پيوند حوزه و دانشگاه و نظريه پردازي
پيوند حوزه و دانشگاه و نظريه پردازي

نويسنده: سيد کاظم سيد باقري
كلمات و واژگان، زبان انديشه هر قوم به حساب مي آيند، بايد آن گونه آنها را كاويد و پژوهيد كه به تعريف دقيق، كارآمد و روزآمدي از آنها دست يافت. (نظريه پردازي)، (نوانديشي) و (وحدت حوزه و دانشگاه)، مي تواند ما را به ژرفكاوي وا دارد تا دست كم درباره اين مفاهيم، وسواس و بررسي بيشتري داشته باشيم؛ ور نه آن قدر آنها را به فراواني تكرارخواهيم كرد كه در ذهن و انديشه ما عادي مي گردند و به سادگي از اين كلمات كه مي توانند نظامي دانايي را تشكيل دهند، گذر خواهيم كرد، بي آن كه هيچ دغدغه و شوري علمي در ما به وجود آورند.
با تاسيس دارالفنون (1230ش 1268/ق) ساحتي جديد در علم آموزي گشوده شد و بانگ علوم جديد به ايران رسيد. تقريبا از زمان مشروطه (1285ش 1324/ق)، انديشه ورزي هاي سياسي، وارد حوزه اي ديگرگون شد و پس از تاسيس دانشگاه تهران (1313ش)، در كنار حوزه هاي علميه، گستره هايي جديد و جدي گشوده شد و انديشه ورزي در علوم تجربي نهادينه گرديد و با وارد شدن ايران به عرصه هاي جديد علمي وبه ويژه پس از شورش ها و اعتراض هاي سياسي -اجتماعي، در چنددهه گذشته، ذهنيت و دغدغه انديشوران اجتماعي و مصلحين، مشغول پيوند ميان حوزه هاي قديم و جديد علوم شد، زيرا كه با هم بودن آن دونهاد علمي، افق گشاي روش بومي و راه حل هاي ايراني -تمدني بود. اين رابطه را مي توان در اشكال متنوع و مباحثي مانند سنت و تجدد، علم ودين، دين و دنيا، دين و سياست، دين حداقلي و حداكثري، و... رديابي كرد. اتخاذ هر گونه موضع در اين مباحث، مي تواند پيامدهاي گوناگوني در اين وادي به همراه داشته باشد. طبعٹ كساني كه پيوند ميان اين دونهاد علمي را طرح كرده اند، بر اين باور بوده اند كه ميان علم و دين، ارتباطي وثيق و محكم است.
امروزه بحث پيوند ميان حوزه و دانشگاه، از شكل شعاري و آرماني اوايل انقلاب، فاصله گرفته و مباحث گوناگون و چالش هاي فكري بسياري در اين زمينه به وجود آمده است؛ در حالي كه در پشتوانه هاي فكري اين بحث به خوبي نظريه پردازي نشده و تلاش هاي علمي، هماهنگ با شرايط زمان، پيشرفت نداشته است. اگر دستگاهي فكري، پويا و پايا نشود و نتواند خود را بازسازي و بازآفريني كند و با توجه به مقتضيات زماني و مكاني همراه شود، آن منظومه به مرور زمان به سوي خاموشي و انحطاط خواهد رفت و گفتمان هاي رقيب، جاي آن را خواهندگرفت. همكاري و تعامل نهادهاي علمي، به ويژه در دنياي جديد، به آنهاتوان و ظرفيت مي دهد تا براي تحرك و جنبش علمي به سوي توليدعلم و نظريه پردازي گام بردارند. تعامل عالمانه و سنجش گرانه شايدزمينه ساز شكل گيري نوعي (روش شناسي بومي)، گردد كه بتواند بادنياي جديد، مفاهمه و گفتگو برقرار كند و از اصالت و استواري لازم، برخوردار باشد.
آن چه اين مقاله در پي آن مي باشد، تاثير پيوند حوزه و دانشگاه برنظريه پردازي است. با توجه زمينه ها و بسترهاي اين بحث، بايد توجه داشت كه (علم) حوزه معنايي گسترده تري از علوم تجربي صرف دارد؛ ازديگر سو، سنت، در جامعه، حضوري هميشگي دارد، سنت ها تلاش مي كنند خود را بهروز كنند، تا بتوانند در كنار گفتمان هاي رقيب حضوري فعال و مداوم داشته باشند. علوم حوزوي، پاي در سنت دارند وانديشه وران اين علوم، دغدغه حفظ آموزه هاي ديني را دارند. علوم دانشگاهي نيز غالبا، داشته هاي خود را از علوم جديد برگرفته اند كه پاي در گرايشهاي اثبات گرايانه دارند، لذا در تبيين و انتقال اين علوم، ازحاملان آنها انتظاري نيست كه دغدغه هاي ديندارانه داشته باشند، امانكته اساسي آن است كه انديشه ور دانشگاهي، شايد نخواهد تسليم مطلق آن علوم باشد و انديشه ورزي ها، ارزش ها و هنجارهاي بومي واصيل خود را ناديده انگارد. از اين بزنگاه، رويكردي جديد گشوده مي شود كه با تعامل ميان دو نهاد علمي دانشگاه و حوزه و حركت در(افقي مشترك)، شايد بتوان با حفظ اصالت ها به سوي (روشي بومي)، گام برداشت. اين روش شناسي حاصل نگاه روزآمد به سنت و تعامل بامقتضيات و علوم جديد است. علوم جديد، خالي از ارزش ها نيستند وخواه و ناخواه خود را بر فرهنگ، سنت و هنجارهاي بومي ما تحميل مي كنند، اما اين آخر راه نيست، نگاه خردورزانه و اجتهادي به اين مباحث و جستجوي روشي بومي، تكاپوي انديشه وران اجتماعي وسياسي را مي طلبد تا براي پويايي هر چه بيشتر سنت و تعامل آگاهانه باعلوم جديد، قدم بردارند تا مسيري راهگشا در راستاي توليد باز گردد.

