امام خميني (ره) و نقد غرب در پرتو آرمان هاي انقلاب اسلامي (7)
امام خميني (ره) و نقد غرب در پرتو آرمان هاي انقلاب اسلامي (7)


 

نويسنده : علي علوي سيستاني




 

امنيت
 

يکي ديگر از شاخصه ها و دستاوردهاي مهم که براي غرب ذکر مي کنند ، توسعه امنيت اجتماعي و به دنبال آن امنيت رواني جامعه است . يعني افزايش ضريب امنيت اجتماعي از رهاوردهاي مهمي است که طرفداران غرب بدان معتقدند و مدعي اند آن را از طريق ايجاد فرهنگ تساهل و مدارا و فرهنگ زندگي جمعي و رشد آن را به وسيله ايجاد نرم افزارها و سخت افزارها و ايجاد ساختارها و نهادهاي اجتماعي در سطح ملي ، منطقه اي و جهاني محقق ساخته اند .

نقد
 

ـ با توجه به اينکه تمدن هاي مادي ، بشر را به گرايش هر چه بيشتر به دنيا و تعلق به آن دعوت مي کنند و محبت و تعلق دنيا تنها ذخيره انرژي آنها براي ايجاد تحرک و بهره مندي است ، چنين تمدني اساسا نمي تواند امنيت اجتماعي ـ در مقياس هاي ملي ، منطقه اي و جهاني ـ ايجاد کند . چگونه ممکن است تمدني که پايه و پايگاه روابط اجتماعي خود را بر محور توسعه تعلق به دنيا قرار داده است به روابط محبت آميز ، ايثار و امنيت ختم شود ؟ اگر اصل ، دنيا و افزون خواهي در آن باشد و هيچ چيزي فراتر از دنيا مد نظر نباشد و همه به دنبال دستيابي بيشتر و کاميابي بيشتر از دنيا باشند ، طبيعي است که مسابقه قدرت بر سر دنيا شکل مي گيرد و مسابقه قدرت بر سر دنيا ممکن است زمينه همکاري را ايجاد کند ، اما اين همکاري ديگر بر مبناي محبت و ايثار نمي تواند باشد ، بلکه رابطه ، رابطه انسان هايي است که بر سر معبودشان با يکديگر رقابت مي کنند . رقابت بر سر دستيابي بيشتر به محبوب و غايت نهايي . چنين رابطه اي ، رابطه محبت ، ايثار و فداکاري نيست . اين طور نخواهد بود که فردي خود را به نفع ديگران قرباني کند ، بيشتر خدمت کند و کمتر برداشت نمايد . طبيعتا هر گاه مسابقه بر سر دنيا شکل گرفت ، نتيجه قطعي آن ، پيدايش روحيه استيثار است . اگر پايگاه روابط اجتماعي استيثار شود ، طبيعي است که امنيت نمي تواند شکل بگيرد و هيچ گاه روابط بر پايه امنيت استوار نمي شود . در اين صورت هيچ کس از ناحيه ديگران احساس امنيت نمي کند ، بلکه همه مثل گرگ هاي گرسنه کاملا مراقب يکديگرند تا در لحظه غفلت بتوانند ديگري را بدرند و از آن منفعت ببرند . اين حقيقت در مآخذ و منابع روايي ما ـ از جمله در نامه 31 نهج البلاغه که وصاياي اميرالمومنين ( ع ) به امام مجتبي ( ع ) مي باشد ـ آمده است و از آن تحت عنوان تکالب بر سر دنيا تعبير شده است . يعني چنين افرادي، بسان سگ هايي هستند که فرياد مي زنند و به روي همديگر زوزه مي کشند و همديگر را تهديد مي کنند . در هر حال اين بيان ، حقيقتي را براي انسان را روشن مي کند و آن اينکه اگر اساس ارتباط بين انسانها دنيا شد ، مسابقه بر سر دنيا به تکالب و تعارض و درگيري بر سر دنيا ختم مي شود . چنان که اگر همه تلاش کنند تا مناسبات اجتماعي را به نفع خود تمام کنند ، همه از يکديگر احساس خطر و نا امني مي کنند و يقينا امکان ايجاد امنيت رواني در چنين جامعه اي وجود ندارد . امام تنها راه نجات از اين دردها و اضطراب را در معنويت و اسلام مي جويد و مي فرمايد :
