمدعلی اخوان می گفت:
آن شب دیدم در می زنند؛ صدایی از پشت در بلند شده بود و می گفت:
آقای حاج محمد حسن آقا، آقای حاج محمدحسن آقا! در را باز کنید.
این صدا، صدای آقا شیخ مرتضی زاهد بود، ما رفتیم در را باز کردیم و ایشان با آن قد خمیده اش به داخل خانه ما آمد. آقا شیخ مرتضی به پدرمان گفت:
« آقای حاج محمد حسن آقا! این آقای میرآب امشب لطف کرده است و بی نوبت، ابتدا آب را به خانه ما آورده است و من الآن نمی توانم بروم از همه همسایه ها حلالیت بگیرم و رضایتشان را جلب کنم، بنابر این آمده ام اینجا وضو بگیرم؛ اجازه می فرمایید؟ »
و آقا شیخ مرتضی تا زمانی که حوض منزلشان از آن آب بی نوبت خالی نشده، احتیاط می کرد و برای وضو و تطهیر به خانه ما می آمد! »

حدیث خوانی

حاج محمود اخوان می گوید:
« روزی آقا شیخ مرتضی به شهر مقدس قم و به خدمت آیت الله العظمی بروجردی مشرف می شود.
در آن مجلس حضرت آقای بروجری به آقای زاهد می فرماید:
می گویند شما برای مردم موعظه می کنید و برایشان از اخبار و احادیث اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام می خوانید؛ برای ما هم حدیثی بخوانید تا استفاده کنیم.
آقا شیخ مرتضی زاهد جواب می دهد:
چشم آقا؛ ولی من عادت دارم احادیث را از روی کتاب بخوانم و الآن هم که کتابی به همراه ندارم.
آقای بروجردی دستور می دهد تا فوری کتابی را برای آقا شیخ مرتضی بیاورند.
لحظاتی بعد کتاب روایی به دست آقا شیخ مرتضی داده می شود و او از روی کتاب شروع به خواندن حدیث می نماید.
در آن جلسه به اندازه ای این حدیث خوانی برای آقای بروجردی تأثیرگذار و نافذ می شود که آیت الله بروجردی در جلوی جمع به شدت به گریه می افتد و قطره های اشک از دیدگانش سرازیر می گردد! »

تسلیم مطلق در برابر قضای الهی

حاج آقای موسوی تهرانی نقل می کند:
« مرحوم آقا شیخ مرتضی زاهد در این آخرهای حیاتش بسیار ضعیف و نحیف شده بود؛ بنابراین یک آقایی همیشه او را به دوش می گرفت و به جلسات می برد.
من یک روز یادم هست این آقا تعادلش را از دست داد و آقا شیخ مرتضی از عقب به شدت بر زمین افتاد.
من آن صحنه را فراموش نمی کنم؛ در آن لحظه ای که ایشان به شدت بر زمین افتاد بلافاصله این کلمات بر زبانش جاری شد و با حالتی توصیف ناشدنی و بسیار تماشایی و با معنا فرمود:
« الحمدلله رب العالمین »
من در آن لحظات با آن حال و هوای نوجوانی، به خوبی احساس می کردم که او این کلمات شریف را قهری نگفت؛ یعنی این طوری نبود که بخواهد بر این درد و صدمه صبر پیشه کند، بلکه او بدون هیچ ناله و شکایتی، با حالتی بسیار زیبا، از رضا، این زمین خوردن را به این شکل ختم کرد و تمام شده دید! »

