عضویت العربیة English
پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله: هر که حسین را دوست بدارد، خداوند دوستدار او است. بحارالأنوار، ج43، ص261

مشاوره

مشاوره قبل ازدواج

نام پرسشگر: ناشناس
سلام دختری 22 ساله هستم دانشجوی رشته پرستاری ترم 7 - اهل شیراز تک فرزند خانواده  خواستگاری دارم ک متولد 58 هستن فوق دیپلم هوشبری و دانشجوی کارشناسی هستن استخدام رسمی در بیمارستان هستن از نظر اخلاق و خانواده هم همه تاییدشون میکنن تنها مشکل من اختلاف سنیمون هس می خواستم بهم راهنمایی بدین  ک سن ملاک مهمی هست یا ن ؟؟ من خودم بشخصه همیشه دوست داشتم همسرم نهایتا 5-6 سال از خودم بزرگ تر باشه - ولی ایشون سایر شرایطش خوبه و همین منو دو دل کرده برای جواب دادن لطفا راهنماییم کنید

خانواده

نام پرسشگر: ناشناس
سلام.خانومی17ساله هستم..3ساله ازدواج کردم وصاحب یک پسریکساله هستم.شوهرم محل کارش بامحل زندگیمون فاصله داره و خانواده ها اصرار دارند که ماهم محل زندگیمون رو به اون شهرببریم وخب من محصل هستم وامسال پیش دانشگاهی رشته تجربیم و درسمم خوبه..ویکی ازمشکلاتی ک دارم اینکه اگربه شهرموردنظرنقل مکان کنیم دیگه نمیتونم ادامه تحصیل بدم ودرسمم دوست دارم ازطرفی وسع مالیمونم ب اندازه خریدیارهن خونه توی شهرموردنظرنیست..وراستش من بین همه گیرافتادم ونمیدونم چیکارکنم میخاستم شما راهنماییم کنین

ازدواج

نام پرسشگر: فاطمه
سلام.من با یه پسری دوستم که قصدازدواج دارهبا من.شغلش مسافرکشیه و 27 سالشه. من 19 سالمه فوق دیپلم حسابداری دارم و داخل اژانس هواپیمایی کار میکنم.دوس پسرم یسری چتایی دیده از من که بهم مشکوک شده زیاد بیرون نمیزاره برم میگه فقط با خودم باید بری بیرون .من تو سن 19 سالگی یسری کارایی میخوام بکنم که اون نمیزاره واقعا نمیدونم چیکار کنم.یه سری بهش گفتم بیا دیگه رابطمون تموم بشه چاقو برداشت بزنه توسره خودش ضربه دوم که رفت بزنه من دستمو گذاشتم روسرش خورد به دست من .دیگه از اون به بعددوباره باهم خوب شدیم.من واقعا نمیدونم چیکاربایدبکنم

ازدواج

نام پرسشگر: سیده
سلام من دختری ۲۳ساله هستم. در حال حاضر دو خواستگار تقریبا مناسب دارم و خصوصیت اصلیه بنده اینه که سخت گیرم بخصوص در ازدواج. یک خواستگار بنده پسر خاله من و پسری روستایی و تحصیلات خاصی ندارد اما بسیار خوش اخلاق و صبور و پاک هست و وضعیت اقتصادیه خوب اما اعتقادات مذهبی ایشون در عمل ضعیف هست. در مقابل خواستگاری دارم طلبه و بسیار مذهبیو خوب و شوخ اما از لحاظ اصل و نسب خیلی خوب نیستند و از سطح پایینی برخوردارند. ملاک اصلیه بنده برا ازدواج هم ازدواج با فردی بوده که از لحاظ اعتقادات در عمل قوی باشه. بنظر شما بنده چکار کنم.

مشکل با زندگی بامادرشوهر

نام پرسشگر: س
سلام خسته نباشید تورخدا جواب منو بدید من ۱۸سالمه همسرم۲۰سالشه درحاضردردوران عقدبه سر میبریم مشکل من اینه همسرمن خواهرش میگه ک وقتی ازدواج کردی وظیفه تو است ک پدرومادر ازشون مواظبت کنی و با اونا زندگی کنی و من اینو نمیتونم تحمل کنم مادرشوهرم منوخیلی اذیت میکنه از لفظی و بعضی ازکارهااصلا باهام نمیسازیم وقتی میریم مهمونی خونشون خیلی اذیت میکنندومن همش گریه وباهمسرهی دعوامون میشه اگه شب و روزکنارهم باشیم زندگی کنیم فقط جنگ اعصاب و دعوامطئنم خواهیم داشت ماتودوران عقدشرایطمون سخته همه جوره هم ازخونواده من وهمسرم دلم میخوادهرچه زودتربریم خونه خودمون انوقت اگه بامازندگی کنندزندگی خوبی نخواهم داشت حتی خونه خودم بعدش این حق منه خونه خودم ازنظرلباس ارایش و.. راحت باشم ن اینکه تو خونه خودم لباس ک راحت نباشم بپوشم و پوشیده باشه همیشه ودرضمن مادرشوهراینام ازپس کارهای خودشون برمیان ونیازبه مراقبت ندارن تشکرخواهش میکنم جواب بدید

خانواده

نام پرسشگر: gol
سلام خسته نباشید . دختری ۳۲ ساله هستم که یکماه عقد کردم .با همسرم مشکلی ندارم ولی همسرم و پدرم بنا بر دلایلی با هم مشکلاتی دارن که البته مشکلات بی اهمیتی هستش که الکی بزرگش کردند . تو این مدت کم بعد عقدم همسرم منزل ما نمیاد .و معتقد پدرم سختگیری هایی میکنه . از اونجاایی که تک دختر خونواده هستم و مادرم فوت شده مسولیت بیشتری دارم الان بین پدر و همسرم موندم از هر راهی هم ولرد شدم این رابطه رو خوب کنم ولی نمیشه و این موصوع ادیتم میکنه چون نمیتونم پدرمم کنار بزارم کدر شدن رابطه اینا هنوز یکماه از جشنم مگدشته خیلی عدابم میده ممنون نیشم راهنماییم کنید

مشکلات

نام پرسشگر: ناشناس
سلام من با شوهرم چند وقته یه بحث هایی پیش میاد بینمون الانم نو دومین سال عقدمون هستیم مشکل اول اینه که اون خیلی به خانواده اش وابسته اس و هرحرفی اونا بزنن قبول داره بعصی وقتا حرف های منم قبول میکنه ولی اونا بیشتر این باعث شده من خیلی ناراحت بشم وبهش بگم واونم بهم چیز بگه و بگه توخانوادهدامو نمیتونی ببینی اینم بگم درسته اونا خوبن و ماهم باهاشون خوبیم خیلی کمک شوهرم میکنن ولی دخالتم زیاد میکنن من ناراحت میشم مشکل بعدی اینه که شوهرم ما بهش گفتیم خونه اتو عوص کن حالا عوص کرده خیلی گرون شده همه جوره ماهم هواشو داریم از کمک مالی پدرم گرفته تا سرپوش گذاشتن رو بعصی خواسته هام اون وقت ایشون همش میگه تو توقع داری میگم وسایل خرید بازار بگیریم میگه توقع داری خسه شدم همش دعوا تورو خدا راه کار بگین بهم زودتر اینم بگم از نظر وضع اقتصادی خانواده من بالاتر هستن و هرعیدی چیزی بوده ما به اون دو برالر اونا دادیم ولی تاحالا نشده به روش بیارم چون برام مهم نبوده ولی انگار اصلا به چشمش نمیاد خواهشا زودتر جوابمو بدبن دارم دیونه میشم

ازدواج

نام پرسشگر: ز
سلام، خسته نباشید، دختری32ساله هستم که چندسالی باآقایی دورادور اشناهستم،تااینکه نوروز رفتارش تغییرکرده بود حرف ازدواج زد وخیلی چیزای دیگه، گفت که اگرگذاشته بودی رابطه جنسی داشتیم تاالان عقدت میکردم منم رو حساب همین حرف،رابطه جنسی داشتیم،حالا هروقت حرف جدی میزنم بحث رو عوض میکنه،بلدنیستم چجوری صحبت کنم باهاش نتیجه داشته باشه،پسر مومنی هم هست،1بارگفت مادرم تا بیکارم نمیادخواستگاری

سردرگمی در زندگی

نام پرسشگر: ناشناس
سلام خسته نباشین میخواستم راهنمایین کنین که با کسی که تو زندگی سر در گمه و نمیدونه چی از زندگی میخواد و از ابراز احساساتشم ترس داره چطوری باید رفتار کرد و کمکمش کرد.ممنون

ترس از مواجه شدن با دعوا مورافعه

نام پرسشگر: سيد
من از هرچيزى ترس دارم مثلا دفاع ازخودم وغيره چه راهي براى من در نظر داريد

مشکلات روحی و روانی پدر و مادر

نام پرسشگر: R
سلام. بنده مجرد هستم، پدرم و مادرم حدود 6 سال پیش جدا شدن. مادرم وسواس دارد و پدرم بی نهایت شکاک و بدبین است و مدام ما را کنترل و تعقیب میکند. یک خواهر کوچیکتر هم دارم. ک با مادرم زندگی میکنیم.البته هنوز در منزل پدری هستیم ولی پدرم خونه دیگه ای هم داشت ک الان اونجا زندگی میکنه و ازدواج کرده. بعد از جدایی، جنگ بین پدرو مادر چند برابر شد. و بیشتر از همه من تحت فشار بودم. پارسال دکتر بهم گفت لقمه عصبی داری ک علائم افسردگیه. چون من هم در منزل با مادرم خیلی مشکل داشتم و دعوا میکردیم هم از کنترل شدن از طرف بابام اذیت میشدم. چن ماه پیش رفتم پیش دکتر روانشناس و روانپزشک، بهم گفت باید حتما دارو مصرف کنی و پدر و مادرت هم بیان. با اینکه گفتم پدرم اگه متوجه بشه اوضاع بدتر میشه ولی باز تماس گرفت. پدرم بیشتر منو تحت فشار گذاشت ک برم پیشش، مادرم هم از این طرف دعوا میکرد باهام ک چرا اینکارو کردی. مادرم ک راضی نشد جلسات مشاوره رو بره و قرص مصرف کنه بخاطر وسواسش، پدرم هم قبول نکرد ک مشکل داره و اصلا حال و روحیه منو درک نکرد. آقای دکتر اول تنها زندگی کردن من و جدا شدن از اون دو نفرو مطرح کرد ولی پدرم قبول نکرد. بعد گفت با پدرت زندگی کن ببینیم چی میشه، اما وقتی حال منو کنار بابام و رفتار ایشونو دید، گفت ن نمیخواد بری، تنها زندگی کنی بهتره. جلسه بعد ک صحبت کردیم گفت ممکنه بدتر بشی، سعی میکنم مادرتو درمان کنم و رابط شمارو درست کنم. ولی مادرم قبول نکرد. من چن سال پیش دست ب خودکشی هم زده بودم. چون از وقتی یادم میاد بین جنگ و دعواشون بودم و از هردو طرف آسیب روحی دیدم. حتی الان هم اگه نتیجه ای نگیرم چاره ای جز مرگ ندارم چون خیلی تلاش کردم از این وضعیت خلاص شم. اما فایده نداشت. الان سوال من اینه: آیا از نظر شما کار اون مشاور درست بوده؟ و اینکه شما چه راهکاری پیشنهاد میدین؟

ترس از اینده

نام پرسشگر: ناشناس
با سلام. چندساله که ترس ها و نگرانی های زیادی دارم.میدونم که اتفاق نمیفتن ولی انقدررررر توی ذهنم بهشون فکر میکنم که دیوونه میشم و میخوابم.شاید روزی 16ساعت هم بخوابم تا فقط به اونا فکر نکنم.زندگیم خراب شده. یکی ازون نگرانی ها اینه که ،چن وقت پیش ایمیلم خراب شده بود.توی لاین از یکی پرسیدم.گف که اسکرین شات بگیرم که با چه نرم افزار ایمیل میفرستم. بعدش که فرستادم،دیدم که ادرس ایمیل خودم هم که اسم و فامیلم بود هم توی عکس بوده.الان نگرانیم اینه که یه روزی شوهرم بفهمه و بازم دعوا کنه.شوهرم غیرتی هستو به سلام دادنم به اقاها هم دعوام میکنه.نگرانی های ذهنم اصلاااا چیزه پیچیده ای نیست ولی چون شوهرم غیرتیه،فقط نگرانم.دیگه نمیدونم چطوری باهاش حرف بزنمو کار کنمو... بخدا دیووونه شدم.الان میترسم یه روزی اون عکسه ایمیل رو ببینه و بازم ماجرا رو انقدررررر بزرگ کنه که دیوونم کنه.میدونم احتمالش خیلیییییی کمه که بفهمه،ولی یکککک درصد هم احتمال میدم که اگه بفهمه باید چطوری توضیح بدم که سوتفاهم نشه.درسته کاری نکردم ولی انقدر نگرانی بیخودی دارم که هرکی بشنوه فکر میکنه پس چیکار کردم. یااینکه نگرانم که یکی پشت سرم حرفی بزنه و شوهرم بدون اینکه به من بگه،ازم رو برگردونه. یااینکه فردا پس فردا که میرم سرکار،چطوری قراره خونه رو مدیریت کنم .یااینکه نکنه روزی بدبخت بشم. یااینکه برای ارشد اگه رتبه خوبی اوردم،اگه شوهرم نذاشت برم دانشگاهه خوب و گف باید برم شهری که اون میگه،اونوق چیکار کنم؟پس چطوری پیشرفت کنم و به هدف هام برسم؟ من اصلااااا مدیریت ذهن ندارم. به چیزهایی فکر میکنم که همش منفی هستن و توی اون فکرا زندگی میکنمو هرروز افسرده تر میشم.به خودم میگم که درسته که اون اتفاق نمیتونه بیفته ولی اگر اتفاق افتاد چی؟چیکار کنم اونوق؟ چیکار کنم که توی حال زندگی کنم؟ بخدا دارم دیوونه میشم

طلاق و فرزند

نام پرسشگر: ناشناس
سلام , من بعد ۶ سال زندگی در حالی که باردارم , به دلیل ظلم شوهر ومادرش و خیانت در حال جدایی هستم . حال روحی خوبی ندارم . نگران اینده ام هستم . برای فرزندم دچار تنگنا هستم چون مردم میگن بچت به دنیا اومد اونرو به پدرش بده , اگه بخوای بزرگش کنی هیچ مردی حاضر به ازدواج با تو نخواهد بود . خییلی نیاز به راهنمایی دارم , میخوام تصمیمی بگیرم که سالها بعد ازش پشیمون نشم . متشکرم

حساسیت

نام پرسشگر: را
ببخشید من یه مشکل کوچیک داشتم الان هی داره بزرگتر میشه. من 27 سالمه . 7 8 ماهه عقد کردم قبل از عقد هم 6ماهی نامزد بودم قبلش هم یکسالی دوست بودیم. من و شوهرم جفتمون دندانپزشکیم. بخاطر شغلمونو خوندن تخصص و رفتن به طرح تا الان همیشه از هم دور بودیم. ماهی یبار همو میبینیم. خیلی خیلی همو دوست داریم و شوهرم واسه خوشحالیم هرکاری میکنه. اماا مشکلی که من دارم حساسیت به شدت زیادمه. خودم واقعا میدونم کارم اشتباهه اما از بس درباره خیانت شنیدم و از بس درباره دخترای بی بندوبار شنیدم که با مرد متاهل دوست میشن دارم افسرده میشم. ماهی یبارم که همو میبینیم من موبایلشو نگا میکنم. اینستاشو میبینم بت اینکه تو این سه سالی که باهاشم هیچ چیز مشکوکی ندیدم اما به جای اینکه حساسیتم کم شه تازه بیشترم میشه. من شوهرم خب دندانپزشکه قاعدتا منشی و دستیار داره توی مطب . من روی همینا حساسم. میرم میگردم ببینم کین چین چیکارن. درصورتی که میدونم یخدا یه منشی در حد منی که یه متخصصم نیست. هی دربارش به شوهرم میگم که من از این یا اون خوشم نمیاد این منشیت خیلی وله اون یکی اونطوره. میدونم با حرفام اگه شوهرم قبلا بهشون توجهی نداشت الان دارم خودم توجهشو جلب میکنم. توروخدا بگید من چیکار کنم ازین کارام دست بردارم. میدونم نصفش بخاطر اینه که پیشش نیستم ولی خب میترسم با اینکارام اذیت شه و ازم زده شه با اینکه الان واقعا دوستم داره. فقط بگید چیکار کنم حساسیتم رو خودشو دخترای اطرافش کم شه😔 در حدی خودمو عذاب میدم که اگه دیدم یکی باهاش خندیده یا بهش حرفی زده میشینم اینجا گریه میکنم😔

اختلالات روانی

نام پرسشگر: ل
سلام . من چیزی حدود سه سالی هست که این مشکل را دارم . من مدام با خودم حرف میزنم و اعتقادات عجیبی دارم مانند اینکه هر اتفاقی که می افتد کار دیگران هست و آنها میخواهند از آن طریق ذهن من را کنترل کنند و یا اگر کسی را بشناسم مانند افراد نزدیک به خودم مانند خانواده ام یا افراد نزدیک دیگر مدام فکر میکنم در حال تعقیبم هستند در حال حرف زدن درباره من هستند من مدتی پیش روانپزشک میرفتم متاسفانه هر بار از خوردن دارو امتناع کردم و دارو نخوردم خانواده م اصلا در کم نمیکنند اون ها فکر میکنند الکی میگم با مسخره بازی در میارم و دیگه من رو به علت. نخوردن دارو دکتر نمیبرند تفکر خیلی بدی دارم کار هایی خیلی بد . من نمیتونم دارو مصرف کنم چون حسی در درونم نمی ذاره و من باید ادامه بدم حرف زدن با خودم لذت بخشه دیگه میخوام خودکشی کنم دنیام زندگیم داره از بین می ره هیچ کس در کم نمی کنه چون هیچ کس حرفم رو باور نمی کنه دلم میخواد بهم کمک کنن حس درونم نمیذاره از حرف زدن با خودم و بقیه کارام دست بردارم میخوام یکی به زورم که شده من و ببره خوب کنه لطفا بگید چکار کنم بگید چطور به انسانهای اطرافم بگم کمکدمیخوام اونها مسخره م میکنند و توