عضویت العربیة English
امام حسن مجتبی: خداوند ماه رمضان را میدان مسابقه‌اى براى آفریدگانش قرار داده تا با طاعتش براى خشنودى او از یکدیگر پیشى گیرند.
درخواست مشاوره از راسخون
گروه اصلی:
عنوان سوال:
نام کامل:
جنسیت:
زن مرد
سن:
تحصیلات:
ناشناس:
پست الکنرونیک:
نوع سوال:
عمومی خصوصی
متن سوال:
انصراف

مشاوره

شکست عشقی خوردم

نام پرسشگر: مهراب
سلام. من شکست عشقی خوردم.حالم خیلی بده .همش گریه میکنم و سیگار میکشم کمکم کنید

عاشقشم ولی اون شوهر داره چیکار کنم؟؟

نام پرسشگر: د
سلام خسته نباشین من یه پسر 24 ساله هستم و فارغالتحصیل شدم ترم 6 دانشگاه با یه دختر شهرستانی آشنا شدم و باهاش ارتباط برقرار کردم کم کم اینقدر رابطه عمیق شد که چندین بار هم با ایشون وارد رابطه جنسی شدم و بعد هم عاشقش شدم بعداز مدتی که جدی شدم و خواستم برم خواستگاریش بهم گفت 6 ساله که با پسرعمه اش به اجبار پدرش ازدواج کرده و به خاطر اینکه منو دوس داشته تا حالا چیزی بهم نگفته بوده و حتی چن بارم هم با شوهرش قهر کرده و خواسته طلاق بگیره ولی خانوادش راضی نشدن بعدش من بهش گفتم میبخشمش و این شرایط کوفتی رو تحمل میکنم ولی اون به بهونه اینکه دیگه نمیتونه توو چشام نگاه کنه الان یک ساله که منو ترک کرده و رفته ولی من هنوزم ثانیه به ثانیه بهش فک میکنمو حتی چن بار هم به خودکشی خودکشی خودکشی فک کردم و روزی هزار بار تلگرام و اینستاگرامشو چک میکنم به امید اینکه شاید پستی واسه من گذاشته باشه ولی هیچ خبری در کار نیس همه بهم میگفتن بذار یه کم زمان بگذره فراموشش میکنی ولی یه سال گذشت هیچی فراموش نشد حتی من دیگه نمیفهمم نمازامو چه جوری میخونم و همش وسط نماز شک میکنم که چن رکعت خوندم بخدا من از غذا خوردن افتادم الان رسیدم به 50 کیلو و فقط استخونام مونده با همه تند شدم و پرخاشگری میکنم اصلا دست خودم نیست هرکاری میکنم نمیتونم فراموشش کنم از روزی که رفته من بدتر شدم و به جنون رسیدم من دیوونه شدم تو رو به خدا کمکم کنین...الان یک ساله که رفته ولی بخدا من حتی یه بار هم نتونستم بخندم و یا اینکه یه ثانیه هم نتونستم بهش فک نکنم

خانواده

نام پرسشگر: ناشناس
باسلام خدمت شما من 18سالمه و نه ماه هست ک عقد کردم اما رفتار خانواده ب کلی با من عوض شده نمیدونم چرا،و اینکه تا موقع خرجی و پول هست باید به نامزدم بگم اما ب اختیار ک میرسه دست خانواده هست واقعا دیگ نمیدونم چکار کنم. خیلی عوض شدن

انتخاب درست و منطقي همسر آينده

نام پرسشگر: ناشناس
سلام من حدود ٤ماه هست با آقاي آشنا شدم توي دانشگاهم كه أوائل علاقه ايي نداشتم اما بعدها علاقه منذ شدم و اين آقا بهم گفتن كه قبلا ازدواج داشتن و در حال حاضر در حال دادن مهريه هستن و ميگن كه از حقوقم نميره و اصرار به ازدواج با من دارن و عاشق من شدن به شدت و اينكه من تاحالا ازدواجي نداشتم و اين آقا بعد أون ازدواج يه نامزدي هم داشتن كه بهم خورده و يه اخلاقي كه دارن اين هست كه خيلي به من گير ميدن و اسمش رو گذاشتن غيرت مردونه و اينكه به من رك نميگه چي داره إصرار هم كه ميكنم ميگه تَو پولكي هستي من هيچي ندارم زنم ميشي يا نه.و به من گفتن كه اون زن بخاطر پول باهاش ازدواج كرده بخاطر مهريه و الان مشكل من اين هست كه نميدونم بايد ترك كنم اين آقا رو با اين همه فكر و گذشته سنگيني كه داشتن و فكرش هنوز درگير اون موضوع هست و من قضاوت ميشم و اينكه خانواده من هم ميگن ١١سال تفاوت سني داريم و قبلا هم كه ازدواج كرده مگه من چي كم دارم كه بخوام با همچين آدمي زندگي كنم و اينكه نميدونم اين همه عشقي كه نسبت به من رو داره بي خيال بشم و ميترسم ديگه كسي نياد به اين شكل عاشقم بشه و من پشيمون بشم و نامزد قبليش هم همش دنبالش هست كه برگرده اينم ميگه من تورو ميخوام