بسترهاي علمي پيوند حوزه و دانشگاه

اين بحث از دستاوردها و پيامدهاي دنياي جديد است. مدرنيته ساختارهاي كهن انديشگي را فرو ريخته است، از جمله انسان را ازذهنيت هاي محدود و بسته خود بيرون كشيده است و داشته هاي ذهني وفكري اش را به سئوال و چالش گرفته است. در دوران سنت، اصولاسئوالها بنيان برانداز و شالوده شكن نبودند، لذا كمتر زماني در بنيان فكري افراد، ترديد به وجود مي آمد. آن گونه كه سالها، متفكرين درتمدن هاي گوناگون چندان تضادي ميان علم و دين نمي ديدند و يا اگرهم بود كسي به رابطه اين دو چندان نمي پرداخت. اما در دنياي جديد، همه اسطوره هاي ذهني و تابوهاي ثابت و قطعي در هم شكسته مي شودو لذا كليدي ترين هنجار بشري كه همانا ارزش هاي ماورايي اوست، به محاق ترديد فكنده مي شود. شايد اين امر در دوران سنت، ناشي از آن باشد كه: (اصولا در دوران سنت، اصل، با ثبات است و دگرگوني، خلاف قاعده. اين ثبات مبتني بر سه اصل است؛ اصل هوهويه، به معناي آن كه حقيقت، همان است كه وجود دارد؛ اصل عدم تناقض؛ اگر امري خوب است، محال است كه فرداي آن دگرگون شود و بد گردد و اصل نگاه دوگانه به مسائل؛ يك نظم يا خوب است يا بد، شكل سومي ندارد كه مبتني بر منطق فازي باشد و زمينه خاكستري و شكل سومي نيز وجودداشته باشد(1). همه اين اصول، تحرك و پويايي را در دنياي گذشته كندكرده بود.
در جهان قديم، تمدنها در حوزه جغرافيايي خاص خود رشد و افول مي كردند و كمتر مورد چالش هاي جدي ديگر فرهنگ ها و تمدن ها قرارمي گرفتند. اما اين فضا در دوران مدرن به كلي ديگرگون شد كه اساس آن بر شك در ارزش هاي دوران سنتي و ميراث گذشته بود. اين فضاي فكري را به خوبي مي توان از اين كلام رنه دكارت (1650-1596)فرانسوي كه از متفكران سرآمد مدرنيته به حساب مي آيد، دريافت؛ وي مي گويد: (اكنون مدتي است دريافته ام كه از همان نخستين سال هاي زندگي بسياري عقايد نادرست را به عنوان آراي حقيقي پذيرفته ام و هرآنچه از آن پس بر اصولي چنين نامطمئن استوار ساخته ام بسيارمشكوك و غير يقيني بوده است؛ و از همان زمان متقاعد شدم كه بايديك بار در زندگي خودم را به جد از همه عقايدي كه قبلا پذيرفته بودم رها سازم، و اگر چيزي استوار و پايدار را در علوم مستقر سازم از نو ازمباني آغاز كنم. (2) (البته اين روند آميخته به شك در دوران جهاني شدن، شتابي بسيار به خود گرفته است و در هر فرا رويت (3)شكي بزرگ در افكنده و خواهد افكند.
طبعا براي يافتن آن رابطه، بايد بسترهايي علمي و دقيق مورد كاوش قرار گيرد، تا شايد بتوان بر اساس آن شالوده ها، بنايي، استوار ساخت، درادامه به اين بسترها اشاره خواهيم كرد.

الف. حركت به سوي افق مشترك

(وحدت) واقعي فلسفي ميان دو امر ناممكن است، اما در (اتحاد)، مي توان از حركت دو امر در يك جهت نام برد. لذا ما براي روشني و دقت بحث، ترجيح مي دهيم تا از واژه (پيوند) بهره گيريم كه نشان دهنده نوعي ارتباط و تعامل ميان دو نهاد علمي حوزه و دانشگاه است، تعاملي كه مي تواند زمينه ساز حركت در جهت فرايند نظريه پردازي باشد.
وقتي گفته مي شود (پيوند)، شايد به ذهن كمتر كسي ادغام و وحدت ساختاري آن دو نهاد علمي بيايد كه بي معناست. آن گونه كه وحدت سياسي و اجتماعي آن دو نيز چندان عميق و علمي نيست كه در فرايندپيچيده زمان، دوام آورد زيرا كه در گذر زمان و با اقتضائات خاص سياسي، آن تعامل و ارتباط، نوسان خواهد يافت و دگرگون مي شود. ازديگر سو، اگر منظور، وحدت (روش شناسانه)، باشد، باز با مشكل مواجه خواهد بود، زيرا در (علوم تجربي)، فقط امور عيني و محسوس، علم به شمار مي آيند، مشاهده و استقراء راه رسيدن به معرفت مي باشد وآزمون پذيري گزاره ها، اصلي اساسي، تلقي مي گردد، در حالي كه در علوم ديني، تجربه تنها يكي از منابع شناخت مي باشد و مي توان براي رسيدن به شناخت و معرفت به منابع ديگري مانند وحي نيز استناد كرد. در اين علوم، رويكردهاي فرا اثباتگرايانه و گزاره هاي هنجاري نيز معتبرمي باشند. لذا در اين بحث، شايد چندان لازم نباشد از وحدت روش، ساختار، رويكردي و سياسي - اجتماعي سخن به ميان آورد زيرا كه درعمل با مشكلات نظري و اجرايي روبرو مي شود و چندان نتيجه ملموس و پيامدي جريانساز در پي نخواهد داشت. اما پيوند، ارتباط و مفاهمه انديشه وران حوزه و دانشگاه مي تواند به گونه اي باشد كه در اهداف عالي، آرماني، دغدغه ها و افق هاي مشترك، در كنار هم قرار گيرند و براي پيمودن راه در اين سمت و سو، با توجه به داشته هاي بومي، عقلانيت سنت، اجتهاد پويا و تعامل با علوم جديد، مي توان به سوي ايجاد روش بومي و نظريه پردازي هاي تمدني، حركت كرد.

