ترامپ به استراتژی بزرگ نیازی ندارد
 
چکیده:
به دنبال رفتارهای پیش بینی نشده دونالد ترامپ در عرصه بین الملل، این سوال را در بین تحلیل گران سیاسی مطرح کرده است که استراتژی کلان وی چیست. بسیاری او را به دلیل نداشتن استراتژی کلان یا عدم اتخاذ استراتژی کلان مناسب، مورد انتقاد قرار می دهند، اما به اعتقاد نویسنده، ترامپ نیازی به استراتژی کلان ندارد، بلکه او استراتژی پدیداری را دنبال می کند که در فرایند یادگیری و در طول زمان توسعه می یابد و از قبل پیش بینی نشده است. نویسنده با مقایسه استراتژی سد نفوذ شوروی توسط جرج کنان که به مرور توسعه یافت، معتقد است که صرف انحراف از اصول مسلم مکتب استراتژی کلان نمی تواند دلیلی بر عدم موفقیت سیاست خارجی دولت ترامپ باشد، بلکه باید به این امر بستگی دارد که چقدر دولت وی می تواند از استراتژی پدیداری تدریجی پیروی کند. نویسنده تصریح می کند همانطور که سیاست مهار ترومن در طور زمان به صورت تدریجی پدید آمد و هیچ شاهد تاریخی مبنی بر اینکه یک استراتژی کلان بود وجود ندارد، سیاست خارجی ترامپ نیز یک استراتژی تدریجی هست. مثال دیگر از استراتژی پدیداری، مذاکرات ریگان با گورباچف است که منجر به انعقاد قرارداد منع گسترش سلاح‌های هسته‌ای میان‌برد میان آمریکا و اتحادیه جماهیر شوروی شد.

تعداد کلمات : 1970 / تخمین زمان مطالعه : 10 دقیقه

ترامپ

نویسنده : یونات پوپسکو 
مترجم: سید محمد حسن هاشمی

از تمام انتقاداتی که علیه سیاست خارجی دونالد ترامپ رئیس جمهور آمریکا مطرح می شود، قابل پیش بینی ترین آن تاسف بابت نداشتن استراتژی بزرگ در دولت وی می باشد. به طور مثال، ربکا فریدمن لیسنر و میکاه زنکو از سیاست خارجی ضد استراتژیک دونالد ترامپ و عدم توانایی برای ایجاد و اجرای یک جریان اقدام هدفمند در طول زمان انتقاد کرده اند. برخی دیگر معتقدند که اگرچه ترامپ در واقع یک استراتژی بزرگ دارد، اما این استراتژی همچنان نسنجیده و ناکافی است. کولین کاهل و هال براندز می نویسند که مرام نامه ترامپ مبنی بر « اول آمریکا»، اگرچه به طور قابل توجه استراتژیک است، اما اگرفتار تنش های داخلی و مسائل پیچیده ای شده است که دستیابی به اهداف دولت دونالد ترامپ را مشکل می سازد.

تمامی این انتقادات دارای یک مفروضه اساسی مشترک هستند که یک استراتژی بزرگ – یک برنامه منسجم و بلند مدت برای سفارش اهداف ملی و طراحی شیوه های واقع گرایانه برای دستیابی به آنها- کلیدی برای موفقیت در سیاست خارجی است. اما چنانکه من در کتاب جدیدم استدلال می کنم، این پیش فرض، بی جا و غیرقابل توجیه است. در یک جهان پیچیده که دانش رهبران همیشه ناکافی است، پیروزی های سیاست خارجی اغلب از طریق ابتکارهای فی البداهه، افزایشی و انطباق با شرایط در حال تغییر بدست می آیند که از آنجایی که خطوط این استراتژی بجای اینکه از پیش طراحی شده باشد، در طول زمان ظاهر می شود، این دیدگاه را من «استراتژی تازه تاسیس و ناگهانی» می نامم. اگرچه حکمت تصمیمات خاص نیاز به دیده شدن دارد، منتقدان اشتباه می کنند که معتقدند فقدان یک استراتژی بزرگ یا دنبال کردن یک استراتژی غیرمنسجم، لزوما کشنده نیست. در واقع، روسای جمهور آمریکا از زمان رونالد ریگان اغلب از استراتژی نوبنیاد و ناگهانی تا روش ابتکاری و آنی خود را برای موفقیت تعبیه نمایند.

