روضه‌های رهبر معظم انقلاب برای عاشورای حسینی (علیه السلام)

 






 
آنچه در ذیل می خوانید روضه هایی است که رهبری در در خطبه هاى نمازجمعه تهران و دیدار با مردم در فاصله سالهای 68 تا 77 خوانده است. روضه قاسم بن الحسن علیه السلام، روضه حضرت علی اکبر علیه السلام، روضه حضرت اباالفضل العباس علیه السلام، روضه حضرت زینب سلام الله علیها در تل زینبیه و ذکر مصیبت علی اکبر و حضرت زینب سلام الله علیها در روز عاشورا از جمله روضه‌های رهبر انقلاب در مصیبت امام حسین (علیه السلام) است.

بیانات مقام معظّم رهبرى در خطبه هاى نمازجمعه تهران
تاریخ: 1377/02/18
روضه قاسم بن الحسن علیهما السلام
من امروز می‌خواهم از روی مقتلِ «ابن طاووس» - که کتاب «لهوف» است - یک چند جمله ذکر مصیبت کنم و چند صحنه از این صحنه‌های عظیم را برای شما عزیزان بخوانم. البته این مقتل، مقتل بسیار معتبری است. این سیدبن طاووس - که علی بن طاووس باشد - فقیه است، عارف است، بزرگ است، صدوق است، موثّق است، مورد احترام همه است، استاد فقهای بسیار بزرگی است؛ خودش ادیب و شاعر و شخصیت خیلی برجسته‌ای است. ایشان اوّلین مقتل بسیار معتبر و موجز را نوشت. البته قبل از ایشان مقاتل زیادی است.
استادشان - ابن نَما - مقتل دارد، «شیخ طوسی» مقتل دارد، دیگران هم دارند. مقتلهای زیادی قبل از ایشان نوشته شد؛ اما وقتی «لهوف» آمد، تقریباً همه آن مقاتل، تحت الشّعاع قرار گرفت. این مقتلِ بسیار خوبی است؛ چون عبارات، خیلی خوب و دقیق و خلاصه انتخاب شده است. من حالا چند جمله از این‌ها را می‌خوانم.
یکی از این قضایا، قضیه به میدان رفتن «قاسم بن الحسن» است که صحنه بسیار عجیبی است. قاسم بن الحسن علیه الصّلاةوالسّلام یکی از جوانان کم سالِ دستگاهِ امام حسین است. نوجوانی است که «لم یبلغ الحلم»؛ هنوز به حدّ بلوغ و تکلیف نرسیده بوده است. در شب عاشورا، وقتی که امام حسین علیه السّلام فرمود که این حادثه اتّفاق خواهد افتاد و همه کشته خواهند شد و گفت شما بروید و اصحاب قبول نکردند که بروند، این نوجوان سیزده، چهارده ساله عرض کرد: عمو جان! آیا من هم در میدان به شهادت خواهم رسید؟ امام حسین خواست که این نوجوان را آزمایش کند - به تعبیر ما - فرمود: عزیزم! کشته شدن در ذائقه تو چگونه است؟ گفت «احلی من العسل»؛ از عسل شیرین‌تر است. ببینید؛ این، آن جهتگیری ارزشی در خاندان پیامبر است. تربیت شده‌های اهل بیت این گونه‌اند. این نوجوان از کودکی در آغوش امام حسین بزرگ شده است؛ یعنی تقریباً سه، چهار ساله بوده که پدرش از دنیا رفته و امام حسین تقریباً این نوجوان را بزرگ کرده است؛ مربّی به تربیتِ امام حسین است. حالا روز عاشورا که شد، این نوجوان پیش عمو آمد. در این مقتل این گونه ذکر می‌کند: «قال الرّاوی: و خرج غلام». آنجا راویانی بودند که ماجرا‌ها را می‌نوشتند و ثبت می‌کردند. چند نفرند که قضایا از قول آن‌ها نقل می‌شود. از قول یکی از آن‌ها نقل می‌کند و می‌گوید: همین طور که نگاه می‌کردیم، ناگهان دیدیم از طرف خیمه‌های ابی عبدالله، پسر نوجوانی بیرون آمد: «کانّ وجهه شقّة قمر»؛ چهره‌اش مثل پاره ماه می‌درخشید. «فجعل یقاتل»؛ آمد و مشغول جنگیدن شد.
این را هم بدانید که جزئیات حادثه کربلا هم ثبت شده است؛ چه کسی کدام ضربه را زد، چه کسی اوّل زد، چه کسی فلان چیز را دزدید؛ همه این‌ها ذکر شده است. آن کسی که مثلاً قطیفه حضرت را دزدید و به غارت برد، بعداً به او می‌گفتند: «سرق القطیفه»! بنابراین، جزئیات ثبت شده و معلوم است؛ یعنی خاندان پیامبر و دوستانشان نگذاشتند که این حادثه در تاریخ گم شود.
«فضربه ابن فضیل العضدی علی رأسه فطلقه»؛ ضربه، فرق این جوان را شکافت. «فوقع الغلام لوجهه»؛ پسرک با صورت روی زمین افتاد. «وصاح یا عمّاه»؛ فریادش بلند شد که عموجان. «فجل الحسین علیه السّلام کما یجل الصقر». به این خصوصیات و زیباییهای تعبیر دقّت کنید! صقر، یعنی بازِ شکاری. می‌گوید حسین علیه السّلام مثل بازِ شکاری، خودش را بالای سر این نوجوان رساند. «ثمّ شدّ شدّة لیث اغضب». شدّ، به معنای حمله کردن است. می‌گوید مثل شیر خشمگین حمله کرد. «فضرب ابن فضیل بالسیف»؛ اوّل که آن قاتل را با یک شمشیر زد و به زمین انداخت. عدّه‌ای آمدند تا این قاتل را نجات دهند؛ اما حضرت به همه آن‌ها حمله کرد. جنگ عظیمی در‌‌ همان دور و برِ بدن «قاسم بن الحسن»، به راه افتاد. آمدند جنگیدند؛ اما حضرت آن‌ها را پس زد. تمام محوطه را گرد و غبار میدان فراگرفت. راوی می‌گوید: «وانجلت الغبر»؛ بعد از لحظاتی گرد و غبار فرو نشست. این منظره را که تصویر می‌کند، قلب انسان را خیلی می‌سوزاند: «فرأیت الحسین علیه السّلام»: من نگاه کردم، حسین بن علی علیه السّلام را در آنجا دیدم. «قائماً علی رأس الغلام»؛ امام حسین بالای سر این نوجوان ایستاده است و دارد با حسرت به او نگاه می‌کند. «و هو یبحث برجلیه»؛ آن نوجوان هم با پا‌هایش زمین را می‌شکافد؛ یعنی در حال جان دادن است و پا را تکان می‌دهد. «والحسین علیه السّلام یقول: بُعداً لقوم قتلوک»؛ کسانی که تو را به قتل رساندند، از رحمت خدا دور باشند. این یک منظره، که منظره بسیار عجیبی است و نشان دهنده عاطفه و عشق امام حسین به این نوجوان است، و درعین حال فداکاری او و فرستادن این نوجوان به میدان جنگ و عظمت روحی این جوان و جفای آن مردمی که با این نوجوان هم این گونه رفتار کردند.
روضه حضرت علی اکبر علیه السلام
یک منظره دیگر، منظره میدان رفتن علی اکبر علیه السّلام است که یکی از آن مناظر بسیار پُرماجرا و عجیب است. واقعاً عجیب است؛ از همه طرف عجیب است. از جهت خود امام حسین، عجیب است؛ از جهت این جوان - علی اکبر - عجیب است؛ از جهت زنان و بخصوص جناب زینب کبری، عجیب است. راوی می‌گوید این جوان پیش پدر آمد. اوّلاً علی اکبر را هجده ساله تا بیست و پنجساله نوشته‌اند؛ یعنی حداقل هجده سال و حداکثر بیست و پنج سال. می‌گوید: «خرج علی بن الحسین»؛ علی بن الحسین برای جنگیدن، از خیمه‌گاه امام حسین خارج شد. باز در اینجا راوی می‌گوید: «و کان من اشبه النّاس خلقاً»؛ این جوان، جزو زیبا‌ترین جوانان عالم بود؛ زیبا، رشید، شجاع. «فاستأذن اباه فی القتال»؛ از پدر اجازه گرفت که برود بجنگد. «فأذن له»؛ حضرت بدون ملاحظه اذن داد. در مورد «قاسم بن الحسن»، حضرت اوّل اذن نمی‌داد، و بعد مقداری التماس کرد، تا حضرت اذن داد؛ اما «علی بن الحسین» که آمد، چون فرزند خودش است، تا اذن خواست، حضرت فرمود که برو. «ثمّ نظر الیه نظر یائس منه»؛ نگاه نومیدانه‌ای به این جوان کرد که به میدان می‌رود و دیگر برنخواهد گشت. «وارخی علیه السّلام عینه و بکی»؛ چشمش را‌‌ رها کرد و بنا کرد به اشک ریختن.
یکی از خصوصیات عاطفی دنیای اسلام همین است؛ اشک ریختن در حوادث و پدیده‌های عاطفی. شما در قضایا زیاد می‌بینید که حضرت گریه کرد. این گریه، گریه جزع نیست؛ این‌‌ همان شدّت عاطفه است؛ چون اسلام این عاطفه را در فرد رشد می‌دهد. حضرت بنا کرد به گریه کردن. بعد این جمله را فرمود که همه شنیده‌اید: «اللّهم اشهد»؛ خدایا خودت گواه باش. «فقد برز الیهم غلام»؛ جوانی به سمت این‌ها برای جنگ رفته است که «اشبه النّاس خُلقاً و خَلقاً و منطقاً برسولک».
یک نکته در اینجا هست که من به شما عرض کنم. ببینید؛ امام حسین در دوران کودکی، محبوب پیامبر بود؛ خود او هم پیامبر را بی‌‌‌نهایت دوست می‌داشت. حضرت شش، هفت ساله بود که پیامبر از دنیا رفت. چهره پیامبر، به صورت خاطره بی‌زوالی در ذهن امام حسین مانده است و عشق به پیامبر در دل او هست. بعد خدای متعال، علی اکبر را به امام حسین می‌دهد. وقتی این جوان کمی بزرگ می‌شود، یا به حدّ بلوغ می‌رسد، حضرت می‌بیند که چهره، درست چهره پیامبر است؛‌‌ همان قیافه‌ای که این قدر به او علاقه داشت و این قدر عاشق او بود، حالا این به جدّ خودش شبیه شده است. حرف می‌زند، صدا شبیه صدای پیامبر است. حرف زدن، شبیه حرف زدن پیامبر است. اخلاق، شبیه اخلاق پیامبر است؛‌‌ همان بزرگواری،‌‌ همان کرم و‌‌ همان شرف.
بعد این گونه می‌فرماید: «کنّا اذا اشتقنا الی نبیک نظرنا الیه»؛ هر وقت که دلمان برای پیامبر تنگ می‌شد، به این جوان نگاه می‌کردیم؛ اما این جوان هم به میدان رفت. «فصاح و قال یابن سعد قطع الله رحمک کما قطعت رحمی». بعد نقل می‌کند که حضرت به میدان رفت و جنگ بسیار شجاعانه‌ای کرد و عدّه زیادی از افراد دشمن را تارومار نمود؛ بعد برگشت و گفت تشنه‌ام. دوباره به طرف میدان رفت. وقتی که اظهار عطش کرد، حضرت به او فرمودند: عزیزم! یک مقدار دیگر بجنگ؛ طولی نخواهد کشید که از دست جدّت پیامبر سیراب خواهی شد. وقتی امام حسین این جمله را به علی اکبر فرمود، علی اکبر در آن لحظه آخر، صدایش بلند شد و عرض کرد: «یا ابتا علیک السّلام»؛ پدرم! خداحافظ. «هذا جدّی رسول الله یقرئک السّلام»؛ این جدم پیامبر است که به تو سلام می‌فرستد. «و یقول عجل القدوم علینا»؛ می‌گوید بیا به سمت ما.
این‌ها منظره‌های عجیبِ این ماجرای عظیم است. و امروز هم که روز جناب زینب کبری سلام الله علیهاست. آن بزرگوار هم ماجراهای عجیبی دارد. حضرت زینب، آن کسی است که از لحظه شهادت امام حسین، این بار امانت را بر دوش گرفت و شجاعانه و با کمال اقتدار؛ آن چنان که شایسته دختر امیرالمؤمنین است، در این راه حرکت کرد. این‌ها توانستند اسلام را جاودانه کنند و دین مردم را حفظ نمایند. ماجرای امام حسین، نجاتبخشی یک ملت نبود، نجاتبخشی یک امّت نبود؛ نجاتبخشی یک تاریخ بود. امام حسین، خواهرش زینب و اصحاب و دوستانش، با این حرکت، تاریخ را نجات دادند.
السّلام علیک یا اباعبدالله و عَلی الارواح الّتی حلّت بفنائک. علیک منّا سلام الله ابداً مابقیت و بقی اللّیل و النّهار و لاجعله الله آخر العهد منّا لزیارتک. السّلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین.

روز تاسوعا/ متن کامل بیانات مقام معظم رهبرى در خطبه هاى نماز جمعه تهران
تاریخ: 1379/01/26
امروز، روز تاسوعا و فردا، روز عاشوراست. روز عاشورا، اوج همین حادثه‌ى عظیم و بزرگ است. حسین‌بن‌على علیه‌السّلام با ساز و برگ جنگ به کربلا نیامده بود. کسى که مى‌خواهد به میدان جنگ برود، سرباز لازم دارد؛ اما امام حسین‌بن‌على علیه‌السّلام زنان و فرزندان خود را هم با خود آورده است. این به معناى آن است که این‌جا باید حادثه‌اى اتفاق بیفتد که عواطف انسان‌ها را در طول تاریخ همواره به خود متوجّه کند؛ تا عظمت کار امام حسین معلوم شود. امام حسین مى‌داند که دشمن پست و رذل است. مى‌بیند کسانى که به جنگ او آمده‌اند، عدّه‌اى جزو اراذل و اوباش کوفه‌اند که در مقابل یک پاداش کوچک و حقیر، حاضر شده‌اند به چنین جنایت بزرگى دست بزنند. مى‌داند که بر سر زن و فرزند او چه خواهند آورد. امام حسین از این‌ها غافل نیست؛ اما درعین‌حال تسلیم نمى‌شود؛ از راه خود برنمى‌گردد؛ بر حرکت در این راه پافشارى مى‌کند. پیداست که این راه چقدر مهم است؛ این کار چقدر بزرگ است.
روضه حضرت اباالفضل العباس علیه السلام
من امروز چند جمله ذکر مصیبت کنم. البته شما از ساعتى پیش این‌جا بوده‌اید؛ ذکر مصیبت کرده‌اند و شنیده‌اید. این روز‌ها هم در همه‌ى مجالس و محافل، ذکر مصیبت است. امروز، روز تاسوعاست و رسم بر این است که در این روز، گویندگان و نوحه‌سرایان، راجع به شهادت اباالفضل العبّاس روضه بخوانند. آن‌طور که از مجموع قراین به دست مى‌آید، از مردان رزم‌آور - غیر از کودک شش ماهه، یا بچه‌ى یازده ساله - اباالفضل العبّاس آخرین کسى است که قبل از امام حسین به شهادت رسیده است؛ و این شهادت هم باز در راه یک عمل بزرگ - یعنى آوردن آب براى لب‌تشنگان خیمه‌هاى اباعبداللَّه الحسین - است. در زیارات و کلماتى که از ائمه علیهم‌السّلام راجع به اباالفضل العبّاس رسیده است، روى دو جمله تأکید شده است: یکى بصیرت، یکى وفا. بصیرت اباالفضل العبّاس کجاست؟ همه‌ى یاران حسینى، صاحبان بصیرت بودند؛ اما او بصیرت را بیشتر نشان داد. در روز تاسوعا، مثل امروز عصرى، وقتى که فرصتى پیدا شد که او خود را از این بلا نجات دهد؛ یعنى آمدند به او پیشنهاد تسلیم و امان‌نامه کردند و گفتند ما تو را امان مى‌دهیم؛ چنان بر خورد جوانمردانه‌اى کرد که دشمن را پشیمان نمود. گفت: من از حسین جدا شوم؟! واى بر شما! اف بر شما و امان‌نامه‌ى شما! (16) نمونه‌ى دیگرِ بصیرت او این بود که به سه نفر از برادرانش هم که با او بودند، دستور داد که قبل از او به میدان بروند و مجاهدت کنند؛ تا این‌که به شهادت رسیدند. مى‌دانید که آن‌ها چهار برادر از یک مادر بودند: اباالفضل العبّاس - برادر بزرگ‌تر - جعفر، عبداللَّه و عثمان. انسان برادرانش را در مقابل چشم خود براى حسین‌بن‌على قربانى کند؛ به فکر مادر داغدارش هم نباشد که بگوید یکى از برادران برود تا این‌که مادرم دلخوش باشد؛ به فکر سرپرستى فرزندان صغیر خودش هم نباشد که در مدینه هستند؛ این‌‌ همان بصیرت است.
وفادارى حضرت اباالفضل العبّاس هم از همه جا بیشتر در همین قضیه‌ى وارد شدن در شریعه‌ى فرات و ننوشیدن آب است. البته نقل معروفى در همه‌ى دهان‌ها است که امام حسین علیه‌السّلام حضرت اباالفضل را براى آوردن آب فرستاد. اما آنچه که من در نقلهاى معتبر - مثل «ارشاد» مفید و «لهوف» ابن‌طاووس - دیدم، اندکى با این نقل تفاوت دارد. که شاید اهمیت حادثه را هم بیشتر مى‌کند. در این کتابهاى معتبر این‌طور نقل شده است که در آن لحظات و ساعت آخر، آن‌قدر بر این بچه‌ها و کودکان، بر این دختران صغیر و بر اهل حرم تشنگى فشار آورد که خود امام حسین و اباالفضل با هم به طلب آب رفتند. اباالفضل تنها نرفت؛ خود امام حسین هم با اباالفضل حرکت کرد و به طرف‌‌ همان شریعه‌ى فرات - شعبه‌اى از نهر فرات که در منطقه بود - رفتند، بلکه بتوانند آبى بیاورند. این دو برادر شجاع و قوى‌پنجه، پشت به پشت هم در میدان جنگ جنگیدند. یکى امام حسین در سن نزدیک به شصت سالگى است، اما از لحاظ قدرت و شجاعت جزو نام‌آوران بى‌نظیر است. دیگرى هم برادر جوان سى‌وچند ساله‌اش اباالفضل العبّاس است، با آن خصوصیاتى که همه او را شناخته‌اند. این دو برادر، دوش به دوش هم، گاهى پشت به پشت هم، در وسط دریاى دشمن، صف لشکر را مى‌شکافند. براى این‌که خودشان را به آب فرات برسانند، بلکه بتوانند آبى بیاورند. در اثناى این جنگِ سخت است که ناگهان امام حسین احساس مى‌کند دشمن بین او و برادرش عباس فاصله انداخته است. در همین حیص و بیص است که اباالفضل به آب نزدیک‌تر شده و خودش را به لب آب مى‌رساند. آن‌طور که نقل مى‌کنند، او مشک آب را پر مى‌کند که براى خیمه‌ها ببرد. در این‌جا هر انسانى به خود حق مى‌دهد که یک مشت آب هم به لبهاى تشنه‌ى خودش برساند؛ اما او در این‌جا وفادارى خویش را نشان داد. اباالفضل العبّاس وقتى که آب را برداشت، تا چشمش به آب افتاد، «فذکر عطش الحسین»؛ به یاد لبهاى تشنه‌ى امام حسین، شاید به یاد فریادهاى العطش دختران و کودکان، شاید به یاد گریه‌ى عطشناک على‌اصغر افتاد و دلش نیامد که آب را بنوشد. آب را روى آب ریخت و بیرون آمد. در این بیرون آمدن است که آن حوادث رخ مى‌دهد و امام حسین علیه‌السّلام ناگهان صداى برادر را مى‌شنود که از وسط لشکر فریاد زد: «یا اخا ادرک اخاک».

بیانات مقام معظم رهبرى در جمع روحانیون استان «کهگیلویه و بویر احمد» در آستانه ماه محرّم
تاریخ: 1373/03/17
روضه حضرت زینب سلام الله علی‌ها در تل زینبیه
این‌‌ همان چشمه جوشانی است که از ظهرِ روزِ عاشورا شروع شد؛ از‌‌ همان وقتی که زینب کبری سلام الله علی‌ها - طبق نقلی که شده است - بالای «تلّ زینبیه» رفت و خطاب به پیغمبر عرض کرد: «یا رسول الله، صلّی علیک! ملائکة السّماء هذا حسینک مرمّل بالدّماء، مقطّع الاعضاء، مصلوب العامة والرّداء.» او خواندنِ روضه امام حسین علیه السّلام را شروع کرد و ماجرا را با صدای بلند گفت؛ ماجرایی که می‌خواستندمکتوم بماند. خواهر بزرگوار امام، چه در کربلا، چه در کوفه و چه در شام و مدینه، با صدای بلند به بیان حادثه عاشورا پرداخت. این چشمه، از‌‌ همان روز شروع به جوشیدن کرد و تا امروز، همچنان جوشان است. این حادثه عاشوراست.
یک وقت است که کسی از داشتن نعمتی بی‌بهره است و در مقابل نعمتِ نداشته، از او سؤالی هم نمی‌شود. اما یک وقت کسی از نعمتی بهره‌مند است و از آن نعمتی که دارد از وی سؤال می‌شود. یکی از بزرگ‌ترین نعمت‌ها، نعمت خاطره و یاد حسین بن علی علیه السّلام، یعنی نعمت مجالس عزا، نعمت محرّم ونعمت عاشورا برای جامعه شیعی ماست. متأسفانه برادران غیر شیعی ما از مسلمین، خود را از این نعمت برخوردار نکردند. اما می‌توانند از این نعمت بهره‌مند شوند و امکانش هم وجود دارد. البته بعضی از مسلمینِ غیر شیعه در گوشه وکنار، ذکر محرّم و عاشورا را دارند. ولی آن گونه که باید و شاید، بینشان رایج نیست؛ در حالی که بین ما رایج است.
ذکر مصیبت علی اکبر و حضرت زینب سلام الله علی‌ها در روز عاشورا
همه جای کربلا ذکر مصیبت است. همه حوادث عاشورا گریه آور و دردناک است. هر بخشی را که شما بگیرید؛ از ساعتی که وارد کربلا شد، صحبت امام حسین، حرف او، خطبه او، شعر خواندن او، خبر مرگ دادن او، صحبت کردن با خواهر، با برادران، با عزیزان، همه این‌ها مصیبت است، تا به شب و روز عاشورا و ظهر و عصر عاشورا برسد! من گوشه‌ای از آن‌ها را حالا عرض می‌کنم.
این روز‌ها، روزهای روضه و گریه است؛ شما هم همه جا می‌شنوید. بنده برای اینکه خودم را مختصری در این میهمانی عظیم حسینی وارد کرده باشم، این چند کلمه را عرض می‌کنم و چون این ملت ما خیلی جوان در راه خدا داده است - شاید در بین این جمعیت، هزاران نفر هستند که جوانانشان را از دست داده‌اند - فکر کردم که چند کلمه از جوانان امام حسین عرض کنم. ما به همه می‌گوییم که از روی متن، روضه بخوانید؛ حالا بنده می‌خواهم متن کتاب «لهوفِ» ابن طاووس را برایتان بخوانم، تا ببینیم روضه متنی چگونه است. بعضی می‌گویند آدم نمی‌شود‌‌ همان را که در کتاب نوشته است، بخواند؛ باید بپرورانیم - بسازیم - خوب؛ گاهی آن هم اشکالی ندارد؛ اما ما حالا از روی کتاب، چند کلمه‌ای می‌خوانیم.
علی بن طاووس، از علمای بزرگ شیعه در قرن ششم هجری است؛ خانواده او همه اهل علم و دینند. همه آن‌ها یا خیلی از آن‌ها خوبند؛ بخصوص این دو برادر - علی بن موسی بن جعفربن طاووس و احمدبن موسی بن جعفربن طاووس - این دو برادر از علمای بزرگ، مؤلّفین بزرگ و ثُقات بزرگند. کتاب معروف «لهوف» از سید علی بن موسی بن جعفربن طاووس است. در تعبیرات منبریهای ما عین عبارات این کتاب - مثل روایت - خوانده می‌شود؛ از بس متقن و مهم است. من از روی این می‌خوانم.
می‌گوید: «فلمّا لم یبق معه سوی اهل بیته»؛ یعنی وقتی که همه اصحاب امام حسین به شهادت رسیدند و کسی غیر از خانواده او باقی نماند، «خرج علی بن الحسین علیه السّلام»؛ علی اکبر از خیمه‌گاه خارج شد. «و کان من اصبح النّاس خلقاً»؛ علی اکبر یکی از زیبا‌ترین جوانان بود. «فاستأذن اباه فی القتال»؛ پیش پدر آمد و گفت: پدر، اکنون اجازه بده تا من بروم بجنگم و جانم را قربانت کنم. «فاذن له»؛ هیچ مقاومتی نکرد و به او اجازه داد!
این دیگر اصحاب و برادرزاده و خواهرزاده نیست که امام به او بگوید نرو - بایست - این پاره تن و پاره جگر خود اوست! حال که می‌خواهد برود، باید امام حسین اجازه دهد. این انفاق امام حسین است؛ این اسماعیل حسین است که به میدان می‌رود. «فاذن له»؛ اجازه داد که برود. اما همین که علی اکبر به طرف میدان راه افتاد، «ثمّ نظر الیه نظر یائس منه»؛ امام حسین نگاهی از روی نومیدی، به قدّ و قامت علی اکبر انداخت. «و ارخی علیه السّلام عینه و بکی، ثمّ قال اللّهم اشهد»؛ گفت: خدایا خودت شاهد باش. «فقد برز الیهم غلام اشبه النّاس خَلقاً و خُلقاً و منطقاً برسولک»؛ جوانی را به جنگ و به کام مرگ فرستادم که از همه مردم، شبیه‌تر به پیغمبر بود؛ هم در چهره، هم در حرف زدن، هم در اخلاق؛ از همه جهت!
به به، چه جوانی! اخلاقش هم به پیغمبر، از همه شبیه‌تر است. قیافه و حرف زدنش هم به پیغمبر و به حرف زدن پیغمبر، از همه شبیه‌تر است. شما ببینید امام حسین، به چنین جوانی چقدر علاقه‌مند است! به این جوان، عشق می‌ورزد؛ نه فقط به خاطر اینکه پسر اوست. به خاطر شباهت، آن هم چنان شباهتی به پیغمبر! آن هم حسینی که در بغل پیغمبر بزرگ شده است. به این پسر، خیلی علاقه دارد و رفتن این پسر به میدان جنگ، خیلی برایش سخت است. بالاخره رفت.
مرحوم ابن طاووس نقل می‌کند که این جوان به میدان جنگ رفت و شجاعانه جنگید. بعد نزد پدرش برگشت و گفت: پدرجان! تشنگی دارد مرا می‌کشد؛ اگر آبی داری، به من بده. حضرت هم آن جواب را به او داد. برگشت و به طرف میدان رفت. حضرت در جواب به او فرمود: برو بجنگ؛ طولی نخواهد کشید که به دست جدّت سیراب خواهی شد. «فرجع الی موقف نضال»؛ علی اکبر به طرف میدان جنگ برگشت.
مؤلّف این کتاب، ابن طاووس است؛ آدم ثقه‌ای است. این طور نیست که برای گریه گرفتن و مثلاً گرم کردن مجلس بخواهد حرفی بزند؛ نه. عباراتش عبارات متقنی است. می‌گوید: «و قاتل اعظم القتال»؛ علی اکبر، بزرگ‌ترین جنگ را کرد؛ در ‌‌نهایت شجاعت و شهامت جنگید. بعد از آنکه مقداری جنگید، «فرماه منقذبن مرة العبدی لعنة الله»؛ یکی از افراد دشمن، آن حضرت را با تیری هدف گرفت. «فصرعه»؛ پس او را از روی اسب به زمین انداخت.
«فنادا یا ابتاه علیک السّلام»؛ صدای جوان بلند شد: پدر، خداحافظ! «هذا جدّی یقرأک السّلام»؛ این جدّم پیغمبر است که به تو سلام می‌رساند. «و یقول عجل القدوم علینا»؛ می‌گوید: فرزندم حسین! زود بیا، بر ما وارد شو - علی اکبر، همین یک کلمه را بر زبان جاری کرد - «ثم شهق شهقتاً فمات»؛ بعد آهی، یا فریادی کشید و جان از بدنش بیرون رفت.
«فجاء الحسین علیه السّلام»؛ امام حسین تا صدای فرزند را شنید، به طرف میدان جنگ آمد؛ آنجایی که جوانش روی زمین افتاده است. «حتّی وقف علیه»؛ بالای سر جوان خود رسید. «و وضع خدّه علی خدّه»؛ صورتش را روی صورت علی اکبر گذاشت. «و قال قتل الله قوماً قتلوک ما اجرأهم علی الله»؛ حضرت، صورتش را روی صورت علی اکبر گذاشت و این کلمات را گفت: خداوند بکشد قومی را که تو را کشت...
قال الرّاوی: «و خرجت زینب بنت علی علیهماالسّلام»؛ راوی می‌گوید: یک وقت دیدیم که زینب از خیمه‌ها خارج شد. «فنادا یا حبیباه یابن اخاه»؛ صدایش بلند شد: «ای عزیز من؛‌ای برادرزاده من!». «و جائت فأکبّت علیه»؛ آمد و خودش را روی پیکر بی‌جان علی اکبر انداخت. «فجاءالحسین علیه السّلام فأخذ‌ها و رد‌ها الی النّساء»؛ امام حسین علیه السّلام آمد، بازوی خواهرش را گرفت، او را از روی جسد علی اکبر بلند کرد و پیش زن‌ها فرستاد.
«ثمّ جعل اهل بیته صلوات الله وسلامه علیهم یخرج رجل منهم بعدالرجل»؛ دنباله این قضیه را نقل می‌کند که اگر بخواهیم این عبارات را بخوانیم، واقعاً دل انسان از شنیدن این کلمات، آب می‌شود!
من از این عبارت ابن طاووس، مطلبی به ذهنم رسید. اینکه می‌گوید: «فأکبّت علیه»، آنچه در این جمله ابن طاووس است - که حتماً از روایات و اخبار صحیحی نقل کرده - نمی‌گوید که امام حسین خودش را روی بدن علی اکبر انداخت؛ امام حسین، فقط صورتش را روی صورت جوانش گذاشت. اما آنکه خودش را از روی بی‌تابی روی بدن علی اکبر انداخت، حضرت زینب کبری است.
من در هیچ کتاب و هیچ مقتلی ندیدم که این زینب بزرگوار، این عمّه سادات، این عقیله بنی هاشم، وقتی که دو پسر خودش، دو علی اکبر خودش هم در کربلا شهید شدند - یکی «عون» و یکی «محمّد» - عکس العملی نشان داده باشد؛ مثلاً فریادی کشیده باشد، گریه بلندی کرده باشد، یا خودش را روی بدن آن‌ها انداخته باشد! به نظرم رسید این مادران شهدای زمان ما، حقیقتاً نسخه زینب را عمل و پیاده می‌کنند! بنده ندیدم، یا کمتر مادری را دیدم - مادر یک شهید، مادر دو شهید، مادر سه شهید - که وقتی انسان او را می‌بیند، در او ضعف و عجز احساس کند!
مادران واقعاً شیر زنانی هستند که انسان می‌بیند زینب کبری نسخه اصلی رفتار مادران شهدای ماست. دو پسر جوانش - عون و محمّد - شهید شدند، حضرت زینب سلام الله علی‌ها عکس العملی نشان نداد؛ اما دو جای دیگر - غیر از مورد پسران خودش - دارد که خودش را روی جسد شهید انداخت؛ یکی همین جاست که بالای سر علی اکبر آمد و بی‌اختیار خودش را روی بدن علی اکبر انداخت، یکی هم عصر عاشوراست؛ آن وقتی که خودش را روی بدن برادرش حسین انداخت و صدایش بلند شد: «یا رسول الله! هذا حسینک ململ بدماء»؛‌ای پیغمبر خدا، این حسین توست؛ این عزیز توست؛ این پاره تن توست! چه مصیبتهایی را تحمّل کردند! لاحول و لاقوة الّا بالله العلی العظیم.

روز یازدهم‌ محرم‌، یکی‌ از عظیمترین‌ فاجعه‌های‌ تاریخ‌ اسلام‌
بیانات معظم‌له در دیدار جمع‌ کثیری‌ از خانواده‌های‌ معظم‌ اسرا و مفقودان‌ جنگ تحمیلی
تاریخ: 1368/05/23
در روز یازدهم‌ محرم‌، یکی‌ از عظیمترین‌ فاجعه‌های‌ تاریخ‌ اسلام‌ به‌ وقوع‌ پیوست‌. اسارتی‌ اتفاق‌ افتاد که‌ نظیر آن‌ را دیگر ملت‌ و تاریخ‌ اسلام‌ ندید و به‌ آن‌ عظمت‌ هم‌ نخواهد دید. کسانی‌ اسیر شدند که‌ از خاندان‌ وحی‌ و نبوت‌ و عزیزترین‌ و شریفترین‌ انسانهای‌ تاریخ‌ اسلام‌ بودند. زنانی‌ در هیأت‌ اسارت‌ در کوچه‌ و بازار‌ها گردانده‌ شدند که‌ شأن‌ و شرف‌ آن‌ها در جامعه‌ی‌ اسلامی‌ آن‌ روز نظیر نداشت‌. کسانی‌ این‌ عزیزان‌ را به‌ اسارت‌ گرفتند که‌ از اسلام‌ بویی‌ نبرده‌ بودند و با اسلام‌ رابطه‌یی‌ نداشتند و خبیثترین‌ و پلیدترین‌ انسانهای‌ زمان‌ خودشان‌ بودند. در روز یازدهم‌ محرم‌، خاندان‌ پیامبر و علی‌بن‌ابی‌طالب‌ (علیهم‌السلام‌) به‌ اسارت‌ دچار شدند و این‌ خاطره‌ به‌عنوان‌ یکی‌ از تلخترین‌ خاطره‌ها، برای‌ ما تا امروز و تا آخر مانده‌ و خواهد ماند.
البته‌، اسارت‌ آن‌ روز با اسارت‌ امروز فرق‌ داشت‌. اسارت‌ امروز همین‌ است‌ که‌ سربازی‌، افسری‌، رزمنده‌یی‌ یا ـ وقتی‌ اسیر گیرنده‌ رژیم‌ منحوسی‌ مثل‌ رژیم‌ بعث‌ باشد ـ غیرنظامی‌یی‌، مدتی‌ در زندان‌ و اسارتگاه‌ قرار می‌گیرد و از اهل‌ و خاندان‌ خود دور می‌ماند. البته‌ سخت‌ است‌; اما با اسارت‌ آن‌ روز، از زمین‌ تا آسمان‌ فرق‌ دارد. در روز یازدهم‌ محرم‌، اسارت‌ دسته‌ جمعی‌ زنان‌ و کودکان‌ و مردانی‌ که‌ باقی‌ مانده‌ بودند، بود; اساراتی‌ توأم‌ با تحقیر و اهانت‌ و گرسنگی‌دادن‌ و سرمادادن‌ و گرمادادن‌ و اذیت‌ کردن‌ و در کوچه‌ و بازار گرداندن‌ و در سخت‌ترین‌ شرایط آن‌ها را نگهداشتن‌ و شماتت‌ کردن‌ و از این‌ قبیل‌.