ب. (علم)، مفهومي فراگير

در دنياي جديد، معمولا وقتي گفته مي شود علم science ، منظور(علم تجربي) است. آن گونه كه منظور از علوم پايه نيز علوم تجربي وقابل اثبات است. اين واژه در زبان هاي فرانسه و انگليسي از واژه scientid لاتين به معناي (دانستن) آمده و نخستين بار در سال 1840ميلادي به كار رفته است. امروزه در تبيين اين لغت آمده كه (علم، معرفتي درباره ساختار و رفتار جهان فيزيكي و طبيعي است كه مبتني برواقعيت هاي قابل اثبات مي باشد. (4)
علم دوران مدرن، با ظهور (فرانسيس بيكن)(5) (1626 - 1561) كه او را بنيانگذار علم جديد مي نامند، وارد حيطه اي خاص و محدود گرديد. او با كار و تلاش خود سبب شد تا هدف و ديدگاه علم جديد، به طور كلي از هدف علم سنتي فاصله گيرد. هدف علم جديد، تسلط بر طبيعت وديدگاه آن به طبيعت و جهان، ديدگاهي مكانيكي بود. (بيكن)نمي خواست فقط به تماشاي طبيعت بنشيند، بلكه مي خواست روشي براي كنترل آن بيابد(6).
گاليله (7) (1642 - 1564)نيز با تاكيد بر روش تجربي مي گويد: (محال است كه تجربه محسوس، مخالف حقيقت باشد)(8). اين ديدگاه بعدها در (حلقه وين)(9) شكلي افراطي به خود گرفت. ملاك مشهوراين حلقه، (اثبات پذيري)(10) بود. اين حلقه معتقد بود كه تمام گزاره هاي مشاهده اي، ارزش علمي و اثباتي دارند. با توجه اين تحليل آنان بر اين باور بودند كه متافيزيك و تمام قضاياي اخلاقي، بي معنامي باشند. پوزيتيويسم منطقي كه اول بار به سال 1931 براي مجموعه افكار ارائه شده توسط حلقه وين اطلاق شد، ميان علم و دين، حقايق منطقي و واقعي، حقيقت هاي تحقيق پذير و تحقيق ناپذير، تصديق پذير و تصديق ناپذير و محسوس و معقول، تضاد و تناقض مي ديد. (11)اين حلقه با توجه به كتاب (زبان، حقيقت و منطق)، نوشته (ا. ج. آير) براين باور بود كه زبان ديني، نه صادق است و نه كاذب، بلكه از نظر معرفت بخشي، (فاقد معني)است. (12)
(پوزيتيويسم از هنگام ظهور تاكنون مورد نقد و هجوم هاي بسياري قرار گرفته است. نقدهاي متفاوتي به ويژه از نظرگاه معرفت شناختي وروش شناختي بر آن شده است. برخي همچنين از حيث دلالت هاي هستي شناختي نيز مفروضات و انگاره هاي اثباتگرايي را نقد كرده اند. امروزه، ادبيات نقد اين مكتب در چهار رويكرد انتقادي متفاوت جلوه يافته است كه مبتني بر هرمنوتيك (13)، نظريه انتقادي (14)، فمينيسم (15) و مكتب فرامدرن (16) است. (17) اصل تحقيق پذيري، فلاسفه را با مشكلات عديده اي رو به رو ساخت، پوزيتيويست ها فكرمي كردند كه با در اختيار داشتن اصل تحقيق پذيري مي توانند مهمل بودن (18) شمار كثيري از نظريه ها را نشان دهند. با اين حال چندين مبحث نظري وجود داشتند كه از آزمون اين اصل سربلند بيرون نمي آمدند، ولي در عين حال نمي شد به سادگي آنها را مهمل قلمداد كرد. مهمترين اين مباحث، رياضيات و علم اخلاق بود. رياضيات و منطق به كمك مشاهده و تجربه تحقيق پذير نيستند؛ في الواقع معرفت به اين قضايا صرفا محصول استدلال پيشيني است (19).
نقد اين ديدگاه از گزاره اصلي آنان يعني (فقط گزاره هاي، اثبات پذير، معني دار و معتبرند)، آغاز شد كه خود گزينه اي غير قابل آزمون است. ضمن آن كه اشاره گرديد كه تجربه حسي يك (داده شده) ساده نيست كه بتواند آغازگاه يقيني تشكيك ناپذير باشد و اگر اين اصل اعمال شود، همه حوزه هاي تجربه انساني را اعم از انديشه و زبان از كار مي اندازد و ازبحث جدي مانع مي شود). (20) كارل پوپر(21)(1902-1994) در برابراثبات پذيري (ابطال پذيري)(22) گزاره ها را مطرح كرد.
از ديگر سو در عرصه انديشه اجتماعي، از طرف مكتب فرانكفورت (23) نيز نقدهايي بر اثباتگرايان وارد شد كه داراي سه وجه عمده است؛ اول آن كه پوزيتيويسم، رويكرد نامناسب و گمراه كننده اي است كه به دريافت يا درك درستي از حيات اجتماعي نائل نمي شود؛ دوم آن كه پوزيتيويسم با پرداختن يا توجه صرف به آنچه وجود دارد، نظم اجتماعي موجود را تاييد مي كند، در نتيجه مانع هر گونه تغيير اساسي مي شود و در نهايت به بي تفاوتي سياسي مي انجامد؛ و سوم، پوزيتيويسم عامل بسيار مهمي در تاييد و حمايت يا ايجاد شكل جديدي از (سلطه)يعني (سلطه فن سالارانه) است و با آن رابطه اي نزديك دارد. (24)
همه اين انتقادها نشان از آن داشته و داردكه علم محدود و محصور به تجربه و گزاره هاي آزمون پذير نمي شود و بايد در مفهوم علم تجديد نظركرد. نگرش دوباره به علم هر چند نتوانست از سيطره كامل رويكرداثباتگرايي بر علوم مدرن، بكاهد، اما موجب گرديد تا مجامع علمي بارديگر به تعريفي از علم بپردازند كه بسياري از مفاهيم و گزاره هاي غيراثباتي و هنجاري نيز در آن جاي گيرند. لذا علم نوعي معرفت به پديده هابر پايه تعقل است و بر اساس روش هاي رايج، در يك شبكه بهم پيوسته علي و معلولي به تبيين پديده ها مي پردازد.

