عضویت العربیة English
امام على علیه‌السلام: در انتظار فرج باشید و از رحمت خدا ناامید نشوید. بحارالأنوار، ج52، ص123
درخواست مشاوره از راسخون
گروه اصلی:
عنوان سوال:
نام کامل:
جنسیت:
زن مرد
سن:
تحصیلات:
ناشناس:
پست الکنرونیک:
نوع سوال:
عمومی خصوصی
متن سوال:
انصراف

مشاوره

ترس

نام پرسشگر: فاطمه
با سلام حدودا یک ساله پیش مادرم حالش بد شد و وضعیت خیلی بدی داشت الان خدا رو شکر خیلی بهتره ولی اون موقع که حالش بد بود وضعیتشو میدیدم اذیت میشدم دیگه از اون موقع همش ی ترس تو وجودمه نکنه برای عزیزانم اتفاق بدی پیش بیاد همش دعا میکنم و ذکر میگم ولی با این وجود بازم ذهنم درگیره و آرامش ندارم و از حال لذتی نمیبرم چون همش تو ترس میگذره حتی اگه بخوام اذواج کنم میترسم چون یکی دیگه به ترسام اضافه میشه خیلی اذیتم سعی کنم خودمو آروم کنم ولی بازم درگیرشم لطفا کمکم کنید ممنونم

نمیدونم چیکار کنم

نام پرسشگر: سارا
باسلام و وقت بخیر من شاغلم از آبان ماه سال گذشته هم عقد کردم با یک مرد مطلقه که در یک شهرستان دیگه زندگی میکنه خونه ما تو روستاست من وقتی باهاش ازدواج کردم قرار بود انتقالیمو بدن و ما عید عروسی بگیریم و بریم خونمون ولی تو اداره زیر حرفشون زدونو شوهرم میگه یا باید من اونجا کار پیداکنم که باهم رفت وآمد کنیم یا اینکه باید کارمو ول کنمو تو رو بیارمو ببرم شوهرم غیرتیه راضی نیست با ماشین مردم رفت و آمد کنم منم این رفتارشو دوست دارم ولی ما میتونیم ازدواج کنیم و اون خودش ببره و بیاره منو چون اون شبکاره و صبح 7 که میاد میتونه منو بیاره سرکارم و بعد از ظهر قبل از اینکه بره سرکارش منو ببره خونه ولی اینکارو نمیکنه میگه اگه نزدیک بودیم میتونستم درحالی که کل مسافت کارم با خونه اونا همش 45 دقیقه هستش از طرفی هی میگه باید پولاتو جمع کنی منم یه ذره بذارم روش برات طلا بخرم نباید بدی به خونوادت منم که فعلا با خونوادم زندگی میکنم واقعا روم نمیشه بهشون بگم زحمتمو شما میکشین من بهتون پول نمیدم نگر میدارم برا آیندم .خلاصه اینکه شوهرم منتظره تا انتقالیمو بدن به شهرستان خودشون و خیلی راحت صاحب همه چی بشه وقتی بهش میگم اینکار شدنی نیست که خونوادم زحمتمو بکشن و من پولو برا آیندمون پس انداز کنم میگه من شوهرتم باید هرچی من میگم بشه واقعا موندم چیکار کنم ؟درضمن اون چون قبلا ازدواج کرده بود بهش وام ازدواج ندادن من واممو دادم بهش چون نیازی نداشتم قسطای اونو هم خودم پرداخت میکنم بدون اینکه خونواده هامون بفهمن ولی بازم قانع نیست. اگه راهنمایی بفرمایید که تو این وضعیت من چیکار کنم خیلی ممنون میشم

ک همسر

نام پرسشگر: ناشناس
سلام وقت بخیر من 8 ساله ازدواج کردم اوایل ازدواجم یک مزاحم تلفنی داشتم که منجر به عوض کردن خط تلفنم شد اما متاسفانه چون مزاحم تلفنی از شهری تماس میگرفت که من قبلا در همان استان داشنجو بودم باعث سو تفاهم برای همسرم شد و تاثیر خیلی بدی روش گذاشت همچنین به خاطر اینکه اون مزاحم خیلی وقیحانه با همسرم صحبت میکرد بد از این ماجرا همسرم روی مخاطبین فیس بوک و کسایی که زنگ میزدن به گوشیم خیلی حساس بود با اینکه رمز ایمیل و موبایل و همه چیز رو داشت من در همون زمان شهر دیگری ارشد پذیرفته شدم چند دفعه ازش پرسیدم گفتم مطمینی میخوای من برم گفت اره اتفاقا خوب هم هست. در ضمن مسایلی پیش اومد که توی اونها من رو متهم به دوروغ گویی هم میکرد متاسفانه من حافظه خوبی ندارم و خیلی چیزها رو زود فراموش میکنم. این ماجرا گذشت حالا سر هر چیز دیگری که ما بحثمون بشه ایشون تمام این مشکلات رو از اول بیان میکنه و میگه من که بهت گفتم نمیتونم فراموش کنم چند شب پیش ایشون تا دیر وقت بیرون بودن همسر من کارش خیلی زیاده و الان هم اوضاع کاریشوم یکم بهم ریخته و کارش بیشتر شده، ایشون برخلاف همیشه نگفتن کجا میرنو کی برمیگردن من چند دفعه تماس گرفتم و پیام دستگاه مورد نظر خاموش رو میشنیدم تا اینکه ساعت یک شب تونستم باهاش صحبت کنم لحن صحبتم بد بود گفتم کجایی؟ کی میای؟ تقریبا نیم ساعت بعد برگشتن خونه گفتن ابروی من روی بردی و داد زده پشت تلفن همکارم اونجا بود و پاشو لباسات رو جمع کن برو خونه بابات خانواده من شهر دیگری زندگی میکنن و من توی این شهر تنهام. بعد هم کلی گله که تو شرایط من رو درک نمیکنی و من هیچی رو فراموش نکردم و تو هر دفعه بحثی پیش میاد میگی خودت رو اصلاح میکنی ولی من تغییری توی تو نمیبینم تو تو زندگیت هیچ تلاشی نمیکنی و سر کار رفتنت هم باری از دوش من برنداشته و .... و باز داستان اختلافات ما را از روز اول تکرار میکنه ما خدا رو شکر خیلی کم به ندرت پیش میاد با هم بحث کنیم طوری که من الان یادم نمیاد اخرین باری که بحث کردیم کی بوده ولی ایشون اصرار دارن بگن ما مشکلاتمون زیاده و خیلی با هم بحث میکنیم و من دیگه تو رو نمیخوام و دوست ندارم و کنار تو از زندگیم لذت نمیبرم من یک پسر سه سال و هشت ماهه دارم که بهش گفت تو رو هم نمیخوام و تو هم با مامانت برو ممنون میشم راهنماییم کنید اینم بگم من همسرم رو دوست دارم و فکر میکنم ایشون هم من رو دوست داره و حرفی که میزنه از ته قلبش نیس و الان شرایط کاریش خیلی بهم ریختس و خودشم از نظر روحی خیلی خستس

خانواده

نام پرسشگر: ساناز
سلام من زندگی پرفراز و نشیبی داشتم همش دعوا و سر و صدا .شوهرم شکاک بدبین بددهن و دعوایی و پرخاشگره مدت 14 سال که من زنش هستم 8 سال رو جلوی من مواد مصرف میکرد و 6 سال قبلش هم این ور اون ور که من در جریان نبودم عاشق پسر بود ولی الان 3 تا دختر داریم حوصله رفت و امد با هیچ کس رو نداره منزوی و گوشه گیره به خاطر اعتیادش هم یا سفر نمیریم اگه هم بریم با خودش بر میداره اونجا مصرف کنه خیلی عصبیه من و بچه ها رو با القاب خیلی زشت صدا میکنه خیلی زشتن من مجبورم بنویسم که عمق فاجعه دستتون بیاد بچه سوم ناخواسته گیرم اومد اصلا تحمل بچه بعدی رو نداشتم ولی خدا داد .الان سه سالی هست دیگا کلا بریدم خیلی خسته هستم و واقعا اخلاق بد اون روی ما هم تاثیر گذاشته دو تا دختر بزرگی 13 و 8 ساله مدام با هم دعوا دارن سر همه چی می جنگن همو ادیت میکنن کتک میزنن من واقعا بس که بهشون گفتم خسته شدم.خونواده خودم برادرام با شوهرم دعوا دارن و قهرن الان 4 سال هست که ما رنگ برادرهامو دیگه ندیدیم اگه مراسم باشه عروسی و عزا همرام نمیاد و من بعضی از اونها رو میتونم شرکت کنم .از خونواده خودش هیچ کس زنگ نمیزنه یا سری بهمون نمی زنه انگار نه انگار که ما زنده ایم یا مرده .دوستای خودم جرات نمی کنن زنگ بزنن یا بیان خونمون.سر کار نمیذاره برم.پول درست حسابی دستم نمیده .روانی شدم .حالا بچه ها بزرگتر میشن باید خودش رو تحمل کنم بچه ها رو هم. اصلا حرف گوش نمی کنن چه طور بشه یه کار بگم انجام بدن حای جمع کردن سفره مدام سرش دعوایت .مرتب پای تلویزیون نشستن هم شوهر هم بچه ها.هیچ کار مفیدی انجام نمین .حتی به طاهر خودشون.من واقعا درمونده شدم.خسته شدم .نمیدونم چه جوری خودم رو از این منجلاب بکشم بیرون .تا حالا چند بار میخواستم تقاضای طلاق بدم دو سه بار هم دادم ولی همش میگن تو سه تا دختر داری با اینده اینها بازی نکن و نمیشه. شما کمکم کنید من واقعا تو کار موندم ممنونم

ملاک انتخاب

نام پرسشگر: ناشناس
با سلام و احترام آقا پسری به خواستگاری خانم دختری رفته است و خانم دختر را در کل پسندیده است اما از لحاط قیافه ظاهری گویی مقداری پایین تر از آن چیزی است که می خواسته است اکنون نمی داند که آیا اگر به این ازدواج تن دهد در آینده پشیمان می شود یا خیر؟ توصیه شما به ایشان چیست؟ باتشکر

افسردگی

نام پرسشگر: m.z
سلاااام.توروخدا میشه کمکم کنید خیلی فکرم اشفته و درگیره خواهش میکنم. من چن وقته عمل بینی کردم.خداروشکر رضایت بخش بوده.اما چن روز پیش ی ترس بد منو گرفت سر ی اتفاق.اون ترس بر طرف شده.اما همش فکرم میره سمت موضوع های الکی که نکنه اینجوری بشه نکنه اونجوری بشه.از همه موضاعات میترسم.از چشم خوردن.از تصادف.از خیابون راه رفتن.همش صدقه میدم.مث دیوونه ها شدم.توروقران کمکم کنید.بعد از اون ترس اولی دیگه ذهنم اروم نگرفت.ب موضوع هایی ک به هم ربط ندارن همش فکر میکنم تازه هم دارم نامزد میکنم.نمیخام چیزی بشه یا چشم بخوره زندگیم.چطوری میتونم مثل قبل ارامش داشته باشم ؟ همه چیز ب دلم بد میوفته.توروخدا کمکم کنید دوست دارم دوباره شاد و بیخیال باشم

هیچی خوشحالم نمیکنه

نام پرسشگر: ناشناس
باسلام وخسته نباشید همه چی برام پیش افتادست هیچی خوشحالم نمیکنه نه اینکه اصلاخوشحال نشم شاید برادقایقی خوشحال بشم مثلابراخریدوسایل خونه شایدبخاطرسنم باشه حتی مشکلات هرچقدرهم بزرگ با‌شه برام پیش افتادست زیادبهش اهمیت نمیدم شایدبرادقایقی یاشایدساعاتی ناراحتم کنه بیش ازاندازه زن فعالی هستم وپرازاعتمادبنفس ازهرچی که میترسم میرم جلووباترسم روبرومیشم وباهاش میجنگم اول همه اطرافیانم ازاینکه هیچی ناراحتم ویاخوشحالم نمیکنه فکرمیکردن افسردگی دارم ولی خودشون اقرارمیکنن اینطور نیست میخواستم ببینم این طبیعیه؟حتی مرگ عزیزان باهاشون خیلی راحت کنارمیام ومرگ روبه عنوان یک واقعیت پذیرفتم همه اطرافیانم روباهرشرایطی که دارن پذیرفتم وهمشونودوست دارم وباوجودکارهایی که درگذشته باهام کردن باعشق بخشیدم درکل خیلی ریلکس وارامم اینهاهمه طبیعی هستن ومشکلی ندارم ممنون میشم.

تاثیر قطره هایپیران

نام پرسشگر: ناشناس
سلام سوالی داشتم راستش من چند سال هست که کلا انزوا طلب هستم و حالاتی مثل ترس و استرس جامعه گریزی و دیگر علایم افسردگی رو دارم و ده ها تست روانشناسی رو درست که جواب دادم نتیجه شده افسردگی شدید.و الان یک سال و نیمه که سربازیمم تموم شده ولی بیکارم و جرات بیرون رفتن از خونه رو ندارم.میخوام ولی نمیشه ترس تمام وجودمو فرا گرفته و الان نزدیک 4 ماهه از خونه بیرون نرفتم و من از بچگیم همیشه رویا پرداز بودم و روابط خانوادگی بی نهایت بدی داریم طوری که پدر و مادرم بخدا یک روزم یادم نیست دعوا نکرده باشن.و چون بیکارم پول مدارم حتی دکتر برم خواستم بدونم قطره هایپیران که از چند طبیب طب سنتی شنیدم و تو تلویزیون که عوارض نداره درسته؟آسیا استفاده کنم. ممنون میشم داروی طبیعی اگه سراغ دارید بهم معرفی کنید

هنگ کردم

نام پرسشگر: ناشناس
سلام به کارشناسان محترم راسخون واقعا رسیدن حضوری من بسیار سخت می باشد یکی بخاطر مسافت و دیگری هزینه ؟ اگر بتوانید بازهم راهنماییم کنید از شما بسیار ممنون می شوم. من مردی 41 ساله هستم و 15 سال زندگی مشترک دارم و دارای 3 فرزند. از همان روز اول و نامزدی همسرم به من همه جوره گیر می داد. مثلا رفتیم خیابون می گفت چرا به اون خانومه نگاه کردی ؟ البته کاش همون موقع می گفت . بعد از چندین روز قهر و اعصاب خرد کنی می فهمیدم که موضوع چی بوده . توجه داشته باشید که گفتم نگاه نه خیره شدن . بنده به هیچ زنی خیره نگاه نمی کنم و با نگاه دنبالش نمی کنم .ولی شاید وقتی راه می روم چشمم به خانومی بیافتد و من سریع سرم را پایین می اندازم . یا یکی دیگر از قهریاش بخاطر این بوده که چرا با اون خانومه صحبت کردنی بهش جان گفتی یا چرا قربان شما گفتی ؟ می گفتم این بخاطر اینه که از بس به شما جان گفتم ملکه ذهنم شده و مطمئن باش منطوری ندارم . مگر شما نمی گی ؟ از اون روز به بعد تمام حرف زدنهایش رو دقت کردم و دقیقا به یک آقایی جان گفت . به همسرم گفتم دیدی شما هم از این کلمه استفاده کردی آیا من باید الان خون و خونریزی کنم . گفتم تو هم مثل منی شاید یک کم کمتر . شما هم به آقایان نگاه می کنی . تازه تمام مشخصات و لباسها و موها و راه رفتنش هم تو ذهنت هست ، اما من اگه نگاهم میافته اصلا یادم نیست کی بوده و چه جوری بوده . تازه تو چیزی کم نداری از لحاظ زیبایی و بیان و .... تو بهترینی برای چی من باید به یه زن دیگه که انگشت کوچیک تو هم نمی شه نگاه کنم. ولی متاسفانه قبول نمی کرد و همیشه باهم درگیریم . یا مثلا باهم میریم خونه پدرم بعد از برگشتن قهر می کنه بعد از چند روز باز تکرار می کنم بعد از چندین روز قهر و اعصاب خرد کنی می گه چرا پدر یا خواهر یا مادر (هر بار یکیشون) به من کم محلی کردن . یا یه روز دیگه می گفت چرا خواهرت به بچمو کم احترامی کرد. چرا بهش محبت نکرد . و خیلی چیزای دیگه که و گیرهای دیگه . همسرم بیشتر منفی گراست و بدی همه رو می بینیه . مثلا وقتی بچه هام به دنیا اومدند میگه چرا پدر و مادرت قربونی نبریدند . می گم خب اینا یه نوه ندارند که سی چهل تا نوه دارن اگه قرار بود قربونی هم ببرند من باید پولشو میدادم که ایشان مخالفت می کنند. هر وقت با ایشون بیرون (خیابان) می روم به یه چیزی گیر می دن و قهر . هر وقت مسافرت می رم قهر . هر وقت خونه فامیلا می روم قهر . شاید از این حرفا خستتون کرده باشم خلاصه کلام اینکه هر کسی هر کاری می کنه مقصر منم . تو تموم دعواهاشم می گه فقط بخاطر بچه ها وایستادم . به نظر من از زندگی زناشویی چیزی نمی دونه . خواهش می کنم اینبار هم راهنماییم کنید . راستی نمی دونم گفتم یا نه بنده فرهنگی هستم توی کار خونه به همسرم کمک می کنم . عاشقش هستم . بهش هم گفتم که تو بهترین همسر دنیایی از همه زنهای فامیل تو سرتری هم از زیبایی هم از بیان . فقط اخلاقت با زندگی خوب نیست . راستی این آخری هم بشنوید بد نیست . مادرم مریضه . گفتم همسرم من مادرم رو می خوام به دکتر ببرم . گفت تو چرا باید هزینه بپردازی ؟ مگر خودش طلا و النگو نداره بگو بفروشه خرج خودش کنه ؟ گفتم باشه من چیزی پرداخت نمی کنم . بعد که خواستم برم باز دعوا راه انداخت که ماشینو حق نداری ببری . این وسیله رو به زور گرفتم حالا تو این راهها از بین ببرش . که دیگه تحمل نیاوردم و هر چی از دهنم درو اومد گفتم و بسیار بیشتر شنیدم . لازم به ذکره که اصلا راضی نیست ریالی خرچ پدر و مادرم بکنم . مثلا ماهی 50 هزار تومان بنظر شما برای پدر و مادر هزینه زیادیه ؟ من فرهنگی هستم ماهیانه حقوقی معادل 3 میلیوت تومان می گیرم . خو اهش می کنم دوباره راهنماییم کنید.

پسرم دیگرانو میزنه

نام پرسشگر: عاطفه
سلام پسر من الان هجده ماهو نیمشه .ارتباط با دیگرانو بلد نیست .بچه ای که نزدیکش میشه رو الکی میزنه . جالب اینجاست که موقع دعوا سر اسباب بازی یا چیز دیگه نمیزنه ولی یه دفه بی هوا داره رد میشه میزنه . تا چند وقت پیش گاز میگرفت اما الان دیگه نه. نمیدونم چیکار کنم . اطرافیان میگن چون زیاد بیرونش نمیبرم اینجوریه و ارتباط برقرار کردن بلد نیست . لطفا راهنماییم کنین

ناتوانی همسر

نام پرسشگر: زهرا
سلام وقت بخیر من هشت ساله ازدواج کردم تا الانم بچه دارنشدم ب دلیل اینکه شوهرم از نظر نطفه ضعیف هستش ،الان کم کم از نظر رابطه جنسی خیلی بی میل شده حتی ماهی یک بار مابا هم رابطه نداریم نا گفته نمونه قبل از عنل واریکوسل خیلی خوب بود دکترای زیادی هم رفتیم ولی جواب نگرفتیم نه با دارو ن چیزی ،لطفا کمکم کنید زندگیم همش شده دعوا و استرس نمیتونه نیاز من رو بر طرف کنه منم هفت ساله دارم تحمل میکنم دیگه خسته شدم نمیخام این سردی رابطمون باعث خیانت شه خودشم ازین وضعیت واقعا ناراحته ،و کم کم داره بد بین میشه ب من بعضی وقتا از هر چیز بهانه میگیره ،اگه حرفی بزنم صدتا استدلال جدبد ازش میکنه برا خودش . تاالان من تمام سعی خودم روکردم با تمام وجود چون زندگیم رو دوس دارم . خودم ۲۸،همسرم ۳۱

خمس

نام پرسشگر: ناشناس
سلام و عرض ادب و با آرزوی قبولی طاعات من دختری هستم28 ساله. فوق لیسانس کامپیوتر. که یک سالو نیمه شاغل شده ام.پدرم 18 ساله که از ما جدا شده و هیچ گونه اطلاعی از ایشان نداریم. و من با خواهر بزرگتر و مادرم زندگی میکنم. که هیچ کدام هم ازدواج نکرده ایم. در حال حاضر هیچ سرمایه ای هم نداریم.منزل فعلی ما خانه های سازمانی دولت است. که مشخص نیست تا کی اجازه داریم آنجا بمانیم.و به هیچ عنوان توان خرید مسکن را نداریم. خواهرم هم مدتی است بیکار شده. من بخشی از حقوقم را صرف مخارج خانه میکنم و بخشی را پس انداز برای جهیزیه. که تا کنون حدود 6 میلیون شده با اینکه بعد از پدرم، تقریبا از صفر صفر شروع کردیم و حتی خونه و فرش و تلویزیون هم نداشتیم، وضع فعلی ما بد نیست. خوب نیست اما بد هم نیست به حمد الله. اما، اگر الان خدا بخواد و من یا خواهرم ازدواج کنیم برای مخارج عروسی و جهیزیه غیر از همین پس انداز من و حدود 5 میلیون طلایی که داریم، هیچ پول دیگری نداریم. و امکان کمک گرفتن از هیچکس را هم نداریم. با این وجود به پول پس انداز من خمس تعلق میگیرد یا خیر؟ و اگر تعلق میگیرد چگونه باید حساب کنم؟ من از مرداد 95 در حساب بانکی پس انداز کردم.و هر ماه مبلغی به ان اضافه کردم. سال خمسی از کی میشه؟ چقد میشه؟ و اگر تعلق میگیرد و امسال پرداخت کنم،و تا سال بعد باز استفاده نکنم، باز هم سال بعد باید پرداخت کنم؟ لطف کنید راهنمایی بفرمائید با تشکر از لطفتون خیلی التماس دعا داریم..خیلی یاعلی

عدم اعتماد به همسر

نام پرسشگر: ناشناس
سلام خسته نباشید من ۲۱سالمه و حدود سه سال که ازدواج کردم قبلش هم دو سال عقد بودم در کل حدود پنجساله که ازدواج کردم شوهرم پسر خاله مادرم هست و ما شناخت خوبی روی خانواده و خودش داشتیم و خودش و خانوادش از همه لحاظ واقعا خوبن شوهر من قبل از ازدواج با من با دختر عمش دوست بوده و حالا به دلیل خیانت اون خانوم و عدم تفاهم رابطشون بهم خورده بود و بعد از اون هم من و شوهرم با هم دوست شدیم و بعدش هم ازدواج مشکل من از دو سال پیش شروع شد که فهمیدم دختر عمش به بهانه های مختلف مثه مشکلات کامپیوتری و...هر چند وقت یکبار با شوهرم تماس میگیره و شوهرم هم جوابشو میده!!البته اون زمان شوهرم کاشان درس میخوند و ما جدا از هم بودیم ولی من با چک کردن گوشیش متوجه شدم که دوماهه که تقریبا هفته ای یکبار یا حالا یا بیشتر با دختر عمش تماس داشته من واقعا شوهرم رو میپرستیدم و بعد از اون اتفاق همون شبی که فهمیدم خودکشی کردم و متاسفانه یا خوشبختانه نجات پیدا کردم شوهرم با کلی گریه و التماس ازم خواست که ترکش نکنم و منم به خاطراینکه هنوزم واقعا دوسش داشتم یه فرصت دیگه بهش دادم ولی بعد از اون اتفاق دیگه نتونستم بهش اعتماد کنم و هرروز بدتر میشدم حتی وقتی میرفتیم بیرون دائم نگاهم روش بود که ببینم فلان خانم خوشگل رد شدشوهرم نگاهش میکنه یا نه چون اعتماد به نفسمو از دست داده بودم دائما وقتی خواب بود گوشیشو چک میکردم تو این دوسال هیچ اتفاقی نیوفتاده بود ولی این اواخر متوجه شدم که شوهرم تو گوشیش پورن داشت و من خیلی عصبانی شدم و پرخاش کردم اونم معذرت خواهی کرد و گفت که دیگه تکرار نمیشه ومیگفت تو همه چی تمومی مشکل از منه که آشغالم و اینا خلاصه دو سه بار بعدشم دوباره تکرار شد و ولی آخرین بار خیلی جدی گفت دیگه تکرارش نمیکنه و منم مثل همیشه خر شدم!!چند شب پیش توی گوشیش گفت و گوشو با یه خانوم پیدا کردم که شوهرم اصرار داشت بااون حرف بزنه و اون همش گفته بود مزاحم نشو و اینا و از گفت و گوشون مشخص بود که هیچ کدوم همو نمیشناسن خلاصه من دوباره عصبانی شدم و پرخاش کردم و کتکش زدمو گفتم طلافمو ازش میگیرم اونم دوباره کلی گریه که به خدا من اصن این خانوم و نمیشناسم و یکی از دوستام میخواسته امتحانش کنه و با گوشی من پیام میداده بهش اولش باور کردم ولی وقتی دوباره گفت و گوشونو نگاه کردم متوجه ساعتای گفت و گوشون شدم که همش تو زمانی بوده که شوهرم خونه بوده و طبیعتا گوشیش دست خودش وقتی بهش گفتم گفت اولین پیامو دوستم داده ولی اون خانوم شب جواب داده و من مجبور شدم به جای دوستم جواب بدم و کلی ننه من قریبم بازی منم گفتم که دیگه گولشو نمیخورم و اگه واقعا راست میگه و تقصیری نداره باید هرجور شده بهم ثابت کنه و بهش تا چند روز آینده وقت دادم الان خیلی حالم بده و احساس افسردگی میکنم خدایی نمیخوام از خوبی هاش بگذرم شوهرم واقعا یه مرد ایده آل که همه اطرافیان حسرت زندگیمونو میخورن اینم بگم که من واقعا از لحاظ ظاهری خوبم و این چند وقت همش دارم به این فکر میکنم که من واقعا چیزی کم نزاشتم براش و همه نوجوونیمو به پای اون گذاشتم امشب تصمیم گرفتم که با یه خط ناشناس امتحانش کنم ولی واقعا میترسم دیگه خسته شدم از این همه شک و ترس نمیدونم باید چی کار کنم؟ امتحانش کنم؟ چی کار کنم؟ لطفا کمکم کنید ممنون

پیگیری سوال مشاوره مورخ03/06/2017

نام پرسشگر: اکبر
سلام خانم دکتر .نمازوروزتون مقبول حق باشه از اینکه وقت گذاشتین و بسیارموشکافانه دلایل مربوط به مشکل پرخاشگری همسرم را ریشه یابی کردین بسیارممنون و سپاسگذارم. اما چیزی که از فرمایشات شما متوجه شدم اینه : 1- همسرم دچار افسردگی شده. 2- افسردگی ایشان بدون استفاده از دارو ماکزیمم 2سال طول میکشه 3- صبوری و ازخودگذشتی بنده در شرایط حاد رفتارهمسرم و تشریک مساعی در امورات زندگی مشترک و تفریحات سالم در کنار تغذیه اصولی 4-برای تسریع درمان بایدبه روانپزشک مراجعه کنند و دارو استفاده کنند 5- برای بهبود شرایط رفتاری در زندگی مشترک به روانشناس مراجعه کنند لطف بفرمایید اگه احیانا هرکدوم از نتیجه گیریهای بنده که در بالا به آن اشاره نمودم اشتباه است راهنمایی بفرمایید ممنون میشم. اما مشکلی که بنده دارم این هست که ایشون از مراجعه به روانپزشک و روانشناس خود داری میکنن و اصلا تن به این کار نمی دهند. چطور میتونم ایشون رو راضی به انجام اینکار کنم

صداقت یا عدم صداقت

نام پرسشگر: ناشناس
سلام.بنده سال 84 نامزد کردم که فقط محرمیت بین ما خونده شد و عقد نبودیم.در این دوران پرده بکارت من آسیب دید و ما در طول باهم بودن رابطه داشتیم.نامزدی ما سر اختلافاتی بهم خورد.الان من باید چیکار کنم.این موضوع رو پنهان کنم که اصلا صحیح نمیدونم چون معتقدم گذشته هر کس رو باید پذیرفت.از طرفی نمیدونم این موضوع چه عواقبی برای ازدواج من خواهدداشت.ممنون از مشاورتون

