دل نوشته هایی درباره ی معلم
 
 
 

در کلاس درس (1)

ردیف نیمکت ها، با نظم و ترتیب، در سکوت، منتظر نشسته اند. آن مستطیل سبز رنگ، در کنار گچ های بریده بریده، به اتفاقی فکر می کنند که ناگهان، دیوارها و کف پوش و سقف آبی اتاق پر می شود از شادی و هیاهو؛ سرشار می شود که فریاد زندگی و رنگارنگ می شود از دویدن آن همه کودک سرخ دل.
کیف ها و کوله پشتی ها، زنده از حضور کتاب و دفتر و مداد، از روی شانه های کوچک، آرام روی میز فرود می آید و دستان ترد ساقه ها، روی سرزمین درس و مدرسه نقاشی می کند. سهم معلم از جشن آموزش، یک رضایت است که در دل او ماندنی می شود. فکرش را کرده اید: تا دنیا دنیاست، هر روز و شب، وقتی معلم خوب می نشیند به پای تماشای ساقه هایی که خود بر دل خاک نشانده و حالا درخت شده است، چقدر لذت می برد.

شکوه معلم

حالا، همه چیز مکث کرده است. همه صورت های خندان و دست های پرشور، انگار چیزی دیگر تمنا دارد . آن پاسخ محو، آن حضور صمیمی و آن زمزمه محبت، یک «معلم» است.
در باز می شود. قلم و کتاب و دست و پا، به احترام شکوه «معلم» قیام می کند. دیوارها هم ایستاده اند. همه باید به حرمت لبخند آموزگار برخیزند و به مهربانی و علم، سلام کنند.

جشن آموزش

کلاس، آغاز شده است . باران دانش، قطره قطره و پیوسته افشانده می شود. آموزگار، وجود نازنینش را واژه واژه می کند. او دهقان شده است. به مزرعه پاک قلب بچه ها، به صحرای ذهن و جان آنها، بذر به بذر می آموزد. چه سبزه زاری می شود! دهان معلم ها، پر از یاقوت است؛ ریز و درشت. او از همه آدم های دیگر، سخی تر است. او رایگان، بی هیچ ارمغان، دست های کوچک را از آن همه یاقوت بنفش، پر کرده است .
سهم معلم از جشن آموزش، یک رضایت است که در دل او ماندنی می شود. فکرش را کرده اید: تا دنیا دنیاست، هر روز و شب، وقتی معلم خوب می نشیند به پای تماشای ساقه هایی که خود بر دل خاک نشانده و حالا درخت شده است، چقدر لذت می برد.

دست های معلم، بوسیدنی است

دانش آموز ایرانی! معلم تو، شبیه پیامبر خداست . چون که شکل مادر و مثل پدر، به شکفتن تو، به روشنایی تو و به سرفرازی ات اندیشه می کند.
قدر معلم تو، از هدیه روز معلم خیلی بیشتر است. امروز برایش گل ببر و تا فردای همیشه، از بوی زندگی و خوشبختی، از رایحه علم و خدایی آموزگار، پر نشاط شو.
امروز یادت نرود: دست های معلم شاید گچی باشد، شاید هم جوهری، ارزش بوسیدن دارد!

او یک معلم بود

یک نفر بود که به اندازه بزرگی ایران و به اندازه اهمیت دین اسلام، زحمت می کشید. شب ها کمتر می خوابید و بیشتر می خواند تا روزها بیشتر بنویسد و عطر کلام را در کتاب و در دانشگاه جاری سازد.
او آن قدر اشتیاق آموختن داشت که دوستی جز اندیشه و نوشته نداشت . چند سال که گذشت، همه کتاب ها، عاشق او شدند و دانشجوها، پروانه هایی شدند که دور شمع آبی رنگ او طواف می کردند. با صدای گرم او، روح می گرفتند و با جمله های ارغوانی اش آهسته آهسته بیدار می شدند.
او هم یک «معلم» بود؛ بهترین معلم. وقتی پرهای پروازش خوب اوج گرفت، غیر از کتاب ها و دانش جوها، حتی رسول خدا صلی الله علیه و آله هم عاشقش شد و یک نیمه شب، به خواب او آمد. به او تبسم کرد و او را بوسید.
وقتی معلم را بیدار شد، فهمید که قرار شده است، جایزه ای بزرگ به او بدهند و کمی که زمان عبور کرد و به وصالش رسید.
افتخار گرفتن مدال طلایی شهادت را به او دادند . چون او هم تمام هستی و دارایی اش را به دانش آموزها داده بود.
امروز، روز آموزگار بزرگ، شهید مرتضی مطهری است. به یاد او، قدر معلم هایمان را بیشتر می دانیم.
 

