ازدواج يوسف با زليخا حقيقت يا خرافه؟

 
نويسنده:‌ محمد بهرامي




 

تعريف خرافه
 

تعريف هاي بسياري مي توان از خرافه عرضه داشت: نسبت دادن امور طبيعي به ماوراء الطبيعه، باور و عقيده نامعقول، کلام بيهوده، موهوم، باطل و اسطوره اي، (1) بدون پشتوانه عقلي و علمي.
در ميانِ تعريف هاي يادشده، تعريف خرافه به باور بدون پشتوانه علمي دقيق تر مي نمايد و بيش از ديگر تعريف ها جامع و مانع جلوه مي کند. بنابراين، در اين نوشتار مراد از خرافه، باورِ بدون پشتوانه خواهد بود.

پيشينه خرافه
 

خرافه، تاريخي بس بلند و طولاني دارد. در آيات، نشانه هايي از وجود مصاديق گوناگون خرافه در ميان اقوام گذشته وجود دارد. براي نمونه:
الف. قوم صالح، صالح (ع) و همراهان ايشان را به فال بد مي گرفتند:
«قالُوا اطَّيَرنا بِکَ وَ بِمَن مَعَکَ» (2)
آنان گفتند: ما تو را و کساني که با تو هستند به فال بد گرفتيم.
ب. قوم موسي(ع) او را شوم مي دانستند:
«فَإِذا جأتْهُمُ الحَسَنَةُ قالُوا لَنا هذِهِ وَ إِنْ تُصِبْهُمْ سَيّئَة يَطَّيروُا بِمُوسي وَ مَنْ مَعَهُ ألا إِنَّما طائِرُهُمْ عِنْدَ اللهِ وَ لکِنَّ أکْثَرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ» (3)
«اما [آنان نه تنها پند نگرفتند، بلکه] هنگامي که نيکي [و نعمت] به آنان مي رسيد، مي گفتند: به خاطر خود ماست. ولي هنگامي که بدي [و بلا] به آنان مي رسيد، مي گفتند: از شومي موسي و کسان اوست. آگاه باشيد سرچشمه همه اين ها، نزد خداست، ولي بيش تر آنان نمي دانند.»
ج. گروهي ديگر رسولان خدا را شوم مي ديدند:
«قالُوا إِنّا تَطَيَّرنا بِکُمْ لَئِنْ لَمْ تَنْتَهُوا لَنَرْجُمَنَّکُمْ وَ لَيمَسَّنَّکُمْ مِنّا عَذاب ألِيم» (4)
«آنان گفتند: ما شما را به فال بد گرفته ايم [و وجود شما را شوم مي دانيم] و اگر [از اين سخنان] دست برنداريد شما را سنگسار خواهيم کرد و شکنجه دردناکي از ما به شما خواهيد رسيد!»
در جهان مدرن نيز، مانند جهان سنتي انبوهي از خرافات بر زندگي و روح و روان انسان مدرن حاکم شده است و مجال انديشه و تفکر را از او ستانده است. شاهد اين مدعا بسياري فال بينان، رمالان و طالع بينان، درآمد هنگفت و سرسام آور ايشان، اقبال مردم به آنان و شمارگان چندصد هزاري کتاب هاي طالع بيني چيني، هندي، ژاپني و ... .

خاستگاه خرافات
 

تقليد، ناتواني از درک عقايد، ترس، اضطراب، ناداني و روايات ساختگي و اسراييليات، تنها بخشي از آبشخورهاي شکل گيري خرافه ها شناخته مي شوند.
در ميان موارد يادشده، عواملي که رنگ و لعاب ديني گرفته اند، اثرگذاري بيش تري بر ساخت خرافه دارند و خرافه هايي که بر پايه اين عوامل ساخته مي شوند، بيش از ديگر انواع خرافه ها، محکم و درخور پذيرش جلوه مي کنند.
براي نمونه آنان که از نحوست برخي ايّام مي گويند، آيات وحي را مستند خويش مي سازند، از جمله به اين آيه شريفه استناد مي کنند:
«إِنّا أرْسَلْنا عَلَيْهِمْ رِيحاً صَرْصَراً فِي يَوْمِ نَحْسٍ مُسْتَمِرَّ» (5)
چنان که هم ايشان از روايات بسياري که بر نحوست برخي از ايام دلالت دارد در راستاي اثبات باور خرافي خويش مدد مي گيرند.

روايات اسراييلي و خرافات
 

بخش درخوري از خرافه ها آبشخور روايي دارند و پاره اي از اين روايات، از اسرائيليات بشمارند. در تعريف روايت هاي اسرائيلي چند نظريه وجود دارد:
شماري روايت هاي اسرائيلي را روايت هايي مي شناسند که مفسران و اهل حديث از منابع يهود گرفته اند.
شماري ديگر از اسرائيلياترا روايت هايي مي دانند که مفسران و اهل حديث از منابع يهودي، مسيحي و ديگران استفاده کرده اند.
گروهي نيز معناي اسرائيليات را بسيار گسترده دانسته و کليه روايت هايي که مخالفان اسلام جعل کرده اند، اسرائيلي معرفي مي کنند. (6)
بنابراين، بانظر داشت تعريف خرافه به باور بدون پشتوانه علمي و عقلي و نظرداشت تعريف روايت اسرائيلي به روايتي که در منابع و مصادر اسلامي وجود ندارد و برگرفته از ديگر کتاب ها و اديان است، نسبت ميان روايت اسرائيلي و خرافه، عام و خاص خواهد بود. هر روايت اسرائيلي خرافه است، ولي هر خرافه اي روايت اسرائيلي نيست.

