گنجى نويافته يا وهمى بربافته؟
گنجى نويافته يا وهمى بربافته؟


 

نویسنده : جهانبخش جويان




 
خطيب كعبه: شرح خطبه پرشور قمر منير بنى هاشم(ع) بر فراز كعبه در يوم التَّرويه سال 60ق; على اصغر يونسيان; چاپ اول, تهران: آيينه زمان, 1386 ش. أَلا! إِنَما الاَيّامُ قَد صِرنَ كُلّهَا عَجائِبَ حَتّى ليسَ فيها عَجائبُ!1

تمهيد
 

 آيا تاكنون خطبه اى كه گفته مى شود حضرت ابوالفضل عباس بن على(ع) در روز (ترويه) سال 60 ق بر بامِ كعبه ايراد فرموده است, خوانده ايد؟ آيا از اين خطبه آتشين هيچ خبرى داريد؟… اگر براى مطالعه در تاريخ و حديث, تنها به سُراغ مُوَلّفات اصيل و منابع اصلى مى رويد و به سخن اهل تدقيق و تحقيق گوش مى سپاريد, عجب نيست كه از اين خطبه و خبر آن چيزى نخوانده و نشنيده باشيد; زيرا در منابع قديم و قويمى كه درباره احوال اهل بيت رسالت و قافله حسينى به از چنين خطبه اى عَين و اَثَرى نيست. ظهور اين خطبه و آشنا شدن برخى از گويندگان و نويسندگان با آن, رهينِ انتشار كتابى عجيب است به نام خطيب كعبه2 كه چنين خطبه اى را معرفى و عرضه مى كند و آن گاه مباحثى به عنوان شرح و توضيح آن ارائه مى دهد. در گفتارِ حاضر لَختى به همين كتاب كه در اين روزگار آكنده از غرايب, خود يكى از غريب ترين و شگفتى زاترين منشورات عصر در حوزه دين به شمار مى رود, 3 خواهيم پرداخت. 4 نويسنده كتاب, (مهندس على أصغر يونُسيان) است كه گفته مى شود: (سال هاست از سنگرِ دانشگاه براى حمايت از حريم ولايت مدد مى جويد)5 و آثارى به نظم و نثر منتشر ساخته. 6 دوتَن از نويسندگان حوزوى بر اين كتاب تقريظ نوشته و آفرين خوانده اند: يكى آقايِ (شيخ جواد كربلايى) و ديگرى آقايِ (على اكبرِ مهدى پور). تقريظ هاى اين هر دو تن با دو پيشگفتار خود نويسنده كتاب, در فصلى مُقَدَّم بر فصلِ نخست ـ كه نويسنده كتاب اين فصلِ مُقَدَّم را (فصلِ صفرم)7 خوانده است! ـ جاى گرفته است. كتابِ خطيب كعبه ـ آنسان كه اشارت رفت ـ شرحى است بر متنى عربى, و آن متن عربى كوتاه, بنابر ادعاى مؤلّف, (خطبه اى) است كه (حضرت أباالفضل8 العباس(ع)) بر بالايِ بامِ كعبه ايراد فرموده و منبعِ آن نيز, باز بنابر ادّعاى مؤلّف, كتاب مناقب ساداة9 الكرام تأليف سيدعين العارفين هندى است كه هم بنابر ادّعاى مؤلّف, در كتابخانه مرحوم علامه ميرحامدحسين هندى موجود است. 10 چه مؤّلفِ كتاب و چه آقايِ مهدى پور ـ كه هر دو بر صحت و أصالتِ اين متن پاى فشارند ـ, هيچ يك خود كتابِ مناقب الساداة الكرام موردِ ادعا را در اختيار ندارند11 و ـ آنسان كه از پيشگفتار مؤلّف برمى آيد ـ تنها رونوشت همين خطبه را (آقاى مهندس سجادى) ـ كه ايشان را هم نمى شناسيم ـ از آن كتاب اخذ كرده و در اختيار مؤلف قرار داده است. 12 با ابهامى كه در باب مأخذ اين خطبه ادعايى وجود دارد, بيشترين تأكيد و عنايتِ نويسنده و تقريظ نويسان به خودِ متن و ظاهر و باطنِ عباراتِ آن معطوف است. هم آقاى شيخ جواد كربلايى كه نخستين تقريظ را بر كتاب نوشته اند و هم مؤلّف كتاب از (مضامينِ عاليِ) خطبه ياد مى كنند13 و آقايِ مهدى پور كه دومين تقريظ را نوشته اند, بر دو نويسنده پيش گفته سبقت جُسته, در ستايش اين خطبه سنگ تمام گذاشته اند. 14 مؤلِّف كتاب و دو تقريظ نويسِ آن نسبتِ اين كلام را به حضرت أبوالفضل(ع) ثابت مى دانند15 و به ويژه آقاى مهدى پور و مؤلّف هر دو كوشش دارند خوانندگان را در باب اين نسبت, بى گمان سازند. از قضا به نظر مى رسد بعضى مخاطبان هم اين خطبه نوپديد را مهم پنداشته, 16 حتى در عرصه تاريخنگارى و دين پژوهى قابلِ استناد انگاشته اند. 17 اما اين خطبه كه بدين سان از گروهى دل بُرده, چيست و چگونه است؟ متنِ خطبه و تَنَبُّهات برخاسته از آن متنِ خطبه, بنابر كتاب خطيب كعبه, 18 از اين قرار است: (بسم اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحيم الحَمدُللّهِ الذى شَرَّف هذا (اشاره به بيت) بِقُدُومِ أَبيهِ (اشاره به امام حسين عليه السلام) مَن كانَ بالاَمسِ بَيتاً أصبَحَ قِبلَةً. أيُهّا الكَفَرَةُ الفَجَرَةُ! أتَصُدُّونَ طَريقَ البَيتِ لاِمامِ البَرَرَةِ؟ مَن هُوَ أحَقّ بِهِ مَن سائِرِ البَريَّة؟ وَمَن هُوَ أدنى بِهِ؟ وَلَولا حِكمُ اللّهِ الجَلِيةُ وَأسرارُهُ العَلِيةُ وَاختِبارُهُ البَريةُ, 19 لَطارَ البَيتُ إليهِ قَبلَ أن يَمشى لَدَيهِ. قَدِ استَلَمَ الناسُ الحَجَرَ, والحَجَرُ يَستَلِمُ يَدَيهِ. وَلَولَم تَكُن مَشِيَّةُ مَولايَ مَجبُولةً مِن مَشِيةِ الرَّحمنِ, لَوَقَعتُ عَلَيكُم كَالصَّقرِ الغَضبان عَلى عَصافيرِ الطّيرانِ. ـ أتُخَوّفُوِنَ قَوماً يَلعَبُ بَالموتِ فِى الطُّفولِيَّةِ فَكَيفَ كانَ فِى الرُّجُولِيّةِ؟ وَلَفَدَيتُ بِالهامّاتِ لِسَيّدِ البَرّياتِ دُونَ الحَيواناتِ. هَيهاتَ! فَانظُرُوا ثُمَّ انظُرُوا مِمَّن شاربُ الخَمرِ وَمِمَّن صاحِبُ الحَوضِ وَالكَوثَرِ وَمِمَن فى بَيتِهِ الغَوانيُّ السُّكرانُ ومِمَّن فى بَيتِهِ الوَحيُ والقُرآنُ, وَمِمَّن فى بَيتِهِ اللَّهَواتُ وَالدَّنَساتُ وَمِمَن فى بَيتِهِ التّطهيرُ والآياتُ. وَأنتُم وَقَعتُم فِى الغَلطَةِ الَّتى قَد وَقَعَت فيها القُرَيشُ, لاِنَّهُم أرادُوا قَتلَ رَسُولِ اللّه صَلَّى اللّهُ عَلَيهِ وآلِهِ وَأنتُم تُريدُونَ قَتلَ ابنِ بنتِ نَبيِكُم. وَلايُمكِن لَهُم مادامَ أميرُالمؤمِنينَ عَلَيهِ السَّلام حَيّاً, وكَيفَ يُمكِنُ لَكُم قَتلَ أبى عَبدِاللّه الحُسينِ عَلَيهِ السَّلامُ مادُمتُ حَيّاً سَليلاً؟ تَعالَوا اُخبِرُكُم بِسَبيلِهِ, بادِرُوا قَتلى, واضرِبُوا عُنُقى لَيَحصُلَ مُرادُكُم. لابَلَغَ مِدارَكُم, وَبَدَّدَ أَعمارَكُم وَاَولادَكُم, وَلَعَنَ اللّهُ عَلَيكُم وَعلى أجدادِكُم). 
اكنون بجاست ترجمه اى را هم كه در خود كتاب خطيب كعبه از اين متن به دست داده اند, از نظر بگذرانيد: (به نام خداوند بخشنده مهربان حمد خدايى را سزاست كه اين بيت را به قدوم پدر او (اشاره به ابى عبداللّه الحسين(ع) شرافت داد; خدايى كه ديروز گذشته (اينجا) براى او بيت بود, ولى امروز [به يمن قدوم پدرش] قبله گرديد. اى كافران فاجر و فاسق! آيا ادامه امر حج را براى امام پاكان و نيكان مانع مى شويد؟ چه كسى سزاوارتر از او به خانه كعبه اساكنون بجاست ترجمه اى را هم كه در خود كتاب خطيب كعبه از اين متن به دست داده اند, از نظر بگذرانيد: (به نام خداوند بخشنده مهربان حمد خدايى را سزاست كه اين بيت را به قدوم پدر او (اشاره به ابى عبداللّه الحسين(ع) شرافت داد; خدايى كه ديروز گذشته (اينجا) براى او بيت بود, ولى امروز [به يمن قدوم پدرش] قبله گرديد. اى كافران فاجر و فاسق! آيا ادامه امر حج را براى امام پاكان و نيكان مانع مى شويد؟ چه كسى سزاوارتر از او به خانه كعبه است؟ چه كسى از او به كعبه نزديك تر است؟ اگر حكمت هاى آشكار خدا و اسرار بلندبالا و امتحان نمودن بندگان او [به وسيله اين خانه] نبود, هر آينه اين بيت به سوى او پرواز مى كرد; قبل از آنكه امام حسين(ع) قدم به طرف آن بردارد. مردم استلام حَجَر مى كنند, ولى حَجَر دست او را استلام مى نمايد. اگر مشيت و خواست مولاى من از مشيت خداى رحمان سرچشمه نمى گرفت و به آن تعلق نداشت, هر آينه مانند مرغ شكارى غضبناك كه بر گنجشك هاى در حال پرواز هجوم مى آورد, بر شما حمله مى آوردم ـ آيا قومى را مى ترسانيد كه آنها در كودكى مرگ را به بازى مى گيرند, پس چگونه است در بزرگى ـ و به جاى حيوانات, سران و مهتران شما را در برابر او فدا مى كردم. هيهات! نگاه كنيد آن هم به دقت و ببينيد [سزاوار است پيرو چه كسانى باشيد] از كسى پيروى كنيد كه شارب الخمر است يا از كسى كه صاحب حوض و كوثر است؟ از كسى كه در خانه او آوازخوان هاى مست وجود دارد يا از كسى كه در بيت او وحى و قرآن است؟ از كسى كه در خانه او هوسرانى و آلات لهو و لعب و پليدى است, يا از كسى كه در خانه او پاكى و نشانه هاى خداست؟ شما در گمراهى و انحرافى واقع شديد كه قريش در آن قرار داشتند; مراد آنها كشتن رسول خدا(ص) بود و شما كشتن فرزند دختر پيامبرتان را اراده نموده ايد. تا زمانى كه اميرالمؤمنين(ع) زنده بود, بر ايشان كشتن پيغمبر خدا(ص) ممكن نبود, چگونه براى شما كشتن ابى عبداللّه الحسين(ع) امكان پذير است مادامى كه من ـ كه ذرّيه على(ع) هستم ـ زنده باشم؟ بياييد تا شما را به راه كشتن امام حسين(ع) آگاه كنم: به قتل من مبادرت ورزيد, گردن مرا بزنيد تا مراد شما حاصل گردد.
خداوند شما را به مقصودى كه براى آن دور هم جمع شده ايد نرساند و عُمرهاى شما را كوتاه و اولادتان را متشتّت و پراكنده سازد و شما و اجدادتان را لعنت كند). 20 اگرچه خوانندگان بهره وَر از فُنون أَدَبيّت و عَرَبيّت و حديث و كلام و تاريخ را از يكبار مطالعه اين متن, سر رشته كار به دست خواهد افتاد و حاجتى به اطاله كلام نخواهد بود, به مصداقِ (وَذَكِّر فَإنَّ الذِكرى تَنفَعُ المُومِنين) (ص 51, ى 55) و تنها براى جلبِ توجه و تَنَبُّهِ طالب علمان ابجدخوانى چون خود, در اينجا, درباره بعضى فقره هاى متن ياد شده كلمتى چند به قلم مى آورد تا قَدرى فضايِ گفت وگو بى غُبارتر گردد و به ويژه روشن شود آيا سلامت و سلاسَت و صلابتى كه ادعا شده است در متن و محتواى اين خطبه هست, آنچُنان است كه مدعيان گفته اند و شرحِ آن خواهد آمد, و آيا به راستى از ديدِ زبان و بيان و سبك و أسلوب, اين سخنان, به سخنانِ مردمانِ فرزانه و سخندان, ـ برتر از آن: ـ به كلام آسمانفرساى پروردگان بيت نبوت و امامت مى ماند يا نه؟ و آيا اين تنها دستاويز مدعيان كه ادعاى هماهنگى اسلوب و بيان و محتواى خطبه با سخنان خاندان رسالت است, ادعايى مقبول است و راهى به دهى مى برد؟ پس تنها به چند نكته از نكاتى كه در اين باره گفتنى است مى پردازيم. در همان سطر دوم خطبه درباره (كعبه) گفته شده است: (مَن كانَ بالأمسِ بيتاً أصبح قبلةً). راستى اين عبارت چه معناى معقولى دارد؟ مترجم چه توجيهى براى تطبيق ترجمه پيشنهادى اش با متن در اختيار خواننده مى تواند نهاد؟ آيا از (كعبه) با لفظ (مَن) ياد شده است؟! قائل, در همان آغاز, مخاطبانش را به صراحت (كافر) و (فاجر) مى خواند! آيا خردپذير است كه فرزند فرزانه اميرمؤمنان بر بام كعبه رود و فرياد كند: (أيُها الكَفَرَةُ الفَجَرَة)؟! بالطبع چنان سخنرانى خاصى بر بام خانه خدا ـ به تعبير آقاى مهدى پور ـ: در حضور هزاران حاجي21 و طوافگر ايراد گرديد[ه است])22 آيا حضرت ابوالفضل(ع) بر خود روا مى داشته است كه ميهمانان ضيافت رحمن و توده مسلمانان را (كَفَره فَجَره) بخواند؟! هم آقاى مهدى پور كه بر اين كتاب تقريظ و آفرين نوشته اند و هم نويسنده خود كتاب, مى دانند چنين خطابى نارواست; لذا ـ دانسته يا ندانسته ـ دست به توجيه و تأويل يازيده اند. آقاى مهدى پور مخاطب اين خطاب را (هيئت حاكمه)32 دانسته اند و نويسنده كتاب (حاضرين در بيت اللّه الحرام را كه براى كشتن حضرت اباعبداللّه الحسين(ع) در آنجا گرد آمده بودند)42 مخاطب اين خطاب شمرده است. بى گمان چه آقاى مهدى پور و چه نويسنده خطيب كعبه مدعى نيستند كه همه يا اكثريت آن (هزاران حاجى و طوافگر) از (هيئت حاكمه) و يا از مزدوران سازماندهى شده يزيد بن معاويه بوده اند. اكثريت قاطع حاضران, توده مسلمانان حج گزار بوده اند و اى بسا تنى چند از (هيئت حاكمه) يا مزدوران سازماندهى شده نيز در ميان ايشان حاضر بوده باشند. حال آيا رواست و خردپذير است كه فرزند فرزانه على مرتضى(ع) بر بام كعبه در ميان آن (هزاران حاجى و طوافگر) فرياد كند: (أَيُهَا الكَفَرَةُ الفَجَرَة!) و مخاطب و مرادش همان افراد معدود مزدور يا (هيئت حاكمه) باشد؟! آيا اين مصداق همان (تخصيص اكثر) نيست كه از گوينده حكيم سر نمى زند و عقلا آن را مستهجن مى شمارند؟ پس از نسبت كذايى كفر و فجور, مخاطبان بدين عبارت مورد پرسش واقع مى شوند: (أَتَصُدُّونَ طَريقَ البيتِ لاِمامِ البَرَرَةِ؟) همين اندازه كه خواننده اندكى عربى بداند, حتى بدون مراجعه به معاجم تخصصى و تنها از راه اُنس متعارف با لسان قرآن مجيد, فراياد مى آورد كه طريقه طبيعى كاربرد فعل (صَدَّ) و ديگر صيغ آن در اين مقام از راه مقرون ساختنش با حرف جرِ (عَن) است;52 به عبارت ديگر متوَقَّع آن بود كه بخوانيم: (أتَصُدُّونَ عن طَريقِ البيت… ). آيا اين اندازه از هنجارشناسى عربى و اُنس با زبان قرآن چيزى است كه اهل خانه امير بى رقيب كلمه از آن بى بهره باشند؟! هرگز! در ميانه هاى خطبه مى خوانيم: (… لَوَقَعتُ عَليكُم كَالصَّقرِ الغَضبانِ على عَصافير الطَّيرانِ). با صرف نظر از سجع بارد و مبتديانه و تكلف آلود عبارت, تنها مى پرسيم: (عصافير الطَّيران) يعنى چه؟ (طيران) (به سكون ياء) چه لغتى است؟ مترجم (عصافير الطَّيران) را به (گنجشك هاى در حال پرواز) ترجمه كرده است; پس پيداست كه (طَيران) به سكون ياء را همان (طَيَران) (مصدر (طارَ) به زبرِ ياء) مى خواند; ولى اى كاش مى دانستيم كدام عرب فصيح و چگونه گنجشكانِ در حال پرواز را (عصافير الطَّيران) مى خوانده است؟! پسان تر مى خوانيم: (أتُخَوِّفُونَ قَوماً يَلعَبُ بالموتِ… ).
 هرچند از ديد نحوى رواست كه با اسم جمع, مانند (قوم), معامله مُفرد نيز كنند, 26 ليك از لسان پروردگان مكتب قرآن كه آكنده است از اسم جمع (قوم) كه بارها و بارها با آن معامله جمع كرده اند, 27 بيوسيده آن نيست كه به جاى (قوماً يلعبُ) گفته باشند: (قوماً يلعبون)؟ و بدين ترتيب آيا مقتضاى سبك شناسى كتاب و سنت28 و تعرف به لسان آن, اين نيست كه در باب چنين استعمالى درنگ كنيم؟ لختى پسان تر مى خوانيم: (… انظُروا مِمَّن شاربُ الخَمر ومِمَّن صاحبُ الحوض والكَوثَر, ومِمَّن فى بَيتِه الغَوانى السّكران ومِمَّن فى بيِته الوحى والقُرآن, ومِمَّن فى بَيتِه اللَّهَواتُ والدَّنَسات ومِمَّن فى بيته التّطهيرُ والآياتُ… ). مى پرسم: همين (انظروا ممن شاربُ الخمر) يعنى چه؟ اين چه اسلوبى است؟ آيا مترجم كه آزادانه و دليرانه به ترجمه و معناگذارى كلام پرداخته است, متوجهِ نقصان نحوى عبارت نيست؟! همين اشكال در (ممّن صاحبُ الحوض والكوثر) نيز قابل طرح است. در همان فقره پيش گفته, تعبيرِ (الغَوَّانى29 السُّكرانُ) به كار رفته و مترجم آن را به (آوازخوان هاى مست) ترجمه كرده است. (السُكران) (به ضمِ سين) چه واژه اى است و يعنى چه؟ در اواخر خطبه مى خوانيم: (ولا يُمكِن لَهُم… ) آيا به جاى (لايُمكِن) (كذا; به جزم), انتظار نمى رفت تعبيرى نظير (لم يُمكن) بيايد؟ در همين اواخر خطبه آمده است: (… كيفَ يُمكِنُ لكم قتلُ أِبى عبداللّهِ الحُسَينِ(ع) مادُمتُ حَيَّاً سليلاً؟) بالطبع مراد از (سليل) در اينجا (فرزند) است;30 ولى (مادُمتُ… سَليلاً) يعنى چه؟ (مادُمتُ حياً) معناى معقولى دارد. آدمى تا سرآمدِ معينى در قيد حيات دنيوى است و از آن پس (حَى) (بدين معنا) نخواهد بود; ولى آيا (فرزند) كسى بودن هم سرآمدِ معينى دارد؟ آيا كسى مى تواند تا زمانى مشخص فرزند فلان شخص باشد و پس از آن ديگر فرزند آن شخص يا ـ به طورى كه از عبارت (سَليلاً) برمى آيد ـ مطلقاً فرزند نباشد؟ براى (مادام كه من… فرزند باشم) در اينجا چه معناى معقولى تصور مى توان كرد؟!… گويا هيچ! و درست از همين روى مترجم نيز كه بارها خود را از بندِ مضايقِ واژگانى و دستورى متن رهانيده است, در ترجمه اين عبارت نوشته: (تا مادامى كه31 من ـ كه ذريّه على(ع) هستم ـ زنده باشم). در نفرين پايانى خطبه مى خوانيم: (لا بَلَغَ اللّهُ مِدارَكُم). اين خلطَ عَجَميانه چيزى است كه در ادبيات ما سابقه دارد. 33 به ياد داشته باشيم در هر زبانى, به ويژه زبان عربى, خروج از هنجارهاى رسمى و روندهاى طبيعى و قوانين معيار زبان و لغت و دستور آن, شواهد و نمونه هايى دارد, ليك اگر مواردى از اين برون شده ها و ناسازگارى ها در يك متن كوتاه فراهم آيد, آيا باز مى توان از صلابت و سلاست و جزالت و فَخامت آن متن دم زد و آن متن را از ديدِ سبك شناختى هماهنگ با عالى ترين نمونه هاى شيوايى و رسايى از آن زبان قلم داد؟ آيا مى توان خاصّه اگر متن ياد شده به خودى خود خاستگاه روشنى نداشته و صدور و پيدايى آن در پرده ابهام جاى داشته باشد, (خلاف آمد)هاى آن متن را موجب تغليظ و تشديد ابهام ها و تاريكى هاى پيرامون آن نديد؟ آيا گزاف نيست كه بخواهيم آشنايان متن متينى چون صحيفه سجاديه و فصاحت نامه شكوهمندى چون نهج البلاغه شريف را قانع سازيم كه خطبه ادعايى كتاب خطيب كعبه نيز از لسان آن خاندان سخندان و سخن سنج و سخن شناس و سخن گستر تراويده و با آن چكادهاى شيوايى و رسايى پهلو مى زند؟!… (چراغ مرده كجا, شمع آفتاب كجا؟!). 34

