به ياد سعدي شيرازي
به ياد سعدي شيرازي






«سعديه» بوي عشق مي دهد

ميثم اماني
شيراز، با عطر بهار نارنج ها، زنده مانده است و ادبيات، با ترنم غزل هاي تو.
«سعديه»، بوي عشق مي دهد هنوز. بر پله هاي ملت ايستاده اي؛ خيره بر دور دست هاي هفت قرن ديگر و چيره بر نقش و نگارهاي تاريخ شعر.
با مرکب سپيد خويش، «سازمان ملل» نوشته اي: «بني آدم اعضاي يکديگرند.» ديگر همه جا با باغ جهان نماي تو، مي شناسندمان؛ با چراغ حکمت و شهر آييني ات که در ميانه «گلستان»، سوسو مي زند.

از گلستان تو برم ورقي

غزل، با تبسم عاشقانه تو زنده مانده است؛ رونق داده است به بازار صميميت دل هاي سوخته و در کوچه باغ ها جاري است.
در شهر ما، در مثل ها، پندهاي حکيمانه ات لبخند مي زند. ارسطو را مي نگرم که تجسم عدالت گمشده اش را در تو يافته است. به خيابان آمده اي؛ سال هاست که ميدان ها و مدرسه ها را به نام تو شناخته ايم؛
آفرين بر زبان شيرينت
کاين همه شور در جهان انداخت
حکمت با حکايت تجربه هاي تو زنده مانده است. سياحت غرب تو، چه ارمغان ها که به دروازهاي شرق، ارزاني نکرده است!
گستره هاي تاريخ را به «تنگ الله اکبر» آورده اي. قدم هاي بي قرارت، از زير «دروازه قرآن» رد شده بود، چشم هاي بي قرارت، به جست و جوي لقمان حکيم، تا سرزمين هاي سياه رفته بود؛ فلسفه زندگي ات، دويدن بود؛ در پي آواز حکمت که گمشده مؤمنان است.
قناعت را در قافله هاي ثروتمند بازرگانان يافته اي، تواضع را از قطره آبي در مواجهه با دريا؛ عبادت را در خدمت خلق يافته اي و زندگي را در غنيمت شمردن دم ها و دقيقه ها.
ادبيات، دو زانو نشسته است هنوز به تو گوش مي دهد:
به چه کار آيدت ز گل طبقي
از گلستان من ببر ورقي
گل همين پنج روز و شش باشد
وين گلستان هميشه خوش باشد

سحر کلام سعدي

سودابه مهيجي
لشکر عشق، سعديا! غارت عقل مي کند
تا تو دگر به خويشتن ظن نبري که عاقلي
آنجا که فصاحت و شيرين زباني، دست در دست واژگان ، سر به فلک مي کشد و عشق، اين سرمايه جاودان آفرينش، سلطان تمام لحظه ها هست، بر بلنداي قله غزل، خداوندگار سخن، «سعدي» ايستاده است.
صداي عاشقي او را هنوز بي پروا مي توان شنيد. گاه از «يار جفا کرده پيوند بريده» ناله هاي بي شکيب سر مي کند و گاه، آن چنان زخمه هاي آتشين عشق را مي ستايد که از سحر کلامش، «فرياد در نهاد بني آدم اوفتد» و با هر زبان و در هر مجال، «دلستان نازنين» خويش را با هزار جلوه ابراز مي کند.
اين پير طريقت، اين سپيد موي راه عشق، هر آنچه مي گويد، آيه هاي محکم کتاب هزار برگ دلدادگي است که بايد واژه واژه خواند و به او ايمان آورد. بايد پا در رکاب اندرزهاي بي شهبه او بود:
دلي که عاشق و صابر بود مگر سنگ است
ز عشق تا به صبوري هزار فرسنگ است

صداي رساي سعدي

اين، صداي مؤمنانه رسول غزل است که تو را زنهار مي دهد: «عشق بازي دگر و نفس پرستي دگر است» همان دل آيينه وار موحدي که در هر چه مي نگرد، حيران صنع آفريدگار مي ماند:
من نه آن صورت پرستم کز تمناي تو مستم
هوش من داني که برده ست؟ آنکه صورت مي نگارد
کلام دنيا ديده سعدي را در همه اهالي خاک، از شرق تا غرب، مي شناسند . صداي رساي او، به گوش همه اهل زمين، آشناست . نفسش، آنجا غزل مي شود و «شب عاشقان بي دل» را مي سرايد، چونان «ابري که در بيابان بر تشنه اي ببارد» ، روح نواز و زندگي بخش است. تمام مردمان زمين، سعدي را از برند. آنجا که صداي عدالت خواهش، وحدت آفرينش بني آدم را بر آستان عمارت عدل جهان، فرياد مي زند.(1)

