انديشه سياسي واعظ اصفهاني

 

نويسنده: رسول عربخاني




 

تا آن جا كه ما مي دانيم سيد هيچ اثر يا رساله اي در باب انديشه ي سياسي ننوشته و تنها مرجع آگاهي از كم و كيف آراء او، تعدادي از سخنراني هاي منبري اوست كه در روزنامه ي الجمال به چاپ رسيده است. الجمال روزنامه اي بود كه آزاديخواهان در محرم 1325ق. براي درج و نشر مواعظ سيدجمال تأسيس كردند. مجدالاسلام كرماني مدير روزنامه ي نداي وطن و باني روزنامه ي الجمال در اولين شماره ي آن، هدف از ايجاد اين روزنامه را چنين بيان مي كند:
جمعي از مشتركين محترم دارالخلافه ي تهران و بسياري از ساير بلدان، مكرر به ما نوشته و اخطار كردند كه قدري از مواعظ شافيه و بيانات وافيه ي جناب مستطاب آقاي سيدجمال الدين صدرالمحققين را در روزنامه ي نداي وطن بنگاريم كه حقيقتاً كلمات دلپذيرش قلوب افسرده دلان را روان و انفاس مقدسه اش ابدان مرده را جان بخشد و الحق از اثر داد اوست كه همشهري هاي ما از خواب سيصدساله بيدار شدند و به هيجان آمدند و او اول كسي است كه به اين صراحت و وضوح مسائل سياسيه را در فراز منبر حل نمود... و انصاف نبود اين كلمات حكيمانه محو و نابود گردد و همه كس از آن منتفع نشود و ما اين خواهش را پذيرفتيم و اين فرمان را اطاعت كرديم و چون دو ورق روزنامه ي ما گنجايش نداشت مجبور شديم كه آن مواعظ را در يك ورق عليحده طبع نماييم...(1)
مندرجات روزنامه ي الجمال شامل همه سخنراني هاي سيدجمال نيست. بيشتر آن دسته از مواعظ سيد براي چاپ در روزنامه در نظر گرفته مي شد كه حاوي افكار و انديشه هاي پيرامون مشروطه بود. سيد همواره يك مسجد خود- احتمالاً مسجد شيخ عبدالحسين- را به تبيين مفاهيم اساسي حكومت قانون اختصاص مي داد و متوجه بود كه همين سخنان در روزنامه چاپ خواهد شد. تندنويسان همراه سيد به مسجد رفته، گفته هاي او را به دقت يادداشت مي كردند و آن را براي طبع در روزنامه تسليم ميرزاحسين خان اصفهاني صاحب امتياز روزنامه مي نمودند. گفتني است كه از اين روزنامه بيش از سي و شش شماره در دست نيست. اولين شماره ي آن 26 محرم 1325ق. و آخرين شماره در روز پنجشنبه 27 ربيع الثاني 1326ق. يك هفته قبل از عزيمت محمدعلي شاه به باغشاه براي انهدام مجلس، انتشار يافت و از آن پس با شروع تحصن سيد در مجلس و متوقف شدن سخنراني هايش، الجمال نيز تعطيل گرديد.
بررسي اين بخش از مواعظ سيدجمال نشان مي دهد كه دفاع او از نظام نوين و دعوت مردم به حمايت آن، ناآگاهانه نبود و سخنان منبري او در قالب درك مشخصي از مفاهيم بنيادي مشروطه ايراد مي شد.
سيدجمال در بيان انديشه هاي سياسي خود به دليل ماهيت خاص منبر با محدوديت هايي مواجه بود كه متفكران و رساله نويسان هم رديف او هرگز با آن محدوديت ها روبرو نبودند. مخاطبان سيد در بسياري موارد، مردمان عامي و بي سواد بودند كه اطلاع چندان روشني از مفاهيم و اصطلاحات سياسي نوين مانند مجلس شورا، حقوق مدني، قانون، مشروطه، آزادي و... نداشتند و سيدجمال ناچار بود با ساده ترين الفاظ، اين معاني غريب را تفهيم آن ها كند. به همين دليل، احتمال دارد كه سيد برخي مواقع از ورود به بحث هايي كه احساس مي كرد فهمش براي عموم ميسر نيست خودداري مي كرده است. از سوي ديگر، ذهن هاي مذهبي مستمعان آماده بود تا هر اظهارنظر سيد را مخالف شريعت تفسير كند؛ اين بود كه او علي رغم ذكر آيات و احاديث فراوان در تأييد سخنان خويش، باز نگران برداشت نادرست مخاطبان خود بود و توضيحات مفصلي كه در خطبه هاي او مشاهده مي شود دليلش وجود نگراني هايي از اين دست بوده است.
موضوعاتي كه سيدجمال در منبر به آن ها پرداخته، در بسياري موارد همان موضوعاتي است كه بيشتر انديشمندان سياسي و اجتماعي همدوره ي او چون ملكم خان، ميرزا آقاخان كرماني، مستشارالدوله به گونه اي بدانها اشاره كرده اند.
سيد به هيچ زبان اروپايي آشنايي نداشت و به مسافرت خارج نيز نرفت. از اين رو، نمي توانسته مستقيماً از انديشه هاي نوين كه خاستگاهش غرب بود، بهره مند شود و منبع آگاهي او تنها محدود به نوشته هاي فارسي اعم از رساله هاي منورالفكران ايراني و روزنامه هاي فارسي چاپ خارج چون حبل المتين و قانون بود. چنانچه بعداً خواهيم ديد، در برخي موارد تأثير ديدگاه انديشمنداني چون ملكم خان در سخنان سيدجمال به قدري زياد است كه عملاً سيد تنها بازگوكننده ي آن انديشه ها از منبر است. همينطور، سيدجمال را بايد در زمره ي آن دسته از نوگرايان ديني قرار داد كه معتقد به توافق ميان مشروطه و قانون با آموزه هاي دين اسلام بودند. اين جريان كه در دوره ي حيات سيد، قوي ترين جريان مشروطه خواه به شمار مي آمد، ‌پس از مرگ او توسط روحانياني چون نائيني و با نوشتن رسائل متعدد ادامه يافت. سيدجمال تلاش مي كرد با آوردن آيات و احاديث فراوان، براي آراء خود پيرامون اصول و مفاهيم سياسي جديد پشتوانه ي مذهبي ايجاد كند. او قانون اساسي را غالباً مترادف با قرآن به كار مي برد؛ چنانچه در تعريف مشروطه نيز مي آورد: « مشروطه به اين معني است كه حقوق و حدود هركس معين باشد و احدي نتواند از حدود خود تجاوز كند و حاكم بر همه همان كلمه ي قرآن و قانون باشد.» (2)
از نظر سيد، استبداد بر دو قسم است: جسماني و روحاني. به عبارت ديگر، مستبدين در دو لباس ظهور و بروز دارند، يكي لباس ظلمه و امرا و ديگري لباس علماي سوء. دسته اول« شغلشان و همّشان ظلم بر بلاد و تخريب بلاد» است. اما ضرر دسته ي دوم مستبدين يعني عالم نماياني كه « لباسشان لباس بايزيد بسطامي است و طينتشان طينت يزيد بن معاويه» است بيشتر از حكومتيان است، زيرا مردم آن ها را نايب پيغمبر خودشان مي دانند:
فلان زن و مرد عوام مي گويد اين كه نايب امام است، البته اخلاقش مثل امام است آن وقت مي بيند اين مرد ظلم مي كند، مال مردم را مباح مي داند... آن شخص عوام پيش خودش فكر مي كند كه العياذ بالله، پس پيغمبر و امام هم كه اين جانشين آن هاست ظالم بوده اند. آن وقت دينش متزلزل مي شود...(3).