از ديگر نشانه هاى كذب
 

 در مثلِ چنين خبرى كه گفته مى شود متن سخنرانى حضرت ابوالفضل عليه السلام بر بام كعبه و در حضور حج گزاران, آن هم در چنان فضا و اوضاع تاريخ پراهميتى (يعنى روز ترويه سال 60 ق) است, نفس عدم اشتهار, بل عدم تواتر اصل واقعه, از نشانه هاى دروغين بودن آن است. علامه فقيد, مرحوم آيت اللّه ميرزا ابوالحسن شعرانى در رساله نغز و پرمغزى كه در علم درايه پرداخته است, چنين مى نويسد: بسيارى علماء مِن جمله علامه در نهاية الاصول و شهيد در درايه ذكر نموده اند كه اگر دواعى مردم در نقل مطلبى بسيار [باشد] و مع ذلك متواتر نشود, دليل بر كذب ناقل آن خواهد بود; مثل آنكه مؤذنى از مناره بيفتد; خبر آن در شهر منتشر مى شود و اگر يك نفر خبر دهد [و بس], بايد او را تكذيب كرد; يا اگر شهرى بين قم و تهران موجود باشد, خبر آن متواتر مى شود; و اگر يكى خبر داد [و بس] البته پذيرفته نيست; و اگر كسى ادعا كند كه حضرت پيغمبر(ص) ده نماز بر مردم واجب كرده و مردم پنج نماز معروف را نقل كرده اند, هيچ كس قبول نمى كند. صاحب جواهر اين قاعده را بسيار به كار برده من جمله در نجاست عرق جُنُب از حرام و حرمت نافله براى كسى كه نماز قضا بر ذمه دارد, مى گويد: اين مسائل عام البلوى بايد در روايات و بين علما معروف باشد, و چون يك يا دو نفر روايت كرده اند, اعتبار ندارد. از اين قبيل است حديثى كه در تفسير على بن ابراهيم نقل نموده كه حضرت امام جعفر صادق(ع) (صراط مَن أنعمت عليهم غيرالمغضوب عليهم وغيرالضالّين) قرائت كرده. چون شيعه سيصد سال در حضور ائمه(ع) روزى پنج وقت نماز مى خواندند و اگر قرائت به اين كيفيت واجب بود, تمام رُوات بايد اين حديث را نقل كرده [باشند] و متواتر شده باشد. شايد امام در مقام تفسير عبارت اخرى فرموده: (ولا الضالين), يعنى (غير الضّالّين); راوى گمان كرده كه بايد به اين كيفيت قرائت كرد. 35 آن مرحوم در يكى از تعاليق حديثى فاضلانه خود بر شرح كافى نيز آورده است: ذَكَرَ العلماءُ الاُصوليُّونَ مِن عَلائِم كِذبِ الخَبَرِ, عَدَمُ تَواتُرِ مَا مِن شأنِهِ أَن يَتَواتَرَ وَمَثَّلُوا لذلِكَ بِخَبَرِ سُقوطِ المؤُذِنِ من المَنارةِ يَومَ الجُمُعَةِ فى المَسجِدِ الجامِعِ إذا لم يَتَواتر, وَ وُجودِ بَلَدٍ عَظيمِ بينَ بغداد وَسرَّ مَن رَآه لَم يَرَهُ أَحدُ. 36 حاصل معنا: عالمان اصولى يكى از نشانه هاى دروغين بودن خبر را اين دانسته اند كه آنچه مى بايد متواتر شده باشد, به تواتر نرسيده باشد. در اين موضوع خبر فروافتادن مؤذّن را از مناره مسجد جامع و در روز جمعه در صورتى كه به تواتر نرسيده باشد, همچنين وجود شهرى بزرگ را در ميانه بغداد و سامرا كه احدى آن را نديده باشد, مثال آورده اند. بجاست براى هرچه روشن تر شدن مطلب, موضع توضيح ياد شده علامه شعرانى و حديثى را كه گفتار آن مرحوم ناظر بدان است, ياد كنيم. در روضه كافى روايتى است, از اين قرار: (ابن محبوب, عن أبي أيوب, عن بُريد بن معاوية قالَ: سَمِعتُ أبَا جعفرٍ ـ عليهِ السلام ـ يقولُ: إنَّ يَزيدَ بنَ مُعاويةَ دَخَلَ المَدينَةَ وَهُوَ يُريدُ الحَجَّ, فَبَعَثَ إلَى رجُلٍ مَن قُريشٍ فَأتَاهُ فَقَالَ لَهُ يَزيد: أَتُقِرُّلى أَنَكَ عَبدٌ لِى, إن شئتُ بِعتُك وَإِن شئتُ استَرقَيتُكَ فَقالَ لَهُ الرَّجُلُ: واللّهِ ـ يايَزيدُ! ـ مَا أَنتَ بِأكرَمَ مِنِّي في قُريشٍ حَسَباً ولاَ كَانَ أَبُوكَ أَفضَلَ مِن أَبي في الجاهِلِيةِ وَالإسلامِ وَمَا أَنتَ بأَفضَلَ مِنِّي فى الدِينِ وَلا بِخَيرٍ مِنِّي فَكَيفِ أُقِرُّ لكَ بما سأَلتَ؟ فَقالَ لَهُ يزيد: إِن لَم تُقِرَّ لى واللّهِ قَتَلتُكَ! فقالَ لَهُ الرَّجُلُ: ليسَ قَتَلُكَ إيايَ بأعظَمَ مَن قَتلِكَ الحُسينَ بنَ عَلِيٍ ـ عليهما السَّلامُ ـ ابنَ رسولُ اللّهِ ـ صَلّى اللّهُ عليهِ وآلِه ـ فأمَرَ بِهِ فَقُتِلَ. (حَديث عَلِي بن الحُسينِ ـ عَلَيهُما السلامُ ـ مَعَ يَزيد ـ لعنَهُ اللّهُ) ثُمَّ أرسَلَ إلى عَلي بن الحُسينِ عليهما السلام فَقالَ لَهُ مَثلَ مَقالَتِهِ لِلقُرَشي; فَقَالَ لَهُ عَلِي بن الحُسينِ ـ عليهِما السَّلامُ ـ: أرَأيتَ اِن لَم أُقرَّ لكَ أَليس تقتلِنى كَما قَتَلتَ الرَّجُلَ بالامس؟ فَقالَ لَهُ يَزيدُ ـ لَعَنَهُ اللّهُ ـ: بَلى ! فَقَالَ لَهُ عليُّ بنُ الحُسين ـ عليهِما السَّلام ـ: قَد أَقرَرتُ لكَ بما سألتَ; أَنا عبدٌ مُكرَه, فَاِن شَئتَ فأَمسِك وَإن شئتَ فَبع, فَقالَ لهُ يزيد ـ لَعَنَهُ اللّه ـ: أَوَلى لكَ! حَقَنتَ دَمَكَ ولم ينقصكَ ذلكَ مَن شَرَفِك).
37 حاصل معنا: … از بُريد بن معاوية منقول است كه گفت: از حضرت أبوجعفر (امام باقر) عليه السلام شنيدم كه مى فرمود: (يزيد بن معاويه به مدينه اندر آمد و آهنگ حج داشت. پيش مردى از قريش كَس فرستاد و مرد به نزد او آمد. يزيد وى را گفت: آيا از براى من خَستو مى شوى كه تو برده منى, اگر خواهم بفروشمت و اگر خواهم به بردگى مى دارمت؟ مرد او را گفت: به خدا ـ اى يزيد! ـ نه تو از من به حَسَب در قريش گرامى ترى و نه پدرت در جاهليت و اسلام از پدرم برتر بوده, و نه تو در دين برتر از منى و نه از من بهترى, پس چگونه از براى تو بدانچه درخواستى خستو شَومَ! يزيد وى را گفت: به خدا اگر از براى من خستو نشوى تو را خواهم كشت! مرد او را گفت: اينكه مرا بكشى گران تر از كشته شدن حسين بن على ـ عليهما السلام ـ پسر رسول خدا ـ صلى اللّه عليه و آله ـ به دست تو نيست! پس دستور داد و مرد را بكشتند. ) آن گاه به نزد على بن الحسين ـ عليهما السلام ـ كس فرستاد و مانند آن چه با آن مرد قرشى گفته بود با آن حضرت بگفت. على بن الحسين عليهما السلام به او فرمود: بگو بدانم اگر از براى تو خستو نشوم آيا همانسان كه ديروز آن مرد را بكشتى مرا نخواهى كشت؟ يزيد ـ كه خدايش نفرين كناد!ـ گفت: چرا. پس على بن الحسين عليهما السلام به او فرمود: از برايت بدانچه درخواستى خستو شدم, من برده اى ام كه بناخواست خود به بردگى وادار شده ام, پس اگر خواهى نگاه دار و اگر خواهى بفروش. يزيد ـ كه خدايش نفرين كناد!ـ گفت: تو را بهتر است!38 خونت را پاس داشتى و اين از ارجمندى ات نيز چيزى نكاست). علامه شعرانى در باب همين روايت پس از تذكّر پيش گفته و در ادامه آن مى نويسد: (… و سَفَرُ يَزيدَ إلى الحِجاز لَم يَنقُلهُ اَحَدٌُ ولو كانَ حَقاً لَتَواتَرَ…): 39 خبر سفر يزيد را به حجاز هيچ كس نقل نكرده است; و اگر چنين رخدادى راست مى بود, هر آينه خبرش متواتر مى شد. 40 موضوع سفر يزيد به حجاز, موضوعى است كه ـ به قول محدث نورى(رضوانُ اللّهِ عليه)ـ (أهلِ سِيَر و تواريخ برخلاف آن همداستان اند)41 و مرحوم شعرانى آن را مصداق قاعده پيش گفته قلمداد فرموده كه الحق قاعده اى مهم و كارآمد در عرصه وضع شناسى است. 42 الغرض, آيا خردپذير است خبر خطبه اى كه به تصريح دلدادگانش (در حضور هزاران حاجى و طوافگر ايراد گرديد[ه است]), 43 نه تنها به تواتر نرسد, حتى در قالب خبر واحدى كه از ديد تاريخى سزاوار اعتنايى هرچند قليل باشد, نقل و روايت نشود؟ اكنون مستند خبر حاضر كتاب و مؤلفى است كه بر فرضِ وجود خارجى, 44 از قضا و از هم اكنون, به خاطر همين نقل فوق العاده شاذ, مورد بدگمانى و اتهام است; چه, نقلى را كه سده ها در هيچ منبع و مأخذ معتنابهى ديده نشده و مقتضاى درستى اش تواتر آن بوده45 در قالب خبرى مخدوش و با متنى نااستوار پيش روى ما نهاده است.

سعى باطل


 اشاره كرديم كه در كتاب خطيب كعبه, خود (خطبه) ـ يا به عبارت دقيق تر: متن مُلَفَّقِ مَلحون ادعايى ـ را, گواه صحت ادعا گرفته اند. آقاى مهدى پور نوشته اند: باتوجه به اينكه ما به هيچ وجه به كتاب مناقب الساداة الكرام44 دسترسى نداريم, براى اثبات انتساب اين خطبه به قمر منير بنى هاشم(ع) هيچ راهى نداريم, به جز تعبيرات بلند, واژه هاى نورانى و محتواى بسيار والاى خطبه كه از مقام والاى القا كننده آن حكايت مى كند و اين يكى از راه هاى اثبات نسبت يك سخن به صاحب سخن مى باشد.47 معارف والا, حقايق درخشان, معانى روشن و مطالب ژرفى كه (خطيب كعبه) با اسلوبى بديع, بيانى شيوا, منطقى استوار و تعبيرى بسيار والا در اين خطبه به كار برده, ما را از ارائه هرگونه سند و منبعى بى نياز مى سازد كه چنين حقايق تابناك و دقايق درخشان هرگز از هيچ منبع ديگرى جز چشمه سار زلال ولايت سرچشمه نمى گيرد.48 خوشبختانه متن خطبه را خوانندگان گرامى از نظر گذراندند و بهتر است در باب نورانى بودن يا نبودن واژگان و بلندى يا كوتاهى تعبيرات و استوارى يا نااستوارى منطق آن, خود باز تأمل و داورى كنند. پرسشى كه در اينجا باز پرسيدنى است, اين است كه: آيا از بُن به كارگيرى چنين روشى براى صحت يا عدم صحت انتساب اين خطبه, موجَّه و اطمينان آور است؟ آقاى مهدى پور براى موجَه فرانمودن منهج خود در اثبات نسبت اين خطبه, عمل دو تن از دانشمندان اسلامى را گواه گرفته اند: يكى (مرحوم آيت اللّه كاشف الغطاء) كه در الفردوس الاعلى با استناد به اسلوب و شيوه سخن اهل بيت عصمت و طهارت(ع), صدور دعاى صباح را از آن خاندان مُسَلَّم شمرده است. 49 ديگر (ابن ابى الحديد معتزلى) كه در باب انتساب خطبه شِقشِقيّه, با استناد به سخن ابن خشّاب, از حيث سبك, نسبت آن خطبه را به اميرمؤمنان على(ع) استوار دانسته است. 50 حق آن است كه نام و روش دو عالم ياد شده, مددى به منهج آقاى مهدى پور نمى رساند و قوّتى به استدلال ضعيف ايشان نمى بخشد. در مورد اوّل, فارغ از نفس بحث انتساب دعاى صباح به اميرمؤمنان على(ع), متأسفانه عمل علامه فقيد, مرحوم آيت اللّه شيخ محمدحسينِ آل كاشف الغطاء ـ أعلى اللّه مقامه الشريف ـ با همه جلالت و نبالتى كه او راست, به سبب تسامح خاصى كه در بعضى ابواب علوم منقول به خرج مى دهد, حجت نتواند بود. براى آنكه خوانندگان ارجمند قائل اين كلام را به تَجاسُر و ادعاى بى دليل منسوب ندارند, نمونه اى به عرض مى رسانم: شيخ طُريَحى هرچند (از اجلّه علماى معتمدين است), در كتاب منتخب مسامحات بسيارى نموده كه بر اهل بصيرت و اطلاع پوشيده نيست. 51و25 مرحوم كاشف الغطا در همتاى همان كتاب الفردوس الاعلى كه اظهارنظرش در باره دعاى صباح مندرج گرديده است53, يعنى كتاب موسوم به جَنَّة المأوى, بيان مى دارد همين كه خبرى را صاحب بحار يا طريحى در المنتخب نقل كرده باشد, از حيث اعتبار تاريخى54 بسنده است, تا چه رسد به آن كه سيد بن طاوس در لهوف يا شيخ مفيد در ارشاد و مانند ايشان روايتش كرده باشند!55 همين گونه معتبر قلم دادن كتابى چون المنتخب كافى است تا فرانمايد, علامه كاشف الغطاء ـ رضوان اللّه تعالى عليه ـ در مباحث نقلى متسامح بوده است. 56 اعتماد فوق العاده اى كه بر لهوف ابن طاوس(رض) ابراز مى دارد57 نيز البته خالى از مسامحتى نيست58 و آوازه مقتل ارزنده ابن طاوس نبايد اهل نظر را از مواضع قابل نقد و تأملى كه در آن هست, غافل دارد و جلالت شخصيت مؤلف يكسره به پاى اتقان و صلاح و سداد مؤلفات وى نهاده شود. 59 وانگهى, گذشته از تسامحات, داستان دعاى صباح, داستان ديگرى است. در واقع, آن داورى اديب و اسلام شناس بزرگى چون علامه فقيد آيت اللّه شيخ محمدحسين كاشف الغطاء ـ قدس اللّه روحه ـ درباره متنى است كه براستى از ديد لغت و ادب و محتوا ستايش سخن شناسان را برانگيخته و مهم تر از آن دست كم, ادعا شده است در همين قرون اخير به خط مبارك اميرمؤمنان (صلوات اللّه و سلامه عليه) زيارت شده است. 60 اگر داورى سبك شناختى مرحوم كاشف الغطاء ـ رَفَعَ اللّهُ دَرَجَتَه ـ كارى مى كند, استوارتر ساختن نسبت چنين متنى است; نه متنى مجهول و مخدوش و مغلوط و مبهم كه يكباره سر از كَتمِ غيب درآورده و حتى نسبت به آن به يك عربى زبان باسواد مستقيم السليقه استوار نتواند بود, تا چه رسد به فرزند اميرمؤمنان و عمِّ والاگهر سيدساجدان (صلوات اللّه وسلامه عليهم اجمعين). در باب اديب أريب مفضالى چون ابن خشّاب و دانشمند واسع الاطلاع سخن شناسى چون ابن ابى الحديد, بَينونَت از اين هم روشن تر است; چه, ايشان خود از اركان ادبيت و عربيت اند و خرده بينانه با اعاظم اين فن لِمَ ولانُسَلِّم ها مى كنند61 و حجيت كلامشان فراتر از اين داوريهائى است كه اكنون ما با آن روياروييم و همين خطبه ادعايى عليل و پرابهامى را كه از حضرت ابوالفضل مى خواند و خوانندگان اين مقال خود مى توانند ببينند و درباره اش داورى كنند, (بديع) و (شيوا) و (نورانى) و (والا) قلم مى دهد!! وانگهى, كلامى كه ابن أبى الحديد و ابن خشّاب درباره آن گواهى مى دهند, 62 كلامى است كه: أولاً, گروهى از اعاظم محدثان و اديبان و متكلمان عامه و خاصه, از ديرباز, ياد كرده و حتى نقل و گزارش نموده اند63 و در كتاب هاى نامور و بلندپايه اى چون خود نهج البلاغه عزيز آمده است. اين كجا و آن خطبه ادعايى كذايى كجا؟!… آيا تأييد و تقويت چنين خطبه ريشه دار معروف و مستندى از راه قرائن سبك شناختى, با تأييد متنى به كلى مجهول كه حتى منبع نقل آن نيز شناخته است, همتا و همسان خواهد بود؟ به عبارت ديگر: به كار بردن ملاحظات سبك شناختى در حق خطبه اى چون شقشقيّه كه در منابع و مصادر مختلف معروف و مذكور افتاده, آيا همسان و همپايه كاربرد اين ملاحظات در حق هر متن ديگر است؟ از راه تمثيل مى توان گفت: ادعاى آقاى مهدى پور بدين مى ماند كه اگر نمره 5/19 را مى توان با ارفاق 20 قلمداد كرد, با نمره هاى زير 10 نيز مى توان چنين كرد! آيا چنين قياسى مع الفارق نيست؟ ثانياً, خود خطبه شقشقيّه آيتى از فصاحت و بلاغت و صلابت است كه حتى منكران انتسابِ آن هم بى شك منكر اين عظمت ادبى و جلالت لفظى نبوده اند. بهترين گواه مدعاى ما نيز اين است كه منكران نهج البلاغه و شقشقيّه آن را برساخته سيدرضى يا سيدمرتضى قلمداد كرده اند و اين هر دو برادر از اختران درخشان آسمان ادب عربى و صاحب نثرى ممتاز و نظمى دلنوازند كه منكران هم بدان آگاه و خستو بودند. القصه, چنين خطبه اى كه (مردى از آن همى زايد)64 كجا و خطبه مخدوش و مغلوط مورد گفتگوى كتاب خطيب كعبه كجا؟ سبك شناسى, اگر بتواند نسبتى را آنگونه تأييد و تقويت كند, نسبت چنان متنهاست كه اقتضاى چنان داورى ها در آن باشد; نه متنى كه حتى انتساب آن را به بيان عربى زبانان باسواد عادى هم نمى توان پذيرفت. * نويسنده كتاب خطيب كعبه بر نورانيت خطبه ادعايى ياد شده تأكيد خاصى دارد. مى گويد: (اين خطبه نورانى مانند نورافكن پرتوفشانى است كه فضاى موجود را منور, و مانند مشكى است كه مشام جان شيفتگان اهل بيت عصمت و طهارت(ع) و عشّاق ابى عبداللّه الحسين وأباالفضل العباس (عليهما السلام) را عطرآگين نموده است). 65 وى در پيشگفتارى كه بر چاپ دوم كتاب نوشته است, آورده: (عده اى از بزرگان اهل علم و معرفت و كمال كه در رشته متن شناسى ساليان سال تلاش نموده, 66 با آشنايى اى كه از67 خاندان رسالت(ع) و نوع كلام و كلام هاى زيبنده آنان دارند و صحت كلام نور را تشخيص مى دهند, به حقير اظهار داشته68 كه اين خطبه نيازى به ذكر سند ندارد و خود گوياى آن است كه از ناحيه مقدسه قمر منير بنى هاشم, حضرت اباالفضل69 العباس ـ عليه السلام ـ, شرف صدور يافته و تنها كسى كه شايستگى و شهامت اظهار چنين جملات پرصلابت در مقابل آن دشمنان خون آشام و شمشير به كف70 را داشته, آن بزرگوار است). 71 اين (عده) ـ كه از (انشا)ى مولف عاقبت معلوم نمى شود كه (جمع) هستند يا (مفرد)! ـ متأسفانه دلايل خود را بر ادعاى غريبى كه دارند مورد تصريح قرار نداده اند; پس تنها مى توان به قولشان متعبد شد! هرچند باتوجه به اينكه صاحب قول را نمى شناسيم, راه تعبد نيز بكلى بسته است!!… بارى, پرسشى بى امان خاطر آدمى را مى شوراند; و آن, اين است: بر فرض اينكه آن (عده) متن شناس واجد چنان توان خارق العاده اى در تمييز اقوال و متون از يكديگر باشند, و باز بر فرض اينكه تمام كاستى ها و نااستوارى هاى لفظى و معنايى متن خطبه ناديده گرفته شود, اين (عده) محترم از كجا معلوم كرده اند كه جز آن حضرت هيچ كس (شايستگى و شهامت) بيان چنان سخنانى را ـ بر فرض آنكه به راستى سخنانى استوار و پرصلابت باشد ـ نداشته است؟! نمونه را باز برفرض صلابت و استوارى آن سخنان ـ چرا سرور ما حضرت على بن الحسين شهيد(ع) ـ نتواند واجد آن (شايستگى و شهامت) باشد؟ آيا آن (عده) حضرت أبوالفضل(ع) را در همه چيز از جميع ياران و پيرامونيان و خاندان سالار شهيدان, بى هيچ استثنا, برتر مى دانند؟ و اگر نه, چرا در همين اظهارنظر كوتاه, اينگونه گزافه مى گويند و ندانسته (شايستگى و شهامت) بزرگوارى چون حضرت على بن الحسين شهيد ـ عليهما السلام ـ را اينسان فرو مى كاهند و درباره آنچه نمى دانند به داورى مى نشينند؟! پرسش صريح تر اين است: آن عده كه تا بدين اندازه نسنجيده اظهارنظر مى كنند و حتى حد كلمات و وزن تعابير عرف و زمان خود را نمى شناسند, آيا آنقدر صلاحيت دارند كه نسبت متنى را ـ بدون ملاحظه سند آن ـ اثبات يا نفى كنند؟! البته كار بدين آسانى نيست. 72 كسانى كه آسانگيرانه, به صرف تَصَفُّح (و احياناً تفحص) در حديثنامه هاى موجود ـ يعنى: همين حديثنامه هايى كه از اكاذيب غاليان و موضوعات مرويِّ حشويان تهى نيست ـ, مى پندارند چنان شناخت و انسى به اساليب كلام و تعابير و لغات امامان(ع) حاصل كرده اند كه مى توانند, على رغم فاصله اى هزار و چندصد ساله, اصيل از برساخته قرار دهند, گويى از اين نكته غافل اند كه بسيارى از واضعان و جاعلان و مزوِّران و مُخَلِّطانى كه اسباب جعل و تزوير و تخليط را در حديثنامه فراهم ساخته اند, به همان اساليب كلام و تعابير و معايير زبانى به مراتب آشناتر و مأنوس تر بوده و از هزار و يك فن باريك در اين كار آگاه بوده اند كه امروزيان, دست كم: به واسطه محدوديت هاى ناشى از بعد زمان, از وقوف بر آن به هر روى محروم اند. شايد عده اى مى پندارند جاعلان و واضعان و تحريفگران حديث, تنها بقالان كوفه و حمالان بصره و خربندگان حجاز بوده اند و اينان را وقوف و دانش و نكته سنجى و سخندانى و موقع شناسيى نبوده است كه در زير و بم وضع و تحريف و تزوير به كار توانند برد و امر را بر دانشوران و دانش آموختگان مُشتبه و مُلتبس توانند كرد. بماند كه سخن بقالان و حمالان و خربندگان نيز به واسطه صبغه تاريخى و ديرينگى (Archaism) ناگزير زبان, در ديده ما بدان سادگى و بيمايگى و ركالت و فضاحت كه معاصرانشان مى ديده و مى يافته اند نخواهد بود. و باز بماند كه دانسته نيست ما را حتى مايه تمييز سخنان سست و نااستوار بى دانشان و نافرهيختگان از كلام بهنجار و مقام به اندام ارباب ادب و اميران كلمه باشد!… كه اگر بود ركالت هاى همين متن ادعايى كتاب خطيب كعبه را صلابت و سلاست و فصاحت نام نمى نهاديم!! بارى, سخن اينجاست كه: بسيارى از راويان متهم, از قضا مردانى دانشور و حتى از معاشران امامان(ع) و نخبگان علمى مكتب بوده اند كه هريك به علتى از طريق صواب منحرف گرديده و به زخم تيغ زهرآگين آز و دنياخواهى و يا بدفهمى و كوته بينى بر خاك انحراف غلتيده و كسانى را نيز در پى خود روان ساخته و خاك نشين كرده اند. ابوالخطاب (محمدبن أبى زينب/فـ: 138 ق) كه از بنفرين ترين غاليان و دروغزنى بيشرم بود كه فرقه پرفتنه خطّابيّه را راهبرى مى كرد, و گفته اند حاصل رواياتى كه در مذمت او رسيده در حد تواتر است, آرى! همين مرد گمراه گمراهگر پيش از آنكه به ضلالت افتد, از مرتبطان بيت امامت و كسى بود كه مسائل اصحاب را مى آورد و پاسخ آن را گرفته, بديشان مى رسانيد. 73 شلمغانى (محمدبن على/فـ: 322 ق) از پيشوايان اصحاب و فقيهى از فقهاى شيعه به حساب مى آمد كه به واسطه حسدى كه بر حسين بن روح ـ رضى اللّه عنه وارضاه ـ مى برد بناى مخالفت و انحراف گذاشت و مدعى نيابت خاصه شد و سپس مذهبى غاليانه را بنيان نهاد و جنبشى اباحى ـ سياسى پديد آورد. على الظاهر بعضِ كتاب هايى كه وى پيش از انحراف نوشته بود, به غايت نزد شيعه متداول و مورد استفاده بوده است و همين از پايگاه مهم و معتبر دوران استقامت و صلاح وى در جامعه اماميه حكايت مى كند. 74 ابونصر هبةاللّه احمد بن محمد كاتب (زنده در 400 ق) كه گفته مى شود نواده دخترى أبوجعفر محمد بن عثمان عمرى بود و بسيار سماع حديث كرده و در كلام دستى داشت, كسى است كه كتابى از براى ابوالحسين بن شبيله علوى زيدى نوشت و در آن امامان را سيزده تن به حساب آورد و زيد شهيد را نيز از امامان قلمداد كرد!75 على بن عبداللّه بن عمران قرشى مخزومى (معروف به ابوالحسن ميمونى), همروزگار نجاشى, خود مردى آگاه به فقه بود; كتابى در حج تصنيف كرده و سال ها در مكه قاضى بوده و در رد اهل قياس قلم فرسوده است; با اين همه, هم عقيده و هم روايتش فاسد بود. 76 ابوالمفضل محمد بن عبداللّه بن مطّلب شيبانى (297 ـ 387ق) محدثى حرفه اى و كثير الروايه و خوش حافظه بود كه در طلب حديث سفرها كرد. در آغاز كار منحرف نبود ليك پسان تر به تخليط مبتلا گرديد و خويش را به دروغزنى و حديث سازى و سندپردازى بيالود. 77 اين كسان را, نمونه وار, ياد كرديم تا معلوم بداريم بعضى راويان متهم, بسى بيش از ما با احاديث و اساليبِ كلام امامان(ع) آشنا و به زمان و مكان و فضاى زندگى ايشان آگاه بودند و احياناً خود از متخصصان فقه و حديث به شمار مى رفتند و چنان نبود كه با زبان و بيان و كنايات و اشارات اهل بيت(ع) ناآشنا باشند و نتوانند ـ دست كم تا اندازه اى ـ از آن سبك تقليد كنند; به عبارت ديگر اگر ما از راه سبك شناسى مى خواهيم كلام اصيل را از كلام برساخته بازشناسيم, برخى از برسازندگان كلام خود سبك شناسان حرفه اى و به آن سبك و بيان و به مراتب از ما آگاه تر و نزديك تر بودند و توان شبيه سازى آن را داشتند (مگر آنكه به چيزى نظير نظريه (صَرفه) كه در باب اعجاز قرآن مطرح است, در عرصه حديث نيز معتقد شويم; كه آن هم شدنى نيست; زيرا: اولاً, وقوع كذب و جعل و وضع حديث در تاريخ مسلم و شواهد حديثى و تاريخى آن بيشتر و استوارتر از آن است كه در آن هيچ ترديد توان كرد. ثانياً, خلاف فرض مدعيان تمييز نيز هست; چه, ايشان وقوع جعل و تزوير را در روايات قبول دارند ليك خود را به اتكاى شناختى كه از سبك و اسلوب روايات دارند قادر به تمييز روايات مجعول مى دانند). در رجال كشى ـ يا به تعبير دقيق تر: اختيار معرفة الرجال شيخ الطائفه طوسى ـ در روايتى از يونس بن عبدالرحمن78 كه طى آن چرايى نگاه سختگيرانه يونس در پذيرش احاديث توضيح داده مى شود: از جمله مى خوانيم: (… قالَ يُونُس: وافَيتُ العِراقَ فوَجدتُ بها قِطعَةً مَن أَصحابِ أبى جَعفرٍ(ع) وَوَجَدتُ أَصحابَ أبي عبداللّه(ع) مُتوافِرينَ, فَسَمِعتُ منهُم وَأَخذتُ كُتُبَهُم, فَعَرَضتُها مِن بَعدُ على أبي الحَسَنِ الرّضا(ع) فأنكَرَ مِنها أَحاديثَ كَثيرَةً أن يكونَ مَن أَحاديثِ أبي عبداِ(ع), وَقالَ لى: إنَّ أباالخّطابِ كَذَبَ على أبي عبداللّهِ(ع); لَعَنَ اللّهُ أَباالخَطابِ! وكَذلِكَ أصحابُ أبى الخطابِ يَدُسُونَ هذِهِ الاحاديثَ الى يَومِنا هذا فى كُتبِ أصحابِ أبيِ عبداللّهِ(ع)… ). 97و80 حاصل معنا: يونس گفت: به عراق آمدم و آنجا گروهى از اصحاب حضرت أبوجعفر (امام باقر) ـ عليه السلام ـ را يافتم و اصحاب حضرت أبوعبداللّه (امام صادق ـ ع ـ) را فراوان ديدم; پس از ايشان سماع حديث كردم و كتاب هايشان را ستاندم; و پسان تر آن را بر حضرت أبوالحسن الرضا(ع) عرضه داشتم و آن حضرت بسيارى از احاديث آن را انكار فرمود كه از احاديث حضرت ابوعبداللّه (امام صادق ـ ع ـ) باشد و به من فرمود: أبوالخطاب بر أبوعبداللّه (امام صادق ـ ع ـ) دروغ بسته است. خداوند ابوالخطاب را نفرين كناد! به همين سان اصحاب أبوالخطاب اين احاديث را تا به امروز در كتاب هاى اصحاب ابوعبداللّه (امام صادق ـ ع ـ) نهان مى سازند… . اين يونس بن عبدالرحمن خود از جليل ترين ياران و شاگردان امامان ما و كسى است كه در عصر حضرت رضا(ع) در ميان شيعه نوعى مرجعيت علمى و دينى هم داشته; مردى عابد, تيزبين, حديث شناس, فقيه, و فراتر از عصر و عرف روزگار خويش كه مدايح مَرويّ از امامان اهل بيت عليهم السلام و نخبگان شيعه در حق وى براستى حيرت زا و رشك انگيز است. 81 (و تفصيل احوال و خدمات و حسنات وى خود بايد موضوع يك تك نگارى باشد). آرى! چنين شخصيت جليل القدر و بيهَمالى در علم و فضل و فضيلت, با مكانتى كه در حديث شناسى دارد و پيداست از هركس و هرجا و نسنجيده و بى محابا نقل روايت نمى كند, در جايى كه خود بى واسطه شاگرد امام معصوم است و نَفَسِ آل محمد(ع) را دريافته, در فضايى كه فضاى حضور شيعيان و مواليان و جاى داد و ستد معارف اهل بيت است, با چشم و گوش باز و عقل و هوش سرشار از ياران دو امام معصوم كه مردمانى مجهول و منكر نيستند, اخذ حديث مى كند; و چون دستاوردِ طلب خود را بر امام زمان و حجت عصر خويش عرضه مى دارد, آن حضرت احاديث فراوانى (احاديث كثيره) را مورد نفى و انكار قرار داده, با اين بيان خود خاطر نشان مى فرمايد كه يونس, با همه اهليت و شناختى كه دارد, در اخذ آنها مصيب نبوده است! هنگامى كه حال و كار عالم نكته سنج و عيارشناس بزرگ و مطّلعى چون يونس بن عبدالرحمن, آن هم در عصر (حضور) امام معصوم (نه غيبت) و در ميان ياران و شاگردان امامان اين باشد كه در خبر اختيار معرفة الرجال آمده است, دعوى صاحب نظرى در تمييز صحيح از سقيم بدون تامل در اسناد و تنها به دلالت ذوق پرورده خويش, آن هم با اين بُعدِ زمان و… , راستى از چه كس مى سزد؟!

در پرده پندار
 

 1. آقاى مهدى پور كه به تصريح خودشان (به هيچ وجه) به كتاب مناقب الساداة الكرام دسترس ندارند82 و آن را نديده و نخوانده اند, از آن به عنوان (كتاب ارزشمند)83 و (أثر ارزشمند)84 و از نويسنده اش به عنوان (محقق پرتلاش) و (فرزانه) و (پژوهشگر ارجمند), شادروان… 85 ياد كرده اند! اى كاش توضيح داده بودند كه ارجمندى آن كتاب ناديده و محقِّق بودن و پرتلاش بودن نويسنده آن از كجا برايشان مكشوف شده است؟ ايشان بدون آنكه هيچ آگاهيِ زندگينامه اى از مولف ياد شده به دست دهند, نوشته اند: (بسط مقال پيرامون مؤلف فرزانه را به فرصت ديگرى موكول مى كنيم, به اين اميد كه معلومات بيشترى را از منابع آن سامان [ظ= هندوستان] به دست آورده, به محضر خوانندگان گرامى تقديم نماييم. )86 حق آن بود كه اگر اطلاعات اندكى هم درباره اين (سيد عين العارفين هندى) كه ادعا مى شود كتابى به نام مناقب الساداة الكرام دارد در اختيار ايشان هست, ارائه آن را به كسب (معلومات بيشتر) موكول نسازند. اگر هم ايشان نيز چون ما نه از چيستى آن كتاب خبرى دارند و نه از كيستى مؤلف آن, به حكم كريمه (ولاتقفُ ماليسَ لك بهِ علمُ انَّ السمعَ والبَصَرَ والفُوادَ كلُّ اولئكَ كانَ عَنهُ مسؤولا)87 روا نيست بر چيزى و كسى كه نمى شناسند آنگونه ثنا بخوانند و از ارج و احترامش دم بزنند. گذشته از متن خطبه, هم (عين العارفين هندى) ناشناس است و هم (مناقب الساداة الكرام) او. بر فرض هم كه چنين شخصى و چنان كتابى وجود داشته باشد و بر فرض آن كه (فاضل) هم بوده باشد ـ نه مانند بسيارى از (ورق سياه كُن)هاى قرون اخير!ـ86 از كجا معلوم كه مردى مانند فاضل دربندى بوده باشد؟ اين گفتار را گنجايى آن نيست كه بتفصيل متعرض احوال و شيوه فاضل دربندى گردد. هم كتاب اكسير العبادات فى أسرار الشهادات او و هم داورى كه از روزگار خود او تا امروز درباره او و كتابش به قلم آورده اند, همه در دسترس است, و خواهندگان خود بازتوانند جست. حتى اگر نخواهم مانند بعضِ محققان معاصر, كتاب مرد را كه خود (ملاى باسوادى بود و از بزرگ ترين فقيهان عصر خويش), 89 (سرشار از خرافات و تحريفات و مجعولات)90 بخوانم, و بخواهم ملايم ترين شيوه گفتار و داورى را در باب كتاب او اختيار كنم, بناگزير بايد سخنان مرحوم حاج شيخ عباس محدث قمى و مرحوم علامه حاج شيخ آقابزرگ طهرانى (رضوان اللّه عليهما) را واگويه كنم كه آن نخستين فرموده است: (… أسرار الشهادة مشتمل است بر مطالبى كه اعتماد بر آن نشايد… ). 91 و اين دومين آورده: (… ومِن شِدّةِ خُلوصه وصفأِ نَفسِه نَقَلَ فى هذا الكتابِ أُموراً لاتُوجَد فى الكتبِ المُعتَبَرَة وانما أَخذها عن بعض المجاميع المَجهولةِ اتِكالاً على قاعدة التسامح فى أدلّةِ السُنن مَع أَنَّه لايصدقُ البُلوغ عنه بمجرَّدِ الوجادة بخطٍ مجهولٍ). 92 حاصل معنا: از بس خلوص داشت و صافى ضمير بود, در اين كتاب به نقل امورى دست يازيد كه در كتاب هاى معتبر دستيابى نمى شوند. او اين مطالب را به اتكاى قاعده تسامح در ادله سنن از بعضِ مجموعه هاى ناشناس برگرفته بود; حال آنكه صرف يافتن چيزى به خط مجهول, مصداق (رسيدن (بلوغ) مطرح در قاعده تسامح در ادله سنن) نيست [تا بتوان قاعده تسامح را در باب آن اجرا كرد]. بزرگترين گرفتارى فاضل دربندى با همه فضل و فضيلتى كه داشته است, به شرحى كه محدث نورى ـ تَغَمَّدَهُما اللّهُ بِغُفرانه ـ در كتاب لؤلؤ و مرجان بازگو كرده, 93 نقل گشاده دستانه نابجا از كتابى است مجهول و نامعتمد; و همين است كه أسرار الشهاده او را انگشت نما كرده است. 94 محدث نورى در واقع يكى از تنبيهات لؤلؤ و مرجان را به همين امر اختصاص داده كه لازمه اعتبار مؤلف, اعتبار كتاب او نيست95 و نمونه هاى ديگرى نيز آورده كه از بيم تطويل متعرّض آنها نخواهيم شد. بارى, اعتماد بر نوشتار شناختگان و نامبرداران نيز آنجا رواست كه منهج علمى ايشان را بشناسيم و بر آن تكيه توانيم كرد; ورنه چه بسيار بوده اند و هستند ـ مردمان فاضل, ولى متسامح كه هر رطب و يابسى را به قلم آورده و به خيال خام خود از اين راه به اسلام و اسلاميان خدمتى كرده اند. اگر در اين باره بخواهيم نمونه هايى به دست دهيم, (مثنوى هفتادمن كاغذ) شود. به تعبير عوام: (چرا راه دور برويم؟). داستانى كه نويسنده همين كتاب خطيب كعبه در يكى از كتاب هاى ديگر خود از كتابى به نام ميثاق منتظران نقل كرده, نمونه اى است از نقل هاى سست و نااستوار و بى اعتبار كه على القاعده به قصد ترويج حقايق دينى و تثبيت قلوب مؤمنان بر طريق پيشوايان راستين به نقل و ثبت و انتشار آن دست يازيده اند, بى آنكه در اعتبار و درستى آن به درستى بنگرند (و اى بسا بى آنكه لوازم چنين نگاه نقادانه در مروجان آن فراهم باشد). اگرچه نقل اين داستان سخن را به درازا مى كشاند, چون مثالى است عينى از شوق برخى از گويندگان و نويسندگان دينى به نقل و نشر و ترويج سخنانى ظاهر الصلاح كه در اعتبار و استناد آن دقتى بسنده نرفته است, از اين تطويل گريزى نيست. نويسنده در كتاب شرح حديث نورانيت, اين داستان را نقل كرده و پيش از آن ـ از جمله ـ آورده است: (داستان جوان خيبرى كه قبلاً يهودى بود و به شرف96 اسلام راستين, يعنى مكتب تشيع, نايل آمده بسيار زيبا و دلنشين و آموزنده است. ما اين داستان را عيناً از كتاب ميثاق منتظران97 تأليف استاد سيدمهدى حائرى قزوينى نقل مى كنيم… ). 98

اما اصل داستان:
 

