ویژگیهای شهید بابایی
ویژگیهای شهید بابایی


 





 
گفتگو با سرتيپ خلبان سيروس باهري، همرزم شهيد عباس بابايي و مدير عامل شركت پشتيباني و نوسازي بالگردهاي ايران

درآمد
 

گفتگو و آشنايي با سرتيپ خلبان سيروس باهري براي من يكي از موهبت هاي زندگي ام بود. اين دلير مرد عرصه پيكار و مقاومت، متاسفانه براي خيلي از مردم ما آشنا نيست. كسي كه بيشترين ساعات پرواز در ايام جنگ را دارد و بيشترين عمليات ها را در خاك عراق انجام داده است. با اين تفاسير، اين گوشه اي از عظمت هاي روحي است كه امكان بيان مي يابد. با او كه ارتباط عميق و ديرينه اي با شهيد بابايي داشته به گفتگو نشستيم.

لطفا در ابتدا خودتان را معرفي كرده و از علت گرايشتان به رشته خلباني بفرماييد؟
 

من سرتيپ خلبان سيروس باهري هستم. خدا توفيقي به من داده كه شايد از جهاتي منحصر به فرد باشد، كه بعدا بيشتر توضيح مي دهم. افتخارم اين است كه از شاگردان خيلي كوچك شهيد بابايي بودم و درس معرفت، اخلاق، شجاعت و در صحنه بودن را از ايشان ياد گرفتم. من در آذربايجان متولد شدم اما چون پدرم نظامي بود هر چند سال يك جا بوديم،‌ مي توان گفت تمام شمال تا غرب كشور بوديم و الان حدود 35-40 سالي است كه در تهران هستيم.

از چه وقت با شهيد بابايي آشنا شديد؟
 

تقريبا از انقلاب با او آشنا بودم اما سال شصت بود كه عملا توسط كار با او آشنا شدم. البته شناخت ما با شناخت ديگران فرق داشت چون نوع هواپيمايي كه ايشان پرواز مي كرد با نوع هواپيماي من متفاوت بود، لذا ايشان در يك پايگاه و من در پايگاه ديگري بودم، من بيشتر در همدان، بوشهر، چابهار، بندرعباس و شيراز بودم و اوج خدمتم در همدان و تهران گذشت، اما او بيشتر تبريز، اصفهان و تهران بود با وجود اين كه ما كمتر همديگر را مي ديديم اما در همان زمان هم تاثيرات و درس هايي كه از او مي گرفتم، خيلي خاص بود و شايد كمتر كسي اثر گذاري اش در شخصيت من بدين حد بوده باشد.

اين تاثير گذاري ها كه مي فرماييد به چه صورت بوده است؟
 

خيلي از دوستان با او زندگي كردند و مداوم با ايشان بودند ولي من در شروع عمليات و ايام سخت بحبوحه دفاع و جنگ با ايشان بودم، حالات و تصميم گيري هاي او را مي ديدم، شايد برداشت من از حالات ايشان متمايز باشد بيشتر به خاطر اين كه به او به عنوان يك مربي علاقه داشتم، لذا سعي مي كردم از نقاط مثبت او درس بگيرم. جاهايي كه نياز به تصميم گيري بود، شايد آن لحظه تصميمات او مورد پسند نبود ولي بعد كه زمان مي گذشت مي فهميديم كه در آن لحظه او بهترين تصميم را گرفته است. از اين صحنه ها مخصوصا در مورد مسائل اخلاقي زياد بود.

از اين تصميمات كه مي فرماييد مثالي مي آوريد؟
 

در تصميم گيري ها خيلي خونسرد و اهل بررسي بود. اجازه مي داد آدم ها و ديدگاه هاي مختلف يك موضوع را بررسي كنند، بعد هم كه به ايشان مي گفتند خيلي رازدار بود و فاش نمي كرد، صبور بود و به موقع تصميم مي گرفت، پاي آن هم مي ايستاد مگر اين كه راه بهتري توصيه مي شد. اين برايش كسرشان نبود كه از نظرش برگردد و يك تصميم ديگري بگيرد. بر فرض هواپيماهايي كه در جبهه ها مي پريدند، بيشتر اف 5 بود كه تكنيك هاي خاص خودشان را داشتند من هم در اف 4 تجاربي داشتم، او هم بيشتر تجربه اش اف 5 بود يعني قبلا خلبان اف 5 بود بعد خلبان اف 14 شده بود. براي پرواز كه مي رفتيم مثلا ما مي گفتيم از اين طريق با اين هواپيما بهتر است وارد عمل شويم، او راحت مي پذيرفت. از اين موارد زياد داشتيم كه شايد نشود همه را توضيح داد. در مسئله اخلاقي هم چون برخوردها به افراد برمي گردد سعي مي كنم از اسم بردن خودداري كنم. در عملياتي قرار شد از 3 پايگاه يك نماينده به قرارگاه خاتم الانبيا برود، از پايگاه همدان من و از پايگاه هاي ديگر كسان ديگر به آن جا رفتيم. به هر كس يك ماموريت دادند قرار شد هر فرد برود، تمرين كند و آن را انجام دهد، 20 روز هم وقت تعيين شد. كار پايگاه ما بلافاصله فرداي آن روز تمام شد، ولي پايگاه هاي ديگر نياز به تمرين بيشتر داشتند از طرفي هم عجله بود كه زودتر از 15 روز انجام شود و به 20 روز نكشد. آن دو نفر هم به پايگاه ما آمدند كه عمليات را از پايگاه همدان انجام دهند. در حال تمرين بودند كه روزي ايشان زنگ زد و گفت: چرا بچه ها عمليات را انجام نمي دهند؟ گفتم شما به آن ها فرصت داديد و آن ها در حال تمرين هستند، او گفت به آن ها بگو كه زودتر انجام دهند. من دستور را ابلاغ كردم و بچه ها هم عمليات را انجام دادند. يكي از بچه هايي كه هادف را زد، خودش مورد هدف قرار گرفت، تا بالاخره به خاك ايران آمد و نشست، موقع نشستن از باند بيرون رفت و سانحه رخ داد. شهيد بابايي در بررسي هايش فهميد كه آن طور كه بايد دستور را اجرا نكردند، يك هواپيما از بين رفته بود و حتما بايد با آن فرد برخورد مي كرد. برخورد او به اين شكل بود كه يك هفته با آن ها صحبت نكرد. گفت كه آن ها به پايگاهي كه او ماموريت داشت بروند و او يك هفته با آن ها صحبت نكرد. كه به من زنگ مي زدند كه تكليف ما چيست؟ چرا او با ما حرف نمي زند حاضر بودند كه بدتر تنبيه شوند، ولي او با آن ها صحبت كند، در نهايت هم آن ها را با هواپيما به پايگاهشان برگرداند. آن طور كه اين دو نفر به من مي گفتند بدترين نوع تنبيه در طول عمرشان همين بود. بعد هم همه چيز به حالت عادي برگشت. ما از اين نوع برخوردهاي آموزشي خيلي داشتيم.