ج. سنت، منظومه اي پويا

سنت در گذر زمان، زنده است و نه ضرورتٹ پويا. سنت وقتي مي تواندپويا باشد كه با دنياي دگرگون شونده خود بتواند ارتباط برقرار كند و براي حل مسائل گوناگوني كه انسان معاصر و معارف بشري با آن روبروست، راه حل ارائه كند. بخشي از اين ارتباط عالمانه با علوم جديد را دانشگاه هامي توانند انجام دهند. پويايي سنت ها هنگامي رخ مي دهد كه در برابر سئوالات و چالش هاي دنياي جديد و رقباي انديشگي، قرار گيرند. عقلانيتي كه در درون سنت ها حضور دارد، در آنها ظرفيت هايي به وجود مي آورد كه به بازسازي و بازآفريني خود اقدام كنند و روز آمد گردند. در غير اين صورت، سنت، درحاشيه زندگي، حضور خواهد داشت، نقش مطلوبي بازي نخواهد كرد وگرهي از اجتماع و دنياي علم، نمي گشايد. مي توان (مراحل سه گانه درتحول ابتدايي يك سنت را از هم مجزا ساخت، مرحله اول كه در آن باورها و متون و مراجع مربوط هنوز مورد سئوال قرار نگرفته اند، مرحله دوم كه در آن نارسايي و عدم كفايت به انواع گوناگون مشخص شده، ولي هنوز رفع نگشته، و مرحله سوم كه در آن واكنش اعضاي سنت، به اين نارسايي ها به ظهور مجموعه اي از صورت بنديها و ارزيابي هاي مجدد وصورت بندي ها و ارزيابي هاي كاملا جديد منجر گشته است، به منظورغلبه بر محدوديت ها و رفع نارسايي ها طراحي شده اند. اين مرجعيت واقتدار قدسي دقيقا بر همين اساس از باطل شدن طي فرايند سه مرحله اي فوق معاف مي شود. (25) از ديگر سو اين تحول همراه با نوعي اصالت و استواري است كه درون آموزه هاي سنت وجود دارد و لذا رشد ودگرگوني در آن متفاوت از تحول تدريجي عقايد و باورها است، تحول درسنت، هم نظام مند است و هم آگاهانه. بنابراين نظريه پردازي يكي ازويژگي ها و نشانه هاي بارز نخستين مراحل رشد و گسترش هر آن چيزي است كه لياقت كسب نام سنت تحقيق و پژوهش را دارد. (26)
سنت ها از قدرت توجيه عقلاني بالايي برخوردارند و لذا در موقعيت ها وفرصت ها و رويارويي هاي گوناگون، خود را بازسازي مي كنند و در هرمرحله از توسعه و تحول خويش، بر مبناي مفاهيم خاص خود، نوعي توجيه عقلاني براي آموزه هاي اصلي خويش ارائه مي دهند، آن هم ازطريق به كارگيري مفاهيم و معيارهايي كه با آنها خود را تعريف مي كنند. (27) سنت اسلامي نيز از اين امر استثناء نيست و لذا مي تواند با دنياي جديد، تعامل عالمانه و آگاهانه داشته باشد. اسلام هيچ سوءظني رانسبت به تعقل و انديشه انساني، در ميان پيروان خويش منتشر نساخته و راه ترويج وحي را تعطيل و تحقير عقل قرار نداده است؛ بلكه به تقويت آن در ميان مومنان نيز پرداخته است. چنانكه وظيفه تعليمي پيامبران در قرآن نيز محدود به انزال (كتب) نبوده، بلكه مامور به تعليم (حكمت)نيز شده اند. توصيه قرآن به مومنان براي تدبر در كلام وحي و تعقل درآفاق و انفس و تامل در خالق و ناظم هستي، همچنين انديشه در خلقت و نظم جاري در جهان و در سنن اجتماعي و تاريخي چنان فراوان وفراگير است كه هيچ عذري براي كوتاهي مومنان در خردورزي باقي نمي گذارد و در همان حال، هيچ عرصه اي را به عنوان قلمرو اختصاصي عقل، به روي وحي و ايمان مسدود نمي سازد. عقل و خرد در اسلام، آن ميوه ممنوع شيطاني نيست كه از سر عصيان ربوده و تناول شده وموجبات هبوط از بهشت را فراهم آورده باشد، بلكه ناب ترين گوهر الهي است كه به وديعت نزد انسان سپرده شده تا در پرتو آن، راه كمال خويش به سوي پروردگار را بيابد و به سهولت و سلامت بپيمايد. اسلام معتقداست كه بذر ايمان و خداشناسي، در زمين عقل و معرفت بهتر به بارمي نشيند. مقام عقل در اسلام چنان بلند است كه در بعضي از تعابير، خداوند را (عقل فعال) و نبي را (عقل اول)، ناميده اند و از قوه عاقله انساني به عنوان (نبي باطني (ياد كرده اند. (28)