 (مرحوم آيت اللّه حاج ميرزا هادى خراسانى حائرى با يك واسطه, از مرحوم حاج سيدابوالحسن طالقانى ـ از شاگردان و ياران نزديك ميرزاى بزرگ شيرازى ـ نقل كرده, هنگامى كه از زيارت كربلا به سامرا باز مى گشتند, در قريه دُجَيل براى استراحت و صرف غذا منزل گرفتند. موقع تهيه غذا شيخ محمدحسن, يكى از طلاب سامرا, را همراه طلبه ديگرى ملاقات مى كند كه آن طلبه ناشناس, تورات را به زبان عبرى مى خواند. طالقانى مى گويد: تعجب كردم و از شيخ محمدحسن پرسيدم: اين شيخ كيست و زبان عربانى را از كجا مى داند؟ گفت: اين شخص تازه مسلمان است و قبلاً يهودى بوده. گفتم: بسيار خوب, حتماً قصه اى دارد, بايد بگويد: شيخ تازه مسلمان گفت: قضيه من طولانى است, چون حركت كرديم در بين راه مفصلاً بيان خواهم كرد. راه افتاديم, از وى سوال كردم, گفت: من از يهوديان (خيبر) ـ كه سه منزلى مدينه است ـ بودم و درب خيبر معروف, اكنون در آن جا موجود است, ولى زير خاك رفته, به طورى كه اگر قدرى خاك را كنار بزنند نمايان مى شود. وى گفت: در چند ده و قريه اى كه در حوالى خيبر است, يهوديان از زمان حضرت رسول(ص) تاكنون هستند, در يكى از همين قريه ها محلى براى كتابخانه مهيا مى باشد و در آن جا اتاقى است قديمى, در آن اتاق تورات بسيار قديمى است كه بر پوست نوشته شده و هميشه درب آن اتاق بسته و قفل است و از پيشينيان سفارش شده كه در را باز نكنند و كسى آن تورات را مطالعه نكند, و مشهور است كه هركس نظر به آن تورات كند, مغزش عيب مى كند و ديوانه مى شود, مخصوصاً جوان ها كه نبايد به آن نگاه كنند. شيخ به گفتار خود ادامه داد و گفت: ما دو برادر بوديم, به فكر اين افتاديم كه آن تورات قديمى را زيارت كنيم. نزد كليددار آن حجره مخصوص رفتيم و خواهش باز كردن درب اتاق را نموديم, ولى او به شدت امتناع كرد, به مقتضاى (الانسانُ حريصُ على ما مُنع) اشتياق و رغبت ما افزوده گرديد, پول قابل توجهى به او داديم تا راضى شد كه پنهانى ما را راه دهد. وعده گذاشتيم, در ساعت معين داخل اتاق شديم و با كمال آرامش تورات قديمى را كه روى پوست نوشته شده بود, زيارت و مطالعه نموديم, در ميان آن, يك صفحه به طور مخصوصى نوشته شده بود كه جلب نظر مى كرد, چون دقت نموديم, ديديم نوشته است: پيغمبرى در آخرالزمان در ميان اعراب مبعوث مى شود و تمام خصوصيات و اوصاف او را با ذكر نام و نشان و نسب و حسب بيان نموده و نيز اوصياى آن پيغمبر را دوازده نفر به اسم و رسم نوشته بود. من به برادرم گفتم: خوب است اين يك صفحه را رونوشت كنيم و جستجوى حال اين پيغمبر نماييم. رونويسى كرديم و دلباخته آن پيغمبر شديم. تنها فكر و خيالمان پيدا كردن [پيروان] اين فرستاده خدا بود, ولى چون سرزمين ما از راه عبور و مرور مردم دور بود و ما با خارج از محدوده خودمان, كمتر تماس داشتيم, نتيجه اى به دستمان نيامد. چندى بدين منوال گذشت تا آن كه چند نفر از تاجران مسلمان از مدينه براى خريد و فروش اجناس به شهر ما وارد شدند از يكى دو نفر آنها محرمانه پرسش هايى نموديم, آنچه از احوالات و نشانى هاى حضرت رسول(ص) بيان كردند, همه را مطابق با نوشته آن تورات سابق الذكر مى ديديم, رفته رفته به حقانيت دين اسلام يقين كرديم, ولى جرئت اظهار مطلب را نداشتيم, فقط يگانه اهتمام ما فرار از آن آبادى و ديار بود. من با برادرم پيرامون فرار گفتگو كردم. گفتم: مدينه نزديك است و ممكن است ما را پيدا كنند و اسباب زحمت ما فراهم شود, بهتر اين است به يكى ديگر از شهرهاى مسلمان نشين براى پيروى از اسلام فرار كنيم, اسم (موصل) و (بغداد) را شنيده بوديم. پدرمان تازه مرده بود و براى اولاد خود وصى و وكيل هم تعيين كرده بود. نزد وكيل رفتيم و دو ماديان با مقدارى پول نقد از او گرفتيم, سوار شده به سرعت به سوى عراق طى مسافت كرديم, سپس از (موصل) سراغ گرفتيم, راه را نشان دادند وارد شهر شديم و در كاروان سرا شب را مانديم, صبح شد چند نفر از همان اهالى شهر آمده گفتند: ماديان ها را مى فروشيد؟ گفتيم: نه, هنوز وضع ما در اين شهر معلوم نيست, چون ماديان ها از حيث چاقى و سلامت تحفه اى بودند, اصرار در فروش كردند, ما هم به كلى خواهش آنها را رد كرديم. بالاخره گفتند: اگر نفروشيد به زور از شما خواهيم گرفت, مجبور شديم مركب ها را فروختيم, با خود گفتيم: اين شهر جاى ماندن نيست, به (بغداد) مى رويم. ولى مشكل اين بود كه دايى يهوديمان از تجار باعتبار (بغداد) محسوب مى شد و مى ترسيديم خبر فرار ما به او برسد و ما را پيدا كند. به هرحال وارد (بغداد) شديم و باز در كاروان سرايى منزل كرديم, شب را گذرانديم و صبح شد, اين مرتبه ديگر چيزى نداشتيم كه مورد طبع صاحب كاروان سرا باشد. در آن حال پيرمردى ـ كه بعد از چند كلمه احوالپرسى معلوم شد كه او صاحب كاروانسرا است ـ وارد اتاق ما شد و از جريان حال ما سؤال كرد, قصه را مختصر براى او تعريف كرديم و گفتيم: از يهوديان خيبر هستيم, دين اسلام را اختيار نموده ايم, ما را نزد عالم مسلمين ببر تا به آيين اسلام بهتر هدايت شويم. تبسم بر لب هاى پيرمرد ـ كه گويا مژده اى به او داديم ـ نقش بست و با شوق و شعف دست بر ديدگاه خود گذاشت و گفت: چشم! بفرماييد برويم منزل قاضى بغداد. سه نفرى بر قاضى كه پيرمردى خوش سيما بود و با لبخندش محبت گرمى در دل ديداركننده ايجاد مى كرد, وارد شديم, پس از تعارفات معمولى بيان حال نموديم و از او خواستيم كه ما را به احكام اسلام راهنمايى نمايد, گفت: بسيار خوب, شمه اى از توحيد و گوشه اى از اثبات صانع بيان نمود و آن گاه به بيان رسالت حضرت ختمى مآب و سپس به شرح حال خلفا و اصحاب آن سرور پرداخت و گفت: بعد از پيغمبر, عبداللّه بن ابى قحافه (ابوبكر) خليفه آن حضرت است. من گفتم: عبداللّه كيست؟ اين نام با آنچه من در تورات خوانده ام و از روى آن نوشته ام مطابق نيست! قاضى گفت: او كسى است كه دخترش زوجه پيغمبر است. گفتم: چنين نباشد, من در تورات خوانده ام كه خليفه پيغمبر كسى است كه دختر پيغمبر با خشم و غضب برخاست و گفت: اين رافضى را بيرون كنيد, من و برادرم را زدند و بيرون كردند. به كاروانسرا برگشتيم. صاحب منزل هم از اين جريان دلگير شد, به ما كم اعتنايى مى كرد. از اين ملاقات و گفتگوى با قاضى و رفتار اخير او حيران و سرگردان شديم, به علاوه نمى دانستيم كلمه (رافضى) چيست و به چه كسى خطاب مى شود و چرا قاضى ما را به اين كلمه ناميده و از مجلس خود بيرون راند؟ اين گفتگوها و چراچراها بين من و برادرم تا نيمه شب طول كشيد. چند ساعتى با حالتى مهموم خوابيديم, بامداد صاحب كاروانسرا را صدا كرديم, گفتيم: ما را از اين واقعه و ابهام نجات بده, شايد ما درست مطلب را نفهميديم و يا قاضى سخن ما را نفهميده, صاحب كاروانسرا گفت: اگر شما واقعاً و از روى حقيقت طالب و خواستار دين اسلام هستيد, هرچه قاضى مى گويد, قبول كنيد. گفتم: اين چه سؤالى است؟ ما براى اسلام از خويشان و مال و خانه دست كشيديم و هيچ غرض و مرضى نداريم. گفت: بياييد براى مرتبه دوم99 شما را نزد قاضى ببرم, ولى مبادا خلاف رأى او حرفى بزنيد. باز به منزل قاضى رفتيم. پيرمرد به قاضى گفت: اينان مطيع اند و آنچه شما بگوييد, قبول مى كنند. قاضى هم به سر التفات آمد و بنا كرد به نصيحت و موعظه نمودن ما دو نفر. من گفتم: ما دو برادر از دهكده خودمان مسلمان شديم و از ديار دور خود به اين جا براى دانستن احكام اسلام آمديم, ابداً غرضى نداريم و اگر اذن بدهيد ما چند سؤالى داريم؟ قاضى گفت: بفرماييد هرچه مى خواهيد بپرسيد. گفتم: ما تورات صحيح قديمى را خوانديم و اين مطلب را كه مى خواهيم بگوييم از آن رونوشت كرديم. تمام صفات و نام و نشان پيغمبر آخرالزمان و خلفا و جانشينان آن حضرت را يادداشت كرده ايم و همراه داريم, ولى نام عبداللّه بن ابى قحافه در آنها نيست. قاضى گفت: پس چه اشخاصى در آن تورات نوشته شده است؟ گفتم: خليفه اول داماد پيغمبر و نيز پسرعموى اوست. هنوز حرفم تمام نشده بود كه طبل بدبختى ما را زدند و قاضى از شنيدن اين كلام از جاى خود برجست و كفش خود را از پاى بيرون آورد و تا توانست بر سر و صورت من زد. به زحمت خودم را از زير دست او نجات دادم. برادرم در همان دقيقه اول فرار كرد. در كوچه هاى بغداد باسر و صورت خونين راه را گم كردم, خودم هم نمى دانستم كجا مى روم, پاهايم قوت ايستادن نداشت, كنار نهر آبى كه آن جا بود, نشستم و بر گرفتارى و غربت و گرسنگى و ترس و تنهايى ام گريه كردم و تأسف خوردم. ناگاه جوانى را ديدم كه عمامه100 سفيد بر سر و دو كوزه خالى در دست داشت و مى خواست از نهر آب بردارد, او نزديك من لب آب نشست, وضع مرا كه ديد, پرسيد: تو را چه مى شود؟ گفتم: غريب هستم و مبتلا گشتم. فرمود: قصه تو چيست؟ گفتم: از يهوديان خيبر بودم, اسلام آوردم, با برادرم با هزار زحمت و مشقت به اين جا آمديم. مى خواستم احكام اسلام را بياموزم, مرا چنين جزايى داده اند. سپس اشاره به سر و صورت زخمى خود نمودم. فرمود: از تو مى پرسم يهود چند فرقه هستند؟ گفتم: فرقه هاى بسيار. فرمود: هفتاد و يك فرقه شدند; آيا همه بر حق هستند؟ گفتم: نه. فرمود: نصارى چند فرقه شدند؟ گفتم: فرقه هاى مختلف مى باشند, فرمود: هفتاد و دو فرقه; آيا همه بر حق مى باشند؟ گفتم: نه, فرمود: ملت اسلام نيز هفتاد و سه فرقه شده اند, كه تنها يك فرقه بر حق مى باشد. آن بزرگوار مطالبى را برايم بيان كرد و در ضمن مقدارى از تورات خواند و از فرقه حقه اسلام هم سخنانى فرمود. گفتم: من در جستجوى همين فرقه هستم; چه بايد بكنم؟ فرمود: از اين طرف برو كاظمين ـ و اشاره فرمود به جانب غربى ـ سپس فرمود: برو خدمت شيخ محمدحسن آل ياسين, حاجت تو برآورده خواهد شد. حركت كردم و در همان اثنا جوان هم از نظرم غايب شد. هرچه اين طرف و آن طرف نگاه كردم ابداً اثرى از او نديدم. تعجب من زيادتر شد, به خود گفتم: اين جوان چه كسى بود و چه شد؟ زيرا در ضمن صحبت و حكايت حال خويش و اينكه در تورات اوصاف پيغمبر و خلفاى آن سرور را ديدم و نوشتم, مى فرمود: مى خواهى من براى تو بخوانم؟ عرض كردم: بفرماييد! شروع به خواندن فرمود: به طورى كه در دل خويشتن گمان كردم آن تورات خطى كه در خيبر ديدم, گويا همين بزرگوار نوشته است. چون از نظرم غايب شد, دانستم كه او شخصى الهى بوده نه از مردم عادى,101 لذا يقين به هدايت پيدا كردم. قوتى در خود يافتم, به جستجوى برادرم پرداختم, پيدايش نمودم و براى اينكه نام كاظمين و شيخ محمد حسن آل ياسين را فراموش نكنم, مكرر بر زبان مى راندم. برادرم پرسيد: اين چه دعايى است كه مى خوانى؟ گفتم: دعا نيست, و ماجرا را برايش گفتم. او هم خوشحال شد. پس از پرس و جو راه را درپيش گرفتيم, تا به كاظمين رسيديم و به منزل شيخ محمدحسن آل ياسين وارد شديم. قصه را از اول تا پايان براى او بيان نمودم. شيخ برخاست در حالى كه به شدت گريه مى كرد, مرا نزديك طلبيد و مرتب بر چشم من بوسه مى زد. يك ساعت همچنان گريه كرد و چشم مرا بوسيد و مى گفت: با اين چشم نظر به جمال والاجلال حضرت ولى عصر ـ ارواحنا فداه ـ نمودى؟! مدتى مهمان شيخ بوديم. خبر ما منتشر شد. خويشان ما از (خيبر) به دايى ما در (بغداد) نوشتند. او در جستجوى ما آمد. شيخ ما را به (سامرا) فرستاد. (آقاى حاجى ميرزا ابوالحسن طالقانى فرمود: مدتى اين دو برادر در (سامرا) نزد مرحوم آيت اللّه ميرزاى بزرگ شيرازى بودند, تا آنكه دايى آنها ملتفت شد. به حكومت شكايت كرد كه دو پسر از خانواده ما اموال پدر را دزديده و به (سامرا) رفته اند. حكومت وقت آنان را تعقيب مى نمود). مرحوم آيت اللّه ميرزاى بزرگ به آن دو برادر فرمود: دايى شما خيلى اسباب زحمت فراهم كرده, مى ترسم به شما ضررى برساند. خوب است شما به (حله) برويد و خود را مخفى كنيد و مخارجى هم براى ما معين فرمود. به (حله) رفتيم و ساكن شديم. ميرزاى طالقانى فرمود: چندى پس از نقل اين حكايت او را در نجف ديدم. گفت: ساكن حله شديم و كمال آسايش را داريم). 102 آقاى يونسيان, پس از نقل اين داستان, نوشته اند: (اگر كسى اهل تدبر و دقت نظر باشد مى تواند از اين داستان استفاده هاى زيادى ببرد و به نكات دقيقى نايل شود, و چه خوب است خود شما خواننده عزيز, قلم به دست بگيريد و با دقت تمام از اول تا آخر آن را مطالعه نموده و قسمت به قسمت نتيجه گرفته شده خود را بنويسيد و به اطرافيان خود نيز منتقل كنيد). 103 ما نيز مانند آقاى يونسيان معتقديم اين داستان به كار (اهل تدبر و دقت نظر) مى آيد, ولى نه از آن جهت كه ايشان پنداشته اند; بلكه (اهل تدبر و دقت نظر) بناگزير بايد از خود بپرسند و مى پرسند: مگر در صد و پنجاه, دويست سال پيش از اين يهوديان چقدر در بلاد اسلام صاحب نفوذ بوده اند كه اين دو يهودى تازه مسلمان حتى در حرمين شريفين از دست يهوديان آسايش نمى داشته و مجبور بوده اند از حجاز بيرون شده به موصل و بغداد بگريزند؟!… باز مگر چقد مسلمانان و حتى مراجع تقليد در بغداد و نجف و… ذليل بوده اند كه نتوانند دو تازه مسلمان معتقد را از دست يك تاجر يهودى ساكن بغداد محفوظ دارند؟! از اين گذشته, اين دو تن يهودى بوده اند; مادّى و دَهرى كه نبوده اند; پس چرا قاضى بغداد بحث خود را با ايشان از (إثبات صانع) آغاز كرده؟! وانگهى, چرا پس از رسالت به خلافت پرداخته است؟ مى دانيم كه مسئله خلافت و خلفا نزد اهل تسنن جزوِ اركان اصلى دين نيست كه لازم باشد قاضى در همان ابتدا و پيش از معرفى اركان اسلام يكراست به مسئله خلافت و خلفا بپردازد; مگر اينكه قاضى سنّى بغداد نيز مانند شيعيان مى انديشيده و به امامت و ولايت قائل بوده باشد! همچنين در بغداد كه از ديرباز تاكنون محل زندگانى و آمدوشد شيعيان بوده است, آيا غيرعادى نيست كسى را به صرف بيان عقيده شيعى كتك بزنند؟! گيرم اين اندازه متعصب باشند; چرا وقتى شيعه را تا اين حد تحمل نمى توانند كرد, باز او را به خانه شان راه مى دهند؟! شيخ محمدحسن آل ياسين از كجا يقين داشت كه جوان تازه مسلمان خودِ حضرتِ حجّت ـ عليه السلام ـ را زيارت كرده است؟ چگونه احتمال نداد آن مرد يكى ديگر از مردان خدا يا حتى يكى از خواص ياران حضرت حجت ـ عليه السلام ـ بوده باشد؟ چه نشانى اى داشت؟ همه اينها به كنار; جوان تازه مسلمان مى گويد خبر ايشان چنان انتشارى يافته كه به خويشاوندانشان در خيبر رسيده و آنان از خيبر به بغداد نامه نوشته و دايى اين دو جوان را خبر كرده اند. اگر ماجراى اين دو جوان در شهر شيعه و در كنار شيخ محمدحسن آل ياسين و ميرزاى شيرازى بدين اندازه از شياع و شهرت رسيده كه خبر آن به اهل خيبر در حجاز نيز واصل شده, چرا نزد خود علماى شيعه و در كتب شيعه زبانزد و مكرر به ثبت نرسيده؟ و از جمله خود ميرزا ابوالحسن طالقانى كه از (ياران نزديك) ميرزاى شيرازى بوده, چگونه از داستان اين دو جوان هيچ نشنيده بوده است؟! پُرسش هاى ديگرى نيز ازين دست هست كه جمله را به قول قدما (در باقى مى كنيم) و تنها مى گوييم: شالوده اين داستان, يعنى: حضور مستمر يهود در خيبر از صدر اسلام تا روزگار ميرزاى شيرازى, خلاف صريح مسلمات تاريخى است; زيرا عمر بن خطاب در زمان خلافت خود يهوديان خيبر را كوچانيد و از آن پس آن ناحيه در دست مسلمانان بوده است. گويا جاعل اين حكايت اين اندازه تاريخ اسلام نمى دانسته است و تنها وصفى از خيبر و يهوديان آن و گشايش خيبر به دست اميرمؤمنان على(ع) شنيده بوده و به خيال اينكه خيبر تا همين روزگاران همچنان يهودى نشين بوده است, داستانى بربافته كه (عقل بر آن مى خندد و شرع خود نمى پسندد). اخراج يهوديان خيبر در عهد عمر از مسلّمات تاريخ اسلام است و مورد اشارت و استناد محدثان و فقيهان و متكلمان مسلمان واقع گرديده. گفته اند وقتى عُمَر فحص كرد و او را مسلّم شد كه پيامبر اكرم(ص) فرموده است: (لايجتمعُ دينان في جزيرة العرب) (دو دين در جزيرة العرب گرد نيايند), يهوديان خيبر را براند104 و ايشان را كه فتنه و فساد مى كردند به شام فرستاد و بدين ترتيب خيبر در اختيار مسلمانان قرار گرفت. 105 اين واقعه به سال 20 (يا 21) هجرى رخ داد. 106 درباره انگيزه اصلى عمر از اخراج يهود خيبر از ديرباز اختلاف آرا وجود داشته است و حتى در صحت انتساب (لايجتمع دينان فى جزيرة العرب) به پيامبر گرامى(ص) ترديد شده;107 ليك در اصل ماجراى راندن يهوديان از خيبر ترديدى نيست و پس از آن اين ناحيه مسلمان نشين بوده است, بلكه اهل ذمه ديگر در حجاز نمى زيسته و بيرون از آن سكنا داده شده بودند. علامه حلى (أعلى اللّه مقامه) نيز در تذكرة الفقهاء مى فرمايد: (لايجوز لكافرٍ حربيّ أو ذميّ سكنى الحجاز إجماعاً)108 (روا نيست كافر حربى يا ذمى باشنده حجاز گردد) و ذيل همين مسئله به حديث نبوى (لايجتمع دينانِ فى جزيرة العرب) گواهى جسته است. 109 اگر در قصه تصريح نشده بود كه يهوديان (از زمان حضرت رسول(ص) تاكنون) در ناحيه خيبر ساكن اند, شايد ذهن گمان پيشه بدان مى گراييد كه مبادا ادعاى مشكوك بنيامين تودلايى (تُطيلى/Benjamin of Tudela/فـ: 1173 م), خاخام و جهانگرد يهودى اسپانيايى كه در سال هاى 1159 ـ 1173 م از ساراگوسا به فرانسه, ايتاليا, يونان, فلسطين, ايران و چين, مسافرت كرد, و از راه عربستان, مصر و سيسيل به اسپانيا بازگشت;110 مبنى بر پيدايى دوباره جماعتى از يهود در خيبر, 111 راست باشد و اين داستان با آن در پيوند باشد. ولى ادعاى بنيامين تودلايى هم ـ كه در اصل نيز مورد ترديد و تأمل است ـ, 112 براى اين داستان موهوم چاره اى نمى تواند كرد; چرا كه: أولاً اين داستان حكايت از حضور مستمر يهود در خيبر دارد و اين حتى با مدعاى بنيامين تودلائى هم وفق نمى دهد. ثانياً, گزارش بنيامين تودلايى بر فرض صحت به صدها سال پيش از روزگار داستان ما باز مى گردد و به هيچ روى مجالى براى فرض يا ادعاى محض در اين دوره فراهم نمى سازد. سخن دراز شد. به حقيقت شيوه و پيشه نقالى چنين داستان هاى وهم آلود, فقط و فقط يادآور كاروبار و هنگامه هاى (قُصّاص) در سده هاى نخستين اسلامى است; ليك افسوس و هزار افسوس كه چه اندك شمارند آن بيداران همتيار كه در برابر اين معركه گيرى ها دست نصيحت از آستين بصيرت به در كنند و (تحذير الخواص من أكاذيب القُصّاص)113 بنويسند. اينگونه قصه هاى عوام پسند خواص آزار كه دهان به دهان و قلم به قلم و بر سر اين منبر و در صدر آن مجلس حكايت مى شود, بيش از هر چيز در دراز مدت به دين و باور توده ها زيان مى رساند و با متكى ساختن باورها و گرايش هاى مذهبى به چنين شواهد سست و پوچ, زمينه فروريختن معتقدات شخص را به يكباره و به محض مواجهه با نخستين خرده گيرى هاى سنجيده و جدى مخالفان فراهم مى كند, و مهم تر از اينها شواهد راستين و دلايل و مستندات متين دين را نيز تحت الشعاع قرار مى دهد و گروهى را در آن مبادى اصيل و مبانى اصلى هم به ترديد مى افكند. همين بازار نقل حكايت از تشرفات فراوانى كه نشان تشكيك و ترديد بر جبين بسياريشان هويداست و اينسان در روزگار ما گرم و پررونق و براى آنان كه مى دانم و مى دانيد مايه آب و نان گرديده است, بيم آن مى رود اندك اندك به اصل اعتقاد اصيل شيعه در باب غيبت و مهدويت لطماتى جبران ناپذير وارد آورد و از پى برف انبار انگاره هاى عوامانه و خرافى, گروهى به خود اجازه دهند بى تمييز حق از باطل, هر نقل و هر معتقدى را كه با اين حيطه در پيوند باشد, به يك چوب برانند. همچنين بر ديده وران پوشيده نيست كه تل انبار قصه هاى قصه خوانان و حكاياتى كه مَناماتيان و كراماتيان به زبان و قلم نشر و ترويج مى دهند, منظر بيرونى مذهب و چشم انداز جامعه شيعى را چه اندازه مخدوش و رغبت گريز مى كند. 2. آقاى مهدى پور خطبه مورد گفت وگو را (يكى از مطالب ارزشمندى كه همواره گمشده برخى از محققان دردآشنا در طول تاريخ بوده [است])114 قلم داده اند. اى كاش ايشان دست كم چند تن از آن محدثان و مورخان, يا به تعبير احساسى خودشان: آن (محققانِ دردآشنا), را كه از وجود چنين خطبه اى خبر داشته و ازين روى همواره در پى دست يافتن بر آن بوده اند, معرفى مى كردند; براى مثال مى دانيم كه شيخ بزرگوار, صدوق ـ قدس اللّه روحه العزيز ـ كتابى موسوم به مدينة العلم داشت كه ديرى است مفقود گرديده و از همين روى سال ها شمارى از دانشوران در طلب آن بوده اند; حتى اسم و رسم برخى از اين جستجوگران را مى توان ياد كرد; اما تا پيش از به ميانِ آمدن اين متن ادعايى چه كسى يا كسانى از اين خطبه خبر داشته و خبر داده اند كه بتوان گفت همواره گروهى فقد آن را حس مى كرده اند و به تعبير ديگر اين خطبه (گمشده) ايشان و چيزى بوده كه در پى به دست آوردنش بوده باشند. به نظر مى رسد آقاى مهدى پور پاره اى از واژه هاى احساسى را بدون توجه كافى به بار معنايى آنها بر قلم رانده اند. 3. آقاى مهدى پور اين خطبه را بر آگاهى هاى تازه و بديعى مشتمل مى دانند و از جمله (رازگشا)ى حماسه حسينى مى شمارند. ييك جا گفته اند: (اين خطبه… پرده از راز حركت امام حسين(ع) به سوى كربلا و تغيير دادن محل قربانى از منى به قربانگاه عشق برداشت). 115 نگارنده اين سطور, با صرف نظر از فقدان سند و وَهنِ مستند116 و اضطراب متن خطبه ادعايى, تنها براى دريافتن همين خصيصه مورد اشارت ايشان يك بار ديگر متن را از نظر گذرانيد و متوجه نشد مقصود ايشان چيست و چه رازى در باب نهضت سالار شهيدان(ع) در اين متن مشكوف گرديده است. 4. آقاى مهدى پور يكى از امتيازات اين متن را پرده برگرفتن از (راز قداست كعبه) مى دانند. 117 به عقيده ايشان ولادت اميرمؤمنان على(ع) در كعبه (به آنجا شايستگى قبله شدن را بخشيده است) و (چنين شرف و افتخارى به اين مكان ارزانى داشته). 118 اين معنا, البته با تكلف, از همان دو سطر مغشوش و مضطرب آغاز خطبه برداشت مى شود; اما آيا قابل اعتماد و اتكا هست؟ آقاى يونسيان, نويسنده كه على الظاهر همصدا با آقاى مهدى پور, اين خطبه را رازگشاى قبله شدن كعبه قلمداد مى كند, 119 بر همين خطبه تكيه كرده يادآور مى شود: (كلام قمر منير بنى هاشم(ع) هم از منبع وحى سرچشمه گرفته است… و كلام تمام افراد خاندان رسالت بر ما حجت و بهترين راهگشا است). 120 در اين كه سخن دين ورز دين شناس جليلى چون پور والاگهر مولاى متقيان, حضرت ابوالفضل(ع), هرچند همپايه كلام پيشوايان معصوم نيست, بر ديده هر شيعه جاى دارد و آن حضرت از صدرنشينان مجلس حجج الهى بوده و راوى فهيم تعاليم آن بزرگواران است, هيچ سخنى نيست. سخن اينجاست كه در حيطه عقايد, حتى بر خبر واحد معتبر نمى توان اقتصار كرد;121 حال چگونه بتوان خبرى نااستوار و مجهول را با اين ركاكت الفاظ و بى سامانى كه در آن است حجت عقيده دينى قرار داد؟!… به شرحى كه گذشت, قرائن و شواهد نشان مى دهند خطبه حاضر به اندازه يك خبر تاريخى عادى اعتبار ندارد; تا چه رسد به خبرى كه مستند عقيده قرار گيرد. البته نويسنده خطيب كعبه, در اين باب, آسانگيرتر از آن است كه بدين باريكى ها و تفاوت ها در حجيت روايات عنايتى بكند; چرا كه او در همين كتاب حتى خواب را مستند عقيده قلم داده است!122 نظرى به ايستار نخبگان تراز اول تشيع از سلف صالح, نشان مى دهد آنچه زبانزد عالمان شيعى و ايستار رسمى تشيع بوده, اين است كه ولادت اميرالمؤمنين على(ع) در كعبه123 در عداد فضايل و مناقب آن حضرت و از خلعت هاى تشريف الهى بر قامت آن مرد خداست. شيخ مفيد (336 ـ 413 ق) در ارشاد درباره اميرمؤمنان على(ع) مى نويسد: (ولد بمكة فى البيت الحرام يوم الجمعة الثالث عشر من رجب سنة ثلاثين من عام الفيل, ولم يولد قبلَه ولابعدَه مولودٌ في بيت اللّه تعالى سواه, إكراماً من اللّه تعالى له بذلك, وإجلالاً لمَحلِه فى التعظيم). 124 سيدمرتضى (355 ـ 436 ق) در شرح القصيدة المذهّبة پس از يادكرد آن حضرت و مامِ ارجمندش, فاطمة بنت اسد(عليها السلام)ـ مى گويد: (… و رُويَ125 أنَّها وَلَدَته(ع) فى الكعبة, ولانظيرَ له في هذه الفضيلة). 126 امين الاسلام طبرسى (فـ 548 ق) در إعلام الورى در گزارش ولادت مولاى متقيان عليه السلام آورده است: (… , وَلَم يُولَد قَطّ في بيت اللّه تعالى مولودٌ سواه لاقَبلَه ولابعَده, وهذه فضيلة خصّه اللّهُ تعالى بِها إجلالاً لِمَحلّه ومنزلته وإعلأً لِرُتبَتِه). 127 ابن شهر آشوب (فـ 588 ق) در مناقب آل ابى طالب پس از گزارش ولادت اميرمؤمنان على(ع) در كعبه و پاره اى مطالب مرتباط با آن آورده است: (… فالوَلَدُ الطاهرُ من النسلِ الطاهِرِ وُلدَ فى الموضعِ الطاهرِ; فأينَ تُوجَدُ هذه الكَرامةُ لِغَيرِه؟ فأَشرِفُ البِقاعِ الحرمُ, وأشرفُ الحرم المسجدُ, وأشرف بِقاع المسجدِ الكعبة, ولم يُولَد فيه مَولودُ سِواه; فَالمَولودُ فيه يكون فى غاية الشِّرف; فَلَيسَ المولودُ فى سيدِ الايامِ يَومِ الجُمعة فى الشهِر الحرامِ في البيت الحرام سِوَى أميرالمؤمنين(ع)). 128 غالب محدثان و متكلمانى كه در بيان منا قب و فضايل آن حضرت قلم فرسوده اند, به همين نحو ولادتِ آن بزرگوار را در كعبه يكى از فضايل آن حضرت درشمار آورده اند. 129 اين نحوه تلقى چهره هايى شاخص از سلف صالح و ـ على الظاهر ـ ايستار رسمى شيعيان در آن دوران است. 130 اينكه ولادت اميرمؤمنان(ع) را رداى تشريف كعبه و يا علت قبله شدن آن قلم دهند, سخنى است بدور از ايستار رسمى كه گويا پسان تر و عمدتاً در لسان تعابير شاعرانه و احساسى چهره نموده است. تا آن جا كه صاحب اين قلم ديده و يافته, گويا مرحوم قاضى نوراللّه شوشترى كه قلم پراخلاص ولى بيش از اندازه احساسى اش در اين مقولات معروف اهل نظر است, از جدى ترين و رسمى ترين شخصيت هايى است كه فى الجمله قلمشان تمايلى بدين جانب يافته; آن هم در إحقاق الحق و در ميانه قال و مقال با مخالف عنيدى چون ابن روزبهان. نوشته است: (… الكلام فى تَشَرِّفِ الكعبة بولاته فيها, لافي تَشَرُّفِه بولادته في الكعبة, فإنّه(ع) هو الكعبة الحقيقيةُ لأهل الانتباه وقبلةُ إقبال المُقبِلين إلى اللّه… ). 131 شعر شاعران كه ناگفته معلوم است چه سان بر مركب شور و هيجان و احساس برمى نشيند. خواجوى كرمانى, سرايشگر متصوف بلندآوازه, گويد: چو كعبه مولد او گشت از آن سبب شب و روز كنند خلق جهان سجده در برابر او132 اهلى شيرازى (858 ـ 942 ق) مى گويد: كعبه زان شد سجده گاه انبيا و اولياء كآمد آن جا در وجود آن قبله اصحاب دين133 لطف اللّه نيشابورى ـ آنسان كه قاضى نوراللّه در إحقاق الحق آورده است ـ گويد: طواف خانه كعه از آن شد بر همه واجب كه آنجا در وجود آمد على بن ابى طالب134 ميرزا عباس دامغانى هزارجريبى متخلص به (نشاط) (فـ 1262 ق) گويد: اى زاده تو در ميان كعبه از مادر پاك جان كعبه اى كعبه شرف گرفته از تو نه تو شرف از ميان كعبه135 مرحوم حاج ميرزا حبيب خراسانى (1266 ـ 1327 ق) مى سرايد: خسروى كز شرف مولد او خانه حق قبله پير و جوان, سجده گه مرد و زن است136 لعلى تبريزى گويد: حريم خانه حق محترم ز ذات على است وگرنه در گِل و سنگ اينقدر نبود شرف137 اينكه شاعران در مقام سرايشگرى گاه به غلو و مبالغه مى افتند و (گويند آنچه نكند)138 بر احدى پوشيده نيست. اگر بر شيخ الرئيس خراسانى (شيخ على/فـ ح 1320 ق) ملامتى نرفته است كه گفته: در خانه كعبه خانه زاد است ما را ز طواف, او مراد است139 از همين باب است; نه اينكه به راستى اين سخنان به ميزان ديانت موزون باشد. چنين مرزشكنى ها در شعر و گويندگى و مداحى هاى روزگاران اخير كم نبوده است. قاآنى (1223 ـ 1285 ق) در چكامه اى كه به مناسبت عيدغدير ساخته و به مدح محمدشاه و حاج ميرزاآقاسى آميخته و به طبع در دربار قاجار عرضه داشته است, خطاب به اميرمؤمنان على(ع) گفته است: قسم به واجب مطلق كه گر تويى ممكن وجوب را نتوان فرق كرد از امكان مقام عالى ات اين بس كه غالى ات شب و روز خداى خواند و منعش ز بيم تو نتوان كرد وگَرش پُرسى برهان كه چون على است خداى؟ خليل وار در آتش رود كه ها بُرهان!140 چنان كه ديده مى شود در همين سه بيت, سه چهار خَبط و خطاى مسلم كرده است: يكى, آن كه در باب عدم تمييز واجب از ممكن ادعايى نامعقول كرده, ديگر آنكه ادعاى نامعقولش را به سوگند مقرون ساخته, سه ديگر آنكه از منبع كفرگويى غاليان اظهار عجز كرده و اين عجز را از بيم اميرالمؤمنين قلم داده است; پندار كه ـ العياذ باللّه ـ اميرالمؤمنين را حامى غاليان ملحد انگاشته; و چهارم آنكه خوارق عاداتى را كه از بعض فِرَقِ ضاله ـ از جمله برخى غاليان مُلحد ـ سر مى زند به چيزى گرفته است. حتى (تنقيص انبياى عظام و اوصياى كرام(عليهم السلام) به جهت بزرگ كردن و بلند نمودن مقامات ائمه(ع))141 هم, يكى از آفات مهم منبر در روزگاران اخير بوده است كه مشفقانى چون مرحوم حاج شيخ عباس قمى142 در باب آن به تذكار و تحذير پرداخته اند. البته از اين نامربوط تر هم سخن گفته اند; از سر احساس و بى توجه به پيامدهاى سوء آن. صغير اصفهانى (فـ 1349 ش) آن گاه كه ترك ادب عقلى و شرعى كرده و در ترجيع بندى كه در مدح اميرمؤمنان(ع) ساخته است در بند ترجيع گفته: در مذهب عارفان آگاه اللّه على, على است اللّه143 و باز ترجيع بند ديگرى پرداخته كه بند ترجيعش اين است: كه بناى وجود را بانى نيست غير از على عمرانى144 بى شك سخنى از سر احساس شاعرانه پرداخته, بى آنكه قصد كفرگويى يا الحاد داشته باشد. ميرزا يحيى مدرس بيدآبادى (فـ 1349 ق) هم وقتى گفته است: چون از شب معراج نمايند حديث واندر همه جا يار و مددكار و مغيث گويند خدا بود و نبى بود و على اين هر سه على بود رها كن تثليث145 آنچه او را بدين راه دور برده است, بى يقين چيزى جز غليان احساسات و چيرگى عواطف نبوده است. با تأسف نمونه هاى سخن غاليانه و ترك ادب شرعى در كلمات احساسى و شاعرانه متأخران كم نيست و گمان نمى كنم بيش از اين به اكثار شواهد و قرائن حاجتى باشد تا نشان دهيم حال و هواى شعر و مدح در اين سده هاى سپسين چگونه بوده و در مقام هيجان و غليان احساس چه سخنانى گفته و چه مرزهايى ناديده گرفته شده است و چنين سخنانى در ترازوى تحقيق چه وزنى دارد. توجه بدين نكته ضرور است كه: اگر گفته مى شود: در نگاه مَدرَسى شيعه, ولادت حضرت على(ع) در كعبه, از فضايل آن حضرت بوده است, نه بالعكس, لزوماً بدين معنا نيست كه كعبه از أميرالمؤمنين(ع) أجل و أشرف است. ما نيز مى دانيم كه در بعضى مأثورات حرمت مؤمن از حرمت كعبه بيشتر دانسته شده است, 146 و على مرتضى(ع) رأس و رئيس و اميرمؤمنان است. سخن در اين است كه اين ولادت براى اميرمؤمنان يك منقبت و فضيلت به شمار مى رود. بى شك خود وجود مقدس مولاى متقيان على(ع) بس گرامى تر از كارهايى چون عطاى طعام به مسكين و يتيم و اسير, يا كشتن عمروبن عَبدود, يا بركندن در خيبر و فتح آن محسوب مى شود, ولى اين فضيلت سبب نمى گردد كه اينها در عداد مناقب و فضايل آن حضرت در شمار نيايد. پس غريب نيست اگر باوجود اذعان به برترى اين مخلوق برگزيده ولادت در آن خانه محترم را از فضايل او قلم دهيم. وانگهى اگر ولادت شخصيت مقدسى چون على مرتضى(ع) را در شمار رخدادهاى فرخنده كعبه در شمار آوريم وبالطبع و بالتبع از فضايل كعبه نيز محسوب داريم ـ و اين البته به تقرير فعلى, جاى استبعاد نيست ـ سخن ما غير از سخن كسى خواهد بود كه: اولاً, علت قداست كعبه را همين ولادت مى داند و از كنار پيشينه قداست بار اين خانه ارجمند كه در قرآن كريم و ديگر اسناد اسلامى مورد تصريح قرار گرفته است, به آسانى گذر مى كند! ثانياً, ولادت آن حضرت را علت قبله شدن كعبه مى شمارد. بر صاحب نظران پوشيده نيست كه گفتگو از علل شرايع, خاصه در احكام عبادى, بحثى به غايت بغرنج و اغلب دور از دسترس دانشوران است. تبيين علت قبله شدن كعبه شريعت مصطفوى نيز از اين جمله است و بدان آسانى كه بعضى پنداشته اند نيست. به هر روى, كسانى كه ولادت خجسته اميرمؤمنان على(ع) را سبب قبله شدن كعبه (در تشريعى كه سال ها بعد و به هنگام تغيير قبله مسلمانان صورت گرفت), مى گويند, بايد بر اين سخن خود دليلى استوار ارائه كنند. نه سخنان احساسى و حماسى, و نه روايت نااستوارى چون خطبه ادعايى كتاب خطيب كعبه, ياراى اثبات چنين معناى مهمى را ندارند; و معتقد ساختن آنها جايز نيست. 147

