امام خميني (ره)و نقد غرب در پرتو آرمان هاي انقلاب اسلامي (2)
امام خميني (ره)و نقد غرب در پرتو آرمان هاي انقلاب اسلامي (2)


 

نويسنده : علي علوي سيستاني




 

1 ) روش هاي اثباتي مبارزه امام باغرب
 

1 ـ 1 ) توليد ارزش ، قالب و فرمول اداره
 

به نظر مي رسد ، تمدن غرب جديد در سه مرحله بر ساير تمدن ها سيطره يافته است :
الف ) مرحله توسعه : در مرحله نخست ، غرب دست به توليد ارزش زد . روش غرب در اين مرحله ، يا جعل و تأسيس مفاهيم جديد بود و يا تفسير جديد از مفاهيم گذشته . به نظر مي رسد ، مهم ترين ، عام ترين ، تأثير گذارترين و محوري ترين مفهوم و ارزشي که غرب در اين سطح توليد کرد ، تفسير جديد از مفهوم انسان بود . قبل از غرب قرون 14 و 15 ميلادي ، جهان بيني تمامي اقوام و ملل ـ به رغم همه تکثر و تفاوت هايي که داشتند ـ با محوريت خداوند تفسير مي شد . بدين گونه که جهان به مثابه هرمي در نظر گرفته مي شد که در رأس آن خداوند ، در ميانه آن انسان و در قاعده آن ساير کائنات قرار داشتند . بدين ترتيب ، انسان واسطه خداوند و کائنات بود . در چنين نظامي ، مطلوبيت همه مخلوقات از جمله انسان به هر چه بهتر هماهنگ بودن با محور هستي يعني خداوند بود . در تفکر غرب جديد ، اين جهت روابط اشيا از خداوند به سوي انسان تغيير کرد . در اين تفسير ، انسان ديگر نه واسطه خدا و کائنات ، بلکه خود محور هستي قرار گرفت و مطلوبيت اشيا به هر چه بهتر هماهنگ شدن با انسان بود . در اين تفسير ، انسان مبدأ و مقصد هستي تعريف شد .
در غرب ، بشر ، اول و آخر و محور و مدار همه چيزاست . همه چيز از اوست و همه چيز براي اوست ، از آغاز فلسفه جديد در اين معني اصرار مي شود که عالم و آدم غايت ندارد . تا تعيين غايات هم به عهده بشر باشد . درست است که کانت غايت را اثبات مي کند ، اما غايت در نظر او بشر است . دستور العمل اخلاف او اين است که چنان رفتار کنيم که هيچ بشري را وسيله نينگاريم . زيرا بشر غايت است . بشر در ذات خود غايت است .(1)
يکي ديگر از محققان معاصر دراين خصوص مي نويسد :
با قطع رابطه لطيف بين خداوند و جهاني که مخلوق اوست ، دکارت عملا خداوند را از جهان تبعيد کرد و يا بهتر است گفته شود ، جهان را از خداوند دور کرد . از نظر دکارت ، اشيايي که خداوند خلق کرده است ، آيات و نشانه هاي خداوند نيستند ، اين افکار ديگر حتي براي عقيده پيروان اسکولاستيسيسم فلسفي که مي گفتند : بين خداوند و جهان نسبتي برقرار است ، جايي باقي نمي گذارد . هيچ صورتي و يا آيتي از خداوند در جهان نيست ، به جز آنچه دکارت روح يا نفس مي نامد و آن را صرفا و به سادگي با عقل جزئي انسان و افکار روشن و بديهي که خداوند در آن به وديعه گذاشته ، يکي مي داند ، چنان که ژيلسون مي گويد : اين خداي مفهومي اگر به کار پرستش نمي آيد ، نقصان فلسفه دکارت را رفع مي کند . جهان دکارت جهاني صرفا رياضي است . جهاني هندسي که در آن هيچ چيز جز امتداد و حرکت نيست و اگر خداوند حکمتي براي خلق اين جهان داشته باشد ، آن دلايل فقط براي خود خداوند معلوم است و ما کوچک ترين عقيده اي در مورد آنها و يا حقايق الهي و غايت شناسانه نداريم و نمي توانيم داشته باشيم . (2)