تمام بدبختي هاي ايرانيان و مسلمان ها به واسطه ي اتحاد اين دو دست حاصل شده است:
ائمه ما را شهيد نكردند مگر به واسطه ي اتحاد اين دو دست. مملكت اسلامي ضعيف نشد مگر به واسطه ي اتحاد اين دو دست. فرنگي ها بر مسلمان ها استيلا و غلبه پيدا نكردند مگر به واسطه ي اتحاد اين دو دست...(4)
در همين جاست كه سيد از عدم مشروعيت ذاتي سلطنت سخن به ميان مي آورد. او براساس مباني فقهي شيعه، معتقد است كه « تمام سلاطيني كه پس از حضرت اميرالمؤمنين تا امروز سلطنت كرده اند سلطنتشان ناحق و سلطنت عديده» بوده است. علت دوم اين نوع حكومت، همانا ناآگاهي مردم از حقوق خود بوده كه آن نيز به نوبه ي خود در اثر همدستي علماي سوء با حكام ظالم اتفاق افتاده است.(5)
در جاي ديگر، تمام دردهاي بي درمان ايرانيان را ناشي از واقف نبودن مردم به حقوق خود مي داند و كوشش مي كند كه با ذكر الفاظ و عبارات ديني، آن ها را به ضرورت اخذ حقوق و اداي آن برانگيزد:
خيال مي كرديم[ قبل از مشروطه] تمام حقوق ثابت است از براي متشخصين و معتبرين، ديگر رعايا و فقرا هيچ حقي ندارند و حال آن كه به ضرورت عقل و نقل، خداوند تبارك و تعالي تمام بني نوع انسان را محترم و معزز خلق فرموده است و جز به حكم خداوندي كه اسمش قانون است احدي نمي تواند در مقام اضرار و ايذاء و اذيت احدي برآيد... رعيت عادل يعني ملتي كه به حقوق ملي خودش واقف باشد، از حدود و حقوق خودش تجاوز نكند، به اين معني كه عالم باشد هم به حقوق خودش هم به حقوق ديگران...(6)
به گفته ي سيد، انسان بي حقوق مثل:
حيوان وحشي[ اي] است كه از ارتباطات مشفقانه ي انسانيت بي بهره و از لذائذ برادري و نوع پرستي محروم است و آلتي است براي ظلم و ستم ظالمان و ستمكاران كه او را مثل حيوانات به كار انداخته و مقاصد خود را انجام مي دهند و حال آن كه خداوند انسان را اشرف مخلوقات خطاب فرموده...(7)
ميرزا ملكم خان سال ها پيش از سيدجمال، موضوع مسؤوليت فردي را در بدست آوردن حقوق اجتماعي مطرح كرده بود. آن جا كه مي گويد:
آفتاب عدالت در يك ملك طلوع نمي كند، مگر وقتي كه اهل آن ملك به حفظ حقوق آدميت خود را مستحقق عدالت ساخته باشند. حق تعالي البته قادر است كه حفظ حقوق ما را محول به تدبير ازلي فرمايد و ليكن شرافت خلقت ما در اين است كه ما را فاعل مختار آفريده و به اقتضاي اين شرافت ما را مأمور فرموده كه به عقل و اجتهاد خودمان مالك و مستحفظ حقوق آدميت خود باشيم.(8)
احتمالاً سيدجمال اين بحث را از ميرزا ملكم خان گرفته است. او حتي عيناً لفظ حقوق آدميت را به كار مي برد و در توضيح آن مي گويد:
هر نفسي صاحب حقوق بسيار است كه بايستي در دار دنيا اين حقوق به آن شخص برسد كه اسم اين حقوق آدميت است. ديگر شرط ثبوت اين حقوق آقابودن و سلطان بودن يا وزير بودن يا اميربودن يا ملابودن يا سيدبودن نيست... بلكه شرط اثبات اين حقوق، تقدس و اسلام هم نيست. بلكه اين حقوق، حقوق آدميت است، كاري به هيچ ندارد. همين قدر كه يك انسان است و بشر است و آدم است و اين كس با حيوان فرق دارد اگرچه كافر هم باشد...(9).
اما پيروي سيدجمال از افكار ملكم وقتي آشكارتر مي شود كه به معرفي حقوق آدميت مي پردازد. در اولين موعظه ي سيد كه در روزنامه الجمال چاپ شده، چنين آمده است:
اسّ اساس آبادي و اسّ اساس ثروت و رفاهيت و مكنت و دولت و خير دنيا و آخرت در چهار چيز است. در هر مملكتي و هر ملتي كه اين چهار چيز هست البته آن مملكت و ملت ترقي مي كند. از حضيض ذلت به اوج عزت مي رسد و بالعكس... و آن چهار چيز اول مساوات، دوم امنيت، سوم حريت، چهارم امتياز فضلي است(10).
چهار اصلي كه از آن ها با عنوان اساس ترقي ياد شده است دقيقاً با الفاظ ملكم خان در رساله ي صراط مستقيم انطباق دارد:
[ تسهيل معاش] منفصل است به چهار فصل كه در هر فصلي، ركني از اركان اربعه ي نظام عالم و سياست مدن را از قانون پيغمبر خداي بيان خواهيم كرد و آن چه در اين فصول بيان مي شود، حقوق انساني و شرايط بروز كمالات اوست كه اداي آن را واجب شمرده اند(11).
چهار فصل فوق از جمله اصولي است كه در قانون اساسي فرانسه به كار رفته بود. ملكم خان و مستشارالدوله نخستين كساني بودند كه حقوق اساسي فرد و فلسفه ي حكومت را مستقيماً از انديشمندان فرانسه گرفتند و در آثار خود به كار بردند. مستشارالدوله در رساله ي يك كلمه كه آن را به سال 1287ق. در پاريس نگاشت، كوشش كرد آن اصول را با مباني شرع اسلامي تطبيق دهد(12).
گستردگي آثار ملكم و دسترسي آسان به نوشته هاي او به واسطه ي نشر در روزنامه قانون باعث مي شد كه ملكم بيش از ساير روشنفكران موردتوجه آزاديخواهاني نظيرسيدجمال قرار گيرد. ثانياً افكار« سكولاريست هاي اهل توافق» چون ملكم خان و مستشارالدوله كه حداقل در نوشته هايشان به سازش ميان شريعت اسلام و دموكراسي اعتقاد داشتند، با ارا سيدجمال تناسب بيشتري داشت تا انديشه هاي منورالفكراني مانند طالبوف و آخوندزاده كه از هواخواهان بي قيد و شرط نظام هاي غيرديني بودند.(13) سيد در يكي از خطبه هاي خود، به صراحت از ميرزا ملكم خان نام مي برد و توصيه ي او را در به كار گرفتن كارشناسان خارجي از كشورهاي بي طرف تأييد مي كند:
به فرمايش جناب پرنس ملكم خان... اگر ما خواسته باشيم يك كارخانه ي كبريت سازي تشكيل بدهيم بدون معلم خارجه محال است... مختصر اين كه تا وزراي ما و مجلس مقدس، از دول بي طرف مردمان عالم جلب نكنند محال است اين اداره هاي ما و اين وزارت خانه هاي هشتگانه مرتب شود.(14)
سيدجمال پس از بحث درباره ي حقوق آدميت و برشمردن اركان آن، طي سخنراني هاي بعدي خود به تبيين يكايك اصول چهارگانه مي پردازد. او در باب مساوات و برابري معتقد است كه اين يك لفظ تازه نيست كه در مشروطه بر سر زبان ها افتاده باشد، بلكه اصل مزبور در همه ي اديان به ويژه اسلام همواره مورد تأكيد بوده و آيات و احاديثي كه وجوب مساوات را اثبات مي كنند فراوانند.(15) مشروعه خواهان مدعي بودند كه مساوات همانند آزادي با شريعت اسلام تباين دارد و يكي از عمده ترين اعتراض هاي آن ها اصل هشتم متمم قانون اساسي بود كه بيان مي داشت: « اهالي مملكت ايران در مقابل قانون متساوي الحقوق خواهند بود.» شيخ فضل الله در رساله ي حرمت مشروطه علت اين تباين را تفاوت هايي مي دانست كه در احكام اسلامي بين موضوعات مكلفين در « عبادات و معاملات و تجارات و سياسات» از بالغ و غيربالغ و عاقل و مجنون و كافر و مسلم و ذمي و حربي و...وجود داشت(16).
سيدجمال در مقام دفاع از مشروطه، مساوات را نه مخالف با شريعت، بلكه يكي از اصول مذهب معرفي مي كرد. او در تأييد سخنانش به آيه ي 25 سوره الحديد اشاره مي كند كه در آن خداوند مي فرمايد: « لقد ارسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط و انزلنا الحديد فيه بأس شديد» . در تفسير آيه، مقصود از ميزان را« قانون» عنوان مي كند و مي افزايد كه هر پيغمبري قانوني از نزد خداوند مي آورد كه آن قانون عدالت و مساوات باشد و ميزان است براي سنجيدن اعمال و عقايد و اخلاق صفات همه كس.(17)
مراد سيد از مساوات، تنها اجراي عادلانه ي احكام شرع است نه چيز ديگر:
معني مساوات اين نيست كه بنده با پادشاه اسلام پناه پهلوي يكديگر بنشيند، معني مساوات اين نيست كه مواجب سرباز و علما را نكنيد...معني مساوات اين است كه اجراي حدود خدا بر تمام اهل يك ملت مساوي باشد. يعني هركس دزدي كرد دستش را ببرند. هركس شراب خورد حدش بزنند... بدون استثنا همان طوري كه قرآن و اخبار و احاديث فرق نگذاشته، مابين شاه و گدا(18).
او در جمله هاي مختلف، به كرات اين معنا را بازگو مي كند: « قوانين الهي و احكام قرآني اعم از عبادات و معاملات و حدود و ديات در حكم، مساوات است» (19). نمونه ديگر، سخناني است كه در زير آورده مي شود:
بدانيد دين اسلام بر مساوات است و ابدا فرقي مابين احدي نگذاشته، هركس به ديگري ظلم كند بايد به مجازات برسد. خواه سيد باشد خواه عام... خدا نفرموده است اگر فقير شراب خورد بايد حدش زد، اما اين اغنيا و اين بزرگان و گردن كلفت ها هر شب در پارك ها با هزار چيز ديگر مست و لايعقل باشند و كسي متعرض آن ها نيست.(20)
چنانچه پيداست منظور سيد از برابري، برابري مطلق در معناي غربي آن نيست كه انسان ها را بدون ملاحظه در برابر قانون، متساوي الحقوق مي داند، بلكه مساوات در اجراي قانوني است كه حدود آن را شرع مدت ها پيش تعيين كرده است. او در اكثر مواقع از به كار بردن لفظ قانون خودداري مي كند و واژه هاي حكم خدا، حدود الهي و قرآن را جايگزين آن مي نمايد. زيرا براساس بينش خود، ميان قانون اساسي مشروطه و قرآن منافاتي نمي بيند. در پاسخ به مشروعه خواهان كه مي گفتند مجلس مي خواهد قانوني برخلاف قانون اسلام بنويسد اظهار مي دارد: « مقنن قانون خداست. حدود قرآن امر شريعت است. مجلس مي خواهد احكام اسلام را كه سال هاست جاري شده و در عهده ي تعطيل مانده بود آن ها را جاري كند... هيچ كس نمي تواند حكم خدا را تغيير دهد» (21). بنابراين، تساوي موردنظر سيدجمال تنها شامل دينداران جامعه است و او هيچ گاه از حكم مساوي ميان مسلمان با كافر، همينطور از تساوي زن و مرد سخني به ميان نمي آورد، با اين حال عقيده دارد كه اقليت هاي مذهبي، مطابق حكم خدا كه همان قانون است بايد از حقوق مساوي با ايرانيان مسلمان برخوردار باشند. در انتقاد از رفتار ظالمانه با يهودي ها مي گويد:
اي مسلمان ها وقتي شما آسوده و آزاد خواهيد بود كه يهودي هاي مملكت شما از هيچ كس غير از حكم خدا و حكم قرآن و حكم قانون از احدي نترسند... يهودي بيچاره[ وقتي] در كوچه عبور مي كند يكي توي سرش مي زند، يكي مي گويد، براي من شعر بخوان، يكي مي گويد به حضرت موسي فحش بده...(22)
سپس به رفتار عادلانه ي پيامبراسلام و اميرالمؤمنين با يهوديان اشاره مي كند و آن را دليل روشن رعايت حقوق اقليت ها از نظر اسلام مي داند.
در يك سخنراني ديگر، داستان معروف به محكمه رفتن اميرالمؤمنين، خليفه ي اسلام، با يك يهودي را روايت مي كند و چنين نتيجه مي گيرد:
ايهاالناس، اميرالمؤمنين با آن مقام و مرتبت... وقتي كه يك يهودي به او ادعايي مي كند مطابق حكم قرآن كه خودش بايد اين حكم را به اجرا گذارد به طور مساوات رفتار نمود. فرمود چه فرق مي كند بين من و ديگري، البته هركسي به كسي ادعا دارد بايد بروند در محكمه ي قضاوت رسيدگي كنند. پس بدانيد كه دين اسلام بر مساوات است و ابداً فرقي مابين احدي نگذاشته...(23).
ديدگاه سيد در موضوع برابري با نظرات بسياري از نوانديشان ديني كه رسائلي در دفاع از مشروطه نگاشته اند، هماهنگي دارد. عبدالرسول كاشاني صاحب رساله ي انصافيه، محلاتي در رساله ي مراد از سلطنت مشروطه و نائيني در تنبيه الامه و تنزيه المله، هر سه با اندك تفاوت هايي عقيده دارند كه مساوات مورد تأييد شريعت محمدي است و مراد از آن اجراي يكسان قانون ميان ضعيف و قوي، فقير و غني، سلطان و رعيت است.(24)به تعبير ديگر، عدالت در عمل كردن به احكام است؛ حال احتمال دارد ماهيت آن احكام در يك موضوع نه يكسان بلكه متفاوت باشد. براي نمونه مي توان به احكام متفاوت اسلام ميان زن و مرد، كافر و مسلم اشاره كرد.
اصل ديگري كه مانند مساوات مورد حمله ي مشروعه خواهان قرار داشت آزادي بود. آن ها حريّت را به معناي آزادي مطلقه از قيود ديني تلقي مي كردند و وجود آن را زمينه ساز انتشار عقايد فِرَق ملاحده و نشر كفريات مي دانستند(25).
تفسير سيدجمال از آزادي، آزادي در معناي اسلامي آن و محدود به دايره ي شرع است. اين همان تعريفي بود كه علماي مشروطه خواه در پاسخ به طرفداران مشروعه مطرح مي كردند.(26)او به مستمعين خود توصيه مي كرد كه از معناي صحيح آزادي دور نشوند و« تصور نكنند معني حريّت و آزادي همان طوري كه خائنين و مغرضين بيان مي كنند اين است كه در مملكت هركس هر كاري دلش مي خواهد بكند. هر مردي مي تواند دست زنش را بگيرد در بازار و خيابان گردش كند يا مردم علانيه شراب بخورند...(27).
سيدجمال اگرچه در برخي موضوعات تحت تأثير نگرش روشنفكران سكولار قرار داشت، اما پيروي از عقايد آن ها تا زماني ميسر بود كه منافاتي با شريعت اسلام نداشته باشد. نمونه بارز آن تفاوت ديدگاه هاي سيدجمال پيرامون آزادي با نظرات ملكم خان و ميرزا آقاخان كرماني است. در نظر ملكم، آزادي عقيده شامل آزادي مذهب نيز مي شود و مردم در « عقايد ديني خود كه به اجتهاد درمي يابند مختارند» (28). همينطور، ميرزا آقاخان كرماني مرز آزادي را براي هر فرد رعايت آزادي ديگري عنوان مي كند و آزادي مذهب را به رسميت مي شناسد و علاوه بر آن معتقد است از متفرعات آزادي اين است كه زن و مرد متساوي الحقوق باشند.(29)
سيدجمال به تبعيت از ملكم و روشنفكران ديگر، آزادي را به شعب زير تقسيم مي كند: آزادي هويت، آزادي لسان، آزادي قلم، آزادي رأي و انتخاب، آزادي مجامع. سپس هريك از آن ها را تشريح مي كند.(30) آزادي هويت يعني« ازادي شخص، يعني هركس بدنش آزاد است. كسي نمي تواند كسي را مگر به حكم خدا و قانون محبوس كند يا بگويد تو بايد از اين شهر سفر كني.» سيد براي اين كه اهميت حرمت انسان از نظر قرآن را به مخاطبان خود گوشزد كند، آيه 12 سوره حجرات را مي آورد كه در آن خداوند مسلمانان را از گمان بد بردن به يكديگر نهي فرموده است: « يا ايها الذين آمنوا اجتنبوا كثيراً من الظنّ انّ بعض الظن اثم و لا تجسسوا و لا يغتب بعضكم بعضاً ايحب احدكم ان يأكل لحم اخيه ميتاً» (31).
آزادي لسان از نظر سيد، مرادف با امر به معروف و نهي از منكر است كه از فروع دين اسلام محسوب مي گردد: « همين است معني آزادي لسان كه علما و وعاظ علانيه بالاي منبر بگويند و فرياد بزنند و احكام خدا را براي مردم ذكر كنند و مخصوصاً مذمت كنند ظلم و ظالم را...» اما همانطور كه سايراحكام با شرايطي بر مسلمانان واجب است امر به معروف و نهي از منكر يا آزادي لسان نيز بايد تحت شرايط مقرره باشد؛ بدين معني كه هركس منبر مي رود نبايد از روي اغراض شخصيه صحبت كند و از حريم شرع تجاوز نمايد. او آن گاه آيات و احاديث متعددي را در لزوم آزادي بيان و امر به معروف و نهي از منكر ذكر مي كند.(32) ميرزا ملكم خان در رساله ي نداي عدالت كه در سال 1323هجري يعني يكسال قبل از مشروطه نگاشت همين مطلب را تصريح كرده است. او از زبان علماي فرنگستان مي نويسد:
بدبختي ملل اسلام در اين است كه اصول بزرگ اسلام را گم كرده اند. همين آزادي كلام و قلم كه كل ملل متمدنه اساس نظام عالم مي دانند، اولياي اسلام به دو كلمه ي جامعه بر كل دنيا ثابت و واجب ساخته اند: امر به معروف، نهي از منكر.(33)
سيدجمال در يك موعظه ي خود از منظري ديگر به آزادي لسان مي نگرد. در اين نگاه تلاش مي كند تا وظيفه ي انتقاد و امر به معروف و نهي از منكر را از تك تك افراد گرفته، به مجلس شوراي ملي واگذار كند، زيرا اگر هركس بخواهد شخصاً اين حق را ادا نمايد جامعه دچار هرج و مرج و آشوب خواهد شد.
عقلاي امم بعد از هزاران فكر و تدبير اتفاق كرده اند بر اين كه عموم ملت از طرف خود، مردمان كامل و خيبر و بصير و متدين انتخاب كنند... و مجلس برپا كنند به عنوان مجلس شوراي ملي... و هرگاه يكي از اربابان امور كه رشته و زمام كار به اختيار اوست در انجام امور راجعه به اداره ي خود و در اصلاح مطالب مرجوعه به او تسامح و تكاهلي ورزيد... وكلاي ملت حق نهي از او دارند.(34)
آزادي قلم و مطبوعات هم در عقيده ي سيد محدود به دو شرط است: « اولاً مخالف با قانون محمدبن عبدالله صلي الله عليه و آله نباشد، ثانياً مخالف منفعت عامه صحبت نكند» . سپس ادامه مي دهد كه اگر روزنامه اي از اين دو شرط تخطي كند، بايد به مقتضاي قانون كه همان مقتضاي قرآن است تنبيه و سياست شود.(35)
در پايان اين بحث بايد متذكر شويم كه سيد به ارزش آزادي در مفهوم سياسي آن واقف بود و با به كار بردن عبارات ستايش آميز و احساس برانگيز در پي آن بود تا مردم را به حراست از آزادي نوپا كه پس از تأسيس حكومت قانون بدست آمده بود، تشويق كند. او خطاب به پامنبري هاي خود مي گويد:
به جدّم براي اهل ايران كسي نمي تواند بيان كند كه آزادي چيست و لذت اين نعمت الهي چقدر است. به واسطه ي آن كه در مملكتي كه هزار سال ملت آن بنده و اسيرند و عبيدند و ذليلند و توسري خور و مجبورند و اختيار جان و مال و خانه و شرف و ناموس و زبان و قلم خود را ندارند چطور مي دانند آزادي يعني چه. آزادي چه چيز است. پس من نه خود مي دانم آزادي چيست و نه شما مي فهميد...(36)
سيد در تشريح امنيت، سومين اصل لازمه ي ترقي، براي تفهيم اهميت آن به مستمعينش، با رويكردي مذهبي به سراغ اين موضوع مي رود. او ابتدا از طريق آيات قرآني هدف از خلقت را معرفت خدا مشخص مي كند، سپس چنين ادامه مي دهد كه معرفت خدا به خودي خود حاصل نمي شود و كسي مي تواند خدا را عبادت كند كه خيالش از امور دنيوي آسوده باشد. به تعبير خود سيد: « اگر در يك مملكت امنيت نباشد، يعني امنيت جان نباشد يا امنيت مال نباشد يا امنيت ناموس نباشد انسان ديگر نمي تواند در آن مملكت نماز بخواند، ديگر نمي تواند به مكه برود... آن وقت امر دنيا و آخرت مختل مي ماند...» (37). بنابراين در يك كلام، حصول معرفت متوقف است بر نظم معيشت و ترتيب لوازم انسانيت و اين نظم حاصل نمي شود مگر با امنيت.
مطلب ديگر اين كه براي امنيت درجاتي قايل است، اما اشاره ي واضحي به اين مرتبه بندي نكرده است. با توجه به مثال هاي ذكر شده، چنين به نظر مي رسد كه منظور سيدجمال از بالاترين درجه ي امنيت يا امنيت تامّه، امنيتي است كه در سايه ي قوانين حقوقي- قضايي به وجود آمده باشد تا در پرتو آن، حقوق مدني افراد جامعه از قبيل آزادي بيان و قلم پايمال نگردد. او مقصودش را چنين بيان مي كند:
يك مرتبه امنيت اين است كه ما الان در تهران داريم... به واسطه ي وجود پادشاه است كه شب ها در خانه مان آسوده مي خوابيم. اما اين درجه دوم و سيم امنيت است. از اين بالاتر[هم] امنيت است مثلاً اگر امروز... يك نفر به تو حسادت ببرد مثل فلان تاجر يا فلان كاسب بگويد كه چرا او اين قدر دولت دارد و من ندارم و فردا بيايد سر راه تو بدون مقدمه بزند در گوش تو، مردم سؤال كنند چه كرده، بگويد كفر گفته و تو هرچه فرياد كني من كي كفر گفتم كسي گوش به حرف تو ندهد... اين طور امنيت در مملكت ما نيست...(38)
اصل چهارم، امتياز فضلي، به گفته ي سيد يعني معيار امتياز دادن به افراد در جامعه، لياقت و شايستگي آن ها باشد نه چيز ديگر. به تعبير ديگر، كار را بايد به كاردان سپرد. او از اوضاع مملكت ايران انتقاد مي كند كه در آن هيچ گاه اين اصل مراعات نمي شود:
هركس سردار است پسرش بعد از خودش ولو آن كه سه ماهه باشد سردار مي شود... هركس ملا و آگاه و مجتهد است بعد از خودش، پسرش اگرچه به حد بلوغ هم نرسيده باشد بايد مسجد آقا را براي او بگذارند و اگر يك نفر مجتهد ديگري كه سال هاي زياد در نجف اشرف تحصيل كرده و رياضت كشيده، خون دل خورده، اجازه از تمام علماي نجف گرفته، بيايد در اين جا و بگويد يك مسجد براي آقا پيدا كنيد مي گويند مسجد كجا بوده، از كجا بياوريم...(39)
تا زماني كه اين قانون رعايت نشود ترقي صورت نخواهد گرفت و روز به روز بر ذلت ايرانيان افزوده خواهد شد. سيدجمال علت سلب امتياز فضلي در ايران را دو چيز مي داند: اول رشوه، دوم واگذاري ارثي مناصب. آن گاه آيات و احاديثي را در تقبيح رشوه ذكر مي كند. از جمله ي آن ها، سخن پيامبر است كه مي فرمايد« لعن الراشي و المرتشي و الرايش» . يعني خداوند لعنت كرده است رشوه دهنده و رشوه گيرنده و كسي را كه واسطه ي رشوه است. از سوي ديگر، اساس اعمال خداوند بر قاعده ي امتياز فضلي است؛ چنانچه تنها پس از آزمايش ها و امتحان هاي متعدد بود كه به حضرت ابراهيم منصب نبوت و امامت اعطا نمود و آيات قرآني از جمله آيه ي 9 سوره الزمر كه مي فرمايد: « هل يستوي الذين يعملون والذين لا يعلمون» دليل بارز آن است.(40) سرانجام سيد اميدوار است از بركت مجلس شوراي ملي به تدريج بي عدالتي ها برطرف شود و تمام مناصب و مهام امور دولتي به اشخاص لايق سپرده شود و ديگر به رشوه و تعارف، كسي نتواند مقام و منصبي را بگيرد.(41)