نظريه پردازي؛ در آستانه روش بومي

نظريه را (منظومه اي از انگاره ها، اصول پذيرفته شده و دستور براي روش كار مي دانند كه بر پايه اطلاعات يا دانشي قرار دارد و براي تحليل، پيش بيني و توضيح سرشت يا رفتار مجموعه اي خاص از پديده ها به وجود مي آيد)(29). كلمه تئوري (Theory) برگرفته از كلمه Theo است كه در اصل يوناني به معناي خدا، مفهوم فراگير و كلي مي باشد. از آن جاكه (تئوري) نيز امري قابل انطباق بر پديده هاي گوناگون و فراگير است، اين كلمه از آن واژه گرفته شده است. نظريه مي تواند برآمده از تعامل وارتباط ميان حاملان علوم گوناگون دانشگاهي و حوزوي باشد.
با توجه به بسترهاي مذكور، اشاره مي كنيم كه نظريه پردازي ها اصولاپاي در سنت دارند. نمي توان بدون حضور سنت، نظريه پردازي كرد. نوآوري، بدون اتكاء به سنت، سخت و گاه ناممكن است. (هيچ گاه نمي توان بدون سنت بود و حتي اگر بخواهيم از سنتي به سنت ديگر سيركنيم، بايد در سنت سير كنيم. بدون سنت، تفكر ميسر نيست. سنت همواره با بشر است و اين نبايد با عادت و تقليد خلط شود)(30). رنسانس كه نماد نوگرايي به شمار مي آيد نيز با بازگشت به ميراث كهن يونان، آغاز شد و سپس انديشه وران آن دوران توانستند با باز خواني، بازفهمي و بازسازي آن انديشه ها، نظريه پردازي براي اموري فراتر از آن دوران را طرح كنند. آنان حتي براي فرارفتن از سنت نيز، از سنت شروع كردند. (چنان چه كه از نام اين نهضت پيداست، رنسانس، نوزايش فرهنگ باستاني بود كه در مقابل نفوذ مسيحيت قرنها مسكوت و بي حركت مانده بود). (31)
نظريه پردازي در فرايندي آرام و آهسته شكل مي گيرد و نمي توان بانفي گذشته به آن رسيد. لذا پاي در داشته ها و تاريخ بومي فرهنگ ها وتمدن ها دارد. لذا سنت همواره در بستر انديشه ها و انديشه ورزي هاحضور دارد. سنت، تداوم جريان همه جانبه تاريخي و فرهنگي است كه تداوم و پيوستگي خود را در عين تحرك و پيشرفت در مظاهر اساسي زبان، ادبيات، هنر، فلسفه و رسم و راه هاي زندگي نشان دهند. به تعبيرديگر، سنت ميراث گذشته است اما بسته و وابسته به گذشته نيست كه روياروي دنياي مدرن ايستاده باشد. سنت همواره در متن زندگي جاري است.
مي توان به تعبيري حوزه را نهادي دانست كه روي به سنت دارد، دغدغه هاي حفظ آن را در ذهن و ضمير خود مي پروراند و به سادگي حاضر به گذار از آن نيست. سرچشمه و منبع علوم ديني، سنت به معناي عام آن است. اگر سنت را از علوم ديني بگيريم، ستون خيمه اين علوم، فرو مي ريزد. اما نكته اساسي در اين سنت، پويايي و حضور هميشگي آن است. اين انديشمندان كه هويت اسلامي را در آينه سنت مي بينند، چنين مي انديشند كه در حوزه تمدن اسلامي، سنت، تداوم خود را حفظكرده و اگر موج انديشه جديد، گاهي بر پيكر تنومند سنت نشسته، نتوانسته است شالوده آن را فرو شكند. (32) در سر ديگر طيف، علوم تجربي و علومي كه در دانشگاه ها غالب است، پاي در تجدد دارند و بادنياي مدرن بيش از هر امري ديگر، نسبت دارند. ويژگي اساسي اين علوم آن است كه منبع شناخت را در تجربه و حس محدود مي كنند و غيرآن را معتبر نمي دانند. اين علوم دغدغه دين و آموزه هاي آن را ندارند، بلكه گاه سنت را مورد هجوم قرار داده و گزاره هاي آن را اصولا بي معنا وخارج از دايره علم مي دانند.
اما نه علوم ديني و نه علوم تجربي، هيچ كدام به دور از اجتماع به سرنمي برند و از نقدهاي علمي مخالفين در امان نيستند. علوم دانشگاهي ما را به دنياي ناآرام و نوشونده دانش تجربي مي برند و بدون نظرداشت به مباني سنتي دغدغه هاي اين دنيا را وارد جامعه اي مي كنند كه هنوزسنت در آن نفوذ و حضوري قوي دارد. (33) حاملان اين علوم، راويان صادقند و چندان از آنان توقع نيست كه آنها را با توجه به آموزه هاي علوم ديني، تبيين و مطرح كنند. هر چند نقطه مطلوب آن است كه در انتقال آموزه ها و مسائل علمي نوپديد كه با فرهنگ او همخواني ندارد، فردي منتقد و روشن بين و استوار باشد و به سادگي تحت تاثير قرار نگيرد.
علوم ديني و حوزوي نيز نمي توانند بدون توجه به آن چه كه در پيرامون آنها مي گذرد، سر كنند. انديشه وران اين علوم بايد به ظرفيت نوشونده سنت مراجعه كنند، تا بتواند در دنياي امروز و در كنار ديگر گفتمانها، حضور داشته و پويا باشد و در كنار اين نوشوندگي، اصالت دين وآموزه هاي آن را حفظ كنند. برداشت هاي گذشتگان را مقدس نشمارند، تعصب و پافشاري بيجا نداشته باشند و از ورود به مسائل نوشونده بسياري كه از سوي دنياي متجدد سيلوار به سوي جامعه اسلامي و دانش سنتي مسلمانان، روان است، هراسي نداشته باشند. اگر چنين رويكردي آگاهانه، روزآمد و اصيل باشد و در درون دستگاه روشگاني اجتهاد سامان يابد، مي توان اميد داشت كه با تعامل و ترابط ميان دو نهاد علمي مذكور، حركت جامعه اسلامي به سوي توليد دانش، باشد.