بیشتر بخوانید: نقش معلم در تربیت و زندگی انسان

 

دوستت دارم، معلم! (2)

بی ادعا چراغ روشن دانش، صبور پیامبر خستگی ناپذیر تعلم، مهربان پدر تأدب؛ معلم، دوستت دارم و بر دستان پر مهرت بوسه می زنم . بر همت بلند و غیرت بجایت آفرین می گویم و بر تلاش بی وقفه و هدف والایت رشک می برم.
آب و آیینه دار دقایق ترد کودکی ام، فانوس به دست کوچه های پر خم حادثه، راه دان و راه شناس! قدم های ملکوتی ات بر چشمانم و بلا گردان تن رنجورت، جانم؛ معلمم، نشانه رحمت آسمان! دوستت دارم.

ادامه حرکت انبیا

چه خوب فرمود والای آب و آفتاب، در بلندای قامت مقامت که «بنده آنم که مرا حرفی آموخت»؛ چرا که دانش، نوری است که از میان دستان تو، بر سر دیگران می ریزد و تو حالا شده ای واسطه ای میان خورشید و ما؛ پله ای که می رسد به ایوان بلند فکر؛ چشمه رحمتی که جرعه های معرفت را از میان دل سخت زمین، به دیگران هدیه می دهد؛ ابری که می بارد و تمام می شود؛ نسیمی که می وزد و پیام بهار را به خواب صبح باغ می رساند؛ شمعی که آب می شود و نورانی می کند دل ها را .
آموزگارم! شغل تو، ادامه حرکت انبیاست و تو، وام دار رسولان نوری . پس قدر خود را بشناس.

تار و پود لباست، ازجنس ردای رسالت است (3)

لباسی را خدا بر قامت تو پسندید که شبیه ترین تار و پودها به ردای رسالت بود.
با سینه ای که رازدار علم و اشارت، با صبری از جنس صبر رسولان و با شمشیری به نام قلم، رهسپارکارزار خویش شدی و تو را «معلم» نامیدند... . دشمن لحظه های نبرد تو، از نسل سیاه ابلیس بود و نامش جهل... .

پای مکتب تو

طفل گریز پای بی قرار، در سایه سار دانسته های مهربان تو، آرام و قرار می گیرد و چارچوب بایدها و نبایدهای ناگزیر دانش می نشیند و می آموزد.
تو از لحظه لحظه های هستی خویش، در کام کویری دل او، جرعه می فشانی و یک تنه، ذهنش را شخم می زنی، بذر می پاشی و از صحرای لم یزرع، باغ به بار می آوری.
واژه انسان اگر در مکتب تمدن تو نمی نشست، به هیچ دستاویز بلند مرتبه ای راه نداشت .
دل ندانسته اگر بی بضاعتی جهل خود را به تو اقرار نمی کرد و تو دست های تهی اش را در دست لبریز خویش نمی پذیرفتی، آدمی هیچ معنایی را نمی آموخت؛ حتی بندگی در آستان پروردگارش را.
حدیث «سعی» تو را با لهجه تسبیح باید گفت. تو را باید به تقدیس صدا کرد که معیار اعتقاد و سنجش فهم و ادراک بشر هستی .
اگر دست ها، آیین سجده را فرا می گیرند، اگر زبان ها می آموزند که چگونه به تکبیر کردگار، خویش را ابراز کنند، اگر ایمان نو ظهور، ریشه می دواند و پا به پای کودکی می بالد و قد می کشد، اگر دانش، شوق سراسیمه ای می شود و در سینه، کبوتر وار، آرزوی پرواز به هر چه بالا دست را دارد، اگر تجربه ها به شعور و شور و کمال بدل می شوند، همه از محضر فراگیر توست . در سایه نفس های تو- این آموزگاران همیشه - «انسان»، مهیا می شود و راه زندگی را در پیش می گیرد .

تو بمان!

نخستین بار، خدا از نام خویش، نام تو را آفرید . از رسالت برگزیدگان خویش، سهم شانه های بردبارتو قرار داد. فانوس شبانه روز علم را در دست هایت نهاد و تو را روشن گر جاده های هستی رقم زد.
تو ناگزیری از این خطیر بی پایان . تو گماشته پروردگاری، فراروی آدمیان نابلد...
واژه واژه آموزه های سبز تو، آنچه از لب های دانشمند تو می ترواد و برگ برگ آنچه به دل ها می آموزی، دست های دعایی بی وقفه اند تا منزلت بلند بالای تو را نزد پروردگار، والاتر کنند. پس در این مسافت دشوار، صبور بمان و در جاده ها جاری شو و راه روشن کن که خداوند، تو را به رستگاری نزدیک، رهسپار می کند .
تو بمان، تا هیچ حدیث خداگونه ای ناگفته نماند!
تو بمان، تا هیچ تاریک بی روزنی از نسل جهل، در دل ها ادامه نیابد!
 