موضوع ديگري كه در ذيل انديشه هاي سيدجمال به چشم مي خورد طرفداري او از علم و دانش به معناي جديد آن است. سيد از مدت ها پيش به نقش و جايگاه علوم در سازماندهي زندگي بشر اعتقاد داشت و به همين دليل، در طول زندگي از تلاش هايي كه در جهت تأسيس مدارس نوين صورت مي گرفت همواره حمايت مي كرد. او قانون مداري و پيشرفت صنعتي- اقتصادي مغرب زمين را ناشي از توجه به علم مي داند. همينطور سرمنشأ بدبختي هاي ايران را بي اعتنايي مردمان آن به علوم، از آن نوع كه در غرب رواج دارد معرفي مي كند:
علم بر دو قسم است علم دنيا و آخرت، علم آخرت اشرف، علوم است... اما دنيا هم علم دارد، زندگاني هم علم دارد و چون ما علم دنيا نداشته ايم روزگارمان به اين جا رسيده... اگر علم تجارت داشتيد از بانك روس نسيه نمي خريديد و خود را مقروض خارجه نمي كرديد. زراعت هم علم لازم دارد. اگر علم زراعت داشتيم اربابان تيول كه املاك ديواني را مي گرفتند، دخل خود را در احتكار غلات قرار نمي گذاشتند... اگر علم نانوايي را داشتيد در اين شهر كه گويا يك كرور جمعيت دارد امر نان اين طور مختل و معوق نمي ماند...(42)
سيدجمال با ذكر اختراعات و پيشرفت هاي صنعتي غربي ها و مقايسه اوضاع اجتماعي- اقتصادي اروپا با ايران به دنبال آن است تا اهميت و توانايي دانش جديد را به مردم بازنمايد و نگرش هاي سنتي آن ها را نسبت به تعليم و تربيت نوين اصلاح كرده، راه رواج اين علوم را هموار گرداند. به عنوان مثال، در يك جا چنين اظهار مي كند:
اهل اروپا همه چيز را كامل كرده اند. مثلاً طبابت يا اسبابي كه عكس درون را مي بيند مي گذارند به شكم ضعيفه، بچه ي توي دل او را مي بيند كه كجايش ناقص است؛ در چه نقطه ي بدنش صدمه يا قرصه دارد... اين ها همه از علم است والله نه سحر است، نه جادو، نه معجزه. از تحصيل علم به اين جا رسيده اند...(43).
به همين قسم در امر مديريت و حكومتداري مي گويد:
تمام ماليات ايران ده كرور است و يك عالم را رسوا كرده. اقلاً دو هزار مستوفي و منشي دارد و بالاخره نمي توانند جلوي دزدي را بگيرند و در ممالك خارجه كه هر شهري شايد پنجاه كرور ماليات دارد خود رعيت آورده، مي پردازد بدون آن كه يك دينار حيف و ميل شود و اين هم به واسطه ي علم است...(44)
او مكرر به مسلمانان توصيه مي كند كه اطفال خود را به تحصيل در مدارس جديد وادارند:
آن ها را واداريد كه تحصيل علوم رياضي از قبيل حساب و هندسه و جغرافي بنمايند... همچنين فرزندان خود را ترغيب و تحريص كنيد به تحصيل صنعت به طرز صنايع جديده از قبيل نجاري، آهنگري، نه مثل نجارها و آهنگرها كه الان در مملكت داريم. اين ها علم نجاري را ندارند. اگر علمش را دارا بودند كشتي مي ساختند...(45).
البته از نظر سيدجمال، تحصيل علوم جديد به هيچ وجه مستلزم كنارنهادن علوم قديمه يا به تعبير دقيق تر علوم ديني نيست. بلكه كودكان در مدرسه ابتدا تعليمات مذهبي و زبان عربي را ياد گرفته، آن گاه به سراغ علوم ديگر خواهند رفت.(46)
علاقه ي سيد به مغرب زمين تنها به دانش و دستاوردهاي علمي آن محدود مي شود و او هيچ دلبستگي ديگري به غرب ندارد، بلكه شديداً نگران نفوذ فرهنگي- اقتصادي اروپا در ايران است و همواره در سخنراني هاي خود مي كوشد با برانگيختن احساسات ديني و ملي مردم، مانع خودباختگي آن ها در برابر غرب از يكسو و غلبه كشورهاي استعمارگر از سوي ديگر شود. او به هم وطنان خود خطاب مي كند:
اي مسلمان ها، گوش بدهيد، خوب ملتفت شويد، شما دو چيز داريد كه بايد قدرش را بدانيد و او را حفظ كنيد: اول اسلام، دوم ايران. از بابت دين اصل قرآنيد... و از بابت دنيا اهل ايرانيم. تمام بايد ترتيبمان به ترتيب ايران باشد. مسلمان آدم چقدر بي غيرت باشد كه لباس و زبان خودش را رها و دست بردارد لباس فرنگي را بپوشد و زبان فرنگي را حرف بزند...(47).
آن گاه به فرنگي مآبان متذكر مي شود:
اي متمدنين، ايرانيّت خودتان را رها نكنيد. آدم متمدن اگر خونش را بريزند، بگويند اين كلاهت را بردار شاپو بگذار، نبايد بگذارد... شما چرا اين قدر لباس فرنگي دوست مي داريد... اين ننگ است كه ما اين قدر ذليل اجانب باشيم...(48)
تصوري كه از وطن دارد و مي خواهد آن را به مردم نيز انتقال دهد، تعبيري رمانتيك و شاعرانه كه ريشه در تاريخ و فرهنگ دارد، نيست و نگاهش به اين مقوله، كاملاً منطقي و واقع گرايانه است:
حب الوطن من الايمان. يعني هركس مؤمن است و ايمان به خدا و رسول آورده، بايد وطن خود را دوست بدارد. اما چه كنم كه مرض نقرس و شقاقلوس نمي گذارد كه شما معني اين كلمات را بفهميد. يكي مي آيد عرفانش مي كند، مي گويد: اين وطن مصر و عراق و شام نيست- اين وطن جايي است كو را نام نيست. مي گويد مقصود از وطن نه اين وطن است كه در او زندگي مي كنيد. والله دروغ گفته. مقصود پيغمبر صلي الله عليه و آله همين وطن بوده. آخر اي برادران، آدم بايد نگذارد كسي بيايد خانه اش را بگيرد، اين مطلب آن قدر واضح است [كه] دليل لازم ندارد...(49).
او يكبار به وزارت علوم پيشنهاد كرد كه با تأسيس يك دارالترجمه، كتاب هاي خارجي مدارس را به فارسي ترجمه كنند تا كودكان ايراني مجبور نباشند زبان فرانسه را ياد بگيرند. مراد سيد از اين طرح، تأكيد بر زبان فارسي به عنوان يكي از مؤلفه هاي ايرانيت نيست، بلكه تنها چيزي كه مدنظر اوست صرفه جويي در وقت كودكان است:
كتاب هاي خارجي را بياورند و به زبان فارسي ترجمه كنند و آن وقت تصور كنيد بچه ها چقدر عمرشان زياد مي شود. اين بچه هاي بيچاره بايد چهار سال پنج سال زبان فرانسه بخوانند تا بتوانند يك علمي را تحصيل كنند... چقدر خوب است كه هر علمي از حساب و هيئت و... را به فارسي در مدرسه ها درس بدهند و آن وقت در عرض ده بيست سال به كلي از احتياج به فرنگي ها مستغني مي شويم.(50)
بنابراين، تعريف سيدجمال از مقوله ي وطن و وطن پرستي را نمي توان در چارچوب ناسيوناليسم، چنانچه اندكي قبل از او ميرزا آقاخان كرماني و چند سال پس از مرگ سيدجمال، ميرزاده ي عشقي مطرح كردند، قرار داد(51). او به هيچ يك از عناصر سازنده ي ناسيوناليسم شامل قوميّت، نژاد، تاريخ باستان، زبان و فرهنگ ملي اشاره اي نمي كند و تنها ترسيم اوضاع اسفناك موجود را براي برانگيختن عواطف وطني مردم كافي مي داند. در اين دوره، هنوز آموزه هاي ناسيوناليسم در ميان مردم جايي باز نكرده بود و تنها چند دهه بعد يعني از دوره ي پهلوي اول اين گونه افكار در سطح وسيع مجال انتشار يافت.
در پايان گفتار حاضر، تذكر اين نكته لازم است كه هدف سيدجمال از طرح تمامي مباحث، آگاه كردن مردم از مضار استبداد و نماياندن محسنات نظام تازه تأسيس مشروطه است، نظامي كه به نظر او تضمين كننده ي سعادت دنيا و آخرت آن ها به شمار مي رود تا شايد بدين وسيله بتواند عنايت مردم را در جهت تحكيم ارزش هاي نوپا جلب كند. او در يك سخنراني، هدف كلي خود را از فعاليت سياسي چنين اعلام كرد:
اين رؤساي شما نگذاشتند شما علم پيدا كنيد و اين احاديث و اخبار را بخوانيد و بفهميد؛ براي اين كه هر نوع بخواهند با شما سلوك كنند. حالا نمي دانم چه شد از اثر آه و ناله ي كدام بيوه زن يا كدام يتيمي بود كه بايد يكنفر- سيدجمال- خدا از ميانه ي شما برانگيزد كه دست از جان و مال خود بردارد و اين همه دشمن براي خود بتراشد و بيايد بالاي منبر داد بزند بگويد اي مردم ظلم نكشيد، قبول ظلم نكنيد، ‌ظالم را دستش را نبوسيد. من آن وقتي كه پا اين جا نهادم ترك سر كردم. مرا خدا فرستاده است از براي بيدار كردن اهل ايران. به جز مرگ هيچ چيز زبان مرا نمي بندد....(52)
مطالعه ي كيفيت زندگي و مرگ سيدجمال به خوبي نشان مي دهد كه او نسبت به راهي كه انتخاب كرده بود، ايمان داشت و تا پايان عمر به آرمانش يعني بيداري ايرانيان وفادار ماند، سرانجام جان خويش را نيز بر سر اين راه گذاشت.

پي نوشت ها :

1. روزنامه الجمال، شماره ي اول، 26محرم 1326ق.، ص 1.
2. روزنامه الجمال، شماره 17، هفتم جمادي الثاني 1325ق، ص 2.
3. همان، شماره 18، شنبه 23 جمادي الثاني 1325ق.، صص 1و 3. در همين موضوع نگاه كنيد به:روزنامه الجمال، شماره هشتم، پنجشنبه 18 ربيع الاول 1325ق.، ص 3؛ همان، شماره 27، دوشنبه 24 شوال 1325ق، صص 1 و 2.
4. همان، شماره 23، پنجشنبه نهم رمضان 1325ق.، ص 2.
5. همان.
6. همان، شماره 22، يكشنبه 20 شعبان1325ق.، ص1.
7. همان، شماره 16، پنجشنبه 22 جمادي الاول 1325ق.، ص1.
8. حجت الله اصيل، رساله هاي ميرزا ملكم خان ناظم الدوله، ص51؛ فرشته نورايي، تحقيق در افكار ميرزا ملكم خان ناظم الدوله، ص 72.
9. روزنامه الجمال، شماره 17، پنجشنبه هفتم جمادي الثاني 1325ق، ص1؛ ميرزا ملكم خان در شماره هاي مختلف روزنامه قانون لفظ حقوق آدميت را به كار برده است. جهت آگاهي بيشتر رجوع كنيد به: روزنامه قانون، ش11، ص3 و ش27، ص1.
10. روزنامه الجمال، شماره اول، پنجشنبه 22 جمادي الاول 1325ق، ص 1.
11. حجت الله اصيل، رساله هاي ميرزا ملكم خان ناظم الدوله، ص 470؛ فريدون آدميت، فكر آزادي و مقدمه ي نهضت مشروطيت، ص137. ملكم خان در رساله ي اصول ترقي نيز درباره ي اصول مزبور بحث كرده است. ن.ك: حجت الله اصيل، رساله هاي ميرزا ملكم خان ناظم الدوله، صص 185 و 209.
12. فريدون آدميت، فكر آزادي و مقدمه نهضت مشروطيت، صص 186-190 و 200.