رسيدن به نقطه تحليلي به معناي واقعي خود، از درون پژوهش هاي نظريه پردازانه بر مي آيد، اين پژوهش ها پاي در سنت هاي پويا دارند وسنت ها نيز در تعامل و همراهي با دنياي جديد و در رويارويي باموقعيت هاي متضاد فكري و اجتماعي بالنده مي شوند؛ اين چالش برانگيزي و پرسشگري جسورانه و شالوده شكن، بيشتر در ذات علوم مدرن است كه معمولا حاملان آنها در دانشگاهها حضور دارند. علوم ديني نيز اگر بخواهند پويا و تاثيرگذار در جامعه باشند، نمي توانند ازپرسش هاي انسان مدرن و انتقادات او، بركنار باشند و در كنج عافيت خود روزگار سركنند. برخورد عالمانه علوم ديني با علوم ديگر و اجتماعي كه بيپروا مي پرسد، مي تواند افقهاي ناگشوده بسياري به روي دغدغه مندان نظريه پردازي بگشايد. برخوردي كه در تمدن اسلامي و انديشه هاي متفكريني مانندفارابي (339ق)، ابن خلدون (808-732 ق) و صدرالمتالهين (1050-980ق)، قابل مشاهده و رديابي است. تلاش براي رسيدن به روش بومي و اصيل، در اين بزنگاه و نقطه تماس، معنا ومفهومي در خور مي يابد. گلوگاهي حساس كه تعامل سنجيده وخردورزانه سنت و تجدد و حوزه و دانشگاه را مي طلبد. راهيابي به چنين ساحتي به پژوهش هاي بسيار و ژرفانديشي درازمدت نياز دارد.
در انديشه و تمدن اسلامي، معرفت، تكاپويي براي رسيدن به ذات وحقيقت پديده هاست. اين شناخت حاصل نخواهد شد مگر آن كه زمينه هاي اجتماعي آن به وجود آيد ور نه تلاش ها، فردي و بريده ازدغدغه هاي اجتماع، مي گردد و فرد در رسيدن به آستانه پژوهش راهي به سوي نظريه پردازي نخواهد گشود. اگر فضاي جامعه اي آماده براي نظريه سازي و نظريه پردازي باشد، كم كم انديشه ها ظهور مي يابندو پژوهش هايي انجام مي شود كه جويندگان مسير را به سوي انديشه اي نو راه مي برد. با ارتباط حوزه و دانشگاه مي توان به فرا رفتن از داشته هاي كنوني اميدوار بود و با نقادي آنها به چيزي فراتر دست يافت.
(روش)، همواره در گشودن افقهاي نو و ناگشوده، از كارآيي بالايي برخوردار بوده و در درازناي تاريخ نقشي بنيادين بازي كرده است. دگرگوني روش، دگرگوني نگاه ها، بينش ها و معرفت ها را در پي داشته است. تاريخ انديشه، اين چنين فرايندي را بسيار به خود ديده است. اگرروشها عوض نميشدند، شايد دانش و شناخت هرگز نمي توانست به ساحت هاي كنوني دست يابد. سقراط تنها آن گاه توانست حوزه اي ديگرگون در تاريخ انديشه بگشايد كه در برابر سفسطه گران، روش وپرسشي جديد مطرح كرد؛ با روش پرسشگرانه و حكيمانه خويش، داشته هاي طرف مقابل را به چالش مي كشيد، او را به فكر وا مي داشت واز درون انبوهي از پرسش هاي حل نشده، او را به انديشه اي جديد راه مي برد. در خلاقيت، توجه به نوآوري روشي، اصلي بنيادين مي باشد، گويي با توجه به همين ويژگي است كه در تعريف آن گفته اند: (خلاقيت creativity))، توانايي و استعداد رسيدن به انديشه هاي نو و آفرينش بياني ديگرگون است كه به تقليد از هيچ كس نمي باشد). (34)
دگرديسي روشي، تاثير بسياري در روند رو به جلوي انديشه داشته است، هر چند اين امر به دور از رويدادهاي پيراموني خود نبوده است؛ همواره واقعيت هاي اجتماعي شكلي يكسويه و رهيده از محيطنداشته اند و به گونه اي در هم تنيده، با هم پيوند دارند. تمدن اسلامي نيز، همواره با انديشمنداني باليده و سر برآورده است كه توانسته اند بانگاهي عميق و همه جانبه، روشي فراتر از پيشينيان برگزينند و با اسلوب متفاوت خويش، ساحت هاي جديد معرفتي را بيافرينند. با نوآوري ونوانديشي انديشوران مسلمان بود كه فلسفه خاتميت دين اسلام، تبلورعيني يافت. كشف روش هاي تفقه و اجتهاد به انديشه ورزي هاي روشمند و سنجيده نياز داشت و رسيدن به چنين ديدگاهي تلاشي دوچندان از سوي عالمان دين مي طلبيد. كوشش هاي انديشمنداني چون كليني (م 329ق) و شيخ صدوق (م 381ق) در نگارش حديث؛ شيخ طوسي (385-460ه) و سيد مرتضي (م 436ق) در فقه و اصول؛ شيخ مفيد(م 412ق)، و خواجه نصير طوسي (673 - 598 ق)در علم كلام؛ يافارابي، بوعلي سينا(428 370-. )و ملاصدرا در فلسفه، همه منجر به روش هايي نو در فهم و برداشت از دين گرديد، كه سالها براي دين پژوهان راهگشا بود، با اين نگرش ها و تلاش ها، منطقي به وجود آمد كه براي فهم دين ياري رسان بود.
پيوند حوزه و دانشگاه، به شناخت سنجيده و عميق از دنياي جديدمي انجامد؛ سپس با توجه به دغدغه هاي مشترك برخي انديشوران اين دو نهاد علمي، تلاش ها براي تعامل با دنياي متحول، زمينه نظريه پردازي هاي ژرف و علمي به وجود مي آيد و از درون اين فرايند، مي توان حركت به سوي (روش شناسي بومي) را اميد داشت. مي توان گفت كه (روش مطلوب) به عنوان كليد و ابزاري براي محقق و بررسي واقعيت ها و پديده ها، داراي چند ويژگي است:
الف. بايد شيوه و سبكي نظام مند(35) باشد.
ب. بايد عقلاني و منطقي باشد. (36)
ج. بايد در گذر زمان و نسبت به دانش ها، بازسازي و بازآفريده شود.
د. در جهت رسيدن به هدفي معين، طراحي گردد.
اين ويژگي ها در اجتهاد، به عنوان روشي بازسازي و بازآفريني است ودر راستاي فهم اصيل دين قرار دارد. اجتهاد، تلاش خردمندانه سنت، همراه با فهمي و باليده در تمدن اسلامي، وجود دارد. لذا اجتهاد، روشي نظام مند، عقلي و منطقي است كه داراي ظرفيت پوياي زمان ومكان است. توانايي و روزآمدي دين در تعامل سنجيده علوم مختلف باهم جلوه مي يابد و مجتهد را از شناخت تك ساحتي دور مي كند. به تعبيرسيد محمد باقر صدر: (وقتي هدف محركه اجتهاد، ابعاد حقيقي خود رابازيابد و هر دو جولانگاه تطبيق (فردي و اجتماعي)را در بر گيرد، آثاريكسو نگري و يك سوي سكه ديدن را نيز كه در گذشته ها حاكم بود، به تدريج خواهد زدود و محتواي حركت به كيفيتي در مي آيد كه هم باوسعت دامنه هدف سازگار باشد و هم با مقتضيات خطي پيشروانه كه حركت اجتهاد بر آن انجام مي پذيرد. ) (37)