از معنويت نبايد غافل بود که کليد دردهاست . ما معتقديم تنها مکتبي که مي تواند جامعه را هدايت کند و پيش ببرد اسلام است و دنيا اگر بخواهد از زير بار هزاران مشکلي که امروز با آن دست به گريبان است ، نجات پيدا کند و انساني زندگي کند ... بايد به اسلام روي بياورد . (1)
ـ نکته ديگري که تأمل بر انگيز است اينکه در دستگاه مادي ، ابزار مديريت و فرماندهي ، ايجاد احساس حقارت و دنائت در طبقات مادون براي فرمان پذيري است ، يعني اگر روابط اجتماعي بر پايه امنيت نباشد ، فرماندهي و فرمان پذيري هم بر پايه محبت نمي شود . اين طور نيست که تبعيت طبقات مادون مثل تبعيت يک کارگر از بالادست خود يا يک نظامي از مافوق خود يا يک معاون از رئيس خود در يک ساختار اقتصادي بر مبناي محبت و عشق به يکديگر باشد ، بلکه بر پايه احساس حقارت است ، زيرا در دستگاه مادي امکان ايجاد تبعيت بر پايه محبت نيست ، لذا مجبورند از طريق ايجاد تحقير طبقاتي ، فرامين و برنامه ريزي و سرپرستي خود را پياده کنند و خاصيت تحقير طبقاتي که ترکيبي از تحريک و تحريض به دنيا و محروميت از دنياست ، چيزي جز ايجاد دنائت نيست . عامل فرمانبري طبقات محروم حرص به دنيا و محروميت از دنياست . حرص و محروميت ، منشأ احساس حقارت و منشأ فرمان پذيري براي دستيابي به دنياي بيشتر است . طبيعي است اگر در جامعه اي علي الدوام تحريض به دنيا به اضافه محروميت ايجاد کردند ، يعني همه طبقات را تحريک به دنيا کردند ولي اجازه مصرف و بهره مندي را از دنيا به شكل طبقاتي صادر نمودند ،در چنين نظامي دنائت شكل مي گيرد. يعني انسان حريص به دنيا و محروم از دنيا به دنائت نفس مي رسد و دنائت نفس ، منشأ تجاوز است . همان طور که مسابقه بر سر دنيا منشأ تجاوز است ، احساس حقارت مادي هم منشأ تجاوز است . طبيعي است دستگاهي که مولد استيثار و مولد روحيه حرص و محروميت از دنيا و تحقير طبقاتي باشد ، نمي تواند ختم کننده روابط بر پايه محبت گردد . افراد چنين جوامعي چه در مقياس بين المللي ، منطقه اي و ملي و چه در سطح خرد و کلان و توسعه و چه در خانواده ، محيط کار ، آموزش و پرورش و ... احساس امنيت نخواهند کرد . همه ملت ها و قدرت ها همديگر را تهديد مي کنند . اينکه مي بينند در آثار هنري غرب به خصوص در فيلم هاي جنگي اولين افرادي که به دنبال يک جنايت مورد بازجويي قرار مي گيرند ، افراد همان خانواده هستند و نزديک ترين افراد به آن هستند ، به خاطر واقعيتي است که در جامعه غرب وجود دارد و آن ، احساس ناامني از نزديک ترين اشخاصي است . يکي از عوامل به وجود