بنيان انسان بر چنين تفسيري ، اصل موضوعه و بنيان مکتب اومانيسم گشت . به نظر مي رسد ، بيشتر ترجمه هايي که از اين واژه به فارسي شده است ، از جمله : انسان باوري ، انسان محوري ، اصالت انسان و ... هر چند تا حدي بيانگر بخشي از حقيقت اين واژه مي باشد ، اما برگردان دقيق آن نمي باشند . با توضيحي که داده شد ، شايسته و بلکه بايسته است که واژه اومانيسم به «انسان خدايي »يا «انسان سالاري » ترجمه شود . چه ، در حقيقت آنچه در غرب اتفاق افتاد ، جابه جايي جايگاه خدا و انسان مي باشد به گونه اي که انسان در محور هستي قرار گرفت و خدا در حاشيه . از اين پس ، اين خدا نيست که براي انسان حد و حدود تعيين کند ، بلکه انسان براي خدا حد و حدود تعيين مي کند . و عجيب اينکه ، انسان غربي ، در اين تعيين حدود و ثغور ، بسيار از جاده انصاف دور شد . او از ميان همه زمان ها ، تنها روز يکشنبه را و از ميان همه مکان ها ، تنها کليسا را محدوده حضور خداوند تعيين کرد و بلکه با ساختن کاباره ها در کنار محراب کليسا ها ، حتي به خود اجازه داد تا در همان کليسا و در روز يکشنبه نيز فرصت حضور خداوند را به اقتضاي هوس دروني خود تنگ و ضيق کند .
ب ) مرحله کلان : در مرحله دوم ، غرب قالبي ساخت که به ارزش ساخته شده در مرحله پيشين به بهترين نحو امکان ظهور و بروز مي داد . بهترين قالبي که غرب براي ظهور انسان خداي مرحله قبل ساخت ، قالب دموکراسي بود . در اين قالب ، همه انسان خداها مي توانستند ظهور يابند و هيچ حدي براي آزادي هاي اين خدايگان جديد وجود ندارد ، مگر آزادي خداي ديگر ! از سوي ديگر ، براي فرار از هرج و مرج اجتماعي ، فرمول نصف + 1 توليد شد تا در مقام عمل به توقف نرسند . البته در اين فرض ، باقيمانده ها ( نصف _ 1 ) همچنان خدايند و آزاد ، هر چند در مقام عمل بايد به قواعد اجتماعي تأييد شده توسط نصف + 1 عمل کنند .
ج ) مرحله خرد : در مرحله سوم ، غرب فرمولي توليد کرد که کاملا بر آمده از ارزش توليد شده در سطح توسعه و مناسب با قالب توليد شده در سطح- کلان بود . اين فرمول ها در حوزه ها و رشته ها ي مختلف علمي از جمله مديريت ، سياست ، روانشناسي و ... ساخته شد و در همه موارد ، جلوه تام و تمام انانيت انسان خدايان بود . به عنوان مثال ، در روانشناسي آنچه خود را عيان کرد ، اعتماد به نفس (3) بود ، وقتي سياست شکل گرفت به بهترين نحو مبين « پدر سوختگي » بود ، مديريت در ذيل فلسفه يوتاليتاريانيسم و سودانگار رفت و ...
امام خود نيز چنين شيوه اي را به کار برد و در هر سه مرحله توسعه ، کلان و خرد ، در برابر غرب ، موضع گرفت . امام ، در سطح توسعه ، در برابر مفهوم و ارزش انسان خدايي و انسان سالاري غربي، از مفهوم و ارزش الله سالاري سخن گفت و از آن پس ، تلاش کرد تا آن را در همه مفاهيم و ساختار انديشه سياسي خود اشراب کند . در گام بعدي و در سطح کلان ، بهترين قالبي را که بتواند متجلي و مظهر اين ارزش الله سالاري باشد ، تحت عنوان ولايت مطلقه فقيه ساخت که در آن ، ولي فقيه ساخت که در آن ، ولي فقيه ، با يک واسطه کار خدا را انجام مي داد . چه ، او نايب امام زمان ( عج ) بود و امام زمان ( عج ) جانشين و خليفه خدا بر روي زمين . در گام نهايي و در سطح خرد ، امام نيز براي حوزه هاي مختلف مديريت ، روانشناسي ، سياست و ... به فرمول نويسي دست زد .
در اين فرمول آنچه عيان و بارز است ، همان ارزش سطح توسعه يعني الله است . در مديريت آن ، نه نفع شخصي ـ که مصلحت عمومي لحاظ مي شود ـ و در سياست آن نه « پدر سوختگي » بلکه عدالت و اخلاق حضور دارد و در روانشناسي آن نه انانيت و نفسانيت انساني ، بلکه فيض دمادم و در حال افزايش الهي مطرح است . بر اين اساس ، روشي که امام در پيش گرفت ، در هر سه سطح توسعه ، کلان و خرد ، متناظره هاي نوع غربي خود از جمله انسان سالاري ، دموکراسي (4) و ... را به چالش کشيد .