نتيجه و ارزيابي

دين، قويترين و مهمترين عنصري است كه از جهان گذشته براي ماباقي مانده است و فعلا به قوت خود در جهان جديد حضور دارد و دلها ومغزهاي بسياري را معطوف خود كرده است. از سوي ديگر، جهان جديدواجد عناصري است كه در پاره اي از موارد با جهان قديم و انديشه ديني همخواني و سازگاري ندارند. تلاقي بسيار جدي و مهمي در اين زمينه صورت گرفته است. متفكراني كه دست كم واقع بينانه به پيرامون خودبنگرند نمي توانند حضور قوي سنت و دين را ناديده انگارند. به ويژه بر ماايرانياني كه از دل جامعه اي ديني بيرون آمده ايم، ذهنيتي حاكم است كه نمي توانيم آن را ناديده بگيريم. پرورش، رشد، شكل گيري و قالب ذهني ما در فضا و محيطي ديني صورت گرفته است و به همين سبب همواره هنگامي كه فكر مي كنيم، نظر مي كنيم، داوري مي كنيم، بخشي ازذهنمان معطوف به آن انديشه هاي نشسته در ضمير ماست كه فرار ازآنها براي ما ممكن نيست. (38)
دين، منظومه اي سنتي است كه ما را در برگرفته است، (سنت زنده ازنظر تاريخي، بحثي متداوم و از نظر اجتماعي، استدلالي تجسم يافته ومتحقق است و استدلال ها دقيقا در ارتباط با عناصر خوب و مطلوبي است كه آن سنت را قوام مي بخشند). (39) بايد از حضور ديگرشاخه هاي علم و برداشت هاي دانشي و معرفت شناختي در ساحت سنت كه در منظومه فكري اجتهاد، به انجام مي رسد، استقبال كرد. دستگاه روشي اجتهاد، آموزه اي كه ضامن تحرك و پويايي مفاهيم ديني است وانديشه ور شيعي را ياري مي دهد تا هم به دامن قشريگري و سطحي انديشي گرفتار نشود و هم براي كشف جوهر ناب دين به دام التقاط وتجددانديشي نيفتد.
راهيابي به جوهره اجتهاد، نگرش زمان آگاه و خردورزانه مي طلبد. نگرش به دانش و معرفت بايد واقع بينانه باشد و از انحصار و ديدگاه هاي محدود و تنگ نظرانه، دوري كرد. اگر در دانشگاه به تبع نگرش هاي غالب، نگاهي صرفا اثبات گرايانه حاكم باشد و يا در حوزه، به برداشت هاو تراكم چندين قرنه فهم مسلمين از آموزه هاي ديني، به عنوان دين واحكام ثابت و قطعي، نگريسته شود و هيچ گونه انديشه نويني، اجازه ورودبه گستره علوم حوزوي و ذهنيت انديشه وران حوزوي نداشته باشد؛ هر دونهاد، گرفتار نوعي تنگ نظري شده اند و پيوند ميان آنها صرفا تبديل به شعار و آرماني مي شود كه شايد دست نيافتني باشد. اما با پيوند ميان آن دو با توجه به بسترهايي مانند حركت در افق مشترك، فراگير بودن مفهوم علم و پويايي سنت، مي توان با نظريه پردازي، در سمت و سوي روش بومي گام برداشت، روشي كه مي تواند در اجتهاد، تجلي و معنا يابد.