مشاوره ازدواج

نام پرسشگر: ناشناس
سلام. دو سال پیش برادر من با یک خانمی ازدواج کردند. برادر این خانم من رو تو جشن دیدن و از من خوششون اومده بود. ازم خواستگاری کردن من دانشجوی شهر دیگه بودم و به ازدواج فکر نمیکردم جواب رد دادم بهشون. چند بار بهم پیشنهاد دادن گفتم نه و ردش کردم. ته دلم ازش بدم نمیومد. تابستون پیش دوباره مطرح کردن گفتم یکم باید فک کنم. باهم در ارتباط بودیم کم کم بهش علاقمند شدم و خیلی پیگیر بود زودتر بیاد جلو من بخاطر شرایط خونه مون گفتم فعلا نه. هرچی میگذشت رابطه ما عمیق تر میشد دیگه میترسید از از دست دادن من منم همینطور. اسفند مامانشو فرستاد برای خواستگاری ک خانواده م به شدت برخورد کردن و بی احترامی به مامانش گفتن پسرت در حد دختر ما نیست و این چیزا. مشکل اصلیشون هم نامزد کردن قبلی این ِآقا بود که نامزد کرده بود و کات کرده بود. همه میدونستن مقصر خودش نبوده ولی گفتن مردم چی میگن و این چیزا. باز هم اومدن و مامانم رد کرد. من و اون بهم دلبستیم و الان ک گفتم برو دنبال زندگیت آروم و قرار ندارم تمرکز ندارم همش استرس دارم. نمیدونم باید چیکار کنم همه چیزو ریختم تو خودم و دارم افسرده میشم همه میدونن دلیل این حالم چیه ولی نمیخوان به روی خودشون بیارن. من بهش وابسته شدم نمیدونم چیکار کنم

خیانت

نام پرسشگر: ناشناس
با سلام و خسته نباشید من و همسرم سه سال ازدواج کردیم همدیگه رو خیلی دوست داشتیم اصلا ابراز علاقه اش به من تو فامیل زبانزد بود هر چی که مشکلات مالی و شغلی همسرم بیشتر شد حس می کردم پنهان کاری هاش ازم بیشتر میشه سعی می کردم خیلی دخالت نکنم تا فکر نکنه استقلالش رو از دست داده با عوض کردن شغلش کم کم روی پای خودش ایستاد اما دیگه اون مرد قبل نبود دائم حس می کردم یه چیزی رو ازم پنهون می کنه مشکل سند ماشین، مشکلات کاری، حتی سیگار کشیدنش که می دونست ازش متنفرم... بهم قول داد دیگه نمی کشه، میدونم کمش کرده اما هنوز می کشه .حالا دیگه به صداقتش شک داشتم همیشه از جواب دادن تفره میرفت و با شوخی و مسخره بازی منو می پیچوند. تا اینکه هفته قبل متوجه ارتباطش با یه خانم تو تلگرام شدم قسم خورد که ۲۴ ساعت بیشتر نبود و قول داد که تکرار نمی کنه. اما بعد یه هفته متوجه شدم داستان یک نفر نیست با چندین نفر ارتباط داره با یکی قرار واسه شنبه گذاشت که بیرون برن و با بعدی قرار ویلا. داشتم دیوونه میشدم می خواستم برم اما این اتفاق بدترین زمان ممکن افتاده دوهفته دیگه بچه ام دنیا میاد. التماسم کرد تنهاش نذارم قسم خورد تا حالا کاری نکرده و تو ذهنش بود اما دایم درگیر بود که بره یا نه می گفت خدا خواست که فهمیدم تا جلوی اتفاق بد گرفته شه دائم کارم شده گریه حتی نمی تونم به کسی بگم فکر اینکه سه سال چقدر بهش اعتماد داشتم دیوونه ام می کنه دلم می خواد حرفاش رو باور کنم اما پیام هاش که یادم میاد هزارتا شاید و اگر تو ذهنم نقش میبنده . اصلا گیرم که حرفاش درست چطور باور کنم که تکرار نمی کنه از طرفی فکر بچه ام... اون هم دائم ازم می خواد فراموش کنم و دیگه حرفش رو نزنم. ما از خانواده های مذهبی و معتقدیم موقع ازدواج خودش می گفت دنبال دختر محجوبی مثل من بوده اما حالا فکر می کنم شاید منو فقط به خاطر رضایت خانواده اش انتخاب کرده... نمی دونم چجوری ادامه بدم وقتی نه اعتماد به نفس دارم نه اعتماد به همسر...