خرافه ها در داستان پيامبران
 

بخشي از داستان پيامبران، بر خرافه ها استوار شده است و بسياري از اين خرافه ها، ريشه در روايت هاي اسرائيلي دارند. براي نمونه در داستان پيامبر اسلام، قصه غرانيق (7) و ماجراي ازدواج پيامبر با زينب همسر زيد، هيچ گونه پشتوانه علمي و عقلي ندارد و از اين رو قرطبي، مفسر برجسته اهل سنت، از اين جهت قصه غرانيق را به نقد مي گيرد.
«اين روايت در صحيح بخاري و مسلم نيامده است و افزون بر اين، هيچ نويسنده معتبري اين قصه را نقل نکرده است. »(8)

خرافه زدايي
 

خرافه ها در ميان آسيب هاي اجتماعي بسيار ويران گر مي نمايند. از اين روي، تمامي رهبران الهي در گذر تاريخ با خرافه ها به مبارزه برخاسته و خرافه سازان و خرافه باوران را به عقب نشيني واداشته اند.
حضرت صالح(ع) در برابر قوم خويش مي فرمايد:
«قالَ طائِرُکُم عِندَاللهِ بَل أنتُم قَومُ تُفتَنُونَ. » (9)
[صالح] گفت: فال [نيک و] بد شما نزد خداست. [و همه مقدرات به قدرت او تعيين مي گردد] بلکه شما گروهي هستيد، فريب خورده.
ابراهيم(ع) نيز به نقد خرافات مردم عصر خويش مي پردازد و بر باورهاي بي پشتوانه ايشان خط بطلان مي کشد:
«وَ إِذا قالَ إِبْراهِيمُ لِابِيهِ آزَرَ أتَتَّخِذُ أصْناماً آلِهَةً إِنّي أرَاکَ وَ قَوْمَکَ فِي ضَلالٍ مُبِينٍ وَ کَذلِکَ نُرِي إِبْراهِيمَ مَلَکُوتَ السَّمواتِ وَالأرضِ و لِيکُونَ مِنَ المُوقِنِينَ فَلَمّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَءَا کَوْکبَاً قالَ هذا رَبّي فَلَمّا أفَلَ قالَ لا أحِبُّ الآفِلِينَ فَلَمّا رَءَا القَمَرَ بازِغاً قالَ هذا رَبّي فَلَمّا أفَلَ قالَ لَئِنْ لَمْ يَهْدِنِي رَبّي لاَ ءَکُونَنَّ مِنَ القَوْمِ الضّالّينَ فَلَمّا رَءَا الشَّمْسَ بازِغَةً قالَ هذا رَبّي هذا أکْبَرُ فَلَمّا أفَلَتْ قالَ يا قَوْمِ إِنّي بَرِيء مِمّا تُشْرِکُونَ. » (10)
«هنگامي را که ابراهيم به پدرش آزر گفت: آيا بت هايي را معبودان خود انتخاب مي کني؟ من، تو و قوم تو را در گمراهي آشکار مي بينم. و اين چنين، ملکوت آسمان ها و زمين را به ابراهيم نشان داديم، و تا از اهل يقين گردد. هنگامي که شب او را پوشانيد، ستاره اي مشاهده کرد، گفت: اين خداي من است؟ اما هنگامي که غروب کرد، گفت: غروب کنندگان را دوست ندارم! و هنگامي که ماه را ديد که مي شکافد، گفت اين خداي من است؟ اما هنگامي که غروب کرد، گفت اگر پروردگارم مرا راهنمايي نکند، بي گمان از گروه گمراهان خواهم بود. و هنگامي که خورشيد را ديد مي شکافت، گفت اين خداي من است؟ اين بزرگ تر است! اما هنگامي که غروب کرد، گفت: اي قوم من از شريک هايي که شما مي سازيد، بيزارم.
پيامبر اسلام نيز، در برابر مردمي که کسوف را نتيجه مرگ ابراهيم فرزند آن حضرت مي پنداشتند موضع مي گيرد و پس از حمد و ثناي آفريدگار هستي، از خورشيد و ماه به عنوان آيات الهي ياد مي کند و کسوف و خسوف را در ارتباط با مرگ فرزند خويش نمي بيند و ارتباط کسوف و خسوف را با مرگ و زندگي منکر مي شود. (11)
اين همه نشان از اهميت خرافه زدايي و پيرايش و پالايش دين دارد. از اين جهت در اين نوشتار يکي از فرازهاي داستان يوسف(ع) را که حکايت از ازدواج يوسف و زليخا و جوان شدن زليخا دارد، با توجه به مصادر و منابع اهل سنت و شيعه، به بوته نقد و بررسي مي گذاريم.

روايت ازدواج يوسف و زليخا
 

قصه ازدواج يوسف و زليخا و جوان شدن زليخا در دو دسته از متون ديده مي شود. دسته نخست منابع تفسيري، روايي و تاريخي اهل سنت و دست دوم متون شيعه.

روايت ازدواج در منابع اهل سنت
 

در متون اهل سنت، دو روايت، يکي به صورت صريح ديگري با تسامح و توجيه، از ازدواج يوسف (ع) با زليخا حکايت دارند:

اول. روايت وهب بن منبه:
 

روايت گر ازدواج يوسف(ع) با زليخا در متون تفسيري، روايي و تاريخي اهل سنت، وهب بن منبه است. در تفسير قرطبي (671 ھ . ق) وهب از ازدواج يوسف با زليخا مي گويد، زليخا را همسر عزيز مصر معرفي مي کند و از ناتواني، نابينايي و تنگدستي او سخن مي گويد. سخنان زليخا با يوسف (ع) حزن و گريه يوسف (ع) را در پي دارد. يوسف به زليخا مي گويد: آيا عشق و محبت تو به من هنوز باقي است.
زليخا ديدن يوسف را دوست داشتني تر از دنيا مي خواند.
يوسف به نماز مي ايستد و زليخا به او اقتدا مي کند.
يوسف (ع) بينايي، جواني و زيبايي زليخا را از خدا طلب مي کند و خدا جواني، زيبايي و بينايي را به زليخا باز مي گرداند به گونه اي که او زيباتر از گذشته مي شود.
يوسف با زليخا ازدواج مي کند و او را دختر مي يابد.
از او درباره اين موضوع پرسش مي کند.
زليخا در جواب از ناتواني جنسي شوهر سابق خود مي گويد.
زليخا دو پسر به نام هاي افراثيم و منشا به دنيا مي آورد و محبت يوسف به او چند برابر محبت زليخا به خودش مي شود. (12)
افزون بر قرطبي، شمار ديگري از تفسيرنويسان اهل سنت چون ابن کثير (774 ھ . ق) و سيوطي (911 ھ . ق) اين روايت را با کمي تفاوت ياد مي کنند. (13)