در واقع نظر شما اين است كه شيوه هاي مديريتي ايشان، پيوسته با منش هاي اسلامي همراه بود؟
 

بله، با خود من يك برخورد داشت كه هميشه در طول پرواز يادش مي كنم. روزي تقريبا در اوايل سال 64 به همدان آمد. عملياتي در غرب كشور بود كه نقشه اش را كشيديم. چون بچه هاي ما، سپاه، بسيج و افرادي كه همه جا بودند كه اصلا من هم آن ها را نمي شناختم كه عراقي است يا ايراني، ممكن بود آن ها ما را مورد هدف قرار دهند، اين بود كه چندين بار مي رفت و در مسير آ‌دم مي چيد كه هواپيماها را بشناسند و بچه هايي كه نمي شناسند آن ها را نزنند. مسير را كه مشخص كرديم گفت بيا با هم برويم چون ايشان آن موقع خلبان نبود عقب نشست و من جلو نشستم، مهمات زديم و به طرف مرز رفتيم. من براي اين كه سريعا از روي كوه رد بشوم و به زمين بنشينم و آرام بيايم كه رادار مرا نبيند، ارتفاع را كه رد كردم چون خيلي بلند بود و با پرواز عادي هواپيما طول مي كشيد تا پايين بيايد لذا هواپيما را برگرداندم. با اين كار هواپيما سنگين مي شود و پايين مي آيد. ايشان با اين كار من برآشفت. كارمان را كه انجام داديم و برگشتيم ايشان با من صحبت نمي كرد. من مدام سعي كردم با او حرف بزنم اما او با من حرف نمي زد. به پايگاه كه رسيديم من را به اتاقي كشيد و گفت: اين چه كاري بود كردي؟ گفتم ما خلبان بمب افكن هستيم و اگر اين كار را نكنيم ما را مي زنند، براي اين كه سريع رادار ما را كشف نكند ناگزيريم سريع از ارتفاع پايين بياييم. به من گفت به خودت نگاه نكن كه خلبان با تجربه اي هستي، اگر اين ها را جوانان ياد بگيرند خودشان را به كشتن مي دهند، به خاطر اين كه اين اتفاق نيافتد ديگر اين كار را نكن، اين كار براي من خيلي سخت شد. به ناچار مجبور بودم كه ارتفاعات را اين طوري رد كنم ولي حواسم بود كه بچه هاي جوان و كم تجربه وقتي تنها هستند اين كارها را نكنند.

اين نوع كار مشخصا چه خطري داشت؟
 

شما تصور كنيد هواپيما با سرعت سنگين، مهمات و باك پر از بنزين است، ارتفاع را رد مي كني، هواپيمارا برمي گرداني و در حال برگردان هواپيما را به كف زمين مي كشاني، در فاصله 25-20 متري يك دفعه هواپيما را دوباره برمي گرداني، اين خيلي تمرين مي خواهد مستلزم آن است كه مدت ها در خاك خودمان تمرين كني تا بتواني در خاك دشمن هم اين كار را انجام دهي، چون خيلي لحظه اي است.

بيشتر از آشنايي كاريتان با مرحوم شهيد بابايي بگوييد؟
 

در سال 60 از بين بچه هاي جوان حزب اللهي افرادي را انتخاب كرده و حكم فرمانده پايگاهي را به آن ها دادند،‌يكي از آن ها شهيد بابايي بود، كه پايگاه اصفهان كه خاص و هواپيمايش هم هواپيماي بسيار پيشرفته و پيچيده اي بود، را به او دادند. بعد از آن ما شنيديم كه ايشان براي معاون عمليات انتخاب شدند و مي گفتند كه طرح هاي جديدي براي عمليات دارند. واقعا هم همين طور بود وقتي ايشان اين سمت را گرفت خيلي از تاكتيك هاي جديد را طراحي كرد و توانستيم در جاهايي كه به دشمن نيرو و سيستم پدافند مي دادند با فكر و تاكتيك او سر پا بمانيم و ضربه مهلكي هم به عراقي ها بزنيم. اسم شهيد بابايي بيش از ديگراني كه درجه گرفتند و فرمانده پايگاه شدند در دهان ها افتاد. زماني كه در بوشهر كشتي هاي نفتي را اسكورت مي كرديم كه كار بسيار سنگيني هم بود، چندين كشتي نفت كش جمع مي شد اين ها به سمت جزيره خارك يا بندر امام مي رفتند. نيروي هوايي از صبح زود تا شب آن ها را همراهي كرد و جلوي خيلي از خسارات به كشتي ها را مي گرفت. براي اين كار بايد از ستاد نيروي هوايي مي آمدند و به پايگاه نيروي دريايي مي رفتند توضيحات لازم را مي دادند، يك جلسه توجيهي بسيار سنگيني بود، گفته بودند شهيد بابايي از اصفهان مي آيد و در اين جلسه حضور دارد. من آن زمان فرمانده گردان پروازي بودم و اولين ديداري بود كه با او داشتم، هواپيما كه نشست انتظار داشتم كه يك جناب سر هنگ با لباس پرواز مانند همه خلبان هاي شكاري خوش تيپ، قد بلند با لباس هاي اتو كرده و كفش هاي واكس زده را ببينم. در كه باز شد يك نفر با سر تراشيده، لباس كاملا ساده بسيجي و پوتين هايي كه بند آن كامل بسته نشده بود، بيرون آمد. من هم چنان دنبال شهيد بابايي مي گشتم كه دوستم گفت بابايي همين فرد است. جلو رفتيم و دست داديم، او به من گفت با شما كار دارم، دست مرا گرفت و سوار ماشين كرد. گفت: من روي شما خيلي حساب كردم در پايگاه افراد زيادي را مي شناسم ولي به تو اعتماد ديگري دارم گفتم اما اين اولين باري است كه مرا مي بينيد گفت شما به كار من كاري نداشته باشيد من به شما علاقه دارم. در حرف هايش مهر و محبتي بود كه به دل من هم نشست. بعد هم كه برگشت گاهي تلفن مي زد و راجع به علميات و آدم ها نظر خواهي مي كرد. وقتي كار ما شروع شد من در بوشهر فرمانده گردان بودم، در صحنه درگيري ها به هم خيلي كمك مي كرديم. بلافاصله ايشان معاون عملياتي نيروي هوايي شد كه سبب شد ارتباط كاري ما خيلي بيشتر شود. من را براي فرماندهي پايگاه همدان انتخاب كرد. در آن جا كه مسئول شدم ايشان گاهي كه بي وقت مثلا ساعت دو نيمه شب به آن جا مي آمد، زنگ مي زدند و مي گفتند يك نفر با لباس بسيجي آمده هر چه مي پرسيم كه هستي مي گويد بنده خدا و مي خواهم پيش باهري بروم. تا اين را مي گفتند مي فهميدم كه شهيد بابايي است. زماني كه به پايگاه مي آمد، در منزل ما يا گروه ضربت مي خوابيد غير از روز آخر – روز شهادتش – كه درگردان پروازي خوابيد. دوستي ما تبديل به همكاري و يك رابطه روحي هم شده بود مثلا به پايگاهي كه مي رفت زنگ مي زد و مي گفت اين مشكل وجود دارد چه كار كنم،‌يا عملياتي بود كه شهيد ستاري فرمانده نيرو و ايشان هم معاون عمليات بودند، من را خواستند به قرارگاه رفتيم و عمليات مطرح شد. من براي آن داوطلب شدم كه ايشان گفت شما نرو بهتر است دوستان ديگري بروند و شما مديريت كنيد. لحظه اي كه من به هواپيما رفتم زنگ زد روحيه ام را تقويت كرد و گفت در حال خواندن قرآن و دعا براي تو هستم. در واقع مي خواست بگويد تو در حال انام عمليات هستي من هم خواب نيستم. حالت خيلي خوبي داشت، اهل مداحي بود، وقتي به پايگاه مي آمد حتما بايد نماز جماعت مي رفت. اگر شب خاصي بود دعاي توسل يا كميلي بود حتما خود ايشان فرازي از آن را مي خواند، آدم چند بعدي عجيبي بود، به نظرم خدا به او خيلي توفيق داده بود، هر كس از هر قشري مصيبت و گرفتاري داشت و پيش او مي رفت، يقينا دست خالي بر نمي گشت، شايد چون در راس خلبانان بود مقداري در ميان آنان حجب و حيا بود ولي درجه داران و كارمندان ما خيلي راحت مي رفتند و مسائلشان را مطرح مي كردند. هر دفعه كه پيش من مي آمد يك فهرست از نيازهاي افراد دستش بود. هميشه مي گفتم چرا به من كه فرمانده پايگاه هستم مراجعه نمي كنند، مردم او را بهتر از من مي دانستند با اين كه من هم تا حدودي اما پايين تر شهرت او را داشتم و شايد اگر به من مراجعه مي كردند نه نمي گفتم ولي دوستان ترجيح دادند كه خدمت ايشان بروند چون مي دانستند كه حتما ايشان دستشان را مي گيرند.