بیشتر بخوانید: آداب و وظائف معلم و شاگرد

 

صحبت از معلم است (4)

عطر گرم خورشید، از ابریشم کلامش شنیده می شود .
تکیه بر سلیقه دریا، پیرامون را به رنگ های آبی، پیوند می زند . در چهار گوشه کلاس، گل هایی از بهارستان صبح اردیبشهت می کارد تا زیبایی های آن سوی مرز تماشا را لذت ببریم .
لب که می گشاید، نور می نوشیم از واژه های آینه گونش.
صدای باران، در ما طنین افکن می شود؛ مقابل مهربانی های ممتد او.
خنده می زند، جشن رویش غزل های نگفته است.
صحبت از معلم است و نام آمیخته با روشنی او که خوش بوترین رایحه دل هاست.
معلم، جدیتی است تمام، برای برداشتن رکودها و تیرگی ها.
یگانه فکوری است که در ادامه بهار، نکات سبزش همیشه جذاب است و دل نشین.
امروز، می آید و تمامی مدیحه سرایان ادب، این چنین بوسه بر دست معلم می زنند:
بالاترین نقطه نور، جایی است که نخستین خوبی تو آغاز می شود.
فرشتگان برای معلم بال می گسترند.
نیمکت های چوبی، بیشتر از درختان سرسبز جنگل، میوه می دهند؛ وقتی که ریشه در نگاه معلم داشته باشی و گوش دل، بر کلام او بسپاری؛ چرا که خود، درختی است که هر لحظه ، با کلامش، شاخه هایش را به جان تشنگان دانش، پیوند می زند. آموزگارم! تمام شکوفه ها و گل های سپاس را نثار قدم های پرمهرت می کنم؛ چرا که مولایمان علی علیه السلام فرمود: «هر کس کلمه ای به من بیاموزد، مرا بنده خویش کرده است.» محبت مادر و استواری پدر را در تو دیدم . شایسته ترین کلام در وصف تو، سخن رسول خداست که فرمود: کسی که برای علم از خانه خارج می شود، فرشتگان، بال های خود را زیر پای او می گسترانند و حتی ماهیان دریا برای او طلب آمرزش می کنند... . روزت گرامی باد، ای مسجود فرشتگان، ای معلم!

معلمان گمنام مساجد

می خواهم چشم هایم همیشه محصل بماند.
بوسه می زنم بر ابر که ایثار را به من آموخت.
بوسه می زنم بر دستان خاک که رستاخیز را برایم مجسم کرد.
من در برابر آفتاب، تعظیم می کنم.
جهان، سراسر تعلیم و تعلم است؛ کافی است شاگرد درس خوانی باشیم .
یاد می کنم از پیر روحانی مسجد کوچک محله که پس از نماز از منبر چوبی بالا رفت و فکر مرا هم با خودش بالا برد.
آقا معلمان گمنام مساجد! چه بی ادعا عشق را از کودکی به ما آموختید؛ روزتان مبارک .

هنوز صدایت را از میان نیمکت ها می شنوم (5)

میان نمیکت ها، ردپای توست که هزار بار این میانه را طی کرده ای، روی تخته سیاه، مملو از دست خط های پاک شده توست و دیوارها هنوز انعکاس می دهند صدای تو را و صدای سرفه هایت از غبار گچ های تخته سیاه را.
تو، در میان همین خطوط گچ، همه چیز را به من آموخته ای و ذرات وجودت را به من بخشیدی و من شادمان، زنگ های تفریح را برای آموختن، در آن حوالی می گشتم و می دیدم که هر روز، پیرتر و شکسته تر می شوی، اما با دیدن گام های من، لبخند می زدی. حالا می فهمم که رضایتت از آن چه بود، تو می خواستی سینه به سینه، جاودانه شوی و این را وقتی فهمیدم که حرف های تو را، میان خطوط گچ، برای شاگردانم باز می گفتم؛ صدایت را هنوز می شنوم.