تفکر اشتباه

نام پرسشگر: ناشناس
سلام مادر من دچار تفکرات کاملا و اشتباه شده..از وقتی که خواهرمو به دنیا اورده یعنی از حدود 2 سال پیش همش فکر میکنه که دیگران بهش میخندن و به من و پدرم همش شک میکنه فکر میکنه ما بهش در همه حال میخندیم هر روز هر هفته دعوا داریم سر این موضوع واقعا نمیدونم چی کار کنم که مادرم دیگه هم چین فکری نکنه...همش فکر میکنه که پدرم با خانوادش اونو مسخره میکنه..خواهش میکنم بهم بگین چی کار کنم؟؟؟

پدر

نام پرسشگر: د
سلام. بنده پدری دارم که الآن دو هفته شده که با ما قهر است. با من، مادر خانه دارم و خواهر 12 ساله ام. علتش را هم نه ما می دانیم و نه خودش میگوید. جرئت حرف زدن با او را هم نداریم. چند باری که مادرم با او حرف زده بود، پاسخش یا سکوت بوده یا بد دهنی... من و خواهرم هم می ترسیم با او حرف بزنیم. چون تجربه ی خوبی از صحبت با او نداریم. همیشه پدرم اینگونه هست. هر چند وقت یکبار قهر میکند. کار درست و حسابی هم ندارد. فقط ظهر ها و گاهی مغرب به مسجد می رود. وضع مالی اش افتضاح است. پای همه ی فامیل را از خانه مان قطع کرده. بیش از چند ماه است که ما دایی مان را ندیده ایم. شش ماه. و شاید هم بیشتر... آنقدر سایه اش در خانه سنگینی میکند، که آرزوی مرگش را می کنیم. انگار خداوند قوه عقل را به او نداده! نمی فهمد من نزدیک یک ماه دیگر باید کنکور بدم؛ نمی فهمد خواهرم در سنی است که حساس به محبت پدری است و نمی فهمد مادرم به خاطر غصه هایی که می خورد، درد دست و پا گرفته است. مایحتاج زندگیمان را بدرستی تهیه نمی کند. حتی گاهی مادرم متوجه این شده است که مبلغی پول در جیب دارد. اما وقتی از او درخواست می کنیم، می گوید ندارم!!! خود را مالک همه چیز می داند. به راحتی سراغ وسایل شخصی می رود. حتی در جیب مادرم دست کرده و بدون اینکه چیزی بگوید، از آن دزدی می کند. خدا را شکر منزلمان اجاره ای نیست و مال خودمان هست. اما ما تا به حال به هیچ کس مشکلاتمان را نگفته ایم. به دلیل حفظ آبروی خودمان و حتی پدرم. بارها به بستگانمان که قصد آمدن به منزل ما را به جهت صله رحم و میهمانی داشتند، دروغ گفته ایم و مانع ایشان شده ایم. چون عاقب را میدانیم از دست این پدر هر کاری که فکرش را بکنید بر می آید. از بیرون کردن میهمان تا هر چیزی دیگر. وقتی هم از اسلام برایش میگوییم، حرف های بی رطی می زند. مثلا :《از اسلام برای من شما نمی خواهد چیزی بگین.》یا《من همینی هستم که می بینید.》 با اکثر فامیل قهر است. حتی با خواهر و برادر خودش مشکل دارد. احساس میکنم صبرم به اتمام رسیده و دیگر طاقت ندارم. خودم هیچ، خواهرم چه؟ مادرم که بیست سال با این وضع نکبت بار سوخته و ساخته فقط بخاطر من، خواهرم و پدر و مادر خودش که مبادا از وضع دختر او مطلع شوند و حرس بخورند. چقدر دعا و نذر؟؟ چقدر التماس هم به خدا هم به پدرم؟ مادرم به پایش می افتد که: 《تمامش کن!》اما... ظاهرا خواست خداست که هیچ بیماری و مرضی گیرایش نمی شود. هیچ مراعاتی را در امور بهداشتی و تغذیه رعایت نمی کند ولی در عجبم که در سن 47 سالگی اینطور عرض اندام می کند و به 《هیچ》مرضی گرفتار نشده است. حتی یک سرما خوردگی کوچک. و یا دندان هایش همه سالم اند با اینکه یکبار مسواک نزده. سال 92 تصادفی فوق العاده سهمگین کرد. سمندی که درونش بود حدود هفت غلت خورده و له شده بود. اما خودش سالم از ماشین پیاده شد و هیچ آسیبی ندید!!!! گاهی از خروج از منزل جلوگیری میکند و با تمام وقاحت می گوید: 《کسی حق نداره امروز از خانه بیرون برود.》 مثل امروز که روز انتخابات هم است. با وجود اینکه مادرم به او متذکر شد که اسلام خودتان گفته برای رای دادن اجازه شوهر لازم نیست، اما از تصمیمش مبنی بر نرفتن به برون از خانه منصرف نشد. البته وقتی خودش رفت رای بدهد، به دلیل وظیفه شرعی، مادرم در انتخابات شرکت کرد و رای داد. خسته شدم از این همه بد بختی... صلوات، زیارت عاشورا، حدیث کسا، ختم امن یجیب، نذر در روز نیمه شعبان، دعا برای اصلاح و در غیر این صورت مرگ او و... نه یکبار، چندین سال از او نفرتی داریم که روز به روز بر شدت آن افزوده می شود. از بزرگ ترین آرزوهای ما مرگ اوست!!!! می دانم آرزوی خوبی نیست. ولی... با این وجود خدارا شکر میکنم که مرا در مسیر قرآن قرار داد در حال حاضر با وجود کسب رتبه های مختلف در مسابقات کشوری و استانی، در مساجد و محافل تلاوت میکنم و گه گاهی مبالغ لازم را برای خرید کتاب های کمک درسی و حتی هزینه ی مدرسم ام در می آورم. البته گاهی اقل اوقات

زن شوهری

نام پرسشگر: امید
سلام من الان ۵ساله باخانومم ازدواج کردم از اول ازدواجمون مشکل داشتیم ولی من کوتاه میومدم میگفتم خوب میشه الان یک فرزند پسردارم الانم ۳ ساله که رفتیم سرخونه زندگیمون ۶دفعه قهر کرده بعد گفته طلاق میخوام بعد بابزرگتر نشیتی حل شده ولی الانم بازم ۴مله قهرکرده رفته میگه طلاق میخوام موندم چکارمنم من حتی به خاطرش از خونوادم گذشتم به جای رسیده که خودم کارهامو انجام میدم به اتناع نمیکنه پرخاشگری حمله ور میشه به من لطفا راهنماییم کنید من زندگیمو دوست دارم

ازدواج

نام پرسشگر: ناشناس
سلام ،خسته نباشيد من از يكي خواستگاري كردم ،خانواده دختر كلا موافقت اين ازدواج هست ،ولي خود دختر ميگه اون كاري كه انجام ميدي با رشته اي كه درس خواندي مطابقت نداره ،ليسانس دارم ،كار ازاد دارم(مغازه پارچه دارم) درامدم هم خوب هست .مي خواستم يه راهنمايي كنيد كه چگونه جلو برم بهتر هست،كه جواب بگيرم

عشق یا سوتفاهم

نام پرسشگر: ناشناس
سلام خسته نباشید. من دختر20ساله ای هستم،پسرعموم از بچگی من رو دوست داشت و همیشه ابرازش میکرد،ولی من نادیده میگرفتمش و فکر میکردم که عشق و عاشقی وجود نداره،متاسفانه شهریور ماه 95 به صورت تحمیلی با پسرعمم که 28سالشون بود صیغه شدم،درصورتی که پسرعموم التماسم میکرد به این کار رضایت ندم،من پسرعمم رو دوست نداشتم و حتی ازش بدم هم میومد اما نفهمیدم چیشد که صیغه ی ایشون شدم،5ماه تمام تلاشمو کردم به پسرعمم علاقه مند بشم و نشد،در عین این حال ک من ازشون متنفر بودم و فکر میکردم زندگیم تباه شده و کاملا دچار افسردگی بودم و مدام گریه میکردم یهو خانواده هامون دچار مشکل شدن و همه چیز بهم خورد و نامزدیم منتفی شد،بعد از یکماه دوباره پسرعموم با من ارتباط برقرار کرد و گفت مثل روز اول من رو دوست داره و این قضیه ی نامزدیم اصلا براش مهم نیس،من واقعا تو اون 5ماه نامزدیم فهمیدم که وقتی کسیو دوس نداشته باشی هیچی خوب پیش نمیره حتی اگ طرفت پادشاهم باشه،حالا من موندم چیکار کنم،چون از یک طرف میبینم پسرعموم منو خیلیی دوس داره و از طرف دیگه میترسم دوباره بعد از نامزدی مشکلات گذشته پیش بیاد یا دوباره همون بلاها سرم بیاد؟؟به پسرعموم قول این رو بدم که باهاش میمونم؟!!؟اصلا کار خوبی هست؟؟چون ایشون الان سربازه و از نظر مالی کاملا صفره،حتی خانوادشم از لحاظ مالی کمی مشکل دارن،اما مدام میگه ک منو دوست داره و برام هرکاری میکنه و از بچگی واقعا بهم ثابت کرده،این روهم بگم ایشون از من 4ماه کوچیکتر هستن،با این حال کاملا حرفاشون به دلم میشینه و حتی خیلیم دوستشون دارم،به نظرتون ارتباط اینجوری دوستانه قبل از ازدواج خوبه یانه؟!من چیکار کنم؟!بهم گفته حداقل تا 5سال دیگه میتونه همه ی شرایط رو درست کنه و برای خاستگاریم بیاد...لطفا کمکم کنید

افکار منفی

نام پرسشگر: ناشناس
سلام خسته نباشید من یک شخص کاملا منفی گرا هستم هیچ وقت قسمت پر لیوان رو نمیبینم دست خودم نیست هر وقت اتفاقی برایم میافته قسمت منفی قضیه رو نگه میکنم در صمن فردی با اعتماد به نفس پایین هستم میخوام از دست افکار منفی راحت بشم و کمی اعتماد به نفس پیدا کنم خواهشا منو راهنمایی کنید چگونه بر افکار منفی خود غلبه کنم و فردی با اعتماد به نفس باشم.ممنون

اضطراب

نام پرسشگر: ناشناس
سلام من به مشکلم کاملا واقفم اضطراب اجتماعی تو برخورد با فرد غریبه اصلا راحت نیستم تپش قلب میگیرم رنگم میپره دل درد میگیرم درست نمیتونم صحبت کنم تو کلاس با اینکه جواب صحیخ رو میدونم از گفتنش ترس دارم همیشه برخورد با اساتیدو گردن دیگران میندازم از مرکز توجه بودن ترس دارم خیلی مسخره احساس گناه میکنم بدترین حالتش لرزش دستا و پاهام موقع استرسه دوست دارم خودمو قایم کنم از موقعیتا فرار میکنم ولی حالا خسته شدم باهاش مقابله کردم ولی باز سراغم میاد تصمیم میگیرم با استادم صحبت کنم دربارش فکرمیکنم حرفامو آماده میکنم کنارمیزاستادکه میرم شروع به لرزیدن میکنم یعنی فایده نداشته میخوام پناه ببرم به دارو درمانی ولی از عوارض و وابستگی به قرص ها میترسم ازطرف دیگه زندگیم فلج شده جلو پیشرفتم گرفته شده بعضی اوقات بیخودی گریه میکنم درمورد روانشناس وروانپزشک راهنماییم کنید و قرص اصلا مفید هست؟ بالاخره باید راه درمانی باشه

ازدواج

نام پرسشگر: م
با سلام من حدود یکسال و 2 ماه هست که با ی آقا پسری که 2 ماه از من بزرگتر هست دوست هستیم به شدت هم به هم علاقه داریم هیچ مشکلی هم با هم نداریم ولی این آقا به شدت از ازدواج میترسه و همش فکر میکنه که قرار هست بعدا همه چی عوض بشه و به همین دلیل راضی به ازدواج نمیشه می خواستم ازتون راهنمایی بخوام که من در حال حاضر چه جوری باید رفتار کنم

زندگی و مشلات و فکر جدایی

نام پرسشگر: ه
سلام. خسته نباشید. خواهشا اگه میشه زوزدتر جوابمو بدین. من 28 سالمه همسرم 32 سال. من مشهدیم ایشون کرمانشاهی. 2 ماه باهم دوست بودیم 4 ساله ازدواج کردیم. رابطمون خیلی خوب بود من واقعا میپرستمش. یمدته زندگیمون بخاطر فرهنگامون خیلی تو حاشیه رفته. نمیدونم بخدا من چیزی کم نمیذارم. دوستش دارم. ولی خسته شدم. از کاراش دوست بازیاش. چنبار مشکل خوردیم بحث شد مامانم اومد بالا ولی چیزیکه واقعا بود نمیتونستم بگم. یزدانم میکشید میگف این نمیذاره من خونوادمو تنها برم سر بذارم احترام نمیذاره و این حرفا. چنسری تو گوشیش چت با زن دیدم میگه دوستام بودم.چنسری فهمیدم ی خط دیگه داره گفت انداختمشون دور.دوستاشو میاره خونه وقتی میرم خونه بوی گند سیگار میده هفته پیش قاطی کردم گفتم مگ اینجا شیر کش خونس. میگه دوستام کشیدن ولی میدونم خودشم سیگار میکشه. گفتم دیگ حق نداری دوستاتو بیاری. دیروز دوباره دوستاشو اورده بود. گفت ببخشید گفتم دیگ نیان منم قهر کردم باهاش. بازم طاقت نیاوردم رفتم پیشش میگه هی بهت میگم این زندگیرو همش نزن بوش درمیاد. برگشته بهم میگه من از نامزدی فهمیدم ما باهم مچ نیستیم ولی نخواستم دلتو بشکنم بکشم کنار الانم بهت میگ فقط بشین زندگی کن. زندگیه ما هزارتا مشکل داره ولی سرپوش بذار روش. میگه من راضی نیستم. ولی خوب نمیتونم کاری کنم. از نظر خونوادگی فرهنگشون صفره ولی همون مردسالاری تو خونوادشون هست. خودش نه ولی خونوادش فقط دوسدارن دعوا راه بندازن بینمون. من اعصابم ضعیفه بداخلاقی میکنم زود از کوره میرم. ولی خودش آرومه زیاد کاری نداره. یجور رفتار کرده همه رو اسمش قسم میخورن. ولی بااین کارا و حرفاییک بهم زد خیلی سرد شدم. 1 ماه 2 ماه باهاش رابطه جنسی نداشته باشم هیچی نمیگه وقتیم میگم تو نمیخوای میگ میبینم حوصله نداری نمیخوام اذیت شی. ولی فقط میخوام اون بیاد سمتم ک اینکاراو نمیکنه. نمیدونم چیکار کنم. چنوقته دارم ب طلاق فکر میکنم ولی دلم ب مامان بابام میسوزه سکته میکنن. ترو خدا راهنماییم کنید

از حرف های دیگران کلافه شدم.

نام پرسشگر: ناشناس
با عرض سلام من مدت 6 سال هستش که ازدواج کردم. قبل از ازدواج با همسرم دوست شدم. و این دوستی 2 سال به طول انجامید. اوایل دوستی مون همسرم یک سری پیام ها توی گوشیش بهم نشون داد (کمتر از یک هفته بود که دوست بودیم) و گفت این دوست دختر قبلی من بود ارتباط خیلی کمی با هم داشتیم اما حدود 7-8 ماهی با ایشون دوست بودم ـ ایشون از من 4-5 سال بزرگتر بودن و اخلاقمون به هم نمی خورد. الان هم حدود دو هفته هستش که ازش بنا به دلایل شخصی جدا شدم. لازم می دونم همین اول بهت بگم تا بدونی چون این دختر، دخترعمۀ من و همچنین خواهر زن داداشم هستش و نمی خوام بعدها اطلاعاتی بهت برسه و من نگفته باشم. حتی تمامی پیام های رد و بدل شده بین این دو رو من خوندم و فاصلۀ زمانی بین هر پیام حداقل یک هفته بود. و همان طور که همسرم می گفت ارتباطشون خیلی کمتر از اونی بود که منجر به عشق و علاقه بشه. ما بعد از دو سال دوستی با هم ازدواج کردیم. اما بعد از نامزدی حرف و حدیث ها شروع شد. ابتدای امر جاریم برای مراسم خواستگاری و جشن نامزدیم نیومد. البته من در جریان دوستی همسرم با خواهر ایشون بودم از دو سال قبل و این سبب نشد که مشکلی ایجاد بشه. وقتی هم خودم برای آشتی پیش قدم شدم و بعد از نامزدی به منزل جاریم رفتم ایشون شروع کرد از همسرم بد گفتن که ایشون آدم بی وفایی هستش و وقتی برات گل می خره میاد مطمئنم داره دروغ می گه و مطمئن باش دوستت دارم هاش آبکی هستشو. چون من از شهرستان می رفتم خونشون چند روزی می موندم. جالب اینجا بود که مادرشوهرم هم متأسفانه انگار فامیلی جز اونها نداشت و فقط هر غذایی میاوردن یا هر چیزی می گفتن فلانی دوست داره، فلانی خوبه، فلانی ال و بل. من اولین بار که به منزل مادرشوهر و جاریم رفتم با وجودی که تازه یک ماه بود نامزد کرده بودیم و با وجود نهایت عشق و علاقه ای که بین منو همسرم طی دو سال دوستی ایجاد شده بود وقتی به منزل برگشتم به قاطعیت از مادرم خواستم تا تماس بگیرند و به خونواده نامزدم بگه که ما پشیمون هستیم و تصمیمون عوض شده. که خوب با رایزنی های پدرشوهرم که همیشه حامی من بوده و همچنین صحبت هایی که همسرم گفت و تأکید می کرد باور کنم که متأسفانه این خونواده به شدت کینه ای هستند و تمام کارهاشون صرفاً از روی عداوت و کینه هستش. همسرم تأکید می کرد اونها حداقل انتظار داشتند لااقل من با کسی ازدواج کنم که از نظر اجتماعی، اخلاقی و رفتاری از اونها پایین تر باشه تا بدین طریق تا همیشه بتونن این کینه رو جبران کنند و حالا که با توجه مواجه شدن که چقدر دختر نجیب و بااخلاقی هستی می خوان یک جوری این کینه رو خالی کنن. در هر صورت این حرف و حدیث ها منجر شد من حدود 6 ماه عقد رو تأخیر بندازم تا خیالم از بابت بعضی چیزها راحت بشه. سه ماه پس از عقد باردار شدم و سریعاً مراسم عروسی گرفتیم و به خونمون رفتیم. اما متأسفانه علی رغم خوشبختی فوق العاده زیادی که با همسرم داشتم و دارم، هر روز و هر روز مورد اتهام بیشتری قرار می گرفتیم. و هر طور که بود هر روز یا یک روز در میون (به دلیل نزدیکی منزلم با منزل جاریم) ایشون میومد قبل اومدن همسرم و در رابطه با خواهرش و اینکه چقدر مادرش نفرین می کنه همسرم رو می گفت. ناگفته نمونه که من در این مدت بسیار بسیار صبوری به خرج می دادم و هر کس راجع به این قضیه صحبت می کرد هرگز صحبتی نمی کردم و بدون اینکه تعصب به خرج بدم فقط گوش می دادم. و اتفاقاً بنا به همین خصوصیت اخلاقی بسیار بسیار مورد توجه مادرشوهر و پدرشوهرم هستم. ناگفته نمونه که اون خانم تا همین یک ماه پیش ازدواج نکرده بودند. و کلاً توی این مدت خونواده عمۀ همسرم (خونوادۀ جاریم) با ما قهر بودن. هر جا ما بودیم اونها نبودن هر جا اونها بودن ما نبودیم. اتفاقاً اقوام دور و بر و بزرگ تر ها به جای ایجاد صلح متأسفانه دامن می زدند به این قضیه. متأسفانه با وجودی که همسرم انسان پاک و شریفی هستش و در این مدت زندگی من از چشمهام بیشتر به ایشون اعتماد دارم و خیلی خیلی زندگی عاشقانه و خوبی رو با هم داریم. حتی در این مدت یک لحظه بدون هم جایی نرفتیم. اما این حرف و حدیث ها تمومی نداره و مرتب می خوان جلوی شوهرم حرف اون خانم رو پیش بکشن و بهش یادآوری کنن که اون خانم باهات دوست بوده. لازم به توضیح هستش که با وجودی که 6-7 سال بود که اون خونواده با ما قهر بودن و نهایت بی احترامی رو همه جا با من و همسرم داشتند و ما جز صبوری و آرامش هیچ کار دیگری انجام ندادیم. یک ماه پیش که برای اون خانم خواستگار اومد به طور ناگاه این خونواده با ما خوب شدن، ما رو برای جشن اون خانم دعوت کردند. من و همسرم که خیلی از ازدواج ایشون خوشحال بودیم با هم تصمیم گرفتیم برای اینکه به این کینه دامن نزنیم دعوتشون رو رد نکنیم و با وجودی که برامون سخت بود به جشن اونها رفتیم. و بهشون نهایت احترام رو گذاشتیم. و در جشن هم سعی کردیم خیلی خوشحال و صمیمی با دیگران رفتار کنیم. تا کسی فکر نکنه ما ذره ای کینه یا کدورت داریم. یا این مسئله باعث بشه مشکلی برای زندگی دخترشون پیش بیاد. البته لازم می دونم توضیح بدم که همسرم همیشه میگه اینها دوستی چند ماهۀ خیلی سادۀ من رو بهونه کردن چون من نه اولین دوست پسر اون خانم بودم و نه آخرین دوست پسرش و دورۀ دوستی مون هم بسیار کوتاه و ارتباطمون بسیار دیر و کم بود . اینها این قضیه رو بهونه کردن چون شما جاری دخترشون هستی می خوان یه جوری خرابت کنن، چون اونها انتظار داشتن من با یک نفر از خودشون سطح سواد پایین تر، بی ادب و کینه توز ازدواج کنم و حالا که می بینن ما این قدر زندگی قشنگ و خوبی داریم می خوان به این طریق یه جوری اعصابت رو بهم بریزن تا نتونی راحت زندگی کنی، تا خلاصه یه روزی دهنت رو باز کنن، تا به همه بگن دیدید این اون دختر معصوم و مهربون و باادب و صبوری که فکر می کنید نیست و ما بهتریم. اما متأسفانه با وجودی که فکر می کردیم خدا رو شکر دیگه تموم شد اینا دست از سر زندگی ما برداشتن به تازگی مرتب جاریم و دیگر عمه های شوهرم چه جلو روم و چه پیغام می دن که تو و شوهرت اومده بودید بخندید که دیگران رو دق بدید. و مرتب می خوان اصرار کنن که اون خانم راضی به ازدواج نبوده و من احساس می کنم به زور می خوان بهم بگن که ایشون هنوز شوهر من رو دوست داره... و مرتب می گن که ایشون که ما رو دیده می لرزیده یا رنگش پریده بوده... در حالی که ما توی جشن دیدیم ایشون خیلی خیلی از اینکه ازدواج کرده خوشحال بود. حتی خیلی خوشحال تر از خیلی از عروس دامادهای دیگر. خیلی شاد بود و اصلاً توجهی به ما نداشت. اما متأسفانه این حرف و حدیث ها همچنان ادامه داره... حالا یه خواهشی از شما دارم، من با این افراد باید چگونه رفتار کنم. اینها افرادی نیستن که یک قضیه رو تموم کنند. اینها می خوان تو هر دوره از زندگی اون دختر یه چیز جدید بگن. و به زور در حالی که اصلاً این طور نیست بگن آره اون دختر هنوز شوهر من رو دوست داره. و اون خانم داره خیلی عالی زندگی خودش رو می کنه. فقط تایم ازدواجش یک مقدار دیر شد نسبت به بقیه که حتی اون موقع که همسرم هم با ایشون دوست شده بود ایشون خواهر کوچک ترشون زودتر ازدواج کرده بود یعنی به نوعی ایشون اون موقع هم نسبت به خونواده در سن بالاتری بود که ازدواج نکرده بودن. من با همسرم خیلی خیلی خوشبختم. همسرم یه فرشته اس، مهربون، باوفا، فوق العاده خوب، فوق العاده خوب، فوق العاده خوب، هر چی بگم کمه اما اینها باعث شدن خیلی کلافه باشم و مرتب توی ذهنم توی یک جنگ داخلی با این ها باشم. در حالی که سعی می کنم وقتی می بینمشون لبخند بزنم و به هیچ وجه به روم نمیارم که شما دارید بهم فشار میارید. صرفاً به خاطر اینکه ضعف نشون ندم تا بدتر کنن. لطفاً کمکم کنید خیلی توی شرایط بدی قرار گرفتم. بی نهایت سپاسگزارم