رانندگی در تاریکی
در نظریه، موضوع استراتژی کلان، به نظر قرص و محکم به نظر می رسد. در کتاب «استراتژی کلان خوب چه استراتژی است»، هال براندز استدلال می کند که استراتژی کلان «یک چارچوب مفهومی است که به ملت ها کمک می کند به کدام سمت حرکت کنند و چگونه آنها باید به آنجا برسند». معمولا گفته می شود که این جایگزین متشکل از تصمیم گیری خلق الساعه، غیرمنسجم و در نهایت ناموفق است. طبق گفته جوزف جوفی از موسسه هوور، « قدرت های بزرگ... استراتژی را در پرواز، تدوین نمی کنند. آنها باید یک استراتژی از پیش داشته باشند که مبتنی بر قدرت و هدفی باشد به چالشگران بگوید در انتظار چه چیزی باشند.»

از سوی دیگر، ضعف های استراتژی کلان، تقریبا به طور کلی عملی و کاربردی هستند. مهمترین مانع برای طراحی یک استراتژی کلان موفق در سختی ارزیابی دقیق تهدیدها و فرصت هایی نهفته است که از ناحیه محیط امنیتی بین المللی ارائه می شود و اینکه چگونه این تهدیدها و فرصت ها در آینده تغییر پیدا خواهند کرد. استراتژی های موفق می توانند بدون اینکه به طور کامل از پیش تدوین شوند، شکل بگیرند. این چنین اعتمادی در آینده نگری استراتژیک با تحقیق علوم اجتماعی نسبت به دقت پیش بینی های متخصص، تائید نشده است. فیلیپ تتلوک استاد دانشگاه پنسیلوانیای در کتاب خود « قضاوت کارشناس سیاسی» مشاهده کرد که «زمانی که ما متخصصین را به رقابت علیه معیارهای اجرای حداقلی-  فرا می خوانیم، ما نشانه های کمی می بینیم که مهارت به توانایی بزرگ تری برای پیش بینی های بدون قید و شرط یا خوب تنظیم شده، منتقل شود. زمانی که این موضوع درباره برنامه ریزی استراتژیکی بلند مدت است، سیاستگذاران معمولا در تاریکی رانندگی می کنند.
یکی از این موفقیت های استراتژی پدیداری آمریکا، ایجاد دکترین مهار در دوره سال های 1940 بود که آمریکا خود را متعهد به مخالفت با شوروی در حال گسترش کمونیسم جهانی کرد. روایت مسلط باعث شد که دیپلمات آمریکایی، جرج کنان مهار را به عنوان استراتژی کلان، طراحی کرد که گفته می شود مبنای آن مقاله جرج کنان با عنوان «تلگرام طولانی» بود که در سال 1946 مطرح گردید و بعدها در مقاله ای در فارن افرز، منتشر شد.
از سوی دیگر، استراتژی نوبنیاد و ناگهانی به نظر می رسد فرض می کند که فرجام ها و وسایل باید مبتنی بر شرایط تغییر پیدا کنند. به عبارت دیگر، استراتژی های موفق می تواند بدون اینکه از پیش تدوین گردد، شکل بگیرد و در واقع، پیچیدگی جهان اغلب ایجاد چنین فرمول بندی هایی را غیرممکن می سازد. مهمترین چیز این است که به جای طراحی، یاد گرفت.