راجع به طرح هاي جديدي كه ايشان براي عمليات ها داشتند، بفرماييد.
 

اين لطف خدا بود كه در قلب او مي رفت، چون به نظر من او به خدا نزديك تر بود. وقتي عرصه براي ما تنگ مي شد، دنيا به اين ها ( عراقي هاي متجاوز ) كمك مي كرد هواپيما، سيستم پدافندي با دقت هاي خيلي بالا و همه زنجيره ها براي دفاع و حمله را به آن ها مي داد. اما از اين طرف براي هواپيماهاي ما كه از بين مي رفت جايگزيني نبود بچه هاي تعميراتي ما بايد بسيار تلاش مي كردند، هر خلباني شهيد، جانباز يا مريض مي شد خلبان هاي سالم جاي او را مي گرفتند، يعني به نسبت،‌هواپيماهاي ما بيشتر پرواز مي كردند و به همين نسبت عيب و ايراد مي آوردند، ما اگر در غرب درگير بوديم، بايد شمال غرب و جنوب هم مي رفتيم، در شهر زني ها هم جلوي عراقي ها مي ايستاديم.
كار بچه هاي ما مرتب بيشتر و بيشتر مي شد. در ماه رمضان اكثر بچه هاي ما سحري و افطاري را در آسمان مي خوردند، اين طور آدم زود خسته و بدن ضعيف مي شود. ممكن است آن طور كه بايد كار جواب ندهد. هر وقت كه آن ها به عراق تجهيزات مي دادند، يك برتري نسبي بر ما پيدا مي كرد، مثلا وقتي ميراژ را دادند تا ما بياييم آن را بشناسيم دو تا ازهواپيماهاي ما را مي زد و به ما فشار مي آمد، وقتي به ما فشار مي آمد و مي ديديم كه اين مهمات را به ما نمي دهند، اتوماتيك تمام نگاه ها و دل ها به سمت خدا بود. همين كه اتصال بود در رحمت الهي باز مي شد، گاهي اين در رحمت به روي قلب شهيد بابايي و گاهي هم به قلب ديگري باز مي شد، ولي تا وقتي كه شهيد بابايي زنده بود عمدتا به سمت ايشان باز مي شد. شايد هم به ديگران باز مي شد و آن ها به شهيد بابايي مي گفتند به هر حال او كليد حل مشكلات بود. مثلا روز اول حمله ما به خصوص اف 4 ها روي نيروهاي دشمن مي رفتيم، صحنه خيلي خطرناك و وحشتناكي بود، از افتخارات نيروي هوايي هم بود. اگر هواپيما و خلبان از دست داديم ولي توانستيم دشمن را زمين گير كنيم و او را پس بزنيم. اول فقط نيرو هوايي در صحنه بود بعد ارتش، سپاه و بسيج آمد. آن ها موشك هاي دقيقي داشتند كه تا 750000 پا را هم مي توانستند بزنند. در اين هنگام به خاطرمان آمد كه سيستم هاي جديدي را خريده بوديم و در انبارهاي ما بود كه فركانس هاي خاصي پخش و موشك ها را منهدم مي كند كه در روزهاي آخرحكومت طاغوتي به ما داده بودند و به آن صورت اين سيستم راه نيافتاده بود. بچه هاي فني ما آن را خواندند، خلبانان در خاك خودمان تمرين كردند تا بالاخره به اين فرمول رسيديم كه اگر ما به صورتي كنار هم باشيم و هم زمان اين ها را روشن كنيم موفق مي شويم موشك ها را منهدم كنيم. اين را در خاك خودمان امتحان كرده بوديم، حالا بايد به دل دشمن مي رفتيم. خلبان تجربه نداشت،‌كنترل آن هم سخت بود و دستگاه ما هنوز امتحانش را پس نداده بود. تا خلبان تجربه پيدا كند و سيستم جا بيفتد بچه ها را زدند كه پودر مي شدند خلباني داريم كه 700-600 تا تركش موشك در بدنش است و دكترها نمي توانند دست بزنند، ولي به هر حال ياد گرفتيم چطور پرواز و سيستم را آماده كنيم. اين روزهاي آخر با آرامش خاطر و البته با انضباط خاص اقدام مي كرديم چون يك مقدار از خودت جلوتر يا عقب تر باشد حتما مي خوري. آزادي خرمشهر به همين احتي نبود. مي دانيد ما چقدر بمب ريختيم؟ حداقل حدود 150 تا 200 پرواز، هر فروند شش بمب كه آن را از ارتفاع 50000 پا رها كرديم. زماني كه رها مي شد سرعتي به اندازه سرعت صوت كه بسيار وحشتناك است، داشت. روزي كه توسط بچه هاي بوشهر براي آزادسازي خرمشهر حمله كرديم، كه خوشبختانه من هم در آن پرواز بودم، وقتي نشستيم همه با صلوات و سلام ما را پيدا كردند،‌مردم بسيار خوشحال بودند، گفتند بمب هاي شما دقيقا به مقر فرماندهي سپاه دشمن خورده است. اين لطف خدا بود و راه را براي بچه هاي زميني ما هموار كرد. اين ها از ابتكارات فكري بابايي بود. از يكي، 2 ماه قبل، ما بي امان بمباران مي كرديم، يعني وحشت در دل آن ها نشسته بود هر گونه فكر و ابتكار و هر گونه سيستم فرماندهي ازآن ها سلب شده بود، آن ها آماده بودند كه بچه ها كه حمله مي كنند، اسلحه بگذارند و الله اكبر بگويند و تسليم شوند. نيروي هوايي با ابتكارات ايشان صحنه را آماده كرد كه ما بتوانيم اين همه اسير بگيريم و اين همه منطقه آزاد كنيم، اما متاسفانه نقش نيروي هوايي آن طور كه شايسته است، مطرح نمي شود، همه فكر مي كنند كه سپاه و ارتش با هم متحد شدند و آن جا را آزاد كردند. بله، درست است ولي آيا اين مقدمه نداشت؟ نيرو هوايي نقشي نداشت، شهيد نداد، فداكاري نكرد؟ يا بعد از اين كه ما منطقه را گرفتيم، چه كسي جلوي هواپيماهاي عراق ايستاد كه بچه هاي زميني را بمباران نكنند؟ بخشي از اين تاكتيك به ستادي برمي گشت كه شهيد بابايي فرمانده اش بود، بالاخره او تصويب مي كرد كه به چه صورت جلو برويم. اين كارهاي نيروي هوايي گفته نشده، نيروي هوايي اهل اين كه بگويند ما چه كاري كرديم، نيستند. اصولا درك عمليات هاي هوايي هم براي مردم يك مقدار سخت است، چون شما در زمين كه حمله مي كنيد يك دوربين و خبرنگار با شماست، شب كه دور هم مي نشينيد، مي گوييد، مي خنديد و دعا مي كنيد، در صجنه ها مي رويد گلوله،‌آر پي جي مي خوريد يا مي زنيد همه صحنه ها را مي توان فيلم گرفت در هواپيما كه براي خود ما جا نيست، لذا تا زماني كه روي زمين هستيم و درهواپيما مي نشينيم و روشن مي كنيم از ما فيلم برداري مي كنند اما بعد ازآن ما تنها مي شويم و در صحنه اي وارد مي شويم كه همه مي خواهند ما را بزنند، هواپيماي دشمن بالاي سر ماست، احتمال دارد عمليات لو رفته باشد كه اين ها هيچ حا به تصوير كشيده نمي شود. چون كار ما خيلي سريع انجام مي شود، بخواهيم تعريف كنيم باز هم خيلي سريع تمام مي شود.
هيچ وقت حالت يك خلبان رزمنده خوب را نتوانستند به تصوير بكشند. شما اشك هاي يك رزمنده زميني را زماني كه تير مي خورد، مي بينيد كه صحنه بسيار قشنگ و الهي است، اما اين صحنه خلبانان را نمي بينيد كه مي سوزد يا در آسمان پودر مي شود را كسي مي بيند؟ اين ها هيچ جا مطرح و به تصوير كشيده نمي شود. مي خواهم بگويم كه به طور كلي نيروي هوايي و بين اين ها خلبانان بسيار مظلومند. اين قدر كه شهداي زميني ما مطرح هستند، كه البته عزيز هم هستند، ولي شهداي خلبان هم مطرح هستند؟ تا حالا از جانبازان ما صحبت شده؟ ازشهيد انقطاع ما خبر شده، يك كلمه از او ننوشته اند؟ او كسي بود كه نسبت به صدام بسيار كينه داشت و مي گفت تمام مصيبت هاي دنياي اسلام از اوست. مي گفت اسم هدف هاي بزرگ را صدام بگذار. متخصص درجه يك سيستم هاي جنگ الكترونيك بود، در يك ماموريت ردش را گرفته بودند، ويراژ آمد هواپيمايش را زد و او در آسمان شهيد شد. ولي بمبش به هدف خورد. البته كابينش بيرون پريد و اسير شد. اين براي من خيلي
عجيب است اين كار خداست كه همان موقع كه موشك به آن خورده، بمب را رها كرده و آن ها به هدف خورده است.
تا كنون حتي سر اغ همسر و خانواده خلبانان هم نرفتند. اصلا شهداي خلبان همه فراموش شدند. چند نفر شهداي خلبان نيرو هوايي را م شناسند؟ اين وظيفه مطبوعات است كه مقداري از سلحشوري هاي اين خلبانان را كه سرمايه هاي مملكتند، منعكس كنند. نمي دانم چطور بگويم كه به جايي برنخورد. كلي هزينه شده تا يك خلبان، خلبان شده، درس خوانده حداقل كارشناس و از ضريب هوشي بسيار بالايي برخودار است، كاري كه به او مي دهند حياتي است. وقتي از بين مي رفتند يك چنين سرمايه اي از بين مي رفت، ولي هيچ حا مطرح نمي شد، يعني اصلا دلمان براي سرمايه مان نمي سوزد.