دفعِ دَخلِ مُقَدَّر
 

نويسنده خطيب كعبه در پيشگفتار دوم خود بر كتاب دفع دخل مقدر كرده است و به تعبير عوام: (دست پيش گرفته تا پس نيفتد!) پيشاپيش راه منكران ادعاى خويش را بسته و نوشته است: (… انسان به حكم عقل و شرع حق ندارد مطلبى را كه نمى فهمد و يا به سند آن دسترسى ندارد, رد كند, بلكه بايد آن را واگذارد. گاهى ديده مى شود بعضى افراد كه مختصر درسى خوانده اند چنان به غرور علمى مبتلا شده اند كه خود را أعلم العلماء و أعظم العظماء و أفقه الفقهاء مى دانند و هيچ كس جز خودشان را قبول ندارند و به احدى هم اقتدا نمى كنند. حربه آنان فقط انكار است و بس, و هيچ دليل منطقى و متقن كه اساس و پايه علمى و دينى داشته باشد در اختيار ندارند; به اين گونه افراد نبايد اعتنا كرد تا گذر زمان شايد آنها را از خواب غفلت و جهالت بيدار كند). 148

مى نويسم:
 

متنى كه ايشان در دسترس نهاده و به شرح و نشر و ترويج آن همت گماشته اند, نااستوارتر و مضطرب تر از آن است كه لازم آيد آدمى براى نقد و طرد آن به چنان (غُرور)ها مبتلا باشد و بنابر نوشته ايشان بر طبل اعلميت بكوبد! بسنده است در كلام, عالمانى چون شيخ مفيد, و دراية الحديث, دانشورانى چون علامه شعرانى, و در صرف و نحو و بيان و معانى, همين هنجارهاى متداول و متّفق عليه اهل علم را مقتداى خويش سازد و مدعيات غريب مدعيان را بر سنجه هاى روشنگر مخزون در منابع و مصادر عرضه دارد, تا واقع حال را كشف نمايد. نه ادعاى متن شناسى هاى آنچنانى در كار است و نه رازدانى هاى مزعوم. بيوسيده تر آن است كه نويسنده خطيب كعبه به جاى اينگونه خط و نشان كشيدن براى منتقدان و مخالفان مدعاى خود (و (پيش بينى) كم سوادى149 و اعوجاجات اخلاقى ايشان!) كار خود را جدى تر بگيرد تا ـ گذشته از باور داشتنش به چنان خطبه ادعايى سست و ركيك ـ در بازخوانى متن شناخته و آنچه در باب معارف دينى مى گويد, سنجيده تر نظر كند, براى مثال در بازخوانى گفتاورد بحار الانوار از غيبت شيخ طوسى, 150 در معرفى (كامل بن ابراهيم) ننويسد: (… از مفوّضه و مقصره بود)!151 و در توضيح مصطلح (مقصِّره) نيز به خطا نرود;152 دست كدام بداند (مفوّ ضه) و (مقصِّره) در فرهنگ و تراث اماميه بر دو گروه مخالف و متضاد فكرى اطلاق مى گردد و ادعاى اينكه فلان كس هم از مفوضه باشد, هم از مقصّره, مثل آن است كه بگوييم: فلان كس هم صوفى است و هم ناصوفى! بلكه بگوييم: هم شيعى است و هم سنى! ييا: بداند (هرقليّة) در سخن عبدالرحمن بن ابى بكر, با (پيروان فسلفه هرقل فيلسوف يوناني… ) كه وى در پاورقى كتابش توضيح داده است153 مربوط نيست, بلكه (هرقل) در اينجا نامى است كه بر پادشاه روم اطلاق مى شده, 154 و مقصود عبدالرحمن, اشارت است به سنت ملوك و پادشاهان كه از براى اولاد خود بيعت مى گرفته اند155 و در واقع تَبَّدُل خلافت به مُلوكيّت است (همان چيزى كه معاويه بدان نامبردار شد). بگذريم… غرض آن نيست كه پايه و مايه آگاهى و ويژه دانى شارح خطبه ادعايى را بررسيم. مقصود از اين مثال ها, تنها هشدار دادن آن بود كه نه فقط نويسنده خطيب كعبه, كه همه ما, كارهايى كردنى تر از (خط و نشان كشيدن)هاى كذايى داريم.

پيش از انجام
 

كتاب خطيب كعبه, نمونه اى است از آسانگيرى و سهل انگارى در مواجهه با اخبار و آثار و تاريخ و متون, و تجديد حيات شيوه اى كه در تاريخ مدرسى معارف اسلامى (قُصّاص) و (حشويّه) را بدان باز مى شناخته ايم; و اكنون متأسفانه با عناوين و القاب علمى و مذهبى همراه و ترويج مى گردد. 156 دشواريِ كار اينجاست كه نويسنده كتاب خطيب كعبه و دو تقريظ نويس كتاب وى ديگر كسانى كه چون ايشان مى انديشند, كار اعتماد بر اخبار و آثار و مروّيات را آسان گرفته اند و گويى نمى داند حتى اخبار و مروياتى كه در مآخذ معتبر و به اسناد متعدد دستياب مى گردد و مورد اعتماد برخى از عالمان و فاضلان نيز بوده است بدين آسانى كه ايشان مى پندارند از صافى حديث شناسى ناقدان حديث نمى گذرد; تا چه رسد به متنى بى پاى و سر, از مأخذى مجهول, با نشانه هاى آشكار كذب و وضع. اين مقال را گنجايى فرانمودن آن نيست كه بسيارى از مرويّات مسطور در حديثنامه هاى چهارگانه شيعى (الكتب الاربعة) و برخى از ديگر نازمايه هاى ميراث حديثى و روايى را نيز با اين خاطرجمعى كه نويسنده مزبور و همخرقگانشان مى پندارند نمى توان مستند قرار داد. ييك مثال روشن در اين زمينه اخبار دلالتگر بر عدم نقصان ماه رمضان است كه معتمد بعض بزرگان ما چون شيخ صدوق نيز بوده است, ليك قرن هاست اعاظم فقهاى شيعه بدان ها تكيه نكرده, برخلاف اين اخبار فتوا مى دهند. علامه آيت اللّه ميرزا ابوالحسن شعرانى ـ طاب ثراه ـ مى نويسد: (در اخبار بسيار در تهذيب و استبصار و كافى آمده كه ماه رمضان هميشه سى روز است و هرگز بيست و نه روز نمى شود; و شيخ صدوق موافق آن فتوا داده و مى گويد: بايد از مخالفان اين عقيده تقيّه كرد; همچنان كه از سنيان تقيه مى كنيم. و اين بنده اين روايت را به پانزده سند مختلف شمرده ام و روايتى با اين همه اسناد البته كذب است; و موافق مذهب اهل سنت هم نيست تا حمل بر تقيه شود). 157 اگر دقت و دانش و سختكوشى و بينش امثال شعرانى را در كار تحقيق نداريم ـ كه نداريم! ـ دست كم بايد به قدر همت خود از مآثر و آثار آن بزرگواران درس بياموزيم و مورچه وار توشه برگيريم و طريق احتياط بپيماييم. نتيجه اعتماد سهل انگارانه بر منقولات, و عدم التزام به مبانى علمى, و كم بهرگى از نقادى محدثانه و متكلمانه, مدعياتى مى شود نظير مدعاى كانونى كتاب خطيب كعبه. نام اين شيوه نگرش و نگارش, هرچه باشد, (إحياء أمر آل محمد(ع) و (ترويج آثار) ايشان158 نيست, بلكه چيزى است كه خورَندِ همان كه سعدى گفت: (گر تو قرآن برين نَمَط خواني…). />

پي نوشت ها :
 

1. تفسير السّلمى; السّلمى (فـ: 412 هـ. ق); طـ 1, بيروت: دارالكتب العلميه, 1421 هـ. ق, 2/262. در واقع اين بيت دگرخوانى است از شعر أبوتَمّام (حبيب بن جاسم بن أوس الطائى/فـ: 231 هـ. ق), در سوكسُروده اش از براى غالب بنِ سعدى به آغازه (هُوَ الدَّهرُ لايُشوى وَهُنَّ المَصائِبُ/وأكثَرُ آمالِ الرِّجالِ كَوَاذِبُ) (نگر: شرح ديوان أبى تَمّام; ضَبَطَ معانيه وشُروحَه وأكمَلَها: إيليا الحاوى; ط 1, بيروت: دارالكتاب اللبنانى, 1981 م, ص 643 ـ 644). حاصل معناى بيت قريب بدين مضمون است كه: (هان! راستى كه همه روزها چندان شگفت اند كه ديگر در ميانشان هيچ شگفت نمانده است!) آرى! گاه تواليِ و تواترِ شگفتى ها موجدِ چُنين حالاتى است و كار را بدانجا مى رساند كه زبان حال آدمى بدين لَت از بيتِ ابن هانى گويا مى گردد كه: (فعَجِبتُ حَتّى كِدتُ لاأَتَعَجَّبُ!) (چندان در شگفتم كه نزديك است هيچ در شگفت نباشم!) (بحارالانوار, 29/491). 2. اين كتاب بنابر آگاهى هاى مندرج در صفحه عنوان و صفحه شناسنامه ـ به سال 1381 هـ. ش از سوى مركز فرهنگى انتشاراتى منير و در شهريور 1386 با (ويراستارى مجدد) از سوى نشر آينه زمان منتشر شده است. دسترس و ارجاع ما به همين چاپ أخير الذِكرِ كتاب است. 3. از بدايع افعال پديدآورنده كتاب آن است كه بر روى جلد, اين كتاب را (مورد تقدير مسابقه بزرگ عباس باب الحوائج عليه السلام) معرفى كرده است و در صفحه 9 تصوير (تقديرنامه) موردِ نظر خويش را كه نشانِ (صدا و سيماى جمهورى اسلامى ايران) و امضاى (مديرِ كلِ روابطِ عموميِ سازمان صدا و سيما) را داراست به چاپ رسانيده. خواننده محترم با مطالعه متنِ (تقديرنامه) متوجه مى شود كه آنچه مورد تقدير قرار گرفته نه متن و محتواى كتاب, بلكه (ارسالِ) آن است. عبارت تقدير از اين قرار است: (به شكرانه ارسال اثر, اين لوحِ تقدير به شما اهدا مى شود); به عبارتِ ديگر تنها از اينكه مؤلّف كتابش را در مسابقه شركت داده, تشكر و تقدير كرده اند, و خودِ اثر حائز مقامى نشده است! 4. آن سان كه خوانندگانِ ارجمند, خود ملاحظه خواهند فرمود, ما تنها به مدّعاى كانونى و كانونِ مدعاى كتابِ خطيب كعبه خواهيم پرداخت نقد تفصيلى محتواى كتاب خود موضوع ديگرى است كه صاحب اين قلم را نه همَّت آن هست و نه رَغبَتِ آن. 5. خطيب كعبه; ص 28. 6. نگر: همان. 7. كذا فى الأصل! 8. كذا فى الأصل! 9. كذا فى الأصل. 10. خطيبِ كعبه; ص 2. نيز نگر: همان, ص 21 و 39. 11. نگر: همان, ص 27 و 39. 12. نگر: همان, ص 39. 13. نگر: همان, ص 14 و 39. 14. نگر: همان, ص 27. 15. نگر: همان, ص 12. 16. گفتنى است از غايتِ اهميتى كه براى اين خطبه قائل شده اند, نه تنها متن آن را با ترجمه و شرحِ مبسوطى همراه ساخته اند, آن را به نظم نيز ترجمه و گزارش كرده اند! براى مطالعه ترجمه منظومِ آن, نگر: خطيب كعبه, ص 50 ـ 53. 17. نمونه را, در كتاب سقّاى معرفت: سيماى حضرت اباالفضل ـ سلام اللّه عليه در حديث و تاريخ; نوشته آقاى باقرِ فخّار طالخونچه اى (چ: 1, اصفهان: اقيانوس معرفت, 1387 هـ. ش), چند بار (ص 373 و 379 و 473) از رهگذرِ كتابِ خطيب كعبه ـ بدين از بازبُردهايِ نويسنده سقايِ معرفت پيداست كه وى در سقّايِ معرفت جلد 2 هم ـ كه على الظاهر سقّاى معرفتِ كنونى را بايد تحريرى تازه از همان دو جلد قلم داد (سنج: همان, ص 22 و 497) ـ, (شايد: به تفصيل تر) بدين خطبه پرداخته است. 18. نگر: ص 46 و 48. 19. اعراب چُنين است در: كتابِ خطيب كعبه, ص 46, و همين اعراب تكرار هم شده است در: همان, ص 151. 20. همان, ص 47 و 49. 21. آقاى مهدى پور در برابر (حاجى) سه علامت تعجب گذاشته اند كه چرايى آن دانسته نشد. آيا به نظر ايشان, (حاجى) بودن حج گزاران سال 60 ق, به واسطه توطئه هاى يزيد و… , مورد مناقشه است؟ 22 . نگر: خطيب كعبه, ص 21 . 32. نگر: همان, ص 24. 24 . نگر: همان, ص 89. 25 . نيز سنج: معجم أُمّهات الافعال ـ معانيها وأَوجُه استِعمالها; احمد عبدالوهاب بكير, ط 1, بيروت: دارالغرب الاسلامى, 1997 م, 2/723. 62. نگر: جامع الدّروس العربية; مصطفى الغلايينى; [افست: ] قم: دفتر نشر نويد اسلام, چ: 1, 1379 هـ. ش, 2/65. 72. در تعابيرى مانند (قومٌ لايَعقِلون), (قومٌ مُسرِفون), (قومٌ لايَفقَهون), (قومٌ مَسحورون), (لِقَومٍ يُوقِنُونَ), (قومٍ ظَلَموا), (إلى قومٍ بينكُم وبينَهُم ميثاق), (القوم الظالِمينَ), (القومِ الكافِرينَ), (قوماً جَبَّارينَ), … . نمونه هابسيار است ; ولى بياييد در اين نمونه, از جهات مختلف, درنگ كنيم: (وقال الرَّسولُ يارَبِّ إِنَّ قَومى اتَّخَذُوا هذا القُرءانَ مَهجُوراً). 82. براى كاربردهاى (قوم) در نهج البلاغه بارها و بارها معامله جمع با آن در آن متنِ متين: نگر: المعجم المفهرس لألفاظ نهج البلاغة; محمّد دشتى و سيدكاظم محمدى; چ: 1, قم: مشهور, 1380 ش, ص 388 ـ 389). 29 . كذا فى الأصل بالتّشديد. 30 . (السليل: الوَلَد, سُمِّى سليلاً لانّه خُلِقَ مَن السُّلالة) (لسان العرب; ابوالفضل جمال الدين محمد بن مكرم بن منظور الافريقى المصرى, بيروت; دار صادر, [بى تا], 11/339). 31 . كذا فى الأصل. 32 . در نمونه هاى متعددى چون (إنَّ اللّه لَعَنَ الكافِرينَ وأَعَدَّلَهُم سَعِيراً) و… بارى, از ميان همه نمونه ها بياييد در اين نمونه, از جهات مختلف, درنگ كنيم كه سخت به كار روزگار ما مى آيد: (اِنَ الذينَ يَكتُمُونَ ما أَنزَلنا مَنَ البَيِّناتِِ والهُدى مَن بَعدِ مابَينَّاهُ لِلناسِ فِى الكتابِ أُولئك يَلعَنُهُمُ اللّهُ وَيَلعَنُهُمُ اللآعِنُونَ) (س 2, ى 159). 33. نمونه را, از سنائى غزنوى در نكوهش معاوية بن أبى سفيان منقول است: ( داستانِ پسرِ هند مگر نشنيدى كه ازو و سه كَسِ او به پيمبر چه رسيد او بناحق حق داماد پيمبر بستد پسر او سر فرزند پيمبر ببريد پدر او لب و دندان پيمبر بشكست مادر او جگر عم پيمبر بمكيد بر چنين قوم تو لعنت نكنى؟ شرمت باد! لَعَن اللّهُ يزيداً وعلى آل يزيد) (الأربعون حديثاً فى إثبات امامة أميرالمؤمنين(ع); سليمان بن عبداللّه الماحوزى البحرانى; تحقيق السيد مهدى الرّجائى; ط 1, قم: 1417 هـ. ق, ص 103; و: الكنى والألقاب; الشيخ عباس القمى; طهران: مكتبة الصدر, 1/204 با ضبطِ (دو دندان) به جاى (لب و دندان) و تقديم و تأخير بيت هاى سوم و دوم; و: شفاء الصدور فى شرح زيارة العاشور; حاج ميرزا أبوالفضل طهرانى; تحقيق سيدعلى موحد ابطحى; چ 3, 1409 هـ. ق, 2/216 ـ با تقديم و تأخير پيش گفته ـ; و: معجم رجال الحديث وتفصيل طبقات الرواة; السيد ابوالقاسم الموسوى الخوئى; ط 5, 1413 ق, 19/216, با تقديم و تأخير پيش گفته, و نادرستى مطبعى). ييادآورى: در ديوان سنايى ويراسته شادروان استاد مدرس رضوى, مصراع واپسين كه مورد استشهاد ماست, (لعنة اللّه يزيدا وعلى حب يزيد) ضبط گرديده نگر: ديوانِ حكيم أبوالمجد مجدود بن آدم سنائى غزنوى; به سعى و اهتمام محمدتقى مدرس رضوى; چ 6, تهران: سنائى, 1385, ص 1072. كه ناگفته پيداست توجيه نحوى ديگرى خواهد داشت. 43. حافظ. 35 . زندگى نامه و خدمات علمى و فرهنگى فقيه فيلسوفان و فيلسوف فقيهان حكيم بزرگ و عارف توانا مرحوم آيت اللّه ميرزا ابوالحسن شعرانى; تهران: انجمن آثار و مفاخر فرهنگى, 8413 ش, ص 298 ـ 299; به اصلاح يك نادرستى چاپى. اين متن را در ويراستى ديگر از رساله ياد شده نگر در: فرزانٌه ناشناخته: يادنامه علامه ميرزا ابوالحسن شعرانى(قدس سِرَّه); تهيه و نشر: مؤسسه بوستان كتاب قم, چ 1, قم, 1382 ش, ص 422 ـ 423. 36 . شرح اصول الكافى; محمدصالح المازندرانى (فـ: 1081 هـ. ق); تحقيق السيد على عاشور; ط: 1, بيروت: دارإحياء التراث العربى, 1421 ق, ج 12, ص 320, هامش (پى نوشت علامه شعرانى). 37 . الكافى; ط. غفارى; ج 8, ص 234 ـ 235, ح 313. 38 . در ترجمه عبارت (اولى لك) موافق نظر علامه مولانا محمدباقر مجلسى (نگر: بحارالانوار, ج 46, ص 138) و مولانا محمدصالح مازندرانى (نگر: شرح اصول الكافى; ج 12, ص 320) عمل شد. در دو ترجمه روضه كافى نيز كه ديديم (نگر: ترجمه و شرح روضه كافى; آيت اللّه محمدباقر كمره اى; چ 3, تهران: اسلاميه, 1382 ش, ج 2, ص 64 و بهشت كافى; حميدرضا آژير; چ 1, قم سُرور, 1381 ش, ص 279), همان برداشت مرحوم علامه مجلسى ملاك قرار گرفته است. بارى به پندار اين طالب علم, برخلاف نظر علامه مجلسى, همان معناى نفرين و تهديدآميز (أولى بك) در اين مقام ناسازگار نخواهد بود; زيرا در عرف عرب برخى از عبارات نفرين و تهديد در مقام اظهار تعجب به كار مى رود و چنين اظهار تعجب زشت گويانه اى از لسان خبيث گجسته اى كه دشمن اهل بيت است, نابيوسيده نيست. 93. شرح اصول الكافى مازندرانى, همان (با اصلاح (بتواتر) به (لتواتر)) در ادامه مرحوم شعرانى به مطالب ديگرى در باب همين روايت پرداخته كه فعلاً تفصيل آن بيرون از جاى سخن ماست. 40 . علامه شعرانى(قدس سره) در [دمع السّجوم] ترجمه كتاب نَفَس المهموم (قم: هجرت, چ 1, 1381 ش, ص 507) نيز به همين قاعده كه در نقدِ حديث پيش گفته اجرا كرده است, اشارت فرموده است. براى تفصيل بيشتر و برخى بحث هاى ريشه اى تر درباره اين قاعده نگر: نهاية الوصول الى علم الاصول; العلامة الحلّى; جمال الدين أبومنصور الحسن اشراف, جعفر السبحانى; ط 1, قم: مؤسسة الامام الصادق(ع), 1427 ق, ج 3, ص 346 ـ 349 و الرعاية لحال البداية فى علم الدّراية… ; الشهيد الثانى; زين الدين بن على العاملى; تحقيق مركز الأبحاث والدراسات الاسلامية, ط 1, قم: بوستان كتاب, 1423 ق/1381 ش, ص 59. آنچه مسلم است, جريان اين قاعده در امور تاريخى مشهود و علنى از دست آنچه محل گفتگوى ماست (اجمال خبر سخنرانى بر بام كعبه در آن حال و روز و… ), على الظاهر جاى ترديد نيست, والعلمُ عنداللّه ـ تبارك و تعالى. 41 . خاتمة مستدرك الوسائل; تحقيق و نشر: مؤسسه آل البيت(ع), لاحياء التراث, ط: 1, قم, 1416 ق, ج 5, ص 198. 42 . باتوجه به قاعده اى كه ياد شد, اخبار آحادى نظير: * خبرى كه مى گويد: ام فروه انصارى به دعاى اميرالمومنين(ع) پس از خاكسپارى زنده شد و از قبر به درآمد و به نزد همسرش بازگشت, و پس از آن واقعه صاحب دو فرزند نيز شد و تا شش ماه پس از شهادت آن حضرت در قيد حيات بود (نگر: مدينة المعاجز: مدينة مَعاجِزِ الائمّةِ الاثنى عَشَر ودلائل الحُجَج على البَشر; السيد هاشم البحرانى; تحقيق عزت اللّه المولائى الهمدانى; ط 1, قم: مؤسسة المعارف الاسلامية, 1413 ق, ج 1, ص 242 و 243. به نقل از: ثاقب المناقب). * خبرى كه مى گويد: اميرالمؤمنين(ع) در گورستان به قبرى اشارت كرد و به اذن الهى مرده درون قبر را كه عمرو بن دينار همدانى بود و در واقعه انبار به دست ياران معاويه به قتل رسيده بود; زنده فرمود و به نزد همسر و فرزندانش فرستاد و او را فرمود كه: على بن ابى طالب مرا به فرمان خداى متعال زنده ساخته و به اذن خداوند به سوى شما بازگردانيده است (نگر: همان, ج 1, ص 243. به نقل از: ثاقب المناقب). * خبرى كه مى گويد: اميرالمؤمنين(ع) مدركة بن حنظلة را كه گوش تا گوش سرش را بريده بودند, پس از مدت مديدى كه از مرگ او گذشته بود, براى فيصله دادن به اختلافى كه بر سر كيستى قاتل وى پديد آمده بود, به اذن خداوند زنده گردانيد و همه كوفيان از خرد و كلان شاهد اين زنده گردانيدن مقتول بودند (نگر: همان, ج 1, ص 247 ـ 252. به نقل از: عيون المعجزات). * خبرى كه مى گويد: اميرالمؤمنين(ع) مردى از شيعيان را كه صفوان بن أكحل نام داشت و به عملى بسيار شنيع آلوده بود, به خواست خودش و در برابر چشم كوفيان اذن داد تا خود را در ميان هزار پُشته هيمه بسوزاند; و مرد هرچند پشته ها را برافروخت, آن آتش و دود هيچ گزندى به وى و به جامه كتان سپيدى كه پوشيده بود نرسانيد و ثابت شد كه آتش به شيعيان گزندى نمى رساند (نگر: همان, ج 1, ص 258 ـ 260. به نقل از: عيون المعجزات). آرى, اينگونه اخبار, با صرف نظر از ديگر نقاط ضعفشان, تنها از همين روى كه بناگزير مى بايد يه شهرت, بلكه تواتر رسيده اند, و نرسيده اند, مردود خواهند بود. دو واقعه بدين شگفتى كه پيش چشم توده اهل كوفه رخ داده باشد, و زيستن و به ميان جامعه بازگشتن مرد و زنى كه مرده و حتى مدتى در گورستان مدفون بوده اند, بى شك مستلزم آن است كه راويان مختلف خبر آن را بازگويند, نه آنكه در گوشه فلان كتاب مهجور يا بهمان تأليف مجهول مسطور افتاده باشد و… . ناگفته نگذاريم كه: ضرور است كتاب هايى نظير مدينة المعاجز ـ كه اى بسا مورد سوء استفاده سوجوديان و سوداگران و بدفهمى ساده لوحان و ناكاردانان واقع مى شوند ـ با نگرشى نقادانه و با چنين ابزارها و قواعد انتقادى ارزيابى حديث ـ كه نمونه آن گذشت ـ مورد بازخوانى و تحشيه قرار گيرند. برخى از ساده لوحان مى پندارند همين كه جواز صدور كرامات از اولياى الهى در مذهب شيعه به ثبوت رسيده, و جميع اين امر نيز ممكناتى است كه در حيطه قدرت بى انتهاى خداوندى است, بسنده است تا وقوع چنين كراماتى را باور داريم: حال آنكه دو مقدمه پيش گفته در نهايت امكان وقوع و صدور اين كرامات را ثابت مى كند, ولى اينكه براستى همين كرامت ها از اميرمؤمنان على(ع) كه ولى خدا و صاحب كرامت است سرزده است يا نه, در گرو اثبات صدق اين اخبار است; كه چنان كه گفتيم ـ نشانه كذب بر جبينشان هويداست. 43 . خطيب كعبه; ص 21. 44 . از ياد نبرمى كه مؤلف خطيب كعبه و آقاى مهدى پور نيز هيچ يك كتاب ادعايى آن مرد هندى را نديده اند. 45 . بر حسب قاعده اى كه پيش از اين بدان اشارت رفت. 64. در مأخذ (سّادة) (بدون (الـ)). 74. همان, ص 27. 84. همان, ص 27 و 28. 94. همان, ص 27. 50 . همان. 51 . الاربعين الحسينية آيت اللّه حاج ميرزا محمد اشراقى (معروف به ارباب); ج2, تهران: اسوه, 1379ش, ص14 و منتهى الامال; حاج شيخ عباس قمى; تحقيق ناصر باقرى بيدهندى; چ 1, قم: دليل, 1379 ش, ج 2, ص 1078. در گفتاورد پذيرفتارانه از الاربعين الحسينيه, با تفاوت جزئى در ضبط. 25. در نقد المنتخب طريحى, از جمله نگر: الاربعين الحسينية; اشراقى; ص 137, 150, 208, 238, 239; و: كتابشناسى تاريخى امام حسين(ع); محمد اسفنديارى; چ 1, تهران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى, 1380 ش, ص 97 و 98. 55. نگر: الفردوس الاعلى; الشيخ محمدالحسين آل كاشف الغطاء و عليه تعليقات; به قلم السيد محمدعلى القاضى الطباطبائى; ط 1, قم: دار انوار الهداى, 1426 ق, ج 1, ص 90. 45. مرحوم كاشف الغطاء به درست ميان (اعتبار تاريخى) و (اعتبار منظور در اخبارى كه احكام شرعى از آنها استنباط مى شود) فرق مى گذارد. اين خود بحثى است كه جاى ديگرى به آن پرداخته ايم. نگر: حكايت اخگر الماس ريزه ها: تدوين و تثبيت گزارش شهادت سبط اكبر حضرت امام حسين مجتبى(ع), جويا جهانبخش, چ 1, قم: دليل ما, 1384 ش, ص 85 ـ 92. 55. جنة المأوى; الشيخ محمدالحسين آل كاشف الغطاء; جمعه و رَتَّبه وعلَّق عليه: السيد محمدعلى القاضى الطباطبائى; ط 1, تبريز: مكتبة حقيقت, 1380 ق, ص 219 و220; و همان, ط 2, قم: دارأنوار الهدى, 1426 ق, ج 1, ص 223. 65. علامه شهيد آيت اللّه سيدمحمدعلى قاضى طباطبائى ـ طاب ثراه ـ نيز كه جنة المأوى به اهتمام و تحقيق و تعليق او انتشار يافته است, با همه خضوع و دلبستگى چشمگيرى كه نسبت به استادِ گرامى اش مرحوم كاشف الغطاء دارد, در تعليق بر كلام آن فقيد دانش و دين, ضمن معرفى طريحى و المنتخب او, به صراحت مى نويسد: … ولا يمكن الرّكون الى بعض متفرّداته, , (همان, ط. دار انوار الهدى, ص 223, هامش). 75. كمال اينكه شاگرد مِفضال او, علامه شهيد آيت اللّه سيدمحمدعلى قاضى طباطبائى, از جمه در تعليق بر همين جنة المأوى (ط. دار انوار الهدى, ص 223, هامش) لهوف را (در نهايت اعتبار و اعتماد) قلم مى دهد. نگر: تحقيق درباره اوّل اربعين حضرت سيدالشهداء(ع); آيت اللّه سيدمحمدعلى قاضى طباطبائى; چ 3, قم, بنياد علمى و فرهنگى شهيد آيت اللّه قاضى طباطبائى, 1368 ش, ص 7 به بعد. 56. براى نگاهى ناقدان به درونمايه لهوف (ملهوف), از جمله نگر: عاشوراپژوهى: پژوهشى درباره هدف امام حسين(ع); محمد اسفنديارى; چ 1, قم: صحيفه خرد, 1387 ش, ص 43 ـ 45. 