امام خميني (ره) و نقد غرب در پرتو آرمان هاي انقلاب اسلامي (3)
امام خميني (ره) و نقد غرب در پرتو آرمان هاي انقلاب اسلامي (3)


 

نويسنده : علي علوي سيستاني




 

2 ) روش هاي سلبي مبارزه امام با غرب
 

1 ـ 2 ) به هم زدن استانداردهاي جهاني ( نظريه سيستم ها )
 

بر اساس نظريه سيستم ها (BOX) ، هر سيستم ، داراي يک ورودي ( داده ، نهاده ، درون داده ) ، يک خروجي ( بازده ، برون داد ) و يک تأثير و تأثر متقابل ميان اين دو ( بازخوراند ) است . در درون اين سيستم عناصري مرتبط با هم و در يک نظم و سياق معطوف به هدفي خاص وجود دارد . (1) به لحاظ علمي ، در يک سيستم مطلوب ، با کمترين ( Minimum ) داده بايد به بيشترين ( Maximum ) بازده رسيد . اين حالت زماني مي تواند به وجد مي آيد که عناصر درون سيستم در جايگاه و شرايطي کاملا استاندارد قرار گرفته باشند . به هر ميزان که اين جايگاه و شرايط از حالت استاندارد خود فاصله گيرد ، به همان ميزان از مقدار بازده کم خواهد شد . (2)
اما نيک مي دانست که طراح سيستم جهاني فعلي مسلمانان نيستند ، از اين رو ، به طور منطقي خروجي اين سيستم هم نمي تواند به نفع مسلمانان تعريف شده باشد ، زيرا طراح هر سيستم تلاش مي کند به گونه اي سيستم خود را طراحي کند که خروجي آن به نفع خودش و به ضرر دشمنش باشد . با اين فرض ، امام مي دانست که به هر ميزان که کار آمدي سيستم رقيب را به چالش کشد ، در حقيقت ، رقيب را ضعيف کرده است . يکي از مهم ترين و در عين حال مطمئن ترين راه هايي که مي توان رقيب را ضعيف کرد و به چالش کشاند ، اين است که استاندارد عناصر درون سيستم حاکم بر وي را به هم زد . بر اين اساس ، امام که مي دانست به هر ميزان که موفق شود ، استاندارد هاي غربي را به هم زند ، به همان ميزان رقيب را تضعيف نموده است ، برنامه هاي نظري ـ عملي خود را در جهت خروج از سيستم جهاني تنظيم کرد .
از مهم ترين موفقيت هاي امام در برابر غرب اين است که تلاش کرد تا آنجا که ممکن است مفاهيم ، ساختار و متدهاي عملي کردن انديشه خود را خارج از متناظرهاي آنها در انديشه غربي و بلکه در جهات مخالف آنها تنظيم کند .(3) در جهاني که ادبيات آن ، ساختارهاي سياسي ـ اجتماعي آن ، نظام تعليم و تربيت آن و ... جهان شمول و تحت سيطره غرب قرار گرفته است ، امام به هيچ کدام آنها تن نداد . به عنوان مثال ، در زماني که امام در نجف اشرف ، در مقام تئوريسين حکومت اسلامي ، اصول يک حکومت اسلامي مطلوب را تبيين و ترسيم مي کرد ـ که محصول آن تلاش ها در دو کتاب بيع و ولايت فقيه گرد آوري شده است ـ ادبيات حاکم سياسي از مفاهيمي چون احزاب ، پارلمان ، رأي گيري ، دموکراسي و ... متشکل بوده است ، اما هيچ يک از اين مفاهيم حتي يک بار در اين دو کتاب به کار نرفته است ، بلکه امام مفاهيم کليدي انديشه سياسي خود را بر آمده از ادبيات ديني تنظيم کرد که از جمله آنها مي توان به مسجد ، هيئت هاي مذهبي ، بيعت ، شورا ، مستضعفين و ... اشاره کرد . در ساختار سياسي نيز ، طرحي ريخت که هيچ معادل مشابهي در نظام سياسي موجود نداشت . نظام سياسي مبتني بر ولايت فقيه ، نظامي منحصر به فرد بود و در هيچ جاي دنياي معاصر امام معادل نداشت . نهادهاي هماهنگ و تشکيل دهنده اين نظام نيز منحصر به فرد بود . براي نمونه در هيچ نظام سياسي ، نهادهاي کميته امداد ، جهاد سازندگي ، دادگاه ويژه روحانيت ، سپاه ، بسيج ، بنياد شهيد و جانبازان ، بنياد مستضعفين و ... معادل ندارند.