بیشتر ادبیات نظری درباره استراتژی پدیداری امروزه از دنیای تجارت می آید که در آن استراتژیست ها تمرکز خود را از برنامه ریزی بلند مدت به سمت روش تصمیم سازی افزایشی و انطباقی تغییر دادند. یکی چهره های برجسته و پرنفوذ این تغییر رویکردی، نظریه پرداز مدیریت، هنری مینتزبرگ است که تفاوت بین استراتژی پدیداری و آنچه که وی از آن با عنوان « استراتژی پیش بینی شده» نام می برد، توصیف می کند. در استراتژی عامدانه بر کنترل- تا اطمینان حاصل شود که اهداف مدیریتی در عمل، تحقق می یابد- تاکید می شود، در حالی که استراتژی پدیداری بر یادگیری- تمرکز دارد. به عبارت دیگر، اهداف یک نفر می تواند در فرایند ساخت استراتژی با توجه به درس های که هنگام دنبال کردن اهداف اولیه یاد می گیرد، تغییر کند.

موفقیت پدیداری
در هر صورت، شهرت فزاینده استراتژی پدیداری در دنیای تجارت به جامعه امنیت ملی سرایت نکرده است. این امر علیرغم این واقعیت است که تعدادی از بزرگ ترین داستان های موفقیت استراتژی آمریکا طی جنگ سرد می تواند با استراتژی پدیداری در مقایسه با استراتژی کلان، بهتر تبیین گردد. یکی از این موفقیت های استراتژی پدیداری آمریکا، ایجاد دکترین مهار در دوره سال های 1940 بود که آمریکا خود را متعهد به مخالفت با شوروی در حال گسترش کمونیسم جهانی کرد. روایت مسلط باعث شد که دیپلمات آمریکایی، جرج کنان مهار را به عنوان استراتژی کلان، طراحی کرد که گفته می شود مبنای آن مقاله جرج کنان با عنوان «تلگرام طولانی» بود که در سال 1946 مطرح گردید و بعدها در مقاله ای در فارن افرز، منتشر شد. در این مقاله، جرج کنان استدلال می کند که فشار شوروی، می تواند با کاربرد نیروی مقابل در مجموعه ای از تغییر مداوم نقاط سیاسی و جغرافیایی و متناظر با تغییرات و مانورهای سیاست شوروی، مهار گردد.

هنوز این دیدگاه که سیاست سد نفوذ یک استراتژی کلان بود، بیشتر مبتنی بر افسانه است تا یک شاهد تاریخی. اگرچه ایده های جرج کنان، در برخی روش ها به شکل گیری استراتژی آمریکا در سالهای 1940 کمک کرد، اما بسیاری از عناصر موفقیت آمیز سیاست مهار واقعی ترامپ همچون ناتو، طرح مارشال و دکترین ترومن، از فرایند پدیداری نشات گرفت و در واقع به اضافه طرح های کلان جرج کنان بود. دولت ترومن، به این عناصر مختلف بین سال های 1947 و 1950 از طریق یادگیری پدیداری و تصمیم سازی افزایشی رسید. شکل گیری ناتو را در نظر بگیرید. در یک گزارشی که در سال 1948 منتشر شد، جرج کنان استدلال کرد که سیاست آمریکا باید نسبت به روگردانی صلح آمیز تدریجی هم آمریکا و هم اتحادیه جماهیر شوروی از قلب اروپا، هدایت شود. جرج کنان ترس این داشت که هدایت کشورهای اروپایی که پیش از این در طرح مارشال مشارکت کرده بودند به سمت ائتلاف، به معنای « نظامی کردن نهایی از خط تقسیم موجود در اروپا» باشد.

بنابراین جرج کنان و ستاد برنامه ریزی سیاسی (Policy Planning Staff) استدلال کردند که آمریکا صرفا باید یک تضمین یک جانبه در شکل یک بیانیه ریاست جمهوری همچون دکترین مونروئه، ارائه کند. حتی زمانی که جرج کنان علیه شکل گیری از قرارداد نظامی دائمی مخالفت کرد، ناتو، در نتیجه تلاش های وزیر امور خارجه انگلیس، ارنست بوین اتفاق افتاد که به دنبال یافتن راهی برای قطع تعدی و تجاوز جریان شوروی در اروپای غربی، بود. اگرچه او هرگز به صورت مستقیم به همتای آمریکایی خود، قرارداد رسمی یا ائتلاف نظامی پیشنهاد نکرد، اما درخواست بوین برای «درک با حمایت پولی، قدرت و قطعنامه» برای مخالفت با نفوذ شوروی منجر به مجموعه ای از گفتگوها به رهبری دیپلمات آمریکا جان دی. هیکرسون و همکاران وی در داخل وزارت امور خارجه شد که میان آمریکا، کانادا و اروپا در سال بعد شکل گرفت و منجر به تصویب پیمان آتلانتیک شمالی، شد.