نقد و بررسي
 

روايت وهب بن منبه، از چند جهت مخدوش است و بر فرض درستي، و شمار اسرائيليات قرار مي گيرد و عنوان آبشخور اصلي خرافه ازدواج يوسف با زليخا شناخته مي شود:
الف. ضعف راوي
وهب بن منبه از بزرگان اهل کتاب در يمن بوده و با کتب آسماني آشنايي کامل داشته است. از اين روي، بسياري از بزرگان اهل سنت و شيعه او را در شمار کساني مي آورند که اسرائيليات بسيار در دين وارد کرده است. براي نمونه، ابن تيميه، وهب بن منبه را از کساني مي شناسد که معظم خرافات و دروغ ها از او و کعب الاخبار نقل شده است:
«و معظم الخرافات و الاکاذيب نقلت عنهما. » (14)
و ابن خلدون نيز کعب الاخبار، وهب بن منبه و عبدالله بن سلام را از اهل کتابي مي شناسد که مسلمانان از ايشان بسيار روايت مي کنند:
«عرب اهل کتاب و علم نبود، از اين جهت از بزرگان اهل کتاب چون کعب الاخبار، وهب بن منبه و عبدالله بن سلام درباره آفرينش و گذشته پرسش مي کرد و مفسران نيز سخنان ايشان را با تساهل در تفاسير خويش نقل مي کردند. » (15)

ب. ناسازگاري با ديگر روايات
 

روايت وهب، دست کم با دو روايت ديگر ناسازگار مي نمايد:
روايت نخست، روايت ماوردي است که مرحوم طبرسي (548 ھ . ق) (16) عبدالعزيز سلمي دمشقي (660 ھ . ق)(17) و قرطبي (671 ھ . ق) آن را نقل مي کنند. در اين روايت مي خوانيم:
«و لما رأته في موکبه بکت، ثم قالت: الحمدلله الذي جعل الملوک بالمعصية عبيدا، والحمدلله الذي جعل العبيد بالطاعة ملوکا، فضمها إليه، فکانت من عياله حتي ماتت عنده، و لم يتزوجها. » (18)
قرطبي (671 ھ . ق) نيز پس از گزارش روايت ماوردي آن را با روايت وهب ناسازگار مي خواند و در پايان با عبارت «فالله اعلم» ترديد خود را نسبت به ماجراي ازدواج يوسف با زليخا نشان مي دهد:
«و هو خلاف ما تقدم عن وهب، وذکره الثعلبي فالله اعلم. » (19)
روايت دوم، روايت ابن اسحاق است؛ چه اين که در اين روايت، از ازدواج يوسف با راعيل سخن گفته شده و راعيل همسر «اطفير» عزيز مصر خوانده شده است.
ج. آلوسي از مفسران برجسته اهل سنت خبر ازدواج يوسف و زليخا را از خبرهايي مي خواند که محدثين به آن اعتماد ندارند و براي آن هيچ اصلي نمي شناسند:
«و هذا مما لا اصل له و خبر تزوجها ايضا مما لايعول عليه عند المحدثين. » (20)
د. روايت تورات از ازدواج حضرت يوسف، متفاوت با روايت وهب و ابن اسحاق است.
در فصل سي و نهم، نام عزيز مصر پوطي فر آمده و ناتوان جنسي دانسته شده است:
«و يوسف به مصر فرود آورده شده و پوطي فر خواجه سراي فرعون سردار لشکريان. » (21)
در فصل چهل و يکم، از ازدواج يوسف به خواست فرعون مصر، سخن گفته شده است:
«و فرعون، يوسف را صافنث پعنيح نام نهاد و آسنث، دختر پوطي فرع کاهن اون را به وي به زني داد. » (22)
و در همين فصل، خبر ازدواج يوسف با آسنث دختر عزيز مصر آمده و از تولد دو پسر به نام هاي: منسه و افريم سخن گفته شده است:
«و پيش از آمدن سال هاي قحطي براي يوسف دو پسر زاييده شد که آسنث، دختر پوطي فرع کاهن اون، ايشان را براي او توليد نمود و يوسف اسم اول زاده را منسه ناميد؛ زيرا که گفت خدا مرا از تماي مشقت خود و تمامي خانه پدرم ناسي فرمود و اسم دومين را افريم خواند؛ زيرا که خدا مرا در زمين مصيبتم بارور گردانيد. » (23)
در فصل چهل و ششم نيز از نام همسر يوسف و دو فرزند او سخن گفته شده است:
«و به يوسف در زمين مصر منسه و افريم زائيده شدند که ايشان را آسنث دختر پوطي فرع کاهن اون، براي او زائيد. » (24)
نظر داشت روايت وهب بن منبه و آيات تورات، نشان از هماننديها و تفاوت هايي آشکار، ميان سفر پيدايش و روايت وهب دارد:

هماننديها
 

در هر دو نقل، عزيز مصر ناتوان جنسي معرفي شده است و نتيجه ازدواج يوسف با زليخا در نقل وهب، آسنث در نقل تورات، تولد دو پسر است.

تفاوت ها
 

1. در روايت وهب، زليخا همسر عزيز مصر معرفي شده است و يوسف با زليخا ازدواج مي کند؛ اما در سفر پيدايش، نامي از همسر عزيز مصر برده نشده است.
2. در تورات، دو پسر يوسف، افراثيم و منسه خوانده شده اند، ولي در روايت وهب نام آنان منسه و افريم آمده است.
3. در روايت وهب، عزيز مصر ناتوان جنسي دانسته شده، اما در آيات چهل و يکم و چهل و ششم، عزيز مصر دختري به نام آسنث دارد.
4. در روايت وهب هيچ نشاني از خواست فرعون براي ازدواج يوسف و زليخا ديده نمي شود؛ اما در آيات تورات ازدواج يوسف با آسنث به خواست فرعون است.
بنابراين، تفاوت هاي روايت وهب با آيات سفر پيدايش، بيش از همانندي هاي آن دو است و اين موضوع اين احتمال را قوت مي بخشد که وهب بن منبه، ماجراي ازدواج را از ديگر کتاب هاي الهي به خصوص ترجمه هاي تورات و ديگر کتاب ها گرفته باشد. به ويژه با توجه به اين که در ترجمه هيرونومس يا جروم از تورات، فوطيفار، يا همان پوطي فار، خواجه خوانده شده است و آزنت همسر فوطيفار خوانده شده است.
علي قلي جديدالاسلام مي نويسد:
«قديس هيرونومس يا جروم، در ترجمه خويش از تورات، فوطيفار را خواجه سراي فرعون مي خواند و همسر او را آزنت مي نامد که فرعون مصر او را به ازدواج يوسف درآورد. » (25)
که در اين صورت و براساس اين ترجمه، نام همسر عزيز مصر آزنت است و اين آزنت، پس از درگذشت عزيز مصر با يوسف (ع) ازدواج مي کند.
مؤيد يا دليل درستي اين احتمال آن که وهب در روايت شيخ صدوق، سخن خود را به کتاب هاي الهي نسبت مي دهد، نه تورات:
«وجدت في بعض کتب الله عزوجل. »(26)
بنابراين، روايت وهب از اسرائيليات خواهد بود و خاستگاه روايت او مجموعه اي از آثار و ترجمه هاي تورات است.
ھ. ماجراي ازدواج يوسف و زليخا تنها مستند به نقل وهب است و نقل قول منابع معتبر به وهب مستند است.
در روايتي که شيخ صدوق با ذکر سند از وهب نقل مي کند، وهب تصريح به نقل اين ماجرا از کتب الهي دارد:
«وجدت في بعض کتب الله عزوجل. » (27)
نتيجه آن که روايت وهب با نظرداشت منابع تفسيري اهل سنت، از اسرائيليات است و به قرينه سخن آلوسي در شمار اسرائيلياتي قرار مي گيرد که در خور اعتماد نيستند و باتوجه به تعريف خرافه، قصد ازدواج يوسف و زليخا در شمار خرافه ها قرار دارد.

دوم. روايت ابن اسحاق
 

ابن جرير طبري (310 ھ . ق) روايت ابن اسحاق را اين گونه گزارش مي کند:
«ابن اسحاق گفت: پادشاه مصر يوسف(ع) را (آن گونه که گفته اند) جايگزين اطفير کرد و به او اختيار تام داد. ابن اسحاق ادامه داد: و (براي من نقل کرده اند و خدا بهتر مي داند) زماني که اطفير از دنيا رفت، ريان بن وليد، همسر اطفير را که راعيل نام داشت به ازدواج يوسف(ع) درآورد. وقتي راعيل به خدمت يوسف رسيد يوسف به او گفت: اين بهتر است از آن چه پيش از اين به دنبال آن بود. (ابن اسحاق گفت: پس گمان مي کنند) زليخا گفت اي دوست مرا ملامت نکن. من چنان که مي بيني زيبا هستم و صاحب من توان جنسي نداشت و از آن سو تو نيز زيبارو بودي. پس نفس من بر من غلبه يافت. پس ايشان گمان مي کنند: يوسف (ع) او را باکره يافت و راعيل براي يوسف دو پسر آورد يکي افرائيم و ديگري ميشا. » (28)
ابن ابي حاتم رازي (327 ھ . ق) نيز با حذف صدر و ذيل روايت ياد شده، اين گونه مي نويسد:
«ابن اسحاق مي گويد: و (ذکر کرده اند) زماني که اطفير از دنيا رفت، ريان بن وليد، همسر اطفير را که راعيل نام داشت به ازدواج يوسف(ع) درآورد. وقتي راعيل به خدمت يوسف رسيد، يوسف به او گفت: اين بهتر است از آن چه پيش از اين به دنبال آن بودي. (ابن اسحاق گفت: پس گمان مي کنند) زليخا گفت اي دوست مرا ملامت نکن. من چنان که مي بيني زيبا هستم و صاحب من توان جنسي نداشت و از آن سو تو نيز زيبارو بودي پس نفس من بر من غلبه يافت. پس ايشان گمان مي کنند:يوسف (ع) او را باکره يافت و راعيل براي يوسف دو پسر آورد. » (29)
سمعاني (489 ھ . ق) نيز بدون اين که نامي از ابن اسحاق بياورد به صورت مجهول مي گويد:
«روايت شده که پادشاه خواسته يوسف را پس از يک سال اجابت کرد و او را ولايت داد و تاج جواهرنشان بر سر او نهاد و او را بر تخت طلا نشانيد، تمامي قدرت را به او داد و او را عزيز مصر خواند و همچنين در ادامه قصه آمده است که: عزيز مصر از دنيا رفت و پادشاه مصر همسر او را به ازدواج يوسف درآورد و او براي يوسف دو پسر آورد. » (30)
بغوي (510 ھ . ق) نيز با کمي تفاوت همان روايت طبري را در ازدواج يوسف (ع) گزارش مي کند. (31)
چنان که نسفي نيز تلفيقي از چند روايت را گزارش مي کند. صدر روايت را مانند سمعاني مي آورد و ذيل روايت را چون طبري و ابن ابي حاتم رازي. اما در مجموع نقل او بيش تر مانند روايت طبري است با اين تفاوت که سند ندارد و رواي ذکر نشده است. (32)
روايت وهب بن منبه و ابن اسحاق از جهت نام همسر يوسف با يکديگر ناسازگار مي نمايند در توجيه و سازگار جلوه دادن اين دو روايت، برخي راعيل را نام همسر عزيز مصر مي دانند و زليخا را لقب او مي شناسند (33) و شماري ديگر راعيل را لقب و زليخا را نام همسر عزيز مصر مي دانند. (34)
بر اين اساس زليخا و راعيل را يک نفر مي شناسند و زليخاي در روايت وهب را همان راعيل روايت ابن اسحاق و راعيل روايت ابن اسحاق را همان زليخاي روايت وهب معرفي مي کنند.
اين سخن، هرچند به ظاهر صحيح مي نمايد و ممکن است روايت وهب را سازگار با روايت ابن اسحاق نشان دهد؛ اما با دقت در نسب راعيل و زليخا به نادرستي اين راهکار پي مي بريم.
نام پدر زليخا، تمليخاست (35) و نام پدر راعيل، رعاييل (36) است. بنابراين، ناسازگاري ميان روايت وهب و ابن اسحاق به قوت خود باقي است.

نقد و بررسي روايت ابن اسحاق
 

روايت ابن اسحاق نيز از چند جهت درخور طعن است و در گروه اسرائيليات قرار مي گيرد:
الف. ابن اسحاق، مشترک ميان چندين نفر است: سليمان بن اسحاق، يعقوب بن اسحاق، يحيي بن اسحاق، محمد بن اسحاق، زکريا بن اسحاق و ... .
ب. روايت ابن اسحاق در شمار احاديث مسند و منسوب به پيامبر قرار نمي گيرد و حکم روايت مسند را ندارد؛ چه اين که در روايت ابن اسحاق چهار نشانه بر نقل ابن اسحاق از افراد نامعلوم، يا دست کم غير از پيامبر وجود دارد:
1. «فيما يذکرون»
2. «فذکر لي والله اعلم»
3. «فيزعمون»
4. «فيزعمون»
واژه ها و جمله هاي ياد شده، قرينه اي روشن و آشکار بر نقل ابن اسحاق از ديگران است و بنابراين، روايت او در شمار روايات مستند و درخور اعتماد اهل سنت قرار نمي گيرد؛ چه اين که اهل سنت روايتي را مسند و معتبر مي شناسند که برگرفته از پيامبر باشد.
ج. ابن اسحاق، به روايت خود اعتماد نداشته و با عباراتي چون «والله اعلم» و «فيزعمون» از بي اعتمادي خويش به اصل ماجرا و جزئيات آن پرده برمي دارد.
د. روايت اضطراب در متن دارد. برخي موارد اضطراب عبارت اند از:
1. در نقل طبري، سخن از جانشيني يوسف شده است، ولي در نقل ابن ابي حاتم، هيچ اشاره اي به اين موضوع نشده است.
2.در روايت ابن ابي حاتم، نامي از فرزندان يوسف برده نشده است؛ اما در روايتي که طبري نقل مي کند، افراثيم و ميشا پسران حضرت يوسف(ع) معرفي مي شوند.
3. صدر روايت ازدواج يوسف با راعيل در نقل طبري با نقل ابن ابي حاتم، سمعاني، بغوي، نسفي متفاوت است؛ بخصوص با نظرداشت اين موضوع که همانندي زيادي ميان روايت سمعاني با سِفرِ پيدايش وجود دارد.
در سِفرِ پيدايش مي خوانيم:
«پس فرعون به يوسف گفت ... علي هذا پيش کار خانه ام تو خواهي بود و تمام قوم من محکوم حکم تو خواهند شد و من همين، به حسب تخت، از تو بزرگ تر خواهم بود و ديگر فرعون به يوسف گفت که ببين تو را بزرگ تمامي مصر گردانيدم و فرعون، انگشترين خود را از دست خود درآورد و به دست يوسف گذاشت و هم او را به کتان نازک ملبس ساخت و طوق زرين به گردنش انداخت و او را به عراده دومين خود سوار کرد و در حضورش ندا کردند زانو بزنيد و او را حاکم تمامي ملک مصر گردانيد. هم فرعون به يوسف گفت که: من فرعونم و بدون اذن تو کسي در تمامي ملک مصر دست خود و پاي خود را نخواهد برداشت. » (37)
4.نام فرعون در برخي نقل ها، ريان بن وليد آمده است و در برخي ديگر هيچ نامي از او برده نشده است.
5. روايت ابن اسحاق از ازدواج يوسف با راعيل حکايت مي کند و روايت وهب بن منبه از ازدواج يوسف با زليخا. هرچند برخي راعيل را نام همسر عزيز مصر مي دانند و زليخا را لقب او مي شناسند (38) و شماري ديگر راعيل را لقب و زليخا را نام همسر عزيز مصر مي دانند (39) و شايد بر اين اساس بتوان ناسازگاري اين دو روايت را از ميان برداشت؛ اما نظرداشت نام پدر راعيل و پدر زليخا نشان از آن دارد که زليخا و راعيل يک نفر نيست. نام مادر زليخا تمليخاست (40) و نام مادر راعيل، عاييل. (41)

روايت ازدواج يوسف و زليخا در متون شيعه
 

روايت ازدواج يوسف و زليخا در چند متن اصلي شيعه آمده است:

اول. تفسير قمي:
 

«عزيز مصر در سال هاي قحطي از دنيا رفت و همسر او درمانده و نيازمند کمک ديگران شد، تا آن جا که از ديگران کمک مي گرفت. تا اين که او در مسير يوسف (ع) قرار گرفت ... يوسف به او گفت به ياد داري با من چه کردي؟
زليخا گفت: اي پيامبر خدا، مرا ملامت نکن که من به چند سختي گرفتار آمدم ... يوسف (ع) به او گفت: آيا حاجتي داري؟ زليخا گفت: از خدا بخواه مرا جوان گرداند. يوسف چنين کرد و زليخا جوان شدو يوسف با او ازدواج کرد و او را باکره يافت. » (42)

دوم. امالي شيخ صدوق (381 ھ . ق)
 

«وهب بن منبه مي گويد: وقتي يوسف با زليخا روبه رو شد، زليخا گفت: حمد خداي را که ملوک را به جهت گناه عبيد قرار داد و عبيد را به سبب طاعت ملوک گردانيد. آن گاه زليخا از يوسف(ع) کمک طلبيد ... و يوسف دستور داد به او مقداري طلا دهند ... يوسف با زليخا ازدواج کرد. » (43)

سوم. علل الشرايع شيخ صدوق (381 ھ . ق)
 

در اين کتاب ماجراي ازدواج از امام صادق (ع) روايت شده است. امام(ع) از ملاقات يوسف و زليخا مي گويد. زليخا از جمال يوسف(ع) مي گويد و يوسف(ع) پيامبر اسلام را زيباتر از خود مي خواند. زليخا سخن يوسف(ع) را تصديق مي کند. يوسف مي پرسد: چگونه سخن مرا تصديق مي کني؟ زليخا پاسخ مي دهد: زيرا وقتي او را توصيف کردي حب او در قلب من قرار گرفت.
خداوند به يوسف وحي کرد که اي يوسف او راست مي گويد و من او را دوست دارم چون او محمد (ص) را دوست دارد. آن گاه خداوند يوسف را به ازدواج با زليخا فرمان داد. (44)

چهارم. امالي شيخ طوسي (460 ھ . ق)
 

شيخ طوسي نيز با سندي متفاوت، همان روايت تفسير قمي را با کمي تفاوت مي آورد:
«لما أصابت امرأة العزيز الحاجة قيل لها: لو أتيت يوسف، عليه السلام، فشاورت في ذلک، فقيل لها: إنا نخافه عليک. قالت: کلا إني لا أخاف من يخاف الله، فلما دخلت عليه فرأته في ملکه، قالت: الحمدلله الذي جعل العبيد ملوکا بطاعته، و جعل الملوک عبيدا بمصيبته، فتزوجها فوجدها بکرا، فقال: أليس هذا أحسن، أليس هذا أجمل؟ فقالت: إني کنت بليت منک بأربع خصال: کنت أجمل أهل زماني، و کنت أجمل أهل زمانک، و کنت بکرا، و کان زوجي عنينا. » (45)

ارزيابي و سنجش
 

نقد روايت قمي:
 

سند روايت قمي، ضعيف است چه اين که در سند اين روايت، يحيي بن اکثم آمده است و يحيي به باور رجال نويسان از قضات اهل سنت در سامرا، (46) منکر مقام و منزلت ائمه و از کساني بوده است که با امام جواد(ع) مناظره مي کرده است. (47)
افزون بر اين، واژگان و محتواي روايت قمي ناسازگار با ديگر روايات، بخصوص روايت شيخ طوسي است و اين ناسازگاري از ساختگي بودن آن حکايت دارد. براي نمونه در روايت شيخ طوسي، زليخا خود را گرفتار چهار سختي مي خواند و از چهار سختي نيز نام مي برد در صورتي که در روايت قمي از دو سختي سخن مي گويد و با نظرداشت امالي چاپ ايران که داخل پرانتز آمده است «وبليت بزوج عنين ط»، مجموعه سختي ها، بيش از سه تا نخواهد شد. چنان که در روايت شيخ صدوق در علل الشرايع، ازدواج يوسف(ع) با زليخا به امر خدا (فامره الله تبارک و تعالي ان يتزوجها) صورت گرفته است، اما در روايت قمي هيچ نشانه اي از امر خدا نيست و يوسف(ع) خود تصميم به ازدواج با زليخا گرفته است.
بنابراين، يحيي بن اکثم براي همسو نشان دادن اهل بيت پيامبر، سخن وهب بن منبه را مستند به ايشان مي کند در نتيجه اسرائيلي بودن روايت وهب به روايت قمي نيز سرايت مي کند و روايت قمي نيز در شمار خرافات قصه يوسف(ع) قرار مي گيرد.

نقد روايت صدوق در امالي
 

اين روايت چون روايت قمي از چندين جهت مخدوش است:
الف. راوي روايت صدوق، وهب بن منبه است و رجال نويسان شيعه چون: نجاشي، شيخ طوسي و علامه حلي او را سني، ضعيف و کاذب مي شناسند. (48)
ب. وهب بن منبه ماجراي ازدواج يوسف و زليخا را برگرفته از ديگر کتب آسماني مي داند:
«وجدت في بعض کتب الله عزوجل. »
ج. افزون بر اين، روايت وهب در امالي با روايت او در متون اهل سنت ناسازگار مي نمايد.
در متون اهل سنت، افراثيم و منشا، دو پسر ارشد يوسف و نتيجه ازدواج آن حضرت با زليخا هستند در صورتي که در روايت صدوق در امالي، يوسف(ع) پيش از ازدواج با زليخا فرزند داشته است:
«فقال بعض ولد يوسف ليوسف. » (49)
افزون بر اين، در ديگر فرازهاي اين ازدواج نيز، ميان روايت وهب در امالي صدوق و روايت او در تفسير قرطبي تفاوت هاي بزرگي ديده مي شود
نتيجه: روايت صدوق در امالي نيز چون روايت وهب خرافي است و در شمار اسرائيليات قرار مي گيرد.

نقد روايت صدوق در علل الشرايع
 

اين روايت نيز از جهت سند و محتوا مشکل دارد:
الف. اين روايت به قرينه «عمن ذکره عن ابي عبدالله» در شمار روايات مرفوعه است. از اين روي، ابن فهد حلي اين روايت را مرفوعه مي خواند:
«وروي محمد بن علي بن بابويه مرفوعا الي الصادق عليه السلام. » (50)
ب. آيت الله بروجردي، روايات مرسله و مرفوعه شيخ صدوق را برگرفته از روايات اهل سنت مي شناسد. بنابراين، ممکن است اين روايت همان روايت وهب باشد که راوي يا راويان اهل سنت در سند ذکر نشده اند.
ج. روايت صدوق در علل الشرايع، ناسازگار با ديگر روايات قصه ازدواج يوسف با زليخاست؛ چه اين که:
1. در ديگر روايات، از زيبايي اسلام سخن گفته نشده است.
2. زليخا سبب گمراهي خويش را تنها زيبايي حضرت يوسف مي داند، در صورتي که در ديگر روايات، سه يا چهار عامل را براي بدبختي خويش برمي شمارد.
3. در اين روايت حضرت يوسف با اولين برخورد، زليخا را مي شناسد؛ اما در ديگر روايات مانند روايت وهب، زليخا نخست خود را معرفي مي کند.
د. روايت صدوق ناسازگار با سخن پيامبر است.
«کان يوسف احسن مني ولکني أملح. » (51)
«يوسف از من زيباتر است؛ اما من از او بانمک تر. » (52)

نقد روايت شيخ طوسي
 

در سند اين روايت، عباد بن يعقوب الاسدي وجود دارد که شيخ طوسي و علامه حلي او را «عامي المذهب» معرفي مي کنند (52) و بعيد نيست که عباد بن يعقوب، با همان هدفي که يحيي بن اکثم داشته است، روايات اهل سنت را به اهل بيت نسبت مي دهد.
افزون بر اين، شيخ طوسي در کتاب الغيبه، قصه ازدواج حضرت يوسف و زليخا و جوان شدن زليخا را به اصحاب السير نسبت مي دهد:
«و کذلک اصحاب السير ذکروا ان زليخا امرأة العزيز رجعت شابه طريه و تزوجها يوسف عليه السلام. » (53)
در صورتي که اگر روايت شيخ طوسي، معتبر بود و شيخ به آن اعتماد داشت و آن را صادر از امام مي دانست، قصه ازدواج يوسف و زليخا را به امام نسبت مي داد، يا دست کم به اصحاب السير و امام (ع) نسبت مي داد.
نتيجه آن که تمامي روايات شيعه در ازدواج يوسف و زليخا و جوان شدن زليخا و بينا شدن وي، ريشه در روايت وهب بن منبه و ابن اسحاق دارد و از آن جهت که روايت اين دو در شمار روايات اسرائيلي قرار دارد و هر روايت اسرائيلي از خرافات شناخته مي شود، روايات ازدواج يوسف و زليخا در متون و منابع شيعه از خرافات خواهد بود.
سوگمندانه با وجود خرافي بودن ازدواج حضرت يوسف و زليخا، بسياري از صاحب نظران رشته هاي گوناگون، به طرح اين روايت پرداخته و حجم در خور توجهي از آثار اسلامي را به گزارش اين ازدواج و بحث درباره آن ويژه ساخته اند. براي نمونه شماري از محدثان در جاي جاي آثار خويش به بحث در مورد اين روايت پرداخته و از ازدواج يوسف و زليخا مي گويند.
علامه مجلسي محدث بزرگ شيعه، در جاي جاي بحارالانوار، روايت ازدواج يوسف و زليخا را از علل الشرايع و امالي صدوقي، تفسير قمي، قصص الانبياء راوندي و تفسير ثعلبي نقل مي کند (54) و دريک مورد به نتيجه گيري مي پردازد:
«اقول: يدل هذالخبر و غيره مما اوردناه في هذا الباب علي انه کان قد تزوجها. » (55)
افزون بر محدثان، مفسران قرآن نيز گرفتار اين روايت شده و بي توجه به خرافي بودن آن، در تفسير آيات از آن بهره مي گيرند. براي نمونه طبرسي در مجمع البيان، با نقل روايات اهل سنت و نسبت دادن آن ها به قيل و همچنين نقل روايت قمي به طرح ازدواج يوسف و زليخا مي پردازد (56) چنان که فيض کاشاني نيز با نقل روايت صدوق در علل الشرايع و قمي (57) و شيخ حويزي با نقل روايت علل الشرايع، قمي و امالي شيخ طوسي، قصه ازدواج يوسف و زليخا را به بوته بحث مي گذارد. (58)
غزالي از مفسران اهل سنت نيز، در تفسير سوره يوسف مي نويسد:
«راوي مي گويد: پدر زليخا فرستاده اي به نزد پادشاه مصر، قطيفور، فرستاد با اين پيغام که من دختري دارم که کسي را جز تو نمي خواهد، اگر تو نيز بخواهي او را با هر آن چه از فرمانروايي و اموالم که خواسته باشي به نزد تو خواهم فرستاد. و پادشاه مصر در پاسخ او نوشت، هر کس که ما را بخواهد ما نيز او را مي خواهيم و هر کس که ما را دوست بدارد، ما نيز او را دوست مي داريم و من جز او کسي را از تو نمي خواهم ...
وقتي (زليخا) به مصر رسيد، به شکرانه آن چه در خواب در شأن يوسف ديده بود، بس شادمان گشت، اما وقتي در حجره خويش نشست و عزيز مصر به نزد او آمد و پرده اش را بر سر و چهره خويش گذارد و هنگامي که وي او را ديد به يکي از کنيزکان که کنارش نشسته بود، گفت: اين مرد کيست ... آن گاه سروشي در گوش او ندا داد و گفت: اي زليخا، نگران نباش و بردباري پيشه کن، چه بسا با بردباري به کام خويش برسي و با شوهر خويش محبت پيشه کن؛ چرا که او تنهاافزاري است براي رسيدن به وصال آن همسرت که او را به خواب ديده اي. از اين روي، خاموشي گزيد و آرام شد و پادشاه نيز از حسن و زيبايي او به شگفت آمد و دل به او سپرد و در کنارش مي خفت؛ اما نمي توانست که به او دست رساند؛ چرا که او و يوسف براي همديگر آفريده شده بودند. اما وقتي پادشاه مي خواست در کنارش آرام گيرد، زني از جن ها به او نمايانده مي شد ... کنيزک زليخا، قصه را چنان که بود با يوسف گفت و يوسف نيز به او گفت: من نيز او را در خواب ديده ام. پس برو و به او بگو من از تو و تو از آن مني، اما ما پس از تاب آوردن دشواري ها و سختي هاي بسياري به همديگر خواهيم رسيد. » (59)
همو در فرازي ديگر روايتي تقريباً مانند روايت وهب مي آورد و پس از نقل ماجراي زيبا شدن زليخا مي نويسد:
«در همان لحظه عشق او به دل يوسف افتاد و خطبه عقدشان را يعقوب بر زبان آورد و يوسف (ع) او را دوشيزه عذرا يافت و پس از آن زليخا خانه اي برگزيد و در خلوت نشست و به عبادت خداوند مشغول شد و در نيمه شب يوسف به سراغش رفت و در زد و زليخا گفت بازگرد که اوضاع دگر شده و من بهتر از تو را يافته ام؛ اما يوسف در را شکست و بر او وارد شده و زليخا از او گريخت و يوسف پيراهنش را پاره کرد ... وقتي يوسف به وصال زليخا رسيد، گفت اي زليخا من هرگز تو را به اين زيبايي نديده ام و از او پرسيد: چگونه است که تا امروز دوشيزه بر جاي مانده اي؟ زليخا در پاسخ گفت: قطيفور هرگاه مي خواست، نمي توانست به من نزديک شود. » (60)
پرواضح است که نقل حديث نويسان و تفسيرگران، سکوت ايشان در برابر اين روايت و بهره هاي اخلاقي آن، (61) از سخن زليخا:
«الحمدلله الذي جعل العبيد ملوکا بطاعته و جعل الملوک عبيدا بمعصيته. »
نافي اسرائيلي بودن ماجراي ازدواج يوسف و زليخا نيست. چه اين که بهره گيري از اين گروه از روايات در زمينه هاي گوناگون، بخصوص مباحث اخلاقي پند و اندرز مخاطبان دليل بر اسرائيلي نبودن آن ها نيست.