آمدن خانواده هاي تک والديني همين احساس ناامني است که درون خانواده غرب پيدا شده است . هر گاه روابط جامعه اي بر مبناي اصل شدن دنيا بود ، اين روابط منتهي به ناامني و احساس اضطراب از سوي يكديگر مي شود و هيچ گاه به توسعه امنيت منتهي نمي گردد . اگر روابطي بخواهد در يک جامعه ـ در هر مقياسي ـ منتهي به امنيت اجتماعي شود ، بايد پايگاه اين روابط ، ايمان و حب نسبت به خداي متعال و شرح صدر و زهد و فراغت نسبت به دنيا باشد . انسان هايي که با بيش از دنيا مأنوس اند و دريچه هاي غيب عالم به روي آنها گشوده شده و با درک عظمت حق ، بزرگي دنيا از چشم آنها افتاده و دنيا در نظرشان حقير شده است ، هيچ گاه بر سر دنيا و دستيابي به آن مسابقه نمي دهند . روابط آنها براي دستيابي به قرب و رضوان الهي است و نگاهشان نسبت به انسان هاي ديگر ، نگاه استخدام گرايانه نيست ، بلکه آنها را بندگان خدا مي شمارند و طريق قربشان را به خداي متعال ، ايثار و محبت بيشتر به بندگان خدا مي دانند . مکتبي که به بيش از دنيا دعوت مي کند ، مي تواند ايثار را در دنيا نهادينه کند . به هر ميزاني که در درون يک جامعه ، محبت خداي متعال و گرايش به حق و ايمان شکل مي گيرد ، روابط محبت آميز و ايثارگرايانه به احساس امنيت از جانب يکديگر منتهي مي شود ، نه فقط افراد از يکديگر احساس خطر نمي کنند ، بلکه يکديگر را پشتوانه امنيت خود مي دانند . احساس مي کنند ديگران حاضرند در همه شرايط براي آنها ايثار کنند . بنابراين از اين نظر ، تنها راه براي دستيابي به امنيت اجتماعي ، اين است که پايگاه روابط اجتماعي را از تعلق به دنيا به تعلق به خداي متعال تغيير دهيم و تا چنين تحولي اتفاق نيفتد ، امکان ايجاد امنيت در روابط اجتماعي نيست . هر چه مسابقه بر سر دنيا توسعه يابد و شدت رواني نسبت به دنيا افزايش پيدا کند ، ضريب ناامني اجتماعي در مقياس خرد و کلان افزايش مي يابد .
ـ راهي را که غرب براي جلوگيري از ناامني پيشنهاد مي کند ، مسلح تر شدن جامعه جهاني است اما واقعيت اين است که مسلح شدن نه تنها نمي تواند علامت امنيت باشد ، بلکه در باطن خود ايجاد ناامني و تهديد مي کند ، همچنان که سلاح هاي کشتار جمعي و مسابقه تسليحاتي کشورهاي صنعتي تاکنون نتوانسته است امنيت رواني ايجاد کند . آيا با وجود جنگ هايي مثل جنگ بالکان ،عراق ، افغانستان و ... ـ که براي ايجاد تسلط از طريق مديريت رعب راه اندازي شده اند ـ مي توان از امنيت جهاني و امنيت رواني سخن گفت ؟ به طور کلي راهي را که توسعه مادي براي ايجاد امنيت اجتماعي پيشنهاد ميکند ، مسلح تر شدن ، ايجاد قدرت هاي متمرکز و مديريت از طريق رعب است که خود اينها عوامل گسترش ناامني رواني در جامعه جهاني هستند ، يعني گر چه ممکن است يک سلسله در گيري ها و تعارضات را کاهش بدهد ، اما اولا ايجاد امنيت براي اکثريت و عليه اقليت است و ثانيا امنيت از طريق ايجاد رعب است که باطن آن ناامني جهاني است . به ميزاني که رعب در جامعه جهاني افزايش يابد ، ضريب ناامني هم افزايش يافته است .
مبناي امنيت ، محبت است . اگر مبناي امنيت بر رعب شد ، باطنش ايجاد ناامني است و اگر بر پايه محبت شد ـ و ايجاد رعب فقط براي جلوگيري از فزون خواهي در آن دستگاه بود ـ چنين چيزي ممکن است به امنيت اجتماعي ختم شود . البته ما معتقد نيستيم که به هيچ وجه نبايد رعب وجود داشته باشد و تنها عشق و محبت به تنهايي ميتواند عامل شکل گيري روابط عادلانه در عالم باشد ، اما معتقديم اگر جايگاه رعب به عنوان مبناي شکل گيري روابط اجتماعي شناخته شد ، منتهي به توسعه ناامني اجتماعي و رواني خواهد شد . در نقطه مقابل پيشنهاد تمدن مادي غرب ، اديان الهي ، و مکاتب الهي راهي را که براي توسعه امنيت انسان پيشنهاد مي کنند ، تغيير نگرش انسان به هستي است ، يعني انسان را به بيش از دنيا مأنوس کردن و او را بر فراز قله هاي دنيا قرار دادن و فضاهاي جديدي را به روي او گشودن . تغيير در نظام مصرفي انسان و ايجاد در انسان ، راهي است که انبياي الهي براي رساند انسان به نقطه امنيت در نظر مي گيرد و به تعبير ديگر ،يعني سير دادن انسان به مقام توحيد ، آنچه از نظر اديان الهي عامل شکل گيري ناامني در انسان است ، شرک است و آنچه منشأ پيدايش ايمني و امنيت مي شود همان ايمان و درک مقام توحيد است . يکي از وجوهي که ايمان را ايمان مي گويند همين است که ايجاد امنيت در انسان مي کند و انسان را به نقطه امن مي رساند .
از نظر تحليلي که اديان الهي مي کنند هر نوع تعلق به غير خداي متعال در وجود انسان ايجاد ناامني مي کند ، چرا که در درون انسان ظرفيتي بيش از دنيا وجود دارد و آن ميل به خلود و ابديت است . اگر انسان به دنيا تعلق پيدا کرد ـ با توجه به بصيرت و آگاهي و ميل به خلود و حيات ابدي که در انسان است و با توجه به اين که هم انسان در معرض تحول است و هم اين محبوب ها در معرض تحول اند و اين دو تحول ، پايداري ارتباط را تهديد مي کند ـ طبيعي است که اين نوع محبت ها محبت هايي باشند که منشأ پيدايش اضطراب و ناامني رواني در درون انسان شوند . لذا راهي را که اديان الهي پيشنهاد مي کنند ، دعوت به توحيد و نجات از شرک در همه وجوه خودش مي باشد . به ميزاني که در وجود انسان شرک آميخته است ، منشأ بروز ناامني و اضطراب و دغدغه خاطر است و به عکس به ميزاني که انسان رو توحيد بياورد و فارغ از غير حق و متوجه به حق شود ، به همان ميزان به نقطه امن مي رسد . حتي در انساني که به مقام توحيد رسيده است ، خوفش مقدمه امنيت اوست ،چرا؟چون خوف او از خداي متعال نيست،خوفش از عدل اوست و همين خوف از عدل الهي ، منشأ توجه به حق و فضل حق مي شود . چنين انساني آن گاه که با توجه به حق ، عدل الهي و نقايص خودش احساس خطر مي کند ، به دامن فضل الهي پناه مي برد و از همين نقطه مخاطره به نقطه امنيت مي رسد .