13. عبدالهادي حائري در كتاب خود، انديشه گران نوين ايران را به چند دسته تقسيم بندي مي كند. او ملكم خان و مستشارالدوله را نمايندگان« سكولاريست هاي اهل توافق» به شمار آورده است. ر.ك: عبدالهادي حائري، تشيع و مشروطيت در ايران و نقش ايرانيان مقيم عراق، ص 327. ماشاءالله آجوداني در كتاب خود با عنوان مشروطه ي ايراني معتقد است كه ملكم در طول زندگي خود صاحب دو انديشه ي متفاوت از هم است. در آثاري كه طي دوره ي جواني و ميان سالي نگاشته، مدافع اخذ بدون تصرف مدنيت غربي است؛ اما بعدها يعني از اواخر سلطنت ناصرالدين شاه و آستانه ي مشروطيت تغيير نظر داد و در آثار خود از جمله روزنامه قانون و رساله ي نداي وطن مدعي سازگاري قانون با شريعت اسلام شد. بيشتر آزاديخواهان دوره ي مشروطه اعم از روحانيان و رجال و نطاقين، ملكم را بيشتر از اين بعد انديشه ي او يعني توافق شريعت و دموكراسي شناختند. ر.ك: ماشاء الله آجوداني، مشروطه ي ايراني، تهران: نشر اختران، چاپ سوم 1383، صص 286-287. براي آگاهي بيشتر از موضوع سازش شريعت و دموكراسي در انديشه ي ملكم نگاه كنيد به: روزنامه قانون، ش11، ص2؛ ش13، ص3؛ ش36، ص3؛ و فرشته نورايي، تحقيق در افكار ميرزا ملكم خان ناظم الدوله، صص 44 و 52-54.
14. روزنامه الجمال، شماره22، يكشنبه 20 شعبان 1325ق، ص3.
15. همان، شماره دوم، سه شنبه پنجم صفر 1325ق.، ص1.
16. غلامحسين زرگري نژاد، رسائل مشروطيت، ص 97.
17. روزنامه الجمال، شماره دوم، سه شنبه پنجم صفر 1325ق.، ص3. از جمله آيات ديگري كه نقل كرده به قرار زير است: آيه ي 90 سوره النحل، آيه 26 سوره ص، آيات 8 و 7 سوره الزلزال.
18. روزنامه الجمال، شماره اول، پنجشنبه 15 محرم 1325ق.، صص 1 و 2.
19. همان، ‌شماره 10، پنجشنبه سوم ربيع الثاني 1325ق، ص2.
20. همان، شماره 3، پنجشنبه سيزدهم صفر 1325ق، ص1.
21. همان، شماره12، پنجشنبه 17ربيع الثاني 1325ق، صص 2 و 3.
22. همان،‌شماره 10، پنجشنبه سوم ربيع الثاني 1325ق،‌ص3.
23. همان، شماره3، پنجشنبه سيزدهم صفر 1325ق،‌صص 1و 2.
24. غلامحسين زرگري نژاد، رسائل مشروطيت، صص 97 و 98.
25. همان، ص 94.
26. براي آگاهي از نگرش مشروطه خواهان نسبت به آزادي نگاه كنيد به:غلامحسين زرگري نژاد، رسائل مشروطيت؛ و عبدالهادي حائري، تشيع و مشروطيت در ايران و نقش ايرانيان مقيم عراق.
27. روزنامه الجمال، شماره هفتم، پنجشنبه يازدهم ربيع الاول 1325ق.، ص 1.
28. فرشته نورائي، تحقيق در افكار ميرزا ملكم خان ناظم الدوله، ص 69.
29. فريدون آدميت، انديشه هاي ميرزا آقاخان كرماني، ص 259.
30. روزنامه الجمال، شماره هشتم، پنجشنبه 18 ربيع الاول 1325ق، ص1. ملكم حقوق آزادي را شش قسم مي داند: اختيار بدني، اختيار زبان، اختيار قلم، اختيار كسب و اختيار جماعت و ر.ك:فرشته نورائي، تحقيق در افكار ميرزا ملكم خان ناظم الدوله، ص 69.
31. سيدجمال علاوه بر آيه مذكور، آيات ديگري نيز در همين مضمون مي آورد: آيه هاي 27 و 28 سوره نور، آيه 189 سوره بقره، آيه 11 سوره حجرات، رجوع كنيد به:روزنامه الجمال، شماره هشتم، پنجشنبه 18 ربيع الاول 1325ق، ص1.
32. روزنامه الجمال، شماره نهم، پنجشنبه 25 ربيع الاول 1325ق، صص 1-4.
33. حجت الله اصيل، رساله هاي ميرزا ملكم خان ناظم الدوله، ص 146.
34. روزنامه الجمال، شماره10، پنجشنبه سوم ربيع الثاني 1325ق، ص 2.
35. همان، شماره11، پنجشنبه دهم ربيع الثاني 1325ق، ص 2.
36. همان، شماره6، پنجشنبه چهارم ربيع الاول 1325ق، صص 1-2.
37. همان، شماره5، يكشنبه 27صفر 1325ق، ص2؛ و ملكم خان در رساله ي اصول ترقي، امنيت مالي و جاني را مبنا و شرط و روح كار انساني و ترقي اقتصادي ايران مي داند. ر.ك: حجت الله اصيل، رساله هاي ميرزا ملكم خان ناظم الدوله، صص 184-186.
38. روزنامه الجمال، شماره 5، يكشنبه 27 صفر، 1325ق، ص 3.
39. همان، شماره11، پنجشنبه دهم ربيع الثاني 1325ق، ص 3.
40. همان،‌شماره 4، پنجشنبه ششم جمادي الاول 1325ق، ص2؛ همان، شماره 15، پنجشنبه 15 جمادي الاول 1325ق، ص 2.
41. همان، شماره15، پنجشنبه 15 جمادي الاول 1325ق، ص3.
42. همان، ‌شماره 12، پنجشنبه 17 ربيع الثاني 1325ق، ص2.
43. همان، شماره اول، دوشنبه 26 محرم 1325ق، ص3.
44. همان، شماره12، پنجشنبه 17 ربيع الثاني 1325ق، ص2.
45. همان، شماره چهارم، پنجشنبه 2 صفر 1325ق، ص3.
46. همان،‌ شماره12، پنجشنبه 17 ربيع الثاني 1325ق، ص 2.
47.همان، شماره پنجم، يكشنبه 27 صفر 1325ق، ص3.
48. همان.
49. همان، شماره32، چهارشنبه غرّه صفر 1326ق، ص3.
50. همان، شماره 5، يكشنبه 27 صفر 1325ق، ص4.
51. براي آگاهي از نظرات ميرزا آقاخان كرماني و ميرزاده ي عشقي پيرامون ناسيوناليسم نگاه كنيد به: فريدون آدميت، انديشه هاي ميرزا آقاخان كرماني؛ و محمد قائد، عشقي، تهران: ‌طرح نو، 1377.
52. روزنامه الجمال، شماره 25، پنجشنبه 7شوال 1325ق، ص2.

منبع مقاله :
عربخاني، رسول؛ (1390)، سيدجمال الدين واعظ اصفهاني و مشروطيت، تهران: خجسته، چاپ اول