شما كه خودتان دغدغه خاطر اين ماجرا را داشتيد، تاكنون چنين نقصان ها را متذكر شديد يا براي رفع آن پيش قدم شده ايد؟
 

من مدتي در دانشگاه مشهد ستاري درس مي دادم در آن جا خيلي در اين باره مي گفتم. نصف درس من اين بود كه از كارهايي كه نيروي هوايي انجام داده مي گفتم. در سمينارها و بعضي مراسم ها مي گويم. در نيروي هوايي هم بعضي جاها حرف هايي زدم كه شايد خاطره بود، ولي از دل خاطره تاكتيك بيرون مي آمد. هر جا رفتيم، بمباران كرديم و به هدف خورد از دلش تاكتيت بيرون مي آمد. من به ايشان مي گفتم كه بچه ها بيايند و از دل اين ها تاكتيك در بياوريم، چون نسل آينده باز سراغ كتاب ها مي روند، وقتي شما تاكتيك آمريا را مي خوانيد روس ها از آن ها خبر دارند، تاكتيك فرانسه را مي خوانيد انگليسي ها از آن ها خبر دارند، اين ها چيزهايي است در دانشگاه تدريس مي شود. زماني كه ما خودمان تاكتيك درآورديم، آن هم زماني كه عرصه بر ما تنگ بود و اتصالات با خدا بيشتر بود، چون راه ديگري نبود آن چيزي كه خدا در دل ما انداخت كاملا بومي، اسلامي و ايراني است كه جايي خبر ندارند. ما اين ها را جايي نمي نويسيم تا به دست جوان ها بدهيم. ولي آمريكا چطور هواپيماي دشمن را رهگيري و بمباران مي كند اين ها را در هر كتاب و دانشگاهي مي توان پيدا كرد، ولي آن چيزي كه در شرايط بحران با زحمت و با خون شهدا به دست آمده، در جايي پيدا نمي شود كه ما اين ها را رها كرديم.

نوع نگاه مرحوم شهيد بابايي به اين نوع مباحث به چه صورت بود، يعني براي اين كه از ظرفيت ها به بهترين وجهش استفاده كند چه نوع راه كارهايي داشت؟
 

شهيد ستاري در راسش و شهيد بابايي به عنوان معاون و شهيد اردستاني به عنوان كسي كه خيلي با آن ها محشور بود، به هر گونه فكر نويي بها مي دادند. الان كه من اين جا هستم يك سري كار در پنهان انام شده كه از ابتكارات فكر بچه ها بوده، و درسي است كه من از آن ها گرفتم. از عللي كه شهيد ستاري بزرگ شد، اين نبود كه خودش بيايد مخترع باشد، بلكه حالتي داشت كه خيلي ها ندارند يا حداقلاندازه او ندارند و آن اين كه وقتي مي ديد كسي فكر جديدي دارد، تمام منابع را به او مي داد، به شدت از او حمايت و پشتيباني مي كرد و پيگير بود تا فكر او به يك محصول و نتيجه برسد. به نظر من او يك انسان نمونه در خريد فكر بود. هيچ وقت پيش نمي آمد كه شما بگوييد اين كار را بلدم و او بگويد باشد براي بعد، در زمان ايشان نوآوري به اوج خودش رسيد، خودكفايي مابه خاطر بها دادن ايشان به كارهاي جديد بود. شهيد بابايي و اردستاني هم همين طور بودند، مخصوصا در تاكتيك ساخت بمب 2000 پوندي كه فكر شهيد بابايي بود و شهيد اردستاني هم آن را در هواپيماي اف 5 و اف 4 چك كرد. هرجا مي گفتند اين قطعهرا ما لازم داريم و مي خواهيم خودمان بسازيم، بها مي دادند. به نظر من آن راه ادامه دارد، اما اشتياق و عشقي كه اين سه بزرگوار نسبت به خودكفايي داشتند، را ما كمتر شاهد هستيم.

الان چه بايد كرد؟
 

بايد راه آن ها را ادامه داد.

به نظر شما چرا تحقق پيدا نمي كند؟
 

نمي دانم. شايد گرفتاري ها بيشتر شده، البته رفته رفته هم اوضاع پيچيده مي شود. ما كه خواستيم قطعه بسازيم سراغ قطعه سبك و ساده رفتيم، كم كم به قطعه پيچيده رسيديم. طراحي، ساخت، فرايند، موادي كه براي اين قطعه لازم داريم، به همين سطح پيچيده است. آن موقع، زمان جنگ بود حال و هواي خودش را داشت، بالاخره بايد سعي كنيم به آن روزها برسيم، البته زياد هم فاصله نگرفتيم شايد آن عشق نباشد.

بيشتر راجع به اين نوع از تاكتيك هايي كه آن موقع بنياد گذاشته شد بفرماييد، از جمله اين كه پاره اي از دوستان هم رزم شما معتقدند كه از سال 61 به بعد برتري هوايي با عراق بود، اما از سال 64 به بعد اين برتري از جانب ايران شد و محصولش عمليات هاي فاو، والفجر 8 و كربلاي 5 بود كه در واقع با رشادت هاي خلبانان نيروي هوايي از جمله برنامه ريزي هاي منسجمي كه امثال شهيد بابايي داشتند، اتفاق افتاد. كمي از حال و هواي اين سه سال كه چه اتفاقاتي افتاد كه مي گويند برتري هوايي با آن ها بود و بعد آن پيروزي هايي كه ما به دست آورديم بفرماييد؟
 

البته من نظر دوستان را تاييد نمي كنم، هيچ وقت برتري با عراق نبود. درست است هواپيماهايش بيشتر و مدرن تر بود و از اين سو ما هواپيماها و خلبانانمان را از دست داديم، ولي چيزهايي در ما بود كه شايد در آن ها نبود. شما هيچ وقت يك هواپيماي عراقي پيدا نكرديد كه به تنهايي با 16 فروند ويراژ درگير شود ما بايد برتري هوايي را طور ديگري تعريفكنيم. بر فرض كرمانشاه را در نظر بگيريد كه به مرز نزديك است، آن سمت مرز هم پايگاه هوايي عراقي ها هست، نزديك كرمانشاه هم همدان است. فاصله همدان تا كرمانشاه به مراتب بيش از فاصله نيروي هوايي عراقي ها به كرمانشاه است. عراقي ها با چندين فروند بلند مي شدند، تا به بالا برسند كه رادار ما ببيند، تقريبا وارد مرز ما مي شدند، رادار ما كه مي ديد، حداقل سه دقيقه طول مي كشيد تا هواپيماي ما بلند شود و به كرمانشاه برسد. به دليل فاصله كوتاه، هواپيماي عراقي كرمانشاه را مي زد و برمي گشت و زماني هواپيماي ما به كرمانشاه مي رسيد كه آن ها درخاك خودشان بودند، اسم اين را برتري هوايي نمي توان گذاشت. يا به همين صورت سنندج را مي زدند، اين برتري هوايي نيست. شرايط جغرافيايي و دوري پايگاه هاي ما نسبت به آن جا است. كدام يك از خلبان هاي عراقي با هواپيماي تك فروندي درگير شد؟ درهمان كرمانشاه يك نفر ما با 16 فروند درگير مي شد، چند تا آن ها را مي زد، خودش را هم مي زدند ولي لطف خدا بود كه زمين نمي خورد و مي نشست. درست عين همين صحنه در سنندج اتفاق مي افتاد كه يك هواپيماي تكي ما در حال آمدن بود، كه مي بيند يكي از هواپيماهاي عراقي در حال رفتن است،‌ حله مي كند آن ها هم بمب ها را در بيابان مي زنند و فرار مي كنند. كجا يكي به تعداد انبوهي از هواپيماهاي دشمن حمله ور مي شد؟ از اين صحنه ها ما خيلي داشتيم. وقتي با يك خلبان اسير شده عراقي صحبت مي كنند و از او مي پرسند در كرمانشاه چه گذشت از شجاعت خلبانان ايراني كلي تعريف مي كند و مي گويد او يك ديوانه بود كه تكي آمده بود با 16 نيرو مي خواست درگير شود، مي گفت ما زديم او را انداختيم او هم زد چند تا از نيروهاي ما را مجروح كرد، وقتي آن خلبان را به او نشان داديم او بلند مي شود كه احترام بگذارد. آن ها مجهز بودند، شرايط جغرافيايي كشور ما طوري بود كه اگر آن ها عادي هم مي آمدند، ما ضربه مي خورديم. البته الان پوشش داديم و هيچ جا ديگر اين خلا وجود ندارد. شرايط زميني آن ها همه كف بود تا وارد آن جا مي شديم به راحتي مي ديدند. ما در شرايط كاملا نابرابر برتري هوايي داشتيم من از نظر دوستان تعجب مي كنم. اگر خاطرتان باشد صدام در سال 64 اعلام مي كند كه من راهپيمايي 22 بهمن را به خاك و خون مي كشم، و در چندين شهر مختلف تهديد مي كند. آن ها با يك هواپيماي قوي آمدند، در اين حال اف 4 ما بلند مي شود هواپيما يك تعداد تانكر است كه به تانكر دستور مي دهد كه به طرح هواپيماي دشمن برو، و تانكري كه هيچ گونه سيستم دفاعي ندارد و از 100 كيلومتري هم مي توان آن را زد، به طرف آن مي رود اين بنزين مي گيرد و وقتي به فاصله نزديك مي رسد، مي گويد تانكر تو جدا شده و به كنار برو و به رادار مي گويد مرا به سمت او ببر، رادار آن را طوري مي برد كه اين با آن در بيافتد، هواپيمايش براي آن ارتفاع ساخته نشده، مي ايستد و مي آيد كه قفل كند تا اين قفل شما را مي شكند و مجبور مي شوي كه اين موشك را با چشن نه با دستگاه بزني و جالب اين جاست كه هواپيماي عراقي كه اسير هم شده، اصلا باور نداشت كه هواپيماي ايراني دنبالش مي آيد. يكي از اين ها مي گفت گويا يك عراقي ما را از دست هواپيماهاي ايراني نجات داد. در اين شرايط ما موشك را با چشم زديم و تمام روح و جسم اين خلبان هم با اين موشك مي رفت، حاضر بود بميرد ولي موشك به آن بخورد، اين موشك از بغل هواپيماي عراقي رد شد هواپيماي عراقي يك مرتبه بمب هايش را در بيابان ريخت و فرار كرد. چه بلايي بر سر اين خلبان ايراني آمد؟ حواسش به موشك بود، موتورهاي ما براي ارتفاع بالا ساخته نشده بود، اگر يك ذره بدنه آن سوراخ مي شد، تمام رگ هاي بدن اين خلبان مي تركيد و در جا مي مرد. دو تا موتورهايش خاموش مي شود،هواپيما از كنترل در آمد و كله كرده به سمت پائين مي آيد، بالاخره خلبان ها يك كسي را دارند كه در اين موارد بارها صدايش مي كنند، باز صدايش كرد و به دادش رسيد. دو، سه استارت بالاخره روشن شد، يكي از آن ها كه روشن شد، آن يكي هم روشن شد. من اسم اين ها را به هيچ عنوان برتري هوايي نمي گذارم. ما هواپيماي عراقي را فراري داده و نگذاشتيم ماموريتش را انجام دهد. برتري هوا با كيست؟ با فرار كردن آن است، يا اين كه مثل شير جلويش ايستاديم، اسلحه روز هم نداشتيم و با اين اسلحه اي كه در دستمان بود جلويش را گرفتيم.

راجع به عمليات فاو، والفجر 8 و كربلاي 5 بفرماييد.
 

يك تاكتيكي بود كه ما قبلا روي هدف مي رفتيم و مي زديم. آن ها پدافند و موشك دقيقموشك هاي دقيق داشتند كه بچه ها را مي زدند. يكي از تاكتيك هايي كه شهيد بابايي و چند تا از بچه هاي ما طراحي كرده بودند اين بود كه ( هواپيماي اف 4 اين سيستم را دارد )، از يك فاصله 8-7 كيلومتري بايد دقيقا هدف را با يك تاكتيكي مي زديم، قبل از اين كه خودمان روي هدف دشمن برويم، بر مي گشتيم. اين خيلي موثر بود نقشش هم براي جبهه ها عالي بود. اصلا دشمن متوجه نمي شد چطور خورده است، چون ما كف زمين مي خوابيديم و كسي ما را نمي ديد يك مرتبه موشك را رها مي كرديم. فورا بر مي گشتيم. البته من آن تاكتيك را نمي گويم ما به اين شكل نقاط حساس دشمن را شناسايي مي كرديم و مختصاتش را در مي آورديم به دستگاه مي داديم و با اين تاكتيك مي زديم. خيلي موفق بوديم صدمه هاي ما به حداقل و ضربه زدن هاي ما به حداكثر رسيد. يعني فاو را خيلي راحت گرفتيم. عمليات كه شروع مي شد نيرو هوايي نقش موثري داشت، آن ها بمباران مي كردند بچه هاي زميني جلو مي رفتند.

ویژگیهای شهید بابایی

منظورتان اين است كه در عمليات والفجر 8، كربلاي 5 و فاو از اين تاكتيك ها استفاده شده است؟
 

بله، از بركات و افتخارات شهيد بابايي و اردستاني و بقيه دوستان است.

از بخش ديگري از فعاليت ها بگوييد، تا به شهادت شهيد بابايي برسيم. در خلال اين سال ها ايشان چه كارها و ابتكاراتي را به انجام رساند؟
 

ايشان خلبان اف 14 بود و روي آن خيلي كار كرد. سيستم هاي مختلفي را روي آن گذاشت كه هم ديد هواپيما را بيشتر كرد، هم برد موشكي اش را بالا برد. بعضي جا به جايي ها و تاكتيك ها را انجام داد. مي خواست كه ما صرفه جويي خيلي خوبي داشته باشيم. در صحنه باشيم ولي انرژي و سرمايه مان را هدر ندهيم. خيلي از اين كارها را نمي توان گفت. سوال شما طوري است كه نظامي است و نمي توان آن ها را بيان كرد. كلا ايشان با جابه جايي ها، كار روي رادار و تجهيز كردن انواع هواپيما به سيستم هاي جديد، كارايي آن ها و تجهيزات را بالا برد. از انواع و اقسام بمب ها و موشك هاي ساخت داخل حمايت مي كرد، ما را تقريبا از خارجي ها بي نياز كرد. جنگ را نه تنها در بعد الكترونيك، بلكه در بعدهاي مختلف توسعه داد. بدون هيچ تعافي بايد گفت كه الان ما با كسي در حال گفت و گو هستيم كه يكي از دقيق ترين خلبانان نيروي هوايي است. نه، من ضعيف ترين و ترسوترين خلبانان كشور هستم، فقط مي توانم بگويم اولين و آخرين بمب را من زدم. انشاءالله اگر نوبت من رسيد كه در مجله تان چاپ كنيد مي گويم.

اجازه بدهيد كمي درباره اين مسائل هم صحبت كنيم، شما با بزرگواري پاره اي از اين مسائل را نمي گوييد، اما براي اين كه نسل جوان با اين رشادت ها آشنا شوند، كمي بازگو كنيد.
 

شما فرموديد اين فصل مربوط به شهيد بابايي است، هر موقع فصل باهري شد آن موقع خدمتتان مي گويم.

در صورت امكان در مورد مختصات آنزمان هم صحبت كنيد، دلير مردي هايي كه شما داشتيد، كه بدون هيچ مبالغه اي بايد گفت آرامشي كه الان خيلي از ما داريم به واسطه اين فعاليت هاست يك مقدار از خودتان بيشتر بگوييد.
كوچك تر از آن هستم كه بخواهم راجع به خودم چيزي بگويم، فقط در مورد فرمايشات شما مي گويم كه در اين دوره زمانه كه صلح و امنيت است، اگر سلحشوري، گذشت، فداكاري و در سنگر بودن را داشته باشيم مي توان گفت كه حيات داريم و زنده هستيم. اگر حالت مقدسي كه آن زمان داشتيم، كم رنگ شود به نظر من گذشته ها را بر باد داديم. من بيشتر سعي مي كنم كه همان وضع را داشته باشم، دركار هم با همان روحيات وارد مي شوم. از ريسك هايي كه مي گرديم به شما نگفتم.
 

از اين ريسك ها بفرماييد.
 

خيلي زياد است من نمونه اش را خدمتتان مي گويم. من هميشه به دوستان مي گويم كه وقتي نوه دار شوم خيلي حرف ها دارم كه از آن روزها بگويم.
ماموريتي بود كه بايد انجام مي شد، ما در بوشهر بوديم و بايد هدفي را مي زديم، فرصت هم نبود. چند نفر آماده شده بودند تا داخل باند شويم، دو تا از بچه ها ايرادهاي كلي آوردند و نتوانستند بيايند. بايد حتما حداقل 4 تايي مي رفتيم. شماره 1 رفت داخل باند شد، من كه رفتم ديدم يكي از ايرادهاي اساسي را من هم آوردم. وسط دو راهي رفتن و نرفتن ماندم. كشور حالت خاصي داشت، از طرف ديگر اگر هواپيما را بلند مي كردم نشستنش با خدا بود. توكل به خدا كردم و به كابين عقب هم نگفتم كه نگران نشوند. او بلند شد، من هم پشت سرش بلند شدم. روز سختي بود. ما رفتيم هواپيماي دشمن ظاهر شد. براي اين كه شماره 1 اعتماد بيشتري داشته باشد، رفتم كامل در كنارش ايستادم، كه برود كار را انجام دهد. شايد هم رفتم كنارش ايستادم که مرا ببيند، من معلم خلبان بودم و او هنوز معلم خلبان نشده بود، احساس مي کردم که نياز دارد که فردي از خودش با تجربه تر کنارش باشد، که او به هواي اين فرد جلو برود و نگويد بايد 4 فروند بوديم، الان ما را مي زنند. بالاخره کار را تمام کرديم و برگشتيم. نگران بودم که بنشينم و هواپيما از باند بيرون برود، دعاهايي که بلد بودم را خواندم. شايد شما باروتان نشود(ولي براي من از اين صحنه ها خيلي پيش آمده است) هواپيما خيلي بهتر زا هواپيماييي که همه سيستم هايش سالم است، نشست در حالي که من حدس مي زدم، اگر بروم شايد نتوانم بنشينم و ممکن بود با چتر پايين بيايم، ولي سرمايه دفاعي کشور را آن هم در زماني که به ماهيچ هواپيمايي نمي دهند از بين مي رفت. ولي چون با خدا معامله کردم او هم کمک کرد با اينکه خيلي سيستم اساسي اش ايراد داشت ولي خيلي راحت نشست اين مسائل خيلي زياد است.

باز هم از اين نوع رشادت ها بگوييد.
 

اجازه بدهيد راجع به شهيد اردستاني و بابايي صحبت کنيم. انشاالله در فرصتي ديگر درباره من صحبت مي کنيم.

به سال هاي نزديک شهادت مرحوم بابايي مي رسيم، که به همين ترتيب اوضاع و احوال جنگ، رفت و آمد ها و اين نوع گرفتاري ها وجود داشت در اين برن برهه ها ي خاص ايشان روي چه ويژگي هايي کار مي کردند، نوع مراوداتشان با نيرو در دشوارترين شرايط چه بود؟
 

يک هفته آخر پيش زا شهادتش به پايگاه ما در همدان آمد، برعکس دفعات قبل که به خانه ما مي آمد، گفت من د رهمين گردان پروازي مي مانم بعد فهميدم مي خواست با خداي خودش خلوت کند. اين ايام با يک سري عمليات مصادف شد. وقتي شهيد بابايي آنجا بود طبيعتاً حال و هواي پايگاه طور ديگري بود. ما برنامه ها را مرتب و پرواز مي کرديم. ايشان هم صبح با من مي آمد پرواز مي کرد، برمي گشت و به پايگاه ديگري سر مي زد، دوباره شب مي آمد پيش ما مي ماند، صبحش دوباره با من يک پرواز مي کرد، دوباره با ماشين جاي ديگري مي رفت. اکثر ساعت هاي خوابش هم در متاشين بود؛ پشت ماشين استيشنش چهار، پنج لايه پتو بود، اکثرا آنجا مي خوابيد. تويوتاهاي آن زمان خيلي خشک بود در اين دست اندازها کمر را خيلي اذيت مي کرد هميشه از کمر مي مي ناليد. او مشکل داشت، به درمانگاه بردم. دکتر مي خواست کار اساسي انجام دهد ولي گفت آقاي باهري فقط يک پانسمان ساده اجازه دهيد بقيه اش باشد براي بعد و نگذاشت دکتر برايش کار اساسي انجام دهد. خيلي کم بچه ها را جمع مي کرد و صحبت مي کرد ولي آنها را صدا زد و مي گفت بچه ها قدر خودتان را بدانيد، شما خلبان و نيروهاي با ارزشي هستيد، به همين نسبت هم شيطان بيشتر سراغ شما مي آيد سعي کنيد، او را از خودتان دور کنيد. از اين حرف ها کم مي زد ولي آن جلسه که بچه را جمع مي کرد اصلا راجع به تاکتيک صحبت نکرد، نصيحت مي کرد. مي گفت خيلي ها زير پاي شما نشسته اند و دوست دارند يک طوري عراق و آمريکا شما را جذب خود کنند، شيطان و دشمن در کمين است، حواستان باشد شرايط کشور خاص است، خودتان را ارزان نفروشيد. اين کار او هم به نظر من نشانه اي از بستن بار سفرش بود. عجيب خيلي مظلوم شده بود، يک مواقعي مي گفت مي خنديد ولي کاملاً در لاک خودش رفته بود، کم حرف مي زد، بيشتر فکر مي کرد که خيلي تعجب آور بود تا عملياتي که ما داشتيم تمام شد.
جبهه ديگري در اطراف تبريز باز شد، صبح زود با هم صبحانه خورديم. دقيقاً خاطرم هست که يک تخم مرغ خورد و حتي زرده هاي ريز تخم مرغ را که پراکنده شده بود را همه با نان جمع کرد و خورد، بشقابش را کامل تميز کرد. سمت دزفول رفت و برگشت، شب ماند. فردا صبحش دوباره يک پرواز انجام داديم بعد هواپيماي اف 5 آمد که او را به تبريز ببرد. البته آن هواپيما نيم ساعتي کار داشت، در اين فاصله قدم زديم چندين بار از ته سينه آه کشيد. راجع به اينکه در کجا، چه کسي را کجا بزنيم بهتر است صحبت و با هم مشورت کرديم تا هواپيما با من خداحافظي کرد، آن روز 3 بار با من خداحافظي کرد. هواپيما راه افتاد، وقتي داخل باند رفت، نگاهش کردم دستش را به حالت دعا بلند کرد ولي با خدا چه گفت، نمي دانم. پرواز حدود ساعت 10 بود از آنجا زنگ زد و گفت رسيدم. نزديک ظهر ديدم که اوضاع خيلي به هم ريخته است و مي گفتند که سانحه داريم، اسم نمي بردند ولي ما فهميديم که بايد رده بالا باشد و يا بايد فرمانده پايگاه آقاي نادري يا ايشان باشد. به هر حال عصر خبر دادند که ايشان شهيد شدند. در واقع 10 روز آخر عمرش منهاي اين چند ساعت پاياني را با هم بوديم.