عذاب وجدان و خودخوری

نام پرسشگر: ناشناس
سلام من یه دختر 22 ساله هستم و یه مشکل به نظر خودم خیلی بزرگ دارم همیشه احساس گناه میکنم اعتماد به نفسم خیلی پایینه در حدی که یکی درموردم چیزی بگه خودمم باور میکنم به خودم شک میکنم. از اینکه یه اتفاق خیلی کوچیک و جزئی بیفته خود خوری میکنم با یه پسر که دوس شدم ادم بدی از اب درومد از اونموقع احساس میکنم همه ی ادما بدن و خودخوری میکنم و عذاب وجدان ولم نمیکنه خودمو سرزنش میکنم که چرا باهاش حرف زدم و یا یه اشتباه بکنم عذاب وجدان میگیرم جوری که دلم میخاد بمیرم یا خودمو بکشم. هدفی ندارم فقط دوس دارم بمیرم. زودم از کوره درمیرم احساس غمگین بودن میکنم. دوس دارم اعتماد به نفسم بره بالا به گذشته فکر نکنم و خوشحال با ارامش زندگی کنم لطفا راهنماییم کنین

چیکارکنم

نام پرسشگر: ناشناس
سلام!خسته نباشید!ببخشید من ۱۶ سالگی با یه نفر دوست بودم،برارد دوستم میشن!بعداز ۲سال و نیم فهمیدم بهم دروغ میگفته،کلی کار بد کرده درحقم و...،چندین بار بخشیدمش و گفتم دروغگویی تکرار نشه،فایده نداشته!الان ۴ساله باهاش نیستم،یعنی بهم زدم،گفتم دیگه نمیخوام زجر بکشم و اشک بریزم و تمام کردم!اما هنوز بهم اس ام اس میده داخل این چندسال،ولم نمیکنه،اما هرگز جوابش نمیدم!الان تصمیم گرفتم تلفنی زنگ بزنم بهش و حرفهام بزنم که ولم کنه و دیگه اس نده!الان ازشما راهنمایی میخوام که چیکار کنم؟!لطفا کمکم کنید و سریعتر جوابم بدید!ممنونم🙏🙏💐💐😔

ترس

نام پرسشگر: حجت
با سلام بنده از بچگی به خاطر مشکلاتی که برام پیش اومده از ارتفاع ترس دارم طوری که اگه توی بیابان به آسمان نگاه کنم می ترسم دکتر رفتم به خاطر اظطراب دارو می خورم اما پزشکم یه متخصص اعصاب روان هست میگه خوب میشم اما طی این مدت اظطراب خیلی کم شود اما از بیابان ارتقاع مترسم الان میخوام بزم سربازی از اینکه برای آموزش ببریم بیابان وحشت دارم لطفا بگید چه جوری بهش غلبه کنم زندگیم فلج کرده با تشکر

خانوادگی

نام پرسشگر: ناشناس
سلام خسته نباشید شوهر من فوق لیسانس داره و سم فروش هست اما تو خرج کردن خیلی خسیس هست برام مهمونی دوست داره هر روز خونه یکی از فامیلا باشیم اما وقتی مهمون میاد خونمون به زور میره میوه میخره و واسه شام هم هیچی نمیخره بخرم اگه مهمون هم فامیل من باشن که عصبانی میشه که چرا مهمونی میان خونه ما و...حتی واسه خریدن وسایلخونه هم همین طوره اگه یه چیزی لازم داشته باشم باید از ماه پیش براش برنامه ریزی کنم تازه میره ارزونترین وسیله رو میخره با وجود اینکه درامدش هم خوب هست بعضی وقتا دیگه نمیتونم این رفتارش رو تحمل کنم مخصوصا وقتی مهمون میاد...تو رو خدا شما بهم بگید چیکار کنم

اخلاق هایم خییییلی آزار دهنده است

نام پرسشگر: مریم
باسلام و خسته نباشیدـمن دختری هسم 17ساله همه ازم فاصله گرفتن بهم میگن دروغگو کلا هر اخلاقی که بده در من تجلیه تروبخدا کمکم کنین نا امید شدم نا امید😔😔😔😔