اين مفاهيم ، اين ساختار و نهادها ، همه منحصر به فرد و ناشي از ابتکار خود امام در نظام سازي سياسي اوست .(4) منحصر به فرد بودن مفاهيم ، ساختار و نهاد هاي نظام سياسي امام ، از چند جهت مي توانست غرب را به چالش کشد :
1 .تحقق چنين نظامي در عالم خارج ، به خودي خود مي تواند دليلي براي امکان خروج از سيستم جهاني غرب باشد . به عبارت ديگر ، تحقق نظامي خارج از چهارچوب تعريف شده جهاني ، بي بديل بودن و تک نسخه بودن نظام جهاني را به چالش مي کشد . غرب به ويژه از پايان قرن 19 ، تلاش کرده است تا نظام خود را به عنوان آخرين نسخه نظام هاي بشري تعريف کند . اين مطلب در جاي جاي مطالب تئوريسين ها و نظريه پردازان غربي خود را عيان کرده است . برخي از آنها از جمله والرشتاين ( در نظام واحد جهاني ) ، تافلر ( در موج سوم ) ، هانتينگتون ( در برخورد تمدن ها ) و ... اساسا مهم ترين تئوري هاي علمي خود را به اثبات همين مطلب اختصاص داده اند . نشان دادن الگوي بديلي براي اين نظام جهاني ، بيش از هر چيز ديگر مي توانست بقا و دوام اين نظام جهاني را به خطر اندازد .
2. منحصر به فرد بودن مفاهيم ، ساختار و نهادهاي نظام سياسي امام ، راه هر گونه نفوذ انديشه غربي را براي تحريف آن مي بندد . غربي ها با اين مفاهيم و ساختار و نيز نهادها به کلي بيگانه بودند و درباره آن گاه هيچ نمي دانستند،به همين علت،آنها نمي توانند اين دستگاه را محاسبه و پيش بيني کنند و در نتيجه نمي توانند آن را کنترل کنند ، چرا که قواعد حاکم بر اين نظام ، غير از قواعدي است که غربي ها با آن آشنا هستند . براي مثال ، غربي ها هيچ گاه کار آمدي اجتماعي و نقش حرکت آفريني محافل عزاداري را نمي فهميدند و هنوز هم نمي فهمند ، به همين دليل ، در تحليل هاي غربي درباره چرايي تحقق انقلاب 1357 ، هيچ اشاره اي به نقش عزاداري ها ( محرم و صفر ها ) در حرکت آفريني اجتماعي نشده است . اين در حالي است که امام خود فرمود : «ما هر چه داريم از محرم و صفر داريم . » مفاهيم ولايت فقيه ، شهادت ، ايثار ، شيفته ، خدمت ، جنبش محرومين و پابرهنگان و ... از جمله ساير مفاهيمي هستند که هنوز فهم عميق آنها هم براي غربيها و هم براي شرقي هايي که در فضاي علمي غرب تربيت شده و نفس مي کشند ، ميسور نگشته است . به نظر مي رسد ، اما با اين ابتکار ـ که موفق شد قدرت فهم و محاسبه را از دنياي غرب بگيرد ـ عملا قدرت کنترل آنها بر نظام اسلامي اي که ايجاد کرده بود ، به حداقل و بلکه به صفر رساند و اين نيز به نوبه خود ، چالشي سنگين بر سر راه انديشه غربي است .

2 ـ 2 ) به کارگيري روش نقد کلان عليه غرب
 

از زماني که غرب به عنوان چالشي اساسي بر سر راه اسلام و مسلمين قرار گرفته است ، انديشمندان حوزوي و دانشگاهي اسلامي تلاش کرده اند تا با نقد غرب ، ثابت کنند که هنوز هم ، و بلکه براي هميشه ، اسلام دين برتر است . نقد هايي که از جانب انديشمندان اسلامي به غرب وارد شده است يا ناظر به مباني نظري آن و يا ناظر به رفتارهاي عيني غربي هاست . با نگاهي منصفانه مي توان اذعان کرد که در بسياري از موارد نقدها جدي ، علمي و دقيق بود ه است ، به طوري که مثلا در بعد نظري مي توان ادعا کرد که انديشمندان غربي از جمله دکارت ، بيکن ، کانت ، هگل ، هيوم ، مارکس ، نيچه و ... به درستي توسط انديشمندان اسلامي نقد خورده اند . به رغم اين توفيق ، جاي اين سؤال همچنان باقي است که آيا با نقد اين افراد ، غرب هم نقد خورده است ؟ بدين معني که آيا با به چالش کشيدن اين افراد ، غرب هم به چالش کشيده است ؟ جرئت مي توان گفت خير ، زيرا :
نخست اينکه ، غرب مابعد رنسانس ، داراي چندين ميليارد انسان مي باشد که از اين ميان ، نقد ده ها و صدها تن ، در برابر کل جمعيت بسيار ناچيز قلمداد مي شود و با نقد عده اي محدود ، کل نقد نمي خورد . به عنوان مثال ، با نقد پاره اي از آراي هگل ، هرگز کليت غرب نقد نمي خورد ، حتي اگر معتقد شويم که هويت و جوهر يک تمدن يا يک فرهنگ در انديشه انديشمندان آن خلاصه شده است ( نظريه نخبه محوري در فلسفه تاريخ ) . باز هم اگر چند هزار دانشمند در غرب بعد رنسانس بوده اند ، نقد ده ها و صد ها تن از اين مجموعه، باز هم نقد جزئي خواهد بود و نه کلي .
دوم اينکه ، غرب ، تنها انديشه نيست تا همه آن در انديشه انديشمندان خلاصه شده و تبلور يافته باشد . غرب يک عينيت است که هم داراي مباني نظري و انديشه اي است و هم داراي ادبيات و هنر و هم داراي ابزار محسوس . به عبارت ديگر ، غرب تنها يک فرهنگ نيست ، بلکه يک تمدن است و تمدن اعم از فرهنگ است يعني بر خلاف فرهنگ ناظر به فرد مي باشد و ناظر به جمع و اجتماع است و نيز بر خلاف فرهنگ که ناظر به بعد معنوي بشر مي باشد ، ناظر به بعد مادي است . به عبارت سوم ، تمدن ، وجه عيني شده فرهنگ است و دايره آن هم بسيار گسترده تر از فرهنگ مي باشد . غرب ، آن گاه به چالش کشيده مي شود که نقد ما ناظر به تمدن آن باشد و نه صرفا ناظر به فرهنگ آن و اين مهم زماني تحقق مي يابد که نقد ما ناظر به اين سه حوزه مذکور ( مباني نظري ، ادبيات و هنر ، ابزار محسوس ) باشد و اين سه حوزه را سه بعد و سه حيث در غرب لحاظ کرده باشد به گونه اي که ميان آنها ارتباط ببيند و هر کدام آنها را در تقويت ديگري ذي سهم بداند . در اين صورت ، نقد ما ناظر به کل غرب مي باشد .
امام بر خلاف عمده نقدهاي پيش از خود ـ که تنها ناظر به پاره اي آراي برخي انديشمندان غربي بود و به همين علت ، تنها مي توانست همان شخص و پيروانش را به چالش کشد ـ روش نقد کلان غرب را به کار برد . ايشان ، نقدهايي به غرب ارائه کرد که همه کليت غرب را به رغم همه تکثر و اختلافي که داشت به چالش مي کشيدند .(5) نقدهاي کلي امام ناظر به سه جايگاه خاص در تاريخ تمدن غرب است . امام در اين شيوه ، هم به نقطه شروع و نخستين غرب ( يونان ) ، هم به نقطه پاياني و آخرين غرب ( يوتوپياهاي جهاني شدن ) و هم به بستر حرکت غرب نقد وارد کرد :

الف ـ جايگزيني کربلا به جاي يونان باستان به عنوان کانون تحرک تاريخ ( نقد کلان بر نقطه آغازين غرب )
 

بعد از رسانس ، تقريبا همه انديشمندان و ايسم هاي متکثر غربي ، در مرحله نخست تلاش کردند تا اين نکته را ثابت کنند که غرب جديد اصول خود را از غرب قديم ـ يونان باستان ـ اتخاذ کرده است . آنها مقطع قرن هاي ميانه را تحت عنوان دوره فترت ( قرون تاريک انديشي ) يار کردند و معتقد شدند که غرب جديد ، بسط همان اصول يونان باستان است . در گام بعدي ، بر اساس آنچه ادوارد سعيد در جاي جاي کتاب شرق شناسي خود آورده است ، تلاش کردند ثابت کنند که تاريخ همه اقوام کره زمين تمام شده است و تنها تاريخي که اينک زنده و پوياست . تاريخ غرب است . (6) از آنجا که مرکز تاريخ غرب يونان باستان است ، پس يونان باستان کانون تحرک تاريخي ماست . کارل ياسپرس مي نويسد :
آنچه در دوره محوري (7) روي داد و ساخته و آفريده و انديشيده شد ، تا امروز پايه و مايه زندگي آدميان است . آدمي در هر يک از جنبش ها و عروج هاي خود ، دوره محوري را به ياد مي آورد و به آن باز مي گردد و از آن کسب نيرو و حرکت مي کند . از آن زمان ، قاعده بر اين است که به ياد آوردن و زنده کردن امکانات دوره محوري ( مثلا در دوره رنسانس ) سبب جنبش و عروج معنوي مي گردد . بازگشت به اين آغاز ، واقعه اي است که دائم در چين و هندوستان و باختر زمين تکرار مي شود . دوره محوري نخست در حوزه اي محدود آغاز مي شود ولي در طي تاريخ ، همه جا را فرا مي گيرد . هر قومي که از جنبش ها و شگفتي هاي دوره محوري بهره اي بر نمي گيرد . به صورت قوم طبيعي با زندگي بي تاريخ ، همچنان که در هزاران سال بوده است ، باقي مي ماند .مردماني که بيرون از سه دنياي دوره محوري به سر مي برند ، يا به کلي از جنبش ها و شگفتي هاي اين دوره برکنار ماندند يا با گذشت زمان با يکي از آن مراکز معنوي ارتباط يافتند ، و در صورت اخير ، تاريخ آنها را به خود پذيرفت و بدين سان در جريان تاريخ قرار گرفتند : مثلا در غرب ، اقوام ژرمن و اسلاو ، در شرق ژاپني ها و مالزي ها و سيامي ها . بسياري از اقوام طبيعي به سبب ارتباط يافتن با مراکز فرهنگي دوره محوري از ميان رفتند . همه آدمياني که پس از دوره محوري زندگي کردند ، يا به صورت قوم طبيعي ماندند و يا از جنبش دوره محوري ـ که يگانه واقعه بنياد گذار بود ـ بهره ور گرديدند . اقوام طبيعي ، در دوره اي که تاريخ وجود دارد ، بقاياي دوران پيش از تاريخ اند که حوزه اش روز به روز کوچک تر شده و در زمان ما به کلي پايان يافته است . (8)
در برابر اين انديشه ، امام ، درست زماني که سايه چتر تمدن غرب بر سر همه اقوام افتاده بود ، حرکتي دقيقا در خلاف جهت اين تمدن را سر گرفت . وقتي اين راه و مسير ناهموار را کوبيد و هموار کرد وعده زيادي را در اقصي نقاط عالم با خود همراه کرد ، به عبارت ديگر ، وقتي غرب را وادار کرد که او را ببيند و نپندارند که تاريخش تمام شده است و به معني دقيق تر ، وقتي اصول تمدني خود را تثبيت کرد و در برابر فرهنگ غرب ، فرهنگي زنده تر و پوياتر ارائه نمود ، جمله اي به کار برد که مرکز غرب جديد ، يعني يونان باستان را به چالش مي کشيد . جمله ايشان اين بود که : « محرم و صفر است که اسلام را زنده نگه داشته است . » اين بدين معني است که ما هر چه داريم از محرم و صفر است .
امام با اين جمله خويش ، در حقيقت مرکزيت تاريخ جديد را ـ که مطمئنا انقلاب اسلامي ايران آغازگر آن بوده است ـ از يونان باستان به کربلا منتقل کرد . ارائه چنين راهي فراوري بشر معاصر ، مي توانست چالشي بر سر راه همه انديشمندان و مکاتب و ايسم هاي غربي باشد که با کربلا بيگانه اند . اين نقد ، ديگر نقدي نبود که تنها يک شخصيت يا يک جريان را در غرب به چالش کشد ، اين نقد ، نقدي است بر کانون انديشه هاي غرب جديد که غربي ها خود معتقدند يونان باستان است .
کربلايي که امام معرفي کرده بود چيزي نيست که تنها صرف يک عقيده باشد ، بلکه کربلا يک فرمول است ، فرمولي براي چگونه زندگي کردن که در آن مرگ و حيات به خوبي معني شده است . کربلا بيش از آنکه يک عقيده باشد ، يک فرهنگ است ، يک شيوه زندگي است . معرفي اين شيوه در برابر شيوه زندگي در فرهنگ غربي به راحتي مي توانست فراوري غرب جديد چالش ايجاد کند .

پي نوشت ها :
 

1 . البته يك سيستم از مفاهيم ديگري از جمله محيط ، كليت ، تعامل ، ساختار و ... نيز تشكيل مي شود كه در اين بحث به آنها نيازي نيست .
2. براي اطلاع بيشتر از نظريه سيستم ها نك : علي رضاييان ، تجزيه و تحليل و طراحي سيستم ( تهران : سمت ، 1380 ، چ 5 ) .
3 . طبيعتا براي امام ممكن نبود تا همه مناسبات اجتماعي را يكباره از همسويي با غرب جدا سازد ، چرا كه عادات و پارادايم هاي اجتماعي متناسب با آنها به تدريج و نه دفعي شكل مي گيرند .
4 . البته امام بنا به ضرورت هاي زماني ـ مكاني ، هرچند در انديشه سياسي خود از مدل غرب استفاده نكرد ، اما در مقام نظام سازي ( نه انديشه ورزي ) در مواردي ناگزير شده است كه به اقتضائات عصر خود تن دهد . به همين علت است كه در نظام سياسي امام در كنار بسياري از ساختارها و نهادهاي منحصر به فرد ، از مفاهيم ، ساختارها و نهادهاي موجود غربي نيز استفاده شده است . هنر امام اين است كه مؤلفه هاي غربي را به گونه اي در نظام خود به كار برده است كه عملا آنها را از كار آمدي تعريف شده خود انداخته است . به عنوان مثال ، سيستم تفكيك قواي سه گانه از نسخه ها و مدل هاي غربي اخذ شده و در ساختار نظام سياسي امام نيز وارد شده است ، اما آنچنان قيد و قيود خرده است كه خود غربي ها هم از اين ساختاري كه به ما وام داده اند راضي و خشنود نيستند . در نظام سياسي امام هر چند قواي سه گانه تفكيك شده عمل مي كنند ، هر چند نظام پارلماني شكل گرفته است ، هر چند ، رأي گيري وجود دارد ، اما همه اينها در سطحي بالاتر در ذيل عده اي از فقهاي شوراي نگهبان قرار دارند و خود آنها نيز در سطحي بالاتر در ذيل دستورات ولي فقيه قرار مي گيرند و در نهايت اين حاكميت فقه است كه در سراسر نظام سياسي امام جريان دارد و نه اراده هاي نفساني مردم ، آن گونه كه غرب مي خواهد .
5 . در قالب تمثيل تفاوت نقد امام به غرب با نقد مثلا جريان روشنفكري به آن ، در اين است كه به عنوان مثال ، روشنفكران در نقد پيراهن يك شخص ، نقدهايي از اين دست دارند كه : يقه اش اتو زده شده نيست ، جيبش پاره است ، خود پيراهن گشاد است، يك دكمه با دكمه هاي ديگر همرنگ نيست و ... اين نقدها ضمن اينكه واقعا نقص است ، به راحتي برطرف شدني است و از همين روست كه نقدهاي روشنفكران به غرب ـ هر چه هم كه زياد باشد ـ نه تنها غرب را ناراحت نمي كند ، بلكه مورد استقبال آن هم قرار مي گيرد ، چرا كه اين نقدها در حقيقت ، غرب را بارور مي كند نه آنكه آن را بشكند . اين در حالي است كه نقد امام به آن پيراهن مي تواند از نوعي باشد كه لازمه پذيرش آن ، در آوردن پيراهن و عدم استفاده از آن به كلي باشد . مثلا اين نقد كه : اين پيراهن ، غصبي است يا اين پيراهن به شما ( صاحب پيراهن ) نمي آيد و ... اين نقدها به كليت پيراهن معطوف است و تنها در صورتي قابل اصلاح است كه قلب ماهيت دهد ( مثلا از طريق خريدن آن پيراهن ، از حالت غصب به در آيد ) .
علاوه بر اين ، نقدهاي روشنفكران به غرب ، به دليل جزئي بودن آنها همواره معطوف به بخشي از غرب و نيز در ارتباط با يك يا چند نحله آن است و نقد يك نحله ، به طور طبيعي تحسين نحله يا نحله هاي مخالف آن را در پي خواهد داشت . براي مثال ، اين كاملا طبيعي است كه نقد پوزيتيويسم ، مورد استقبال مكتب فرانكفورت يا نقد پوپر مورد استقبال هايدگريست ها قرار بگيرد . اين در حالي است كه سنخ نقدهاي امام به غرب به گونه اي است كه به يك يا تنها چند نحله از ميان نحله هاي متفاوت غرب معطوف نيست ، بلكه به همه آنها ضربه مي زند و از همين روست كه همه غرب در برابر انديشه هاي ايشان موضع گرفته است نه يك يا چند نحله .
6 . نك : ادوارد سعيد ، شرق شناسي ، ترجمه عبدالكريم گواهي ، ( تهران : نشر فرهنگ اسلامي ، 1371 ) .
7 . ياسپرس از دوره اي نام مي برد كه نام آن را دوره محوري مي نامند . از نظر وي اين دوره ، آكنده از رويدادهاي خارق العاده است : « در چنين كنفوسيوس و لائوتسه به دنيا آمدند و همه شعبه هاي فلسفه چين پديدار شد و موتي ، چوانك ـ تسه ، لي تسه و متفكران بيشمار ديگر ، انديشه هاي خود را بيان كردند . در هندوستان اوپانيشادها به وجود آمد و بودا پيدا شد و در آنجا نيز مانند چين همه امكان هاي تفكر فلسفي تا شكاكيات و مادي گري و سوفسطايي گري و نيست انگاري شكفته گرديد . در ايران ، زرتشت نظريه تكليف آور خود را درباره نبرد خوب و بد به ميان آورد . در فلسطين پيامبراني مانند الياس ، اشعيا ، ارميا ، و يشوعا برخاستند و يونان هومر را پرورده و ارشميدوس را . همه آن جنبش هاي معنوي كه اين نام ها به منظور اشاره اي بر عظمتشان به ميان آورده شد ، در طي اين چند قرن ، در چين و هند و باختر زمين تقريبا هم زمان روي دادند و بي آنكه ارتباطي با يكديگر داشته باشند . » ( نك : كارل ياسپرس ، آغاز و انجام تاريخ ، ترجمه محمد حسن لطفي ( تهران : خوارزمي ، 1373 ، چ 2 ) ، ص 16.
8 . همان ، ص 23 و 24 .
 

منبع: نشريه 15 خرداد شماره 17