سوالي هست که عموماً مطرح است و آن اين که از مرحوم بابايي مي خواستند که کمتر پرواز کند، ايشان هم در بلند مدت پذيرفت و بيشتر براي کارهاي شناسايي و مواردي از اين دست پرواز مي کرد. اين که خواست خدا چه بوده به جاي خود، اما يک ديدگاه اين است که اگر شرايط به نحوي بود که او شهيد نمي شد شايد مي شد خيلي بيشتر از وجودشان استفاده کرد شما دردرجه اول اين ماجرا را قبول داريد؟
 

نه، او با رفتنش خيلي درس ها ياد داد. الان شهيد بابايي الگويي براي همه در همه زمينه هاست. الان که باهري زنده مانده کسي او را نمي شناسد، ولي خيلي از خلبان هاي ما سعي کردند که جا پاي او بگذارند. اگر مي ماند الان بازنشسته شده بود، او بايد قهرمان وار مي رفت، به نظر من رفتن او يک حماسه بود. بر فرض اگر چند صباح مي ماند، مي خواست چه کار کند؟ الان پيرمردي مي شد که گوشه پارک مي نشست و ضعيف از دنيا مي رفت. شهيد بابايي، اردستاني و ستاري حتما بايد عزيز مي رفتند. يک خلبان حتما بايد با سانحه از بين برود. شاي باورتان نشود ولي اين قدر من به اين اعتقاد دارم که زنم براي من آرزوي مرگ در هواپيما مي کند. اصلاً نمي خواهم بازنشست شوم بميرم بچه هاي من اصلاً باورشان نمي شود که مثلاً يک روزي پدرشان تصادف کند. دوست دارم قهرمانانه در جنگ با هواپيما با يک وسيله جنگي بميرم. رفتن بابايي قهرمان وار بود. به اين دليل براي ما بابايي شد. اگر صياد شيرازي هم با ترور نمي رفت شايد اصلاً اسمي از او نبود. بايد هر زا گاهي آدم هايي اين طور نمونه و سمبل پيدا شوند واره گشاي فرداي مملکت وشند. ضعف ما در اين است که ما نمي توانيم الگو پروري کنيم. يک فيلمي از راکي مي آيد، همه سينماها شلوغ مي وشد، CD هايش دست به دست مي گردد که همه آن هم سرتا پا دروغ است، يک آمريکايي که زيبايي اندام کار مي کند و بدنش آماده است، فيلم هاش جهان گير مي شود و آن بازيگر هم براي دنيا سمبل مي شود. ما شهيد بابايي را با آن دلاوي ها، قهرماني ها و ايثار گري هايش داريم، اما نمي توانيم الگو بسازيم.

اشکال کجاست؟
 

سيستم. فکر کن شما جاي من نشستي ما ديگر خطر نداريم، چه کسي مي خواهد نقش بابايي را در جامعه بازي کند؟ جوانان ما در جامعه دوست دارند بيشتر کلت دستشان بگيرند و اداي راکي را در بياورند، يا شهيد بابايي را؟ نقش بابايي خيلي سخت است، بايد مو را بتراشد، سر را خم کند، افتاده باشد، به همه سلام کند، به کسي ظلم نکند و از حق دفاع کند. سيستم فرهنگي ما بايد روي اين افراد کار کند. تا به حال شده يک فيلم خوب از شهيد بابايي بسازند. در پاکستان يکي از خلبانان ها به قطاري که سربازان هندي در آن بود زده، کلي عکس و مجسمه از او ساختند. ما هم بايد اين کار را بکنيم، اين ها اگر الگو همه جامعه نيستند، براي بسيجي ها که مي توانيم الگو باشيم. در زمان طاغوت در نيروهاي مسلح يک خلباني رفت روسيه و اسيرشد، دو روز اسارت زندان روسيه را کتاب کردند، کتاب پرفروش آن زمان شد. اين همه بچه هاي ما خاطره دارند ولي يکي از آنها کتاب نمي شود.

با اين تفاسير فکر مي کنيد که درواقع چقدر از راهي که مرحوم بابايي پيمود در مملکت ما يا در سطح نيروها پياده شده؟
 

اين را بهتر است از فرمانده نيرو هوايي بپرسيد، که نيرو دستش است و از دوستان بابايي بوده است. اکثر ما آدم هاي گمنامي بوديم، خيلي از ما را بابايي مطرح کرد. من يک ستوان گمنان در اف 4 بودم. بقيه دوستان که در درجه بالا مطرح هستند، اين ها آدم هاي کوچکي در گردان هاي پروازي بودند، بابايي آنها را بالا کشيد، به بعضي پست داد به بعضي ديگر برخي پروازها را داد، بالاخره کاري کرد که بالا آمديم، حق استادي چطور بايد ادا شود؟ اگر واقعاً به راهشان اعتقاد دارند آنها را مطرح کنند، راهش را توسعه دهند. من در حدي که بتوانم به راه اين سه شهيد بزرگوار مرتبط هستم، برايشان نماز و دعا مي خوانم. گاهي يک مبتکري مي آيد يا هر جا صحنه اي است که بايد دل به دريا بزنم ياد بابايي کردم. من در پنهان واقعاً با ياد بابايي ها، ستاري ها و اردستاني ها مديريت مي کنم و الحمدالله نتيجه خوبي هم گرفتم، هميشه سعي کردم آن ها در ذهنم باشند. خيلي نيرو هوايي را با بابايي وبابايي را با نيرو هوايي مي شناسند.

در بين خلبانان شما به سيروس بغدادي مشهوريد، دليل اين نامگذاري را بيشتر برايمان بازگو کنيد.
 

من بيشتر از همه به بغداد حمله کردم، يا به خاطر اينکه آخرين پراز را به بغداد من انجام دادم، آن هم در شرايطي که صدام گفته بود: رينگ پدافندي بغداد طوري است که هيچ پرنده اي نمي توانند وارد شود، واقعاً هم اين طور بود، شهيد اردستاني در جبهه بود خبرگزاري ما از او مي پرسد که اين ادعاي صدام چيست؟ مي گويد ما آمادگي داريم که بغداد را بزنيم. شب به همدان آمد، يادداشتي داد و گفت قبل از اين که بخوابي بخوان و به تبريز رفت. نوشته بود بغداد رابزن. همه را خبر کردم، هواپيما آماده شد، صبح زود رفتيم، هواپيماي عراقي دنبال من افتاده بود لي نتوانست کاري کند. صدام 5 نفر از خلبانان هواپيماهاي پدافند را از کار برکنار کرد و همين که برخي از فرماندهان را کشت و جابه جا کرد، باز به نفع ما تمام شد.

در واقع با اين تفاسير که داشتيد اولين و آخرين حمله را شما داشتنيد، اولين حمله چه بود؟
 

همان روزي که عراقي ها حمله کردند، يک روز قبل از حمله بزرگ، پايگاه ما را نزديک يک ربع به يک زدند، ما حدود 4/5 بغداد را زديم. که شهيد صالحي هم آنجا به خدا پيوست.
منبع:ماهنامه شاهد یاران، شماره 33