در بارگاه سعدي
در بارگاه سعدي


 

شاعر: سيدمحمدحسين شهريار




 
سعديا، از باب عشقت در گلستان آمديم
بوستانت ديده، چون بلبل به دستان آمديم
طيبات را که دانشگاه عشق سرمد است
تازه اين پيرانه سر،طفل دبستان آمديم
ميزبان هفت قرن ما! خدا را خواب بس
خيز کز ري تا به شيرازت به مهمان آمديم
گل به دامان بردن از باغ گلستان بس نبود
اين سفر خار شکايت هم به دامان آمديم
گل به دامان بردن از باغ گلستان بس نبود
اين سفر خار شکايت هم به دامان آمديم
کاروان کاهل از آوردن ما ننگ داشت
لاجرم با سير درويشي به جولان آمديم
نيم شب از بند ديوان جسته، زندانبان به خواب
همره سيمرغ تا تخت سليمان امديم
ما هم از خيل شما بوديم، ليکن بي خيال
پا به پا کرديم و بدعهدي به دوران آمديم
شکوه از ديوان به درگاه سليمان مي برند
مور پاماليم و در اين در به ديوان آمديم
اوستادا، گر شفيع دوستان خواهي شدن
دردمندانيم و بااميد درمان آمديم
اين هنر کآموختي با ما زيانها مي کند
کز هنر مستوجب يک عمر حرمان آمديم
يا خود از حرمان هنر جستيم چون مسعود سعد
لاجرم در زندگي محکوم زندان آمديم
شکوه ها دارم به سختي هر يکي سوهان روح
آري از قم همره سوقات سوهان آمديم
سرمه خاک سپاهان تا نه پيش آرد سپر
شب کشيده ميل در چشم سپاهان آمديم
خود زديم از شوق چون مهتاب در زاينده رود
غلتها خورديم و چون گوهر به عمان آمديم
منبع:یزدان پرست، حمید؛ (1387) نامه ایران؛ مجموعه مقاله ها، سروده ها، و مطالب ایران شناسی، جلد چهارم، به کوشش حمید یزدان پرست، تهران، اطلاعات، چاپ یکم.