امير تغزل و قافيه

خاک اين جغرافياي سربلند، اين ديار ادب عشق و شوکت، اين ايران غيور، کيمياي اين همه ذوق و هنر را از کجا آورده است که چنين هزار دستان بلند آوازه اي بر شاخساران ادبش مي رويد و نغمه سرايي مي آغازد؟
سعدي، «کاروان شکر» خويش را از شيراز، به تمام مرزهاي اين خاک، سير داد و همه جا حديث روح افزاي عشق و شب هاي ستاره شمردن هجران (2) خويش را با قلم پارسي گويش به گوش عالميان رساند. اين امير تغزل و قافيه، فرزند خاک ايران زمين است؛ تنديس افتخاري که تا ابد، بر جبين خاک ايران مي درخشد.
سعدي به پاک بازي و رندي مثل نشد
تنها در اين مدينه که در هر مدينه اي
شعرش چو آب در همه عالم چنان شده
کز پارس مي رود به خراسان سفينه اي

با گلستان و بوستان

رقيه نديري
آن زمان که تمدن و فرهنگ، درآتش مغول مي سوخت و انسانيت، در کوچه و بازار، قتل عام مي شد، آن روزها که خون خليفه بغداد، در دجله جاري بود و هر کس که رمقي در خود سراغ داشت، سرگرداني و تنهايي اش را به سرزمين هاي دور مي برد، سعدي قلم به دست گرفت ، تا به جاي سوگواري کردن بر خاکستر کتابخانه ها، گلستان و بوستان بيافريند که قدم زدن در آنها، آرامش را به جان هاي خسته بازگرداند.

سعدي، طبيب دردهاي مردم بود

سعدي، موعظه و تحقيق را در قصيده ريخت. عشق، از غزل هايش جوشيد و با عرفاني معتدل، همراه شد و واقع گرايي، در مثنوي اش به اوج رسيد. در گلستان، دنيا را آن گونه که هست، نشان داد و بوستان، آرمان شهري ساخت که کنگره هايش، از پس توفان مغول پيدا بود . بوستان؛ با قلعه هاي امن که هنوز هم در راه ماندگان را پناه مي دهد؛ قلعه هايي که مشعل فضيلت و معرفت در آنها روشن است؛ با پيري که افراد را به سوي هدف غايي خلقت مي برد، کسي که با قدرت روحي و نيروي عقلاني خود، فلسفه و حکمت و اخلاق را در هم آميخته است تا دنياي بيمار و محتاج هدايت را به سر منزل مقصود برساند .
سعدي، به جاي شکوه از روزگار، کوشيده است تا عاشقانه هايش، کمي از درد مردم بکاهد و سرماي رکود را با حرارت عشق، فرو بنشاند. سعدي، فيلسوفي هنرمند است که دردهاي بزرگ بشر را به گونه اي شگرف مداوا کرد.

سخن دوست

حميد قربان
سعدي! «از هرچه بگذريم، سخن دوست خوش تر است» و اشعار تو، همان سخن دوست است که چون خورشيدي مهربان، افق جان ها را مي نوازد و آن را لبريز از نور عشق مي کند.
از جام احساست، چه شعرهاي نابي تراويده است!
واژه واژه شعرهاي تو، درياي بي کران معرف است که غواصان خرد، در اعماق آن، مرواريدهاي حقيقت را صيد مي کنند .
در آيينه اشعار عارفانه و در زلالي غزل هاي عاشقانه ات، مي توان نور حقيقت را به تماشا نشست .
هنوز که هنوز است، عطر گل هاي گلستانت، کوچه باغ هاي روزگار را پر کرده و هستي را مست از وجود خويش کرده است .
بوستان تو، يک دنيا طراوت و شادابي است.
آثار تو، تجلي خانه نور و حقيقت است.
حکايت هاي دل نشين تو، گنجي است بي پايان در گنجينه ادب پارسي که ما را به ثروتي عظيم رسانده است.
ديده را فايده آن است که دلبر بيند
ور نبيند چه بود فايده بينايي را
و تو، دلبر را ديدي و چشم هايت بينا شد؛ آن گاه، حقيقت را سرودي و حقيقت براي هميشه در دل ها جاودانه خواهد ماند.

پي نوشت ها:

1. بني آدم اعضاي يکديگرند / که در آفرينش ز يک گوهرند » که بر سر در سازمان ملل نوشته شده است.
2. حکايت شب هجران که باز داند گفت
مگر کسي که چو سعدي ستاره بشمارد

منبع: ماهنامه ي اشارات شماره ي 96