قلیان کشیدن همسر

نام پرسشگر: ت
۱۸سالمه الان تقریبا ۶ماهه با پسری ۲۶ساله عقد کردم مشکلی که باهاش داره تفریحا قلیون میکشه چن باری بهش تذکر دادم و اونم معذرت خواهی و دیگه تکرار نمیشه گفته ولی باز همون آش و همان کاسه تا اینکه یه دفعه تصمیم گرفتم باهاش قهر کنم و اونم خیلی ناز کشید ولی رومن اثر نذاشت تا اینکه کنترلشو از دس داد ومنو زد بعدش پشیمون شد یه هفته اصلا جواب تلفنشو ندادم ولی بعد یه هفته بهم گفت بهم فرصت بده واز این حرفا والان قراره دو سه ماهه دیگه عروسی کنیم میترسم این دست به زنیش بعد عروسیم اتفاق بیفته .... یکی از مشکلات دیگشم شوخی های فیزیکی زیاد میکنه و من واقعا بدنم آزار میبینه هر چقد بهش میگم احساس میکنه خودمو لوس. میکنم ....و اینکه چون من یه مادر ناتنی دارم هر وقت سر چیزای کوچیک اسم طلاقو میاره منم میگم برو طلق بده ولی نمیده و همه چیو پیش مادر ناتنی میگه میدونه باهاش رابطه خیلی بدی دارم ولی با این حال پیش اون میگه ....کسیو ندارم ازش کمک بگیرم تا اینکه با این کانال اشنا شدم خواهش میکنم کمکم کنید چن باریم بهش گفتم بریم مشاور ولی میگه مگه من دیونم برم من مشکلی ندارم

رضایت والدین

نام پرسشگر: sa
سلام ، خسته نباشید ، من ۶ سال هست یه خاستگاری دارم که هفت سال با هم همکلاس بودیم کاملا همدیگه رو میشناسیم و تفاهم داریم هر دو تحصیلات عالیه و موقعیت اجتماعی خوبی داریم سن اقا ۳۵ و منم دو سال از ایشون کوچیکترم ، اما متاسفانه پدر ایشون راضی به ازدواج ما نمیشن به دلیل دور بودن شهر ها مون از هم و چند تا دلیل الکی دیگه ، لطفا راهنمایی کنید چطور میتونیم ایشون و راضی به این ازدواج کنیم؟ با تشکر .

ارتباط پنهانی همسر

نام پرسشگر: ناشناس
چند وقته به ارتباط پنهانی همسرم با زن داداشم پی بردم دارم دیوونه میشم بینهایت همسرم رو دوست دارم زندگیمو دوست دارم ولی نمیدونم چجور با این خطای همسرم برخورد کنم که زندگیم به هم نخورهدوتا بچه هم دارم.همین الانم عاشق همسرمم میدونم شیطان گولش زده تو رو خدا کمکم کنید.دارم داغون میشم

جرو بحث

نام پرسشگر: ناشناس
سلام خسته نباشید. دوسال ازدواج کردم من و شوهرم عاشق هم بودیم. وبا سختی بهم رسیدیم. شوهرم خیلی مهربونه ولی وقتی عصبانی میشه داد میزنه و فحش میده.این مسیله خیلی ازارم میده. جدیدا جروبحثمون زیاد شده و منم جواب میدم با اینکه ادم ارومی بودم ولی جدیدا داد میزنم. موضوع بحث آخریمون که خیلی شدت گرفت این بود که قرار بود خونمونو عوض کنیم ولی من گفتم این خونه گرون میده اگه کمتر راضی شد بگیر ولی خونه رو باهمون قیمت بالا قولنامه کرده متوجه که شدم خیلی عصبانی شدم چون برای حرفم ارزش قایل نشد و هرچی از دهنم در اومد بهش گفتم، گفتم دیگه نمیخوام ببینمت اونم گفت برو خونه بابات. حالا چند روزه باهم حرف نمیزنیم. میخواستم کمکم کنید، چیکار کنم، راه حلی بهم بدید