تربیت نفس و تقوا

و نیز حاج آقا سید رسول موسوی نقل می کند:
« یکی دیگر از چیزهایی که من خودم بر آن شاهد و ناظر بودم که از شدت تقوای آقا شیخ مرتضی زاهد حکایت داشت این قضیه است که یک روز من خودم دیدم آن آقایی که آقا شیخ مرتضی را به دوش می گرفت چون خم بود و ناگزیر نگاهش بر زمین بود کمی نامناسب و تند از کنار یک خانه ای با دیوارهای کاه گلی عبور کرد.
در این هنگام عبای آقا شیخ مرتضی به آن دیوار مالیده و کشیده شد. ایشان فوری نگای به عبایش انداخت. عبای ایشان با مالیده شدن به آن دیوار، مقداری خاکی شده بود. آقا شیخ مرتضی با عجله به آن آقا فرمود:
صبرکن، صبر کن!
سپس ایشان درهای آن خانه را به صدا درآورد. صاحب خانه بیرون آمد و آقا شیخ مرتضی شروع به حلالیت خواستن از صاحب خانه و اعلام آمادگی برای ادای خسارت نمود و گفت:
« این عبای من به دیوار خانه شما مالیده شده از دیوار خانه شما کمی کاه و گل ریخته و مقداری ساییده و آسیب دیده است! »
این خانه با همان دیوارهای کاه گلی هنوز باقی و پابرجا است و من هر وقت در تهران به آن محله می روم و نگاهم به آن دیوار می افتد، این قضیه و پرهیزکاری و تقوای آقا شیخ مرتضی به یادم می افتد. »

خضوع در برابر علما

آیت الله موسوی تهرانی نقل می کنند:
« آیت الله حاج سیدابوالقاسم لواسانی، یکی از مجتهدین و فقهای تهران بود.
ایشان هفته ای یک روز در خانه ما جلسه داشت. در این جلسات بسیار اتفاق می افتاد که مرحوم آقا شیخ مرتضی زاهد نیز حاضر می شد.
آقا شیخ مرتضی با آن همه اعتبار و مقام و منزلتی که در میان مردم داشت، با دقت خاص به این جلسات می آمد و به دور از هر گونه خودبینی و هوای نفسی از مرحوم آیت الله حاج سید ابوالقاسم لواسانی بعضی از احکام و شرعیات الهی را می پرسید! »

تذکر ولی الله (ع)

حاج آقا مجتهدی نقل می کنند:
« مقداری پول به عنوان سهم سادات به آقای شیخ مرتضی زاهد داده شد تا او آن را به اهلش برساند. ایشان آن اسکناسها را در لای کتابی می گذارد و بعد از مدتی، آن پولها از یادش می رود.
یک روز صدای در خانه آقا شیخ مرتضی بلند می شود. او خودش در را باز می کند. مردی با قیافه سادات در جلوی در ایستاده بود. آن آقای سید به آقا شیخ مرتضی می گوید:
آقای آشیخ مرتضی! حضرت بقیة الله الاعظم عجل الله تعالی فرجه الشریف به شما سلام رساندند و فرمودند به شما بگویم، شما مبلغی را که مدتی پیش به عنوان سهم سادات گرفته اید آن را در لای فلان صفحه کتاب گذاشته اید و یادتان رفته است تا آن را به مستحقش برسانید.
و آقا شیخ مرتضی هم می رود و آن پول را درست از همان صفحه و از لای همان کتاب بر می دارد و به اهلش می رساند! »

تزکیه نفس از دوران جوانی

حاج کریم مباشر می گفت:
« مرحوم پدرم فقط چهار پنج سال از آقا شیخ مرتضی زاهد کوچکتر بود و یکسال قبل از وفات ایشان از دنیا رفت.
خانه پدر بزرگم در همین کوچه آقا شیخ مرتضی بوده و مرحوم پدرم از همان نوجوانی و جوانی به آقا شیخ مرتضی علاقه و ارادت داشته است.
مرحوم پدرم می گفت:
من پانزده سالم بود که شبی احتیاج به غسل پیدا کردم. در آن زمان، برق و این طور چیزها نبود و من دقت نکردم چه ساعتی از شب است. برای رفتن به حمام از خانه بیرون آمدم، وقتی از جلوی خانه مرحوم مجد الذاکرین پدر آقا شیخ مرتضی رد می شدم صدای خفیفی از درون خانه شنیده می شد.
شب بود و همه جا ظلمت و خاموشی بود و من کنجکاو شدم ببینم این صداهای خفیف، در این ساعت از شب برای چیست؟! مثلاً نکند دزدی آمده باشد.
به کنار در رفتم و گوشم را تیز کردم. صدای آشنایی می آمد. صدای مناجات و گریه آقا شیخ مرتضی زاهد بود. ایشان آمده بود در دالان خانه، در جایی که مزاحم اعضای خانه نباشد به نماز ایستاده بود و بامعنویتی خاص و با گریه و زاری، با خدا مناجات می کرد. آقا شیخ مرتضی در آن زمان در حدود بیست سال داشت.
و بعد، من آن شب به جلوی حمام قبله رفتم ولی دیدم هنوز حمام را باز نکرده اند و من خیلی زود آمده ام. به خانه بازگشتم و مقداری هم خوابیدم و دوباره بلند شدم و به سوی حمام راه افتادم. بعد از استحمام، وقتی به جلوی خانه آقا شیخ مرتضی رسیدم دوباره ناخودآگاه و از روی کنجکاوی به ذهنم آمد که ببینم در این ساعت، ایشان در چه حالی است و باز مشاهده کردم که آقا شیخ مرتضی زاهد همچنان در حال نماز خواندن و عبادت است! »