2 ـ 1 ) ارائه تصوير منسجم و وحدت بخش از اسلام ( نقد روش دوئال و پلورال غرب )
 

غرب ، روشي پلورال و متکثر دارد . مباني مهم معرفتي آن نيز ، نسبيت و پلوراليسم هستند . اين روش و مبنا باعث شده است تا غرب در تحليل بسياري از موارد ، هم عاجز باشد و هم ارتباط آنها را با يکديگر نتواند ترسيم کند . مثل اينکه از چينش منظم و غايتمدار دانه هاي متکثر يک تسبيح عاجز باشد . نتيجه اين مي شود که غرب ، هرگز نتواند يک معطوف به غايت خاصي را در يک دستگاه منطقي منسجم و قابل دفاع بسازد . البته اين بدين معني نيست كه در غرب،اشيا،مفاهيم،رفتارها،انديشه ها و ... غايتي ندارند،بلكه بدين معني است که بايد ميان ما لاجله الحرکه و ما اليه الحرکه تمايز گذاشت . در غرب ، ما اليه الحرکه هست ، اما ما لا جله الحرکه نيست . والتراستيس در کتاب دين و نگرش نوين خود اين مطلب را با اين مثال توضيح مي دهد که : قبل از رنسانس ، در بالا رفتن از يک تپه ، مهم ترين سؤال ، چرا بالا رفتن بود و پس از رسانس ، سؤال از چرايي ، جاي خود را به سؤال از چگونگي داد و مهم ترين سؤال اين شد چگونه بايد بالا رفت . در هر دو زمان ، عمل واحد است ، اما قبل از رسانس اين عمل معطوف به غايتي بوده است ( داراي ما جله الحرکه مي باشد ) و پس از رنسانس تنها به فرايند توجه شده و نه نتيجه و لذا فقط چگونگي کار در معرض سؤال و پرسش قرار گرفته است . غفلت از نگاه غايتمدارانه باعث شده است تا غرب ، تنها به تحليل وضعيت حال بپردازد و با کمي مسامحه ، در دام اکنون زدگي بيفتد و به همين علت ، در دام کثرت و پيچيدگي و نه وحدت و انسجام .
امام در ادامه راه اسلاف خود ، نگرشي را از اسلام ارائه کرد که هم روش و هم مبناي غرب را به چالش مي کشيد . امام ـ همچنان که بسياري از مفسران ، از جمله علامه طباطبايي در ذيل آيه 213 سوره بقره آورده اند ـ برخلاف غرب که در تفسير جهان ، مبناي نسبيت و پلوراليسم را برگزيده است ، جهان بيني وحدت بخشي از اسلام ارائه نمود . (5) غرب ، با توجه به مبنا و روش پلورال خود، ناگزير شد تا ميان بسياري از حوزه ها فاصله اندازد و تفکيک قائل شود . به عنوان مثال ، در انديشه غربي ، حوزه هاي دين از سياست ، اخلاق از قدرت ، دانش از ارزش ، دين از دنيا و ... جدا از همديگر است . امام با تکيه بر مباني ديني ، تفسيري از حوزه هاي مختلف ارائه نمود که همه آنها را بسان دانه هاي تسبيحي مي دانست که معطوف به غايتي کنار يکديگر و در ارتباط با يکديگر چيده شده اند . در انديشه ديني امام ، ديانت ، عين سياست است ، اخلاق در حاق قدرت سريان مي يابد ، دانش ها متضمن ارزش مي باشند و ارزش ها خود دانش اند ، دنيا ،پل و معبر آخرت است و ...
چنين نگرش وحدت بخشي ، اساس نگرش پلورال و دوئال غربي را به چالش مي کشد و زاويه ديد محدود و بسته آن را عيان مي کند . اين تفکر ، ساحاتي را به روي بشر باز مي کند که در انديشه غربي کاملا از آنها غفلت شده است . در تفکر امام ، بي آنکه هيچ يک از مقولات و حوزه هاي مختلف دنيا ، قدرت ، اخلاق ، ارزش ، دانش و ... نفي شود ، در ارتباط با يکديگر تفسير مي شوند و مجموعه آنها کل منسجم معطوف به غايتي را ترسيم مي کنند .

3 ـ 1 ) معرفي امام راهبردهاي عملي براي رويارويي با غرب
 

امام در گام اثباتي سوم خود در برابر غرب ، تلاش کرد تا داشته هاي جوامع شرقي به ويژه اسلام را به آنها نشان دهد و در مواردي به داشته هاي آنها بيفزايد . چند محور مهم و عمده اي که ايشان در اين خصوص بر آنها تأکيد داشت ، عبارت اند از :
اسلام به عنوان متبعي است که به طور آشکار قادر به رفع نيازهاي انساني ، چه در حوزه مسائل فردي و چه در حوزه مسائل اجتماعي است .
استقلال کشورهاي شرقي در برابر کشورهاي غربي ، بدين معني که اولين و مهم ترين گامي که بايد مصلحان و رهبران سياسي جوامع شرقي براي پيشرفت کشورهاي خود انجام دهند ، رها کردن آنها از سلطه و قيمومت کشورهاي غربي باشد .
شرق ، هويتي مستقل در برابر غرب ، بدين معني که تمدن شرقي ، تمدني تاريخي ، مؤثر و پوياتر از غرب است و براي ادامه حيات خود هيچ نيازي به گدايي از تمدن غرب ندارد .
ايمان و باور به خود داشتن ، بدين معني که انسان هاي ستمديده ، مادام که خود را به طور مستقلي در برابر انسان هاي ستمگر قرار ندهند و جرئت نه گفتن به هر ستمگر و مستکبري را به خود ندهند ، امکان دسترسي به زندگي آزاد انساني را نخواهند داشت .
به عنوان نمونه به برخي از مصاديق اصول کلي در کلام امام اشاره مي شود :

اسلام ، رفع کننده نيازهاي فردي و جمعي
 

ممالک اسلامي تا اسلام را نيابند نمي توانند زندگي شرافتمندانه بکنند . مسلمين بايد اسلام را پيدا کنند . اسلام از دستشان فرار کرده بود ... مسلمين اگر ... آن سياستي که در حج به کار رفته است ... را پيدا کنند ، کافي است براي اينکه استقلال خودشان را پيدا بکنند ، ولي مع الأسف ما گم کرديم اسلام را . آن اسلامي که الان دست ماست که به کلي از سياست جدايش کردند ، سرش را بريدند ، آن چيزي که اصل مطلب است از آن بريدند و جدا کردند و مابقي اش را دست ما دادند . (6)

استقلال ، ضرورت تاريخي جوامع شرقي
 

مسلمين اگر ... آن سياستي که در حج به کار رفته است ... را پيدا کنند ، کافي است براي اينکه استقلال خودشان را پيدا بکنند ، ولي مع الأسف ما گم کرديم اسلام را . آن اسلامي که الان دست ماست که به کلي از سياست جدايش کردند ، سرش را بريدند ، آن چيزي که اصل مطلب است از آن بريدند و جدا کردند و مابقي اش را دست ما دادند .(7)