بیشتر بخوانید: جایگاه، نقش و رسالت معلم و مربی از دیدگاه قرآن و روایات

 

هرگز فراموشت نمی کنم (6)

نمی دانم! شاید اگر اسمم را هم بشنوی، نشناسی. قیافه ام را که حتما به یاد نمی آوری؛ چون از آن کودک بازی گوش سال ها پیش، اثری در این چهره مردانه باقی نمانده است. اما من هیچ گاه تو را از یاد نخواهم برد. نمی دانم چه می کنی و در کجایی؛ اما آهنگ کلامت، همچنان در گوشم زمزمه آشنای مادرانه را تداعی می کند. هیچ گاه نمی توانم فراموشت کنم؛ حتی لباسی که به تن می کردی و مقنعه رنگ باخته ات، انگشتر ساده ات و چتر زیبایت، اینها همه زیباترین خاطرات نقش بسته بر صفحات اول ذهن منند. یادش بخیر! همیشه تو را با مادرم اشتباه می گرفتم و مادرم را با تو؛ شاید به یادت نیاید؛ اما من خوب یادم هست که بارها و ناخودآگاه تو را «مادر» خطاب کردم و البته مادرم را هم «خانم اجازه!»
خدا می داند، شاید هیچ گاه دیگر نبینمت؛ اما هرگز تصویرمهربانت را از طاقچه اتاق خاطراتم بر نخواهم داشت .

اگر نبودی، بزرگ نمی شدیم

ورود به دوره ای جدید و حال و هوای تازه، برای همه جذاب بود و حسی شیرین در وجود همه هم کلاسی ها، تداعی عبور از دوران کودکی و ورود به نوجوانی و جست و جوی جایگاه اجتماعی می کرد؛ حسی که ناخواسته از کودکان دبستانی دیروز، نوجوانان دوره راهنمایی ساخته بود و احساس دلپذیر گفتن «آقا دبیر!» به جای «آقا معلم!» را تو بهتر از هرکسی از آهنگ کلام نپخته و سؤالات بی در و پیکر ما می فهمیدی و چه نیکو این حس را پرورش می دادی!
یادم نمی رود، وقتی می گفتی «شما دیگه دانش آموز ابتدایی نیستید» می خواستم از خوشحالی فریاد بزنم و تو خوب می دانستی که در چه زمان این حس را در درون ما به جوشش در آوری و اگر نبود آن تحریک ها و تمجیدها، شاید هیچ گاه ما جوجه های محبوس در پوسته های دوران کودکی، جرئت سربر آوردن و رهایی از آن تنگنا را نمی یافتیم!
خدا می داند سخنان روز اول دیدارمان را نه من و نه همه بچه ها، هیچ گاه از یاد نخواهیم برد که با نگاهی سراسر مهر و عاطفه گفتی: «بچه ها این را بدانید که پیش من، تک تک شما با پسر نوجوان خودم هیچ فرقی ندارید» و من هنوز بوی صداقت این کلام را از پس سال ها، احساس می کنم... .

عطش دانایی مان را فرونشاندنی (7)

از پشت کوچه پس کوچه های کودکی، در میان گام هایی که راهش را به سوی بزرگ شدن می پیمود، مدرسه، سدای دوممان، به پیشواز قدم های کوچکمان آغوش گشود.
چشمان گرم و مهربان تو، تسکین غربت نگاه ها و کلام شیرین و شیوایت، سیراب کننده عطش دانایی وجودمان شد.
همراه با تو، سجاده های عبادت را در کلاس های درس پهن کردیم .
دنباله رو و ادامه دهنده جاده پر نور و روشنی هستی که آموزگاران الهی، برای هدایت بندگان طی کردند و هزاران هزار پروانه از تاریکی و ظلمت گریخته، در گرما و روشنایی دانشت پناه می گیرند و زنگارهای تاریک و نادانی وجودشان را با عطر دانایی ات می زدایند .

گل های سپاسم نثار تو!

دیروز، امروز و فردای این سرای پهناور، ساخته کلام شیوای توست.
هر کس، در هر مقام و رتبه ای، روزی در کلاس درس تو نشسته و زمزمه کلام شیرینت را در گوش هایش به یادگار دارد و زینت بخش آسمان زندگانی مان، ستاره های روشن و پرفروغ علم توست .
آموزگارم! تمام شکوفه ها و گل های سپاس را نثار قدم های پرمهرت می کنم؛ چرا که مولایمان علی علیه السلام فرمود: «هر کس کلمه ای به من بیاموزد، مرا بنده خویش کرده است.»
پیام کوتاه: معلم، باغبان صبور بوستان دانش است.
 

نمایش پی نوشت ها:
1) نویسنده : مصطفی پورنجاتی
2) نویسنده: سید حسین ذاکر زاده
3) نویسنده: سودابه مهیجی
4) نویسنده: محمد کاظم بدر الدین
5) نویسنده: روح الله شمشیری
6) نویسنده: روح الله حبیبیان
7) نویسنده: نفیسه بابایی
 

منبع: برگرفته از ماهنامه ی اشارات شماره ی 96