حقوق قشرها
 

طرفداران تمدن غرب مدعي اند که به وسيله فرهنگ تجدد ، حقوق قشرها توسعه پيدا کرده است و تجدد با تعريف جديد از حقوق قشرها و نسبت آنها با يکديگر به استيفاي حقوق آنها به ويژه حقوق بانوان ختم شده است .

نقد
 

ـ مکاتب مادي در علوم پايه ، انسان را برآمده از ماده تعريف مي کنند و محصول ماده مي دانند ، لذا علوم پايه در علوم اجتماعي و علوم انساني حضور دارند . يعني تعريفي که درفلسفه فيزيک براي ماده مي شود ، قواعد آن در علوم اجتماعي و علوم پايه کار آمدي دارد . يعني ماده در جريان توسعه خود به حيات و حيات در تکامل خود به انسان و انسان در تکامل خود به پيدايش جامعه ختم شده است . پس انسان هم ماده است و قوانين حاکم بر ماده نيز بر او حاکم است . وقتي در يک فرهنگي انسان چنين تعريف مي شود ، بحث از حق و باطل و حقوق انسان بي معناست . اگر انسان بر آمده از ماده است و قوانين عمومي رفتار ماده بر سرنوشت او حاکم است ، دفاع از حق و باطل بي معناست . بنابراين علوم اجتماعي و انساني ـ که بحث هاي مربوط به انسان از جمله قشرهاي انساني ، از شعب آنها است ـ در مکاتب مادي از فروع علوم پايه هستند و در علوم پايه هم جايي براي صحبت از حقوق قشرها نيست .
ـ دفاع از حق و باطل در مکاتب راه ندارد . حق و باطل در جايي مطرح مي شود که انسان به خداوند متعال روي آورد . در ظلمت ، همه چيز با هم برابرند ، خود تکثرگرايي و نسبي کردن مطلق حق ، رويکرد جديدي است که ناشي از مکاتب مادي است . ضرورت مکاتب مادي نسبي شدن حق است ، نسبي شدن حق يعني مساوي بودن حق و باطل . بنابراين دفاع از حقوق قشرها و انسان در اين مکاتب که حق و ناحق در آنها يکي است ، بي معناست.
ـ به لحاظ وقوعي نيز مي بينيم که برنامه هاي غرب هرگز به آزادي حقوق انسانها به ويژه بانوان ـ که غرب به گونه اي ويژه اي ادعاي آن را دارد ـ نينجاميده است . به عنوان مثال ، در نتيجه جريان توسعه مادي ، بانوان در عرصه اجتماعي حضور يافته اند ، اما از جمله مشاغلي که براي آنها تعريف شده ، استفاده از جاذبه هاي آنها براي به حداکثر رساندن مصرف اجتماعي و انبوه سازي مصرف در تبليغات است .
اگر مي بينيم انسان ها در زندان سرمايه داري و در چهارچوب زندان مادي محاصره شده اند و احساس آزادي مي کنند ، به خاطر اين است که تبليغات و هنر در خدمت توسعه سرمايه داري قرار گرفته است و آزادي هاي در سطح خرد به جايي آزادي هاي در سطح کلان تبليغ مي شود . در دنياي مدرنيته از طريق توسعه علوم اجتماعي به نحوي مهندسي انسان مي کنند که حتي از بردگي خودش احساس رضايت کند . الان پيش بيني مي کنند از طريق مهندسي انسان ،انسان هايي بسازند که از کار زياد احساس رضايت کنند و اگر احساس خستگي کرد ، با مواد مخدر دوباره نيروي آن را باز گردانند ! به هر حال ، اين احساس آزادي يک توهم و يک خيال بيشتر نيست که به صورت يک رنج ، به وجدان جامعه جهاني منتقل شده و همين رنج موجب اوج گيري نارضايتي هايي نسبت به جامعه جهاني شده است. و الا آزادي انسان در نظام مادي چه در دوره مدرن و چه پسا مدرن و چه قبل از مدرن امر ممکني نبوده و نخواهد بود ، بلکه در تمام اين تطور ادوار آنچه اتفاق افتاده است نهادينه تر شدن بردگي بوده است ، زيرا همواره در دستگاه مادي ، تعاريف مادي بر ساحات سياسي ، اقتصادي و فرهنگي حاکميت دارد . علت درگيري تمدن مادي با انقلاب اسلامي همين است که انقلاب اسلامي قصد دارد اين چهارچوب را بشکند و مفاهيم جديدي را جايگزين تعارف حاکم بر جهان کند . اگر انقلاب اسلامي يک انقلاب ملي بود که در مسيرهاي خودش محاصره مي شد ، معلوم نبود آنها با آن درگير شوند . چون به عنوان يک مکتب رقيب در مقابل مکتب هاي مادي قرار گرفت و تعاريف حاکم بر عدالت سياسي و اقتصادي و فرهنگي را مورد حمله قرار داد و مي خواهد در سطح تغيير تعاريف توسعه حضور يابد و بنا ندارد در چهارچوب تعاريف موجود ، حق خودش را استيفا کند ، به تعبير ديگر ، بنا ندارد به طوفان در فنجان چاي يا به آزادي در زندان قناعت کند .

پي نوشت ها :
 

1 . صحيفه امام ، ج 5 ، ص 437 ( 1357/10/23 ) .
منبع: نشريه 15 خرداد شماره 17
 

منبع: نشريه 15 خرداد شماره 17