به طور خلاصه، ایجاد ناتو نه بخاطر، بلکه علیرغم برنامه ریزی که در درون ستاد برنامه ریزی سیاسی وزارت امور خارجه آمریکا رخ داد و این پیمان خودش با بسیاری از اهداف دولت جرج کنان مغایرت داشت. کنان برمهار اتحادیه جماهیر تاکید داشت، در حالی که ترومن تصمیم به مخالفت با خود ایدئولوژی کمونیستی داشت، جرج کنان جنگ سرد ایدئولوژیکی می خواست ( که از طریق تبلیغات و انتخاب های موثر این جنگ را برد)، در حالی که ترومن این امر را از طریق نظامی کردن بواسطه ناتو دنبال کرد، کنان فکر کرد که حفظ اوراسیا و ژاپن فقط از طریق حفظ توازن قدرت ارشمند است، در حالی که ترومن چشم انداز جهانی مبتنی بر تهدید ایدئولوژیکی نسبت به جوامع آزاد در سرتاسر داشت و کنان می خواست که یک اروپای غربی خنثی را برای واشنگتن تقویت نماید، نه آنطور که ترومن تصمیم گرفت تا غرب را در یک جنگ دو قطبی علیه مسکو، رهبری کند.

تشکیل ناتو تنها تصمیم سیاست خارجی آمریکا نیست که منشاء آن در فرایند یادگیری پدیداری حاصل گردیده است، چنانچه ایجاد طرح مارشال و مذاکرات دونالد ریگان با رئیس جمهور اتحادیه جماهیر شوروی، میخائیل گورباچف در نشست ریکاویک در سال 1986 نیز این چنین بود که این نشست منجر به پیمان موشک های میانبرد هسته ای بین دو کشور آمریکا و اتحادیه جماهیر شوروی شد. در هر یک از این مثال ها، طراحی های استراتژیک کلان، تابع آن چیزی بود که در لحظه بوجود آمد.

 

  بیشتر بدانید :  استراتژی کلان اوباما و ترامپ


دکترین پدیداری ترامپ
طی یک سال گذشته، از ترامپ به دلیل نداشتن استراتژی کلان و یا دنبال کردن استراتژی کلان نادرست، انتقاد شده است. حامیان دولت ترامپ در مقابل به خروجی های سیاسی وعده داده شده ترامپ، اشاره کرده و استدلال می کنند که ترامپ ممکن است نسخه جمهوری خواهان سنتی را دنبال می کند تا نسخه مدنظر خود. برخی معتقدند که او به سادگی خوش شانسی آورده است.

تبیین بهتر برای تصمیم های موفقیت آمیز دولت ترامپ همچون لحن ملایم تر او نسبت به کره شمالی و ابتکار دیپلماتیک وی با این کشور و سیاست تندتر وی نسبت به آنچه انتظار می رفت نسبت به همه منافع روسیه در اوکراین و سوریه، این است که سبک ابتکاری دولت ترامپ در راستای اصول الگوی استراتژی پدیداری است. آیا این تغییرات نسبت به کره شمالی و روسیه نشان می دهد که دولت ترامپ در حال یادگیری و اتخاذ استراتژی درست است؟ شاید. آزمایش کلیدی برای اجرای استراتژیک دولت ترامپ این نیست که آیا دولت وی طرح بلند مدت که در پشت پرده است را دنبال می کند، بلکه این است که آیا دولت وی قادر به ایجاد استراتژی موفقی هست که به صورت تدریجی توسعه می یابد. به عبارت دیگر، تا جایی که دولت ترامپ بتواند یک استراتژی پدیداری را دنبال کند، انحراف وی از اصول مسلم مکتب استراتژی کلان مانع موفقیت وی در صحنه جهانی نمی شود.

برگرفته از سایت: www.foreignaffairs.com