95. اين خلط بسيار شايع, زمينه ساز مسامحات فراوانى در ارزيابى اقوال و منابع تراثى ما در عرصه علوم نقلى شده است. براى نمونه جلالتِ قدر و عظمت شخصيت و زهد و پرهيز و پروا و پارسايى و سختكوشى همين سيد بزرگوار و دانشور وارسته عالى مقدار, سيدرضى الدين على بن طاوس(رض) و غناى آثار و كثرت تتبّع و امانت او در نقل و تدوين, سبب اين امر گرديده است; براى مثال مرحوم قاضى طباطبائى شهيد(قده) (تصانيف پرشمارِ) وى را (در غايت اتقان و ضبط) بخواند (نگر: جنة المأوى; همان, ط, دار انوار الهدى, ص 223, هامش); حال آنكه على الظاهر چنين نيست و على رغم گرانمايگى و بلندپايگى ميراث مكتوب ابن طاوس كه به هيچ روى جاى ترديد نيست, چنين حسن ظن و داورى نيز در جانب افراط بوده, در ارزيابى مقام تحديث و تحقيق ابن طاوس روى در غلو و مبالغه گويى داشته باشد. گذشته از قال و مقال هايى كه درباره لهوف (ملهوفِ) ابن طاوس, دست كم از روزگار محدث نورى تاكنون, در ميان بوده است (از جمله, نگر: پى نوشت پيشين), در بعضى ديگر آثار ابن طاوس نيز ملاحظاتى هست كه داورى آيت اللّه قاضى طباطبائى شهيد ـ اعلى اللّه مقامه ـ را زير سوال مى برد. براى نمونه در كتاب كرامند و بى بديل فرج المهموم فى تاريخ عُلماءِ النجوم ابن طاوس (قم: منشورات الرضى, 1363 ش, ص 57), نويسنده بزرگوار روايتى از ابن بابويه نقل مى كند بدين سند: (حدّثنى محمد بن على بن ماجيلويه ـ رضى اللّه عنه ـ قال: حدّثنى محمد بن أبى القاسم, عن محمد بن على القرشى, عن نصر بن مزاحم المنقرى, عن عمر بن سعد, عن يوسف بن يزيد, عن مينا عن وجزين الاحمر قال). ابن طاوس(رض) درباره اين روايت همانجا از جمله فرموده است: (فى هذا الحديث عدّة رجالا لايُعول علمأُ اهل البيت على روايتهم ويمنعُ مَن يُجَوّزُ العملَ بأخبار الآحاد من العمل بأخبارهم وشهادتهم; منهم عمر بن سعد بن سعد [كذا; و در گفتاورد بحار الانوار, ج 55, ص 265ـ عمر به سعد] بن ابى وقاص قاتل الحسين ـ صلوات اللّه عليه ـ فان اخباره ورواياته مهجورةُ ولايلتفت عارفُ بحاله الى مايرويه أو يسند اليه… ) (همان). ابن طاوس عمر بن سعد مذكور در سند را همان پسر شقّى سعد بن أبى وقاص پنداشته است; ولى اين عمر بن سعد ربطى به آن شقى ندارد. روايت نصر بن مزاحم از (عمر بن سعد) در منابع روايى كم نيست (نگر: بحار الانوار, ج 32, ص 153 و ج 34, ص 47 و 48, ج 45, ص 238). اين عمر بن سعد, (عمر بن سعد بن أبى الصيد أسدى) است كه در همان آغاز وقعة صفين نصر بن مزاحم منقرى (تحقيق عبدالسلام محمدهارون, ط 2, 1382 ق, ص 3) نيز نام وى هست و نزد رجاليان عامه به سبب گرايش هاى شيعيانه اش متهم است! درباره وى, از جمله نگر: مستدركات علم رجال الحديث; على النمازى الشاهردوى; ناشر: فرزند مؤلف, ط 1, تهران, 1415 ق, ج 6, ص 90 و الجرح والتعديل; أبومحمد عبدالرحمن بن ابى حاتم محمد بن ادريس بن المنذر التميمى الحنظلى الرازى; بيروت: دار إحيأ التراث العربى (افست از روى, ط 1, حيدرآباد: دائرة المعارف العثمانية), ج 6, ص 112 و: ميزان الاعتدال فى نقد الرجال; أبوعبداللّه محمد بن احمد بن عثمان الذهبى; تحقيق على محمد البجاوى; بيروت, دارالمعرفة, 1382 ق, ج 3, ص 199. علامه مولانا محمدباقر مجلسى ـ على اللّه مقامه ـ ملتفت اشتباه مسطور در فرج المهموم شده است, و پس از نقل بيانات سيد ـ رضى اللّه عنه وأرضاه وجعل الجنّة مثواه ـ مرقوم فرموده است: (… , وعمر بن سعد الذى يروى عنه نصر بن مزاحم ليس الملعون الذى كان محارِب الحسين(ع) كما يظهر من كتابه كتاب الصفّين الذى عندنا, فان أكثر ما رواه فيه رواه عن هذا الرجل, وفى كثير من المواضع (عمرو) مكان (عمر), ولم يكن الملعون من جملةِ رواةِ الحديث وحَمَلة الاخبار, حتى يروى عنه هذه الاخبار الكثيرة, وايضاً رواية نصر عنه بعيدٌ جداً, فانّ نصراً كان من أصحاب الباقر(ع) والملعون لم يبق بعد شهادة الحسين(ع) الا قليلاً و الشواهد على كونه غير كثيره لاتخفى على المتدرَّب فى الاخبار العارف بأحوال الرجال, وهذا من السيد(ره) غريبٌ). (بحارالانوار; ج 55, ص 266 ـ 267). بى گمان چنين اشتباه غريبى از عالم جليلى چون ابن طاوس, قدحى در مقام او نيست, بلكه نشان مى دهد كه اى بسا به واسطه تزاحُم اشتغالات و يا پريشانى هاى روزگار حيات او ـ كه مقارن است با بى ثباتى هاى پايان عصر عباسيان و تازش بى رحمانه مغولان و فتنه ها و كشتارهاى بى امان ايشان ـ فرصت تدقيق و تأمل و بازبينى كافى در اختيار آن بزرگمرد عرصه علم و عمل نبوده است; كما اينكه محدث و رجالى دانشمندى چون علامه ذوفنون شيخ بهأالدين محمد عاملى(قده) نيز بر توضيحات ابن طاوس(قده) اتكا كرده و همان اشتباه را مكرر نموده است. (نگر: الحديقة الهلالية; شيخ بهايى; محمدبن الحسين العاملى; تحقيق السيد على الموسوى الخراسانى; ط 1, قم: مؤسسة آ ل البيت(ع), لاحيأ التراث, 1410 ق, ص 144 و 145, متن و هامش). و آن بزرگ نيز بى شك مجالى بسنده براى تأمل در اين باب نبوده است; والعلمُ عندَ اللّه تبارك و تعالى. الغرض, سخن در آن نحوه اعتماد كلى و اغراق و مبالغه در باب اعتبار بعضى آرا و منابع بود كه گمان مى كنم تا به همين اندازه كفايت باشد. 60 . نگر: الريعة الى تصانيف الشيعة; ج 8, ص 190 ـ 192, و ج 21, ص 53. 61 . چنان كه همين ابن أبى الحديد در همان شرح سترگ خويش بر نهج البلاغه شريف, سخن دانشمندانى چون قطب الدين راوندى و… را به مِحَك انتقاد مى آزمايد. 26. چون نام (ابن أبى الحديد) به تكرار بر قلم رفت, بى جا نيست يادآور شويم كه اين دانشمند بزرگ و اديب و متكلم برجسته معتزلى, يكى از كسانى است كه در متن كتاب خطيب كعبه به طرز زننده اى مورد اهانت قرار گرفته اند. متأسفانه نويسنده كتاب با مَغلَطه كارى در تفسير و گزارش سخنان ابن ابى الحديد وى را راضى به قتل حضرت زهرا(س) فرانموده (ص 233ـ236) و او را (عُمَر پرست مغرض) (ص 234) خوانده كه در حقيقت چنين نيست و هرچند ما همرأى و همراه ابن ابى الحديد نيستيم, اگر بخواهيم از راه انصاف نشان دهيم كه نويسنده چه اندازه در حق او زياده روى و بى انصافى كرده است, بايد همچند مقالتى قلم بفرساييم. افسوس كه نويسنده, همين شيوه مغلطه آلود و افراطى را درباره ابوحامد غزالى نيز به كار برده و نه تنها او را تكفير كرده, بلكه به صراحت وى را (يك يزيدى تمام عيار) (ص 281) خوانده است و مدعى شده است او (راضى به افعال) يزيد بوده (ر. ك: ص 282). راستى, نويسنده خطيب كعبه كه ابوحامد غزالى را (يزيدى تمام عيار) مى داند, آيا معتقد است آن همه تأثر آشكار و پيروى صريح ملاصدراى شيرازى و فيض كاشانى و ملامهدى نراقى و ملا احمد نراقى از غزالى, تأثر و پيروى از يك (يزيدى تمام عيار) است؟!… آيا المحجة البيضاء كه بر محور احياء تنظيم و تدوين شده است, بر محور تعاليم و انديشه هاى يك (يزيدى تمام عيار) دور مى زند؟!… آيا جامع السعادات و معراج السعادة وامدار آثار و افكار يك (يزيدى تمام عيار)اند؟!… آيا فيض كاشانى آنجا كه در وافى در شرح و تبيين احاديث اهل بيت عصمت و طهارت(ع) عين عبارات غزالى را باز مى نويسد, از محضر يك (يزيدى تمام عيار) درس مى آموزد؟!… . غزّالى لغزش هاى بزرگ دارد و اين چيزى نيست كه از ديده خوانندگان بصير و ناقدان آثار او دور مانده باشد; ولى نقد و عيارسنجى اخلاقى و منصفانه چيزى است و اهانت و بدزبانى و تكفير و تفسيق چيز ديگر! نويسنده ـ كه دور مى دانم معلومات شرعى كافى در باب پيامدهاى حقوقى و شرعى مدعياتش داشته باشد ـ, جاى ديگر, به انتقاد و تخطئه مؤيدان يزيد ـ كه البته مورد انتقاد و تخطئه هر انديشه گر آزاده اى هستند و خواهند بود ـ بسنده نكرده, به صراحت آنان را (حرامزاده) (ص 95) خوانده است. (نيز سنج: ص 340). آيا نويسنده ما نمى داند كه تبيين خطاى رسواى مؤيّدان يزيد ـ كه نفرين خدا بر او باد! ـ كارى است و مدعاى او كه مشتمل است بر (قذف) و… , كار ديگر؟! 36. در اين باره, از جمله نگر: پرتوى از نهج البلاغه; دكتر سيدمحمد مهدى جعفرى; چ 3, تهران: سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى, 1380 ش, ج 1ص 124 ـ 128. 46. به تعبير مندرج در چهار مقاله نظامى عروضى كه از قول محمود غزنوى نقل مى كند: (اين بيت كراست كه مردى از او همى زايد؟) (چهار مقاله; به اهتمام دكتر محمد معين; با نقل افزوده هاى بعدى استاد معين توسط مهدخت معين; چ 1, تهران: صداى معاصر, 1388 ش, ص 84). 56. خطيب كعبه; ص 41 و 42. 66. كذا فى الاصل. 76. كذا. 86. كذا فى الاصل. 96. كذا. 70 . مى نويسم: آيا گوينده اين تعبير معتقد است كه در يوم الترويه سال 60 ق دشمنان امام عليه السلام, با شمشيرهاى آخته پاى كعبه ايستاده بوده اند؟!… آيا او يوم الترويه سال 60 ق را با روز حَرّه اشتباه نگرفته؟! 71 . خطيب كعبه; ص 42. 27. نگريستنى است كه نويسنده كتاب سقاى معرفت نيز كه پيش از اين گفتيم اين خطبه و مدعاى كتاب خطيب كعبه را شايسته استناد و اعتماد پنداشته است, در نقد حديث به همين رويكرد متسامحانه گرايش دارد (براى نمونه نگر: سقاى معرفت; پيش گفته, ص 173). براى وقوف بر ميزان آسانگيرى اين نويسنده در باب اخبار و مصادر, همين مثال بس است كه وى نه تنها به طرز غريبى در پى اثبات اعتبار كتاب بى اعتيارى چون نورالعين منسوب به اسفراينى است (نگر: همان, ص 173 ـ 176), درصدد اثبات نسبت آن به اسفراينى هم برآمده و از جمله نوشته است: (… به هرحال تأليف كتابى در (مقتل) آن هم از دانشمندى شافعى مذهب كه يكه تاز ميدان حديث و تاريخ در شهر نيشابور بوده است, نه تنها بعيد نيست, بلكه بايد گفت محال است كه چنين دانشمندى باتوجه به شافعى بودن و حضورش در نيشابور كه يكى از پايگاه هاى شيعه به شمار مى رود, كتابى در مقتل ننوشته باشد و به حسب زمان و مكان و مذهب, انسان اطمينان پيدا مى كند كه كتابى در مقتل توسط او نوشته شده باشد) (همان, ص 175/تأكيدها از ماست)! در واقع گويا نويسنده سقاى معرفت قاعده تازه اى در عرصه كتابشناسى و فهرستنگارى تأسيس فرموده اند و آن اين است كه هر عالم مسلمان محب اهل بيت(ع) خصوصاً شافعى كه در شهرهاى مهم سكونتگاه شيعيان مى زيسته باشد, لزوماً (مقتل) تأليف مى كرده! و تخلف از اين قاعده محال است! هرچند با اين قوت برهان و استقامت ميزان كه از نوشتار ايشان لائح است, ديگر جاى هيچ سخن نيست, خوانندگانى كه احتمالاً مانند صاحب اين قلم اندكى سختگيرند (و به چنين برهان هاى قاطع رضا نمى دهند!) درباره نورالعين ياد شده نگر: اهل البيت(ع) فى المكتبة العربية; السيد عبدالعزيز الطباطبائى; ط: 1, اعداد و نشر, مؤسسة آل البيت(ع), لاحياء التراث, قم, 1417 ق, ص 654 و 655 و تحقيق درباره اول اربعين حضرت سيدالشهداء(ع); قاضى طباطبائى; ص 60 و 640 ـ 641; و: كتابشناسى تاريخى امام حسين(ع); اسفنديارى; ص 64 ـ 65. نيز: احقاق الحق وإزهاق الباطل; السيد نوراللّه الحسينى المرعشى التسترى; مع تعليقات السيد شهاب الدين النجفى; قم: مكتبة آيت اللّه المرعشى النجفى, ج 1, ص 482 (تعليقات). 37. نگر: الضُّعفاء من رجال الحديث; حسين الساعدى; ط 1, قم دارالحديث, 1426 ق/1384 ش, ج 3, ص 98 ـ 110. 47. نگر: همان, ج 3, ص 223 ـ 233. 57. نگر: همان, ص 413 ـ 416. 67. نگر: همان, ج 2, ص 422 و 423. 77. نگر: همان, ج 3, ص 202 ـ 208. 87. براى تأييد اعتبار سند اين روايت نگر: الرسائل الفقهية; المولى محمدباقر الوحيد البهبهانى; تحقيق و نشر مؤسسة العلامة المجددالوحيد البهبهانى(ره); ط 1, قم: 1419 ق, ص 202 و: الطباطبائى; المحكم فى أصول الفقه; السيد محمدسعيد الحكيم; ط 1, قم: مؤسسة المنار, 1414 ق, ج 3, ص 213 و: تسديد الاصول; الشيخ محمد المؤمن القمى; ط 1, قم: مؤسسةالنشر الاسلامى, 1419 ق, ج 2, ص 74, نيز نگر: معجم رجال الحديث و تفصيل طبقات الرواة; السيد ابوالقاسم الموسوى الخوئى; ط 5, 1413 ق, ج 15, ص 268. 97. اختيار معرفة الرجال (رجال الكشى); الشيخ الطوسى; صححه وعلق عليه حسن المصطفوى; ط 5, طهران: مركز نشر آثار العلامة المصطفوى, 1428 ق, ص 224, ش 401. نيز نگر: همان, به تصحيح و تعليق ميرداماد الاسترآبادى; تحقيق السيد مهدى الرجائى; ط 1, قم: مؤسسة آل البيت(ع), لاحياء التراث, 1404 ق, ج 2, ص 489 و 490, ش 401 (با تفاوت جزئى در ضبط درودها). 80 . ما از اين روايت پراهميت فقط بخشى را كه هم اكنون مورد استشهاد است نقل كرديم, ليك مى سزد خوانندگان جوينده, خود, متن كامل آن را در كتاب اختيار معرفة الرجال يا منابع ديگر (چونان: بحار الانوار, ج 2, ص 249 و 250) مطالعه كنند. 81 . درباره اين دين شناس بزرگ و عالم و محقق بلندپايه تربيت يافته در مكتب اهل بيت(ع) نگر: معجم رجال الحديث; آيت اللّه خوئى; ج 21, ص 209 ـ 228. نيز نگر: التحرير الطاوسى; (المستخرج من كتاب حل الاشكال فى معرفة الرجال للسيد احمد بن طاوس الحسينى); حسن بن زين الدين الشهيد الثانى (صاحب المعالم); حققه وعلق عليه السيد محمدحسن ترحينى; ط 1 قم: مجمع الذخائر الاسلاميّة, 1425 ق, ص 315 ـ 330 و: مستطرفات المعالى: منتخب المقال والاقوال فى علم الرجال; على النمازى الشاهرودى; به تحقيق و تصحيح حسن النمازى; ط 1, تهران: مؤسسه نباء (و محقق), 1422 ق, ص 373 و 374; و تحفة الاحباب فى نوادر آثار الاصحاب; شيخ عباس قمى; تحقيق سيدجعفر حسينى و على محدث زاده; چ 1, تهران: دارالكتب الاسلامية, 1370 ش, ص 583 ـ 586. 28. نگر: خطيب كعبه; ص 27. 38. همان, ص 21. 48. همان. 58. همان. 68. همان. 78. س 17, ى 36 (از پى آنچه بدان دانشى ندارى مرو; همانا گوش و چشم و دل, همگيشان را بازخواهند پرسيد). 88. مگر هند روضه خوان بى سواد نداشته و آنجا همه (عمدة العلماء) و (نخبة الفضلا) بوده اند؟! 98. عاشوراشناسى; محمد اسفنديارى; ص 46. 90 . همان. 91 . فوايد رضويه (الفوائد الرضويه); حاج شيخ عباس قمى; به كوشش عبدالرحيم عقيقى بخشايشى; چ 1, قم: دفتر نشر نويد اسلام, 1385 ش, ص 119. 29. الذريعة الى تصانيف الشيعة; ج 2, ص 279. 39. لؤلؤ و مرجان; حاج ميرزا حسين نورى; تحقيق حسين و استادولى; چ 2, تهران: دارالكتب الاسلامية, 1379 ش, ص 160 ـ 161. نيز: همان, به كوشش كريم فيضى; چ 1, قم: مطبوعات دينى, 1383 ش, ص 197 و 198. 49. البته پوشيده نيست كه مقدم بر عمل او, بينش اوست كه چنين اقدامى را روا داشته است. 59. نگر: لؤلؤ و مرجان; چاپ استادولى; ص 155 ـ 160, و همان, چاپ فيضى, ص 193 ـ 197. 69. خواننده ارجمند, بالطبع اين واژه را (شرف) (به زبر يكم و دوم) خواهد خواند و همين مناسب مقام است; ليك پوشيده نماند كه در كتاب شرح حديث نورانيت آقاى يونسيان, نويسنده خطيب كعبه, اين واژه در اينجا به پيش يكم و دوم, يعنى (شُرُف), مشكول گرديده است. 79. در حاشيه نوشته اند: (صفحه 86 به بعد). 89. شرح حديث نورانيت; مهندس على اصغر يونسيان; چ 1, تهران: آيينه زمان, 1386 ش, ص 165. شايان يادكرد است: كتاب ميثاق منتظران, شرحى است بر زيارت آل ياسين و بازبرد نويسنده خطيب كعبه به (دفتر اول) آن (چ 1, قم: مسجد مقدس جمكران, زمستان 1382 ش) باز مى گردد. داستان (جوان خيبرى) را نويسنده ميثاق منتظران, آقاى سيدمهدى [واصلى] حائرى قزوينى, در كتاب خود (ج 1, ص 86 ـ 93), از (معجزات و كرامات (ص 175 ـ 183) نقل كرده است. ) 99 . چنين است در متن چاپى به تشديد واو. 100 . چنين است در متن چاپى به تشديد ميم! 101 . چنين است در متن چاپى به تشديد دال! 210. شرح حديث نورانيت; يونسيان; ص 165 ـ 171. 310. همان, ص 171. 410. نگر: المؤطا; مالك بن انس; صحّحه و… محمدفواد عبدالباقى; بيروت: داراحياء التراث العربى, 1406 ق, ج 2, ص 892 و 893 (باب ما جاء فى اجلاء اليهود من المدينة) و فتوح البلدان; البلاذُرى; احمد بن يحيى بن جابر; نَشَرَه ووَضَعَ ملاحقَه وفهارسه الدكتور صلاح الدين المنجد; القاهرة: مكتبة النَهضة المصرية, 1965 م, ج 1, ص 31 و 36. 510. نگر: معجم البلدان; شهاب الدين أبوعبداللّه ياقوت بن عبداللّه الحموى الرومى البغدادى; بيروت: دارإحياء التراث العربى, 1399 ق, ج 2, ص 410 (ذيل خيبر). 610. نگر: تاريخ الاُمم والملوك; ابوجعفر محمد بن جرير الطبرى; بيروت: مؤسسة الاعلمى, ج 3, ص 202: و رويدادهاى تاريخ اسلام; دكتر عبدالسلام ترمانينى; ترجمه جمعى از پژوهشگران, با نظارت و اشراف سيدعليرضا واسعى; چ 1, قم: پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامى, 1385 ش, ج 1, ص 138. 710. نگر: الصحيح من سيرة النبى الاعظم(ص); السيد جعفر مرتضى العاملى; ط 4, بيروت: دارالهادى, 1415 ق, ج 8, ص 147 ـ 163. 810. تذكرة الفقهاء; العلامة الحلى; الحسن بن يوسف بن المطهر, تحقيق و نشر: مؤسسة آل البيت(ع) لاحياء التراث; ط 1, 1419 ق, ج 9, ص 334. 091. همان. 101. نگر: دايرةالمعارف فارسى; به سرپرستى غلامحسين مصاحب; تهران: شركت سهامى كتابهاى جيبى (وابسته به مؤسسه انتشارات اميركبير), چ 2, 1380 ش, ج 1, ص 456. 111. نگر: همان, ص 930. 211. نگر: همان. و نيز نگر: دائرة المعارف الاسلامية أصدر بالامانية والانجليزية والفَرَنسية, يُصدرها باللغة العربية; احمد الشنتناوى و ابراهيم زكى خورشيد و عبدالحميد يونس; بيروت: دارالمعرفة, ج 9, ص 56. 311. در اصل, نام كتابى است از جلال الدين عبدالرحمن سيوطى (متوفاى 911 ق). 411. خطيب كعبه, ص 21. 511. همان. 611. مراد از (مسَتَند) ـ كه در كنار (متن) و (سند), يكى از سه حيثيت بر رسيدنى هر روايت است ـ منبع يا كتابى است كه روايت از آن (در آن) نقل و مطرح مى گردد; به عبارت ديگر به استناد آن نقل مى شود. در بايستى نقد (مستند) هر روايت از آنجاست كه اى بسا سندى صحيح و متنى به ظاهر بى اشكال در كتابى (نسخه اى) نامطمئن و دستخورده و بى اعتبار باشد و همين اعتماد ما را از آن متن و سند سلب كند و احتمال جعل و تزوير و تحريف را در آن روا شماريم. بحث هاى دامنه دارى كه در باب روايات وجادتى (بالوجادة) در دانش درايه مجال طرح مى يابد و گاه اعتماد حديث پژوهان را به شمار فراوانى از منابع و توده عظيمى از روايات مندرج در آنها به سختى متزلزل مى سازد (براى نمونه نگر: مشرعة بحار الانوار; محمد آصف محسنى; ط 1, قم: مكتبة عزيزى, 1381 ش/1423 ق, ج 1, ص 14 و 22 ـ 30), از همين ديدگاه است. ايضاح و تذكار درازدامن ابوالعباس احمد بن على بن نوح سيرافى, عالم امامى باشنده بصره, خطاب به ابوالعباس نجاشى (372 ـ 450 ق), در باب طُرُق روايت كتاب هاى حسين بن سعيد اهوازى و لزوم پرهيز از اختلاط روايات هر طريق (نسخه) با ديگرى ـ كه در فهرست نجاشى به ثبت رسيده است (نگر: رجال النجاشى; تحقيق شبيرى زنجانى; ط 5, قم: مؤسسة النشر الاسلامى, 1416 ق, ص 59 ـ 60) به روشنى ناظر به همين اهميت نقد (مستند) و ناهمطرازى نسخه ها (منبع ها) واگويه گر روايات يك محدث است. 711. نگر: خطيب كعبه, ص 23. 811. همان, ص 23 و 24. 911. نگر: همان, ص 57, 62, 74 و 171. 201. همان, ص 74. 211. علامه طباطبائى ـ رضوانُ اللّهِ عليه ـ در تفسير الميزان فرموده است: (… الذى استَقَرَّ عليه النَّظرُ اليومَ فى المَسألةِ إنَّ الخَبَرَ إن كانَ مُتَواتِراً أَو محفُوفاً بقَرينةٍ قَطعيّةٍ فَلا ريبَ في حُجِّيتها, وأَمّا غير ذلك فَلا حُجيةَ فيه إلاّ الأخبار الواردة في الاحكامِ الشَّرعيةِ الفَرعيةِ إذا كان الخَبَرُ مَوثُوقَ الصُدورِ بالظَّنِ النَّوعى فإنَ لها حُجيّةً. وذلك أنَّ الحُجّيةَ الشَّرعيةَ من الاعتباراتِ العُقلائيةِ فتتبع وجود أَثَرٍ شرعيٍ فى المورد يقبل الجعل والاعتبار الشَّرعي, والقَضايا التاريخية والامور الاعتقادية لامَعنَى لِجَعلِ الحُجّية فيها لَعَدَمِ أَثرٍ شرعيٍ; ولا مَعنى لِحُكمِ الشارعِ بكون غيرِ العلمِ عِلماً وتَعبيدِ الناسِ بذلكَ; والموضوعاتُ الخارجيةُ وإن أمكَنَ أَن يَتَحَقَّقَ فيها أَثرُ شرعيُ الا أنَّ آثارها جُزئيةُ والجَعلُ الشَّرعيُّ لاينالُ الا الكُلّيّات… ) (الميزان فى تفسير القرآن; السيد محمدحسين الطباطبائى; قم: منشورات جماعة المدرسين فى الحوزة العلمية, ج 10, ص 351). و همو فرموده: (… انا لانُعَوِِّلُ على الآحاد فى غير الاحكامِ الفَرعيّةِ على طبقِ الميزان العامِ العُقلائي الذى عليه بناءُ الانسانِ في حياته… ) (همان, ج 6, ص 57). و نيز فرموده: (… ان ّ الآحادَ من الرّواياتِ لاتَكونُ حُجّةً عِندنا الا اذا كانَت مَحفوفةً بالقرائِن المُفيدة لِلعلمِ ـ أعنى الوثوقَ التامَّ الشَّخصي ـ سواء كانت فى أصول الدين أو التاريخ أو الفَضائل أو غيرها إلاّ فى الفِقه… ) (همان, ج 8, ص 141). همچنين فرموده است: (… وقد اتَّضَحَ فى علمِ الاُصول اتِضاحاً يتلو البداهة أن لامَعنى لِحُجّيّةِ أخبارِ الآحاد في غير الاحكامِ كالمعارف الاعتقادية والموضوعاتِ الخارجيّة. نعم, الخبرُ المتواترُ والمحفوفُ بالقرائن القطعيّةِ, كالمسموع من المعصومِ مشافهةً) حُجَّةُ وإن كانَ فى غيرِ الاحكام, لأن ّ الدليل على العَصمةِ بعينِهِ دليلُ على صدقه… ) (همان, ج 14, ص 133). در باب تفاصيل و گفتگوهاى موجود حولِ عدم كفايت اخبار آحاد براى اثبات عقايد, از جمله نگر: الميزان فى تفسير القُرآن (افزون بر نشانى هاى پيش گفته) ج 8, ص 62, 66, 261 و 318, ج 9, ص 211 ـ 212, ج 10, ص 349, ج 13, ص 353, ج 14, ص 25, 205 و 206. و: شرح اصول الكافى; مازندرانى; بيروت: ج 1, ص 10 (مقدمه علامه شعرانى), و ج 2, ص 220 (تعليقه همو). نيز: أجوبة مسائل جاراللّه; السيد عبدالحسين شرف الدين الموسوى; ط 2, صيدا: مطبعة العرفان, 1373 ق, ص 36 و فوائد الأصول; من إفادات الميرزا محمدحسين الغروى النائينى; الشيخ محمدعلى الكاظمى الخُراسانى, مع تعليقات الشيخ آغاضياءالدين العراقى, تحقيق رحمة اللّه رحمتى الاراكى; قم: مؤسسة النشر الاسلامى, 1406 ق, ج 3, ص 324 و: مصباح الاصول; تقرير بحث آيةاللّه السيد ابوالقاسم الموسوى الخوئى; السيد محمد سرور الواعظ الحسينى البهسودى; ط 5, قم: مكتبة الداورى, 1417 ق, ج2, ص 235 ـ 239 و: در محضر علامه طباطبايى; محمدحسين رشاد; چ 1, قم: سماء قلم, 1382 ش, ص 400. نيز: شيعه در اسلام; سيدمحمدحسين طباطبائى; تهران: دارالكتب الاسلاميه 1348 ش/1389 ق, ص 54 (روش شيعه در عمل به حديث). همچنين نگر: التّبيان فى تفسير القرآن; شيخ الطائفة أبوجعفر محمد بن الحسن الطوسى; تحقيق و تصحيح احمد حبيب قصير العاملى; ط 1 (افست), قم: مكتب الاعلام الاسلامى, 1409 ق, ج 1, ص 6 و 7. صد البته خواهندگان تفصيل در اين باب, به همين بازبردهاى اندك ما (عمدتاً به منابع متأخر) بسنده نكرده, على الخصوص عبارات و مؤلفات پيشروان طايفه چون شيخ مفيد و سيدمرتضى(رضوان اللّه عليهما) و ديگر پيشگامان چون صاحب نقض را از نظر خواهند گذرانيد. بارى, حتى بنابر قول جماعت اندك شمار كه خبر واحد را در عقايد حجت مى دانند, نه هر خبر واحد بلكه همان خبر واحدى كه در فروع نيز ححت باشد در عقايد حجت است; و پيداست كلام مضطرب مجهول بى سند نامستندى چون خطبه ادعايى محل كلام ما به كلى از دايره آن بحث نيز بيرون است! 212. نگر: خطيب كعبه; ص 81 و 82. 312. حاجت به تذكار نيست كه خبر ولادت اميرمؤمنان على(ع) را در كعبه, نه فقط شيعه كه بسيارى از اعلام اهل تسنن نيز روايت كرده اند, و از جمله, محدث بزرگ, حاكم نيشابورى, در المستدرك على الصحيحين اين خبر را متواتر شمرده است (نگر: عليٌّ وليد الكعبة; الشيخ محمدعلى الاردوبادى; ط 1, تحقيق و نشر مؤسسة البعثة, طهران: 1412 ق, ص 21و 22 و: وليد الكعبة; اعداد و تقديم السيد محمدرضا الحسينى الجلالى; ط 1, قم: المكتبة الحيدرية, 1383 ش/1425 ق, ص 52 و 53). 412. الإرشاد فى معرفة حجج اللّه على العباد; الشيخ المفيد; ابوعبداللّه محمدبن محمد بن النعمان العكبرى البغدادى; تحقيق مؤسسة آل البيت(ع), لإحياء التراث; ط 2, بيروت: دارالمفيد, 1414 ق, ج 1, ص 5. 512. دانشور فقيد مرحوم شيخ محمدعلى اردوبادى (1312 ـ 1380 ق), در كتاب ارزشمند عليٌّ وليد الكعبة آن جا كه همين عبارت شريف مرتضى را نقل كرده, درباره اين (رُوِيَ) توضيحى داده است از اين قرار: (ليس قصده من إيرادها بلفظ رُويَ إسنادها إلى روايةٍ مجهولةٍ, وإنّما جرى فيها على دَيدَنِه فى هذا الكتاب مِن سردِ الحقائق الرّاهنة مقطوعة عن الأسانيد لشُهرتها وتضافرِ النقل لها وتَداوُلها في الكتبِ لَفتاً للأنظار إليها وإشادةً بذكرها على نَحوِ الاختصار, وعلى ذمّةِ الباحث إخراجُها مَن مَظانَّها; ولذلك تراه يقولُ بعدَ الرّواية غير مُتلكِيء ولامُتَلَعثِم: (ولانظير له… ) كجازمٍ بحقيقتها, مومنٍ بصحّتها وتواترها, وإلاّ لَلَفظها كما هو دابُه في غير واحدٍ من الأحاديث) (ط مؤسسة البعثة, ص 27. نيز: وليد الكعبة; اعداد استاد جلالى; ص 9 5) 612. رسائل الشريف المرتضى; اعداد السيد احمد الحسينى [الاشكَوَرى]; ط 1, قم: دارالقرآن الكريم, 1410 ق, ج 4, ص 92. 712. اعلام الورى بأعلام الهُدى; امين الاسلام الشيخ أبوعلى الفضل بن الحسن الطبرسى; تحقق و نشر مؤسسة آل البيت(ع), لأحيأ التراث; ط 1, قم: 1417 ق, ج 1, ص 306. 812. مناقب آل ابى طالب; ابوجعفر محمدبن على ّ بن شهر آشوب السَّروى المازندرانى; تحقيق و فَهَرَسة د. يوسف البقاعى; ط 2, بيروت: دارالأضوا, 1412 ق, ج 2, ص 199 و 200. 912. براى نمونه نگر: نهج الحق وكشف الصدق; العلامة الحلى; حسن بن يوسف بن المطهر, علق عليه: عين اللّه الحسنى الأرموى; قدّم له: السيد رضا الصدر, قم: دارالهجرة, 1421 ق, ص 232 ـ 233 130 . در اين باره به سخن تنى چند از اعلام شيعه كه پرچمداران انديشه كلامى در اين طايفه اند بسنده كرديم; ورنه از عامه و خاصه تعابيرى كه در همين باره بتوان مورد استشهاد قرار داد, كم نيست. براى نمونه نگر: عُمدة الطالب فى أنساب آل أبى طالب; ابن عِنَبَه (جمال الدين احمد بن على ّ الحسنى); تحقيق السيد مهدى الرجائى; ط 1, قم: مكتبة آيت اللّه المرعشى النجفى الكبرى, 1425 هـ /1383 ش, ص 67. 131 . إحقاق الحق; ص 198 (چاپ سنگى). صدر عبارت را سنج با: عليٌّ وليد الكعبة; مرحوم اردوبادى; ص 40 و: وليد الكعبة; اعداد استاد جلالى; ص 72 و 282. سخنى هم از الكشكول فيما جرى على آل الرسول منقول است كه بحث را از كعبه فراتر برده و نامربوط تر از آن به نظر مى رسد كه حتى همطراز سخن قاضى شوشترى تواند بود. اين طالب علم را ـ أَحسنَ اللّهُ أحواله ـ اكنون به متن الكشكول ياد شده دسترس نيست; ليك عبارت منقول از الكشكول (وليد الكعبة, اعداد استاد جلالى, ص 188) از اين قرار است: (وُلدَ فى الكعبة بالحَرَم الشريف, فكان شَرَف مكّة وأصل بكّة لامتيازه بولادته فى ذلك المقام المنيف, فلم يسبقه أحدٌ ولايلحقه أحدٌ بهذهِ الكرامةَ). بخش نامربوط مورد اشارتِ ما, همان پاره (فكان شرف مكة وأصل بكة… المقام المنيف) است كه پردازنده عبارت در آن چندان دچار غليان احساسات گرديده كه حتى از ولادت حضرت سيدالبشر(ص) در مكه غفلت كرده و از ياد برده كه با وجود آن حضرت اصل شرف آن سرزمين مقدس را به دگر اولياى الهى منسوب نتوان داشت. اين هم گفتنى است كه: عبارت الكشكول را از سيدحيدر آملى دانسته و از او به لقب (محدِّث جليل) ياد كرده اند (نگر: همان) كه هر دو محل كلام است: اولاً, الكشكول ياد شده بنابر پژوهش هاى كتابشناختى از (سيدحيدر آملى) صوفى بلندآوازه, صاحب تفسير و شارح فُصوص, نيست; و البته كيستى مؤلّف واقعى آن مورد اختلاف است (نگر: مأخذيابى احاديث (جامع الاسرار); سيد حيدر آمُلى, على نقى خدايارى; چ 1, قم: دليل ما, 1384 ش, ص 101 ـ 106, و حسين متقى, (سيد حيدر آملى و تشكيك در انتساب يك اثر به نام او), فصلنامه پيام بهارستان, دوره دوم, س 1, ش3, بهار 1388ش, ص 101 ـ 108)). ثانياً, سيدحيدر آملى صوفى اى تمام عيار است و بررسى آثار او ـ كه گفتيم الكشكول هم از آنها نيست ـ نشان مى دهد به پاره اى سهل انگارى ها و گرفتارى هاى شايع صوفيه در باب روايتِ حديث و اعتماد و اتكا بر مأثورات نااستوار مبتلاست (در اين باره, از جمله, نگر: مأخذيابى أحاديث (جامع الاسرار); سيدحيدر آملى; به ويژه ص 22و 27 ـ 88); پس اطلاق (محدث جليل) بر چنين عالمى, هرچند پايگاه او را در حوزه تخصص و تبحر خودش بلند بدانيم, در عرف علمى مقبول نمى نمايد. از ياد نبريم ابوحامد غزالى كه در دانش هاى مصطلح بى گمان پايگاهى بس رفيع تر از سيدحيدر آملى داشته است ـ و از قضا, در تصوف نيز مشربى بس رقيق تر از مشرب ابن عربى مآبانه سيدحيدر دارد ـ از بابت همين گونه سهل انگارى ها در امر تحديث, خاصه در كتاب بلندآوازه اش إحياء علوم الدين, سخت مورد انتقاد ناقدان و عيارسنجان واقع گرديده است. الغرض, حتى دانشوران بلندپايه نيز گاه در مقام تحديث اهل دقت و اتقان نبوده اند (و اين قصه سر دراز دارد!). 213. ديوان اشعار خواجو[ى] كرمانى; به اهتمام و تصحيح احمد سهيلى خانسارى; چ 2, تهران: پاژنگ, 1369 ش, ص 615. 313. كليات اشعار مولانا اهلى شيرازى; به كوشش حامد ربانى; تهران: كتابخانه سنائى, 1344 ش, ص 492. 413. نگر: إحقاق الحق; ص 198 (چاپ سنگى) و: وليد الكعبة; ط استاد جلالى; ص 72 و 136. نيز: عليٌّ وليد الكعبة; مؤسسة البعثة, ص 95 و بستان السياحة (سياحت نامه), زين العابدين شيروانى, چ 1, تهران: كتابخانه سنائى, ص 540 (بدون تصريح به نام قائل). 513. مولود كعبه; شيخ محمدعلى اردوبادى; ترجمه و نگارش عيسى اسليم پور اهرى, تحقيق و استدراك على اكبر مهدى پور; چ 1, قم: رسالت, 1420 ق/1379 ش, ص 158 و وليد الكعبة; ط المكتبة الحيدرية, ص 126 (با يك نادرستى چاپى). 613. ديوان حاج ميرزا حبيب خراسانى; به سعى و اهتمام على حبيب; چ 3, تهران: كتابفروشى زوار, [بى تا], ص 314. 713. مولود كعبه; ص 290 (استدراك) به قلم آقاى مهدى پور). 813. به فرموده خداوند متعال: (وَأَنَّهُم يَقُولونَ مالا يَفعَلون) (س 26, ى 226). داستان طبيعت آميز فرزَدق با سليمان بن عبدالملك و استشهاد او بدين آيت قرآن براى رستن از بادافرهى كه سليمان بر مدعاى وى در شعر, مقرر خواست كرد رابخوانيد در: شرح نهج البلاغه; ابن أبى الحديد; به تحقيق محمد أبوالفضل ابراهيم; ط 1, داراحياء الكتب العربيه, 1379 ق, ج 5, ص 17. 913. مولود كعبه; ص 190 و وليد الكعبة; طـ. حيدريه, ص 157 (با نادرستى چاپى). 140 . ديوان حكيم قاآنى شيرازى; به تصيح اميرصانعى خوانسارى; چ 1, تهران: نگاه, 1380 ش, ص 661. 411. منتهى الآمال, چاپ باقرى بيدهندى, ج 2, ص 1079. در (نُصح وتحذير) خطاب به (سلسله جليله اهل منبر و ذاكرين مصيبت سيد مظلومان) و در بيان (مفاسدى كه بر اين كار بزرگ طارى و سارى شده). 214. نگر: منتهى الآمال; همان و: رموز الشهادة: ترجمه كامل نفس المهموم و نفثة المصدور حاج شيخ عباس قمى, آيت اللّه محمدباقر كمره اى, چ 7, تهران: كتابچى, 1384 ش, ص 355 (از نفثة المصدور). متأسفانه چنين قصور و تقصيرهايى را مى توان در سرايش هاى شمارى از ناموران, به ويژه در ادوار اخير, ديد. بيت دوم اين سروده ناصرالدين شاه قاجار كه (به مناسبت ورود به آستان مقدس امام رضا(ع) در مشهد مقدس سروده است) از مصاديق همين كوتاهى هاست. در طوس جلال كبريا مى بينم بى پرده تجلى خدا مى بينم در كفش كن حريم پور موسى موسى[يِ] كليم با عصا مى بينم (ديوان ناصرالدين شاه قاجار; به كوشش حسن گل محمدى; چ 1, تهران: سپند, 1363 ش, ص 50). عرفى شيرازى در چكامه اى در ستايش سيد المرسلين(ص) گويد: عيسى مگس و تكلم تو حلواى دكان آفرينش (كليات عرفى شيرازى; به كوشش محمدولى الحق انصارى; چ 1, تهران: دانشگاه تهران, 1378 ش, ج 2, ص 184). همو در چكامه اى در ستايش اميرالمؤمنين(ع) مى گويد: لعل حياتبخش تو جايى كه دم زند نبود مسيح را ز خجالت مجال دم (همان, ج 2, ص 283). و: در باغ فطرت تو مسيحاست يك نسيم در فوج حشمت تو سليمانست يك حَشَم (همان, ج 2, ص 285). بناى مقايسه ها, مقابله ها و ايجاد مناسبت هايى از اين دست و بدون رعايت ادب شرعى و عقلى در حق رده ها و رسته هاى سپسين اولياى الهى نيز به چشم مى خورد. براى نمونه صفى عليشاه در مدح حضرت فاطمه بنت أسد(ع) مى گويد: فاطمة ابنة الاسد كه نمود افتخار از كنيزى اش مريم (نگر: مولود كعبه; ص 289. (استدراك) به قلم آقاى مهدى پور). ناگفته نماند كه چنين اتجاهات غاليانه و حشويانه, تنها در ادبيات شيعى نبوده و نيست, بلكه در ادبيات سنى هم حضور جدى دارد براى نمونه جمال الدين محمد بن عبدالرزاق اصفهانى در تركيب بند بلند آوازه اى كه در ستايش نبى اكرم(ص) ساخته است, خطاب به آن حضرت گويد: فراش دَرَت كليم عمران چاووش رَهَت مسيح مريم (ديوان كامل استاد جمال الدين محمدبن عبدالرزاق اصفهانى; باتصحيح و حواشى حسن وحيد دستگردى; چ 2, تهران: كتابخانه سنائى, 1362 ش, ص 3). و: روح اللّه با تو خَرسوارى روح القدست ركابدارى (همان, ص 4). 314. نگر: ديوان قصايد و غزليات; محمدحسين صغير اصفهانى; چ 14, اصفهان: فروشگاه صغير, 1364 ش, ص 164 ـ 167. حتى اگر مراد از هردو (على) در مصراع دوم نام خداى متعال و نه اسم أميرالمؤمنين على(ع) باشد, ابهام مسلم بيت و ربط آن با ماقبل كه در مدح اميرالمؤمنين على(ع) است, باز جاى سخن است. 414. نگر: همان, ص 160 ـ 164. توضيح, آن كه: نام حضرت ابوطالب(ع) ـ بنابر قول مشهور ـ عمران بوده است و مقصود از (على عمرانى), أميرالمؤمنين على بن أبى طالب(ع) است. 514. ديوان يحيى; ميرزا يحيى مدرس بيدآبادى; چ 1, قم: جلوه كمال, 1386 ش, ص 599. گويا تأويل و توجيه اين كلام بدين شيوه بايد كرد كه هم خدا را نام (على) است و هم پيامبر كسى است كه على(ع) به منزله نفس او قلمداد شده و هم… به هر روى, سخنى است كه بايد آن را از ظاهرش منصرف گردانيد. 614. نگر: ألف حَديث فى المؤمن; هادى النجفى; طـ 1, قم: مؤسسة النشر الاسلامى, 1416 ق, ص 170. 714. يكى از تعاليم مهم قرآنى ـ از جمله در كريمه (ولا تَقفُ ما ليس لك بهِ علمٌ) (س 17, ى 36/ از پى آنچه بدان دانشى ندارى مرو), همين است كه همان گونه كه هر سخنى نمى توان گفت و هر كارى نمى توان كرد, هر اعتقادى نيز نمى توان داشت, مادام كه ندانيم آن بر ما رواست يا نه. به تعبير نيكوى امين الاسلام طبرسى: (… ولا تعتقد الا ما تعلم أنه مما يجوز أن يعتقد) (مجمع البيان; ط 1, بيروت: مؤسسة الاعلمى, 1415 ق, ج 6/ص 251). 814. خطيب كعبه; ص 42. 914. چندان غريب نمى نمايد كه نويسنده كتاب سقاى معرفت نيز كه از رهگذر همين كتاب خطيب كعبه بدين خطبه ادعايى استناد مى كند, و در عرصه نقد الحديث به نحوى شگفت انگيز بر كتابى چون نورالعين منسوب به اسفراينى تكيه مى نمايد و به طرزى عجيب و در پى اثبات انتساب آن برمى آيد, وقتى گام به عرصه توثيق مرويات مى نهد, به همين شيوه (دفعِ دَخلِ مُقَدَّر) و دست پيش گرفتن متوسل مى شود و ـ بر حسب تعبير خويش ـ (مدعيان عيبجو) را كه در جستجوى (تحريف در واقعه عاشورا) هستند, مذمت و ملامت مى كند و به كوته بينى و (ناتوانى علمى) منسوب مى دارد! (نگر: سقاى معرفت, پيشين, ص 172). 501. نگر: بحار الانوار; ج 25, ص 336. سنج: خطيب كعبه; ص 206 و 207. 511. خطيب كعبه; ص 206. 215. نگر: همان, ص 207, هامش. 315. نگر: همان, ص 278. 415. البته (هرقل) اسم خاص است, ولى گويا مانند (كسرى) اراده نوع از آن شده. 515. نگر: النهاية فى غريب الحديث والاثر; ابن الأثير (مجدالدين ابوالسعادات المبارك بن محمد الجرزى); تحقيق محمود محمد الطناحى; قم: مؤسسة اسماعيليان, ج 5, ص 260. 615. توجه خوانندگان محترم را به القاب و عناوين مذكور براى تقريظ نويسان همين كتاب خطيب كعبه (ص 12 و 15) و نام (حوزه علميه قم) در پايان تقريظ دوم (همان, ص 29) معطوف مى دارم و توقع كلى جامعه دينى را از اين اوصاف و اسامى خاطرنشان مى سازم. 715. تفسير كبير منهج الصادقين فى الزام المخالفين; ملا فتح اللّه كاشانى; با مقدمه و پاورقى و تصحيح ميرزا ابوالحسن شعرانى; چ 5, تهران: كتابفروشى اسلاميه, 1378 ش, ج 1, ص 32 (مقدمه مصحح) و: فرزانه ناشناخته; چ 1, ص 639 ـ 640 (تأكيد از ماست). درباره اين روايات و ايستارهاى برخاسته از آن همچنين نگر: سيدمحمدرضا حسينى جلالى, (نگاهى به جوابات اهل موصل… ), ترجمه و تتميم جويا جهانبخش. 815. يعنى همان چيزى كه نويسنده خطيب كعبه (ص 33 و 37) و يكى از تقريظ نويسان بر آن كتاب (ص 14) پنداشته اند! براى اجتناب از هرگونه (تدليس), گفتنى است: بهره ورى نگارنده از منابع و مآخذى كه در اين گفتار بدان ها ارجاع كرده است, از راه (لوح هاى فشرده رايانگى) بوده است.
 

منبع : فصلنامه آيين پژوهش شماره 118