پي نوشت :

1. داوود فيرحي: (دولت اسلامي و توليد فكر)، نشر بقعه، اول 1380، ص 12
2. رنه دكارت: (تاملاتي درباره فلسفه اولي)، ترجمه عبدالكريم رشيديان، (از مدرنيسم تا پست مدرنيسم، ويراستار لارنس كهون، نشرني، اول 1380، ص 29)
3. meta narrative
4 Oxford Advanced learner''s dictionary.، 2003 Oxforduniversity press،
5. Francis Bacon
6. ر. ك. جرمي ريفكين؛ تد هوارد: (جهان در سراشيبي سقوط)، ترجمه: محمود بهزاد، انتشارات سروش، 1374، صص 37 - 36.
7. Galileo Galilei
8. هرمن رندال، سير تكامل عقل نوين، ترجمه ابوالقاسم پاينده، شركت انتشارات علمي و فرهنگي، چاپ دوم، ج 1، ص 247
9. vienna school
10. Verifiability
11. براي تفصيل در اين باره: ر. ك. بهاء الدين خرمشاهي: (پوزيتيويسم منطقي)، انتشارات علمي -فرهنگي)، دوم 1378، صص 10-25
12. ايان باربور: (علم و دين)، ترجمه: بهاء الدين خرمشاهي، انتشارات علمي - فرهنگي، دوم 1374، ص 278
13. hermeneutics
14 critical theory.
15. feminism
16. postmodernism
17. In Between Positivism and Post-positivism (Olivia Rusu-Toderean. A Personal Defence of Empirical Approaches to Social Sciences)) www. polito. ubbcluj. ro،. p14
18. nonsense
19. ك. س. دانلان: (فلسفه تحليلي و فلسفه زبان)، ترجمه: شاپوراعتماد.
20. ايان، باربور، علم و دين، همان، ص 281
21 Carol Raimund Popper.
22. Falsifiability
23. Frankfurt school
24. ر. ك. تام باتومور: (مكتب فرانفكورت)، ترجمه: حسينعلي نوذري، نشر ني، اول 1375، ص 233
25. آ. مك اينتاير: (عقلانيت سنت ها)، ترجمه: مراد فرهاد پور، مجله ارغنون، ش 15، ص 184
26. ر. ك. آ. مك اينتاير: (عقلانيت سنت ها)، همان، ص 186
27. ر. ك. آ. مك اينتاير: (عقلانيت سنت ها)، ترجمه: مراد فرهاد پور، مجله ارغنون، ش 15، ص 184
28. ر. ك. علي رضا شجاعي زند: (آميزه عقل و ايمان در آموزه اسلام)، فصلنامه نقد و نظر، ش شماره 26 غ 25 زمستان 1379 و بهار1380 ص 249
29. printed in U. S. A (Encarta Encyclopedia Microsoft). 2003
30. رضا داوري اردكاني: (بحران هويت)، فصلنامه نامه فرهنگ، ش 9، ص 11
31. ر. ك. فاستر، مايكل ب: (خداوندان انديشه سياسي) ج 1، (قسمت دوم) ترجمه: جواد شيخ الاسلامي،، امير كبير، تهران، 1362 ص 461
32. ر. ك. داود فيرحي: (قدرت، دانش، مشروعيت در اسلام)، نشر ني، سوم 1382، ص 37
33. البته بايد توجه داشت كه حوزه مورد بحث، حوزه طرح مباحث علمي است و گرنه شايد كسي كه مسائل نوپديد و علمي را مطرح مي كند، فردي باورمند به آموزه هاي ديني باشد.
34. Microsoft Encarta published in United States، 2003Encyclopedia
35. systematic
36 ر. ك. باقر ساروخاني: (روشهاي تحقيق در علوم اجتماعي)، ج 1، پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي، پنجم 1378، ص 26-24
37. محمد باقر، صدر: (همراه با تحول اجتهاد)، ترجمه اكبر ثبوت، نشر روزبه، 1359، ص 14
38. ر. ك. عبدالكريم سروش و ديگران: (سنت و سكولاريسم)، موسسه فرهنگي صراط، اول 1381صص 2 و 3
39. السدير مك اينتاير: (فضايل، وحدت زندگي انساني و مفهوم يك سنت)، در: ساندل، مايكل (ويراستار): (ليبراليسم و منتقدان آن)، ترجمه: احمد تدين، انتشارات علمي و فرهنگي، اول 1374، ص 239

منبع: هفته نامه پگاه حوزه