شرق ، تمدن برتر از غرب
 

تا ملت شرق خودش نفهمد اين معنا را که خودش هم يک موجودي ... يک ملتي ... يک جايي است ، نمي تواند استقلال خودش را به دست بياورد ... با تبليغات بسيار زياد ... طوري کردند که ملت شرق خودش را به کلي در مقابل غرب و در مقابل ابر قدرت ها باخته است و گم کرده ... مکتب بزرگ اسلام که رأس همه مکاتب است و در شرق است ، شرق او را گم کرده است . تا اين مکتب را پيدا نکند شرق و نفهمد مکتبش چه است و خودش چه است و خودش هم يک موجودي است و کشورش هم يک کشوري است ، نمي تواند مقابله کند با غرب . براي اينکه هر جور مقابله اي که بکند ، آنها روي آن تبليغاتي که دارند اين مقابله را خنثي مي کنند .(8)
شرق بايد ... خودش را که گم کرده پيدا کند . اينها با تبليغات خودشان ما را همچو ... غربزده کردند که همه ... مفاخر خودمان يادمان رفت ، براي خودمان يادمان رفت ، براي خودمان ديگر چيزي قائل نيستيم ... ما تا نفهميم که محتاج به آنها نيستيم ، نفهميم که آنها محتاج به ما هستند ، نه ما محتاج به آنها ، نمي توانيم اصلاح بشويم . شرق همه چيز دارد ... همه چيزش از غرب بهتر است . فقط تهي اش کردند از خودش . ما تا خودمان را پيدا نکنيم ... نمي توانيم سر پاي خودمان بايستيم . بايد از مغزهاي ما اسم غرب زدوده بشود ... شرق بايد در غرب را ببيندد ... غرب به ما يک چيزي که مفيد به حال ما باشد نخواهد داد و نداده است . غرب هر چه به اين طرف فرستاده آنهايي بوده که براي خودش مفيد نبوده است . حالا مضر به حال ما باشد يا نباشد مطرح نيست .(9)

*خود باوري ، تنها طريق موفقيت ما در برابر غرب
 

امام فقدان روحيه خودباوري در ميان انسان هاي شرقي به ويژه قشرهاي تحصيلکرده آنها را يکي از عوامل اصل انحطاط و عقب ماندگي جوامع شرقي مي داند . البته او به هنگام استفاده از واژه عقب ماندگي براي جوامع شرقي ، به ندرت آن را در مقايسه با جوامع غربي به کار مي برد ، . امام معتقد بود که اساسا تمدن شرقي ـ به لحاظ در برابر داشتن آموزه هاي انبياي الهي ـ غني تر و پوياتر از تمدن غربي است و منظور وي از به کارگيري اين واژه ، تأکيد بر اين مطلب است که جوامع شرقي نتوانسته اند متناسب با داشته ها ي خود پيش روند . از اين رو ، امام سخت تلاش مي کند تا انسان هاي جوامع شرقي را به آنچه خود دارند توجه و آگاهي دهد . به عنوان مثال ، ايشان حتي به مقوله علم و تحصيل در غرب نيز در مقايسه با تحصيل در شرق به ديده ترديد و پايين تري مي نگرد و مي گويد :
يک همچو مغزهايي که همه چيز را از آنجا مي دانند و مع الأسف دامن زدند ، تمام تبليغاتي که بوده است ، ... به اينکه ... تا يکي دلش درد مي گيرد برود اروپا ، يکي مي خواهد چند تا کلمه چيزي ياد گيرد برو اروپا . شما اگر اينهايي که رفتند اروپا و تحصيل به خيال خودشان کردند ، بياوريد با آن کسي که صحيح در اين جا تحصيل کرده باشد ، البته اينجا هم تحصيل صحيحي براي ما درست نکردند ، اگر مقايسه کنيد ، مي بينيد که اينکه رفته اروپا ، رفته تفريح بکند ، رفته کاغذ بگيرد بيايد اينجا ، تحميل مردم بشود ، اجازه بگيرد ، اجازه تحميل به مردم . اين ديپلمي را که به جوان هاي ما مي دهند خيلي آسان تر و زودتر است از آنکه به خودشان مي دهند ، براي اينکه خودشان مي خواهند دانشمند بشوند ، ما را مي خواهند نگذارند ، ما را همچو کردند که هر چه هست از آنجاست و خودتان هيچ چيز نيستيد . اين را بايد به خودمان اثبات کنيم که ما هم آدميم ، که ما هم هستيم در دنيا ، که شرق هم يک جايي است ، همه اش غرب نيست ، شرق هم يک جايي است که خزاينش بيشتر از همه جا و متفکرينش بيشتر از همه جا بوده است . (10)

پي نوشت ها :
 