پي نوشت ها :
 

1. فرهنگ عميد، ج 1 / 842.
2. سوره نمل، آيه 47.
3. سوره اعراف، آيه 131.
4. سوره يس، آيه 18.
5. سوره قمر، آيه 19.
6. الاسرائيليات في التفسير و الحديث، محمد حسين ذهبي / 19 – 20.
7. احکام القرآن ابن العربي، 3 / 303؛ لباب النقول، سيوطي / 139.
8. تفسير قرطبي، ج 12 / 81.
9. سوره نمل، آيه 47.
10. سوره انعام، آيه 74 – 78.
11. محاسن، احمد بن محمد بن خالد برقي، ج 2 / 313، درالکتب، تهران.
12. تفسير قرطبي، ج 9 / 213 – 215.
13. تفسير ابن کثير، ج 2 / 500؛ الدر المنثور، ج 4 / 25.
14. المنار، رشيدرضا، ج 8 / 356 – 357.
15. تاريخ ابن خلدون، ج 1 / 439 – 440.
16. تفسير مجمع البيان، ج 5 / 418.
17. تفسير العز بن عبد السلام، عزالدين عبدالعزيز السلمي، ج 2 / 127 – 128.
18. تفسير قرطبي، ج 9 / 218.
19. تفسير العز بن عبدالسلام، ج 2 / 127 – 128.
20. تفسير آلوسي، ج 13 / 5.
21. کتاب مقدس، عهد عتيق، سفر پيدايش، فصل سي و نهم، آيه 1.
22. همان، فصل چهل و يکم، آيه 46.
23. همان، فصل چهل و يکم، آيات 51 – 53.
24. همان، فصل چهل و ششم، آيه 21.
25. شرح و نقد سِفرِ پيدايش تورات، علي قلي جديد الاسلام / 678.
26. امالي شيخ صدوق / 52 -53.
27. همان.
28. تفسير طبري، ج 13 / 9.
29. تفسير ابن ابي حاتم رازي، ج 7 / 2162.
30. تفسير سمعاني، ج 3 / 41.
31. تفسير بغوي، ج 2 / 433.
32. تفسير نسفي، ج 2 / 195.
33. تفسير ابي السعود، ج 4 / 262؛ البدايه و النهايه، ج 1 / 232.
34. تفسير آلوسي، ج 12 / 207.
35. همان.
36. البدايه و النهايه، ج 1 / 232؛ فتح القدير، شوکاني، ج 3 / 15؛ البحر المحيط، ابي حيان اندلسي، ج 5 / 292؛ تفسير ابن کثير، ج 2 / 490؛ زاد المسير، ابن الجوزي، ج 4 / 152؛ قصص الانبياء، ابن کثير، ج 1 / 318.
37. کتاب مقدس، سفر پيدايش، فصل 41، آيات 41 – 45.
38. تفسير ابي السعود، ج 4 / 262؛ البدايه و النهاية، ج 1 / 232.
39. تفسير آلوسي، ج 12 / 207.
40. همان.
41. البدايه و النهايه، ج 1 / 232؛ فتح القدير، شوکاني، ج 3 / 15.
42. تفسير قمي، ج 1 / 357.
43. امالي، شيخ صدوق / 52 – 53.
44. علل الشرايع، شيخ صدوق، ج 1 / 55 – 56.
45. امالي شيخ طوسي.
46. معجم رجال الحديث، ابوالقاسم خوئي، 15286.
47. همان، ج 21 / 35.
48. رجال نجاشي / 348؛ الفهرست، شيخ طوسي / 222؛ خلاصه الاقوال، علامه حلي / 431.
49. امالي، شيخ صدوق / 52 – 53.
50. عدة الداعي، ابن فهد حلي/ 152.
51. سنن النّبي، علامه طباطبائي / 404.
52. الفهرست، شيخ طوسي / 192؛ خلاصه الاقوال، علامه حلي / 380؛ رجال ابن داود / 252.
53. الغيبة، شيخ طوسي / 422.
54. بحارالانوار، علامه مجلسي، ج 12 / 281، 282، 253؛ ج 16 / 296، 193؛ ج 61 / 71.
55. همان، 12 / 282.
56. مجمع البيان، ج 5 / 418 – 419.
57. تفسير فيض کاشاني، ج 3 / 51.
58. نور الثقلين، حويزي، ج 2 / 471 – 472.
59. حُسن يوسف، محمد غزالي، ترجمه مسعود انصاري / 161 – 163.
60. همان / 309 – 310.
61. الامثل في تفسير کتاب الله المنزل، ناصر مکارم شيرازي، ج 7 / 232.
 

منبع: نشريه حوزه شماره 152