زندگی ساده

حاج حسین حیدری می گفت:
« من خودم آقا شیخ مرتضی را در حمام عمومی دیده بودم.
خوب یادم هست فرزندش مرحوم آقای حاج شیخ عبدالحسین با چه زحمت و با چه مشقاتی ایشان را به حمام عمومی می آورد...
ولی با این حال چون در آن زمان به جز خانه های اعیان و متمولین اکثریت خانه های تهران حمام نداشت، آقا شیخ مرتضی هم به هیچ وجه قبول نمی کرد که در خانه اش حمام بسازند و هر کدام از دوستانش، هر کاری که کردند، نتوانستند او را بر این امر راضی کنند. »

امتحان یک زاهد واقعی !

حاج سید محمودچایچی (از اخیار تهران) تصمیم می گیرد آقا شیخ مرتضی را امتحان کند.
آقا شیخ مرتضی هر هفته در خانه حاج محمود منبر می رفت و به جز جلسات هفتگی، در بعضی از مناسبتها هم به صورت دهه این جلسات برپا می شد.
حاج محمود تصمیم می گیرد تا از این به بعد برای منبرها و روضه های آقا شیخ مرتضی هیچ پولی نپردازد و به این وسیله او را امتحان و آزمایش کند.
او این آزمایش را آغاز می کند و از آن به بعد آقا شیخ مرتضی هر هفته به خانه او می آمد و بدون گرفتن هیچ گونه حق الزحمه ای وظیفه اش را انجام می داد و می رفت.
هفته ها به سرعت آمد و رفت و حاج محمود چایچی هیچ تغییری در رفت و آمدها و منبرهای آقا شیخ مرتضی مشاهده نکرد و آقا شیخ مرتضی نیز همچنان مانند هفته ها و ماههای گذشته، با شور و اشتیاق به این جلسات می آمد.
عاقبت مرحوم چایچی این امتحان و آزمایش را به مدت دو سال ادامه می دهد و بعد از دو سال اطمینان و یقین پیدا می کند که آقا شیخ مرتضی زاهد به راستی پول را نمی بیند و هیچ توجهی به این امور ندارد؛ اگر برای مواعظ و منبرهایش پولی به او بدهند، قبول می کند و اگر هم چیزی ندهند، هیچ تفاوتی برای او ندارد و برای او فقط بر پا بودن این جلسه مهم است.
در همین رابطه میرزا ابوالقاسم جاودان به نقل از مرحوم سیدمهدی خرازی می گفت:
تا زمان حیات آقا سیدکریم پینه دوز، هر هفته در شبهای پنجشنبه، جلسه روضه در خانه ایشان برقرار می شد.
خانه آقا سیدکریم در انتهای خیابان زیبا بود و آقا شیخ مرتضی هر هفته در تاریکی شب و در تابستان و زمستان و سرما و گرما، پیاده به راه می افتاد و به خانه آقا سیدکریم می رفت و مسائل شرعی و اخلاقی را بیان می کرد و روضه می خواند و برمی گشت و همه هفته آقا شیخ مرتضی برای برپایی این جلسات، مقداری پول هم خودش به آقا سیدکریم می داد! »

تواضع و فروتنی

میرزا ابوالقاسم جاودان می گفت:
« یادم هست یک شب آقا شیخ مرتضی می خواستند به جایی بروند. من هم چراغی برداشته بودم و ایشان را همراهی می کردم. من با چراغ، کمی جلوتر از ایشان حرکت میکردم و به اصطلاح چراغ کشی می کردم.
آن شب ما از جلوی جمعی از مردم رد می شدیم؛ آنها همه به احترام آقا شیخ مرتضی مودبانه ایستاده بودند و به ایشان سلام می کردند.
آقا شیخ مرتضی برای احتیاط و برای اینکه اطمینان پیدا کند جواب سلام همه را داده است، تند تند به آنها نگاه می کرد و تند تند میگفت:
« علیک السلام علیک السلام علیک السلام...»
خوب یادم هست ما از جلوی آن جمع رد شده بودیم، ولی آقا شیخ مرتضی همچنان سرش رو به عقب بود و جواب سلامها را می داد.
بعد از لحظاتی من متوجه شدم ایشان با اضطراب و با حالتی از خوف، در حال گفتن جملاتی می باشد.
من به ایشان نزدیک شدم و گوشم را تیز کردم؛ آقا شیخ مرتضی زاهد داشت دعا می کرد. او در آن لحظات با چشمانی اشک گرفته به خداوند عرض می کرد:
« خدایا خودت لطف کن و کاری کن این مردم مرا همانند بقیه مردم ببینند و بیخودی خیال نکنند من برتری و امتیازی بر آنها دارم!... »

بی نیازی از مال دنیا

حاج احمد اخوان می‌گفت:
« یك شب یكی از ارادتمندان به آقا، چهار هزار تومان پول برای آقا شیخ مرتضی آورده بود. (مبلغ چهار هزار تومان در آن زمان خیلی پول بود و شاید كارمندهای دولت در آن زمان مثلاً صد تا دویست تومان در ماه می گرفتند.)
آن آقا اصرار می داشت كه آقا شیخ مرتضی، این پول را به عنوان هدیه قبول كند و فقط و فقط برای نیازهای خود و خانواده شان مصرف كند تا دیگر در مضیقه نباشند و با خیلی آسوده به امورات تبلیغی مشغول باشند اما آقا شیخ مرتضی با هیچ توجیه و استدلالی قبول نمی‌كرد.
آن آقا تندتند می‌گفت این پولها نه خمس و زكات و نه هیچ وجوه شرعی دیگری است و آقا شیخ مرتضی فقط می‌فرمود:
« آخر، من با این پولها چه كار می توانم بكنم من نیازی به این مقدار پول ندارم، پول میخواهم چه كار كنم. »
آن شب اصرارهای آن آقا به جایی نرسید و عاقبت، آقا شیخ مرتضی برای اینكه رد هدیه نكرده باشد و آن آقا ناراحت و دلخور بیرون نرود صد تومان از آن پولها را برداشت و همان جا با رضایت آن آقا، هشتاد تومانش را بین حاضرین تقسیم كرد و فقط بیست تومانش را در جیب خود گذاشت و فرمود:
شاید تا این مقدار برای مصارف شخصی نیاز داشته باشم خیلی ممنون. »

حقیقت مرگ

مرحوم آیت الله سید محمد بهبهانی گاه به جلسات آقا شیخ مرتضی می آمده است.
نقل است روزی در جلسه خانه مرحوم حاج سیدمهدی خرازی، بعد از صحبتهای آقا شیخ مرتضی، مرحوم بهبهانی كه با توجه به شئوناتش به شدت مراقب تمام حركات و سخنانش بوده ‌است به اندازه‌ای تحت تأثیر قرار می گیرد كه در موقع بیرون رفتن، به حاج سیدمهدی خرازی می گوید:
« آقای آشیخ مرتضای زاهد واقعاً آدم را به یاد حقیقت مرگ می اندازد. »
منبع:www.salehin.com