1 . رضا داوري اردكاني ، فلسفه در بحران ( تهران : امير كبير ، 1373 ) ، ص 88 .
2 . محمد مددپور ، سير تفكر معاصر در ايران ، تجدد و دين زدايي در انديشه منورالفكري ديني ، ج 3 ( تهران : تربيت ، 1379 ، چ 2 ) ، ص 50 و 51 .
3 . آيت الله جوادي آملي مي گويد كه ما در هيچ جاي اسلام چيزي كه مؤيد مفهوم اعتماد به نفس باشد نداريم ، اعتماد به نفس همان شرك هست ، بلكه آنچه در ادبيات ديني ما آمده است ، مفاهيمي از قبيل توكل ، توسل و ... مي باشد و اين بدين معني است كه در اسلام ، براي حل بحران ها ، هرگز انسان به درون و نفس خودش حواله داده نشده است ، بلكه حوالت انسان به موجودي وراي خود اوست .
4 . در ابتداي انقلاب ، برخي از طرفداران تفكر غربي ، نام جمهوري دموكراتيك اسلامي را براي انقلاب اسلامي پيشنهاد كردند . امام در جواب اين افراد فرمود : جمهوري اسلامي نه يك كلمه كم و نه يك كلمه زياد . اين بدين معني است كه ايشان ، آگاهانه بر قالب دموكراسي خط بطلان كشيده است . از منظر نگارنده ، تلاش براي تحقق دموكراسي غربي ـ كه در حقيقت ، زنداني با ديوارهاي نامرئي مي باشد ـ خيانت و يا لااقل عدول از انديشه سياسي امام است .
5 . عبدالكريم سروش ، در نتيجه همين مباني پلوراليستي غرب ، با تفسيري وارونه از اين آيه ، مدعي مي شود كه اين آيه بيش از اينكه ادعاي افرادي مثل امام مبني بر وحدت بخشي دين را اثبات كند ، بر وجود و ضرورت تكثر دلالت دارد . وي مي نويسد : « در يكي از آيات قرآن در سوره بقره ، در بحث از آمدن انبيا آمده است : كان الناس امه ي واحده ي ، فبعث الله النبيين مبشرين و منذرين و انزل معهم الكتاب بالحق ليحكم بين الناس . مردم همه امت واحد بودند ، پيامبران آمدند و اين امت واحد را بر آشفتند و ميانشان تفاوت و تحول ايجاد كردند و آتش ناهمواري در خرمن تعادل جهانيان زدند . جهان انساني از آنجا شروع شد كه آتش ناهمواري در خرمن تعادل زندگي افتاد . حيوانات هنوز هم امت واحده اند . گوسفنداني كه در تركيه يا در ايران يا كاليفرنيا هستند ، همه اهل يك دنيا و يك امت اند و نه امروز با يكديگر فرقي دارند ،نه ده يا صد قرن قبل با يكديگر فرقي داشته اند. حيوانات،از آنجا كه امت واحده اند، پيغمبري نيز در ميانشان نيامده و متفكري نيز در بينشان ظهور نكرده كه ميانشان اختلاف هاي جدي بيندازند و آنها چند دستگي پيدا كنند و اين چند دستگي ها مايه رشد و تكاملشان شود . در واقع ، همين چند دستگي ها و اختلاف نظرهايي كه انسان ها دارند نشانه آدميت و تفاوتشان با حيوانات است . اين ناهمواري ها از يك چشم نامطلوب به نظر مي آيد ولي از چشمي ديگر علامت تفاوت عمقي ميان جهان انسان ها و حيوانات است . از نظر قرآن ، پيغمبران ميان انسان ها نزاع انداختند و اگر آنها نيامده بودند ، ما همچون حيوانات زندگي مي كرديم . اگر هم نزاعي بود ، بر سر لقمه يا طعمه اي بود و سطح دعواها از آن بالاتر نمي رفت . » ( عبدالكريم سروش و ديگران ، سنت
و سكولاريسم ( تهران : سروش ، 1382 ، چ 2 ) ، ص 9 و 10 ) .
6 . سخنراني امام در جمع گروهي از دانشجويان عربستان ي مقيم ايران ( 11 /8 / 1358 ) ، صحيفه امام ، ج 10 ، ص 448 .
7 . همان .
8 . سخنراني امام در جمع نمايندگان سازمان هاي آزاديبخش جهان ( 58/10/20 ) ، صحيفه امام ، ج 12 ، ص 108 و 109 .
9 . سخنراني امام در ديدار با اعضاي انجمن اسلامي دانشجويان مدرسه عالي ترجمه مفيدي ( 58/8/7 ) ، صحيفه امام ، ج 10 ، ص 390 .
10 . سخنراني امام در جمع اساتيد دانشگاه تهران ( 58/10/14 ) ، صحيفه امام ، ج 12 ، ص 20 و 21 .
 

منبع: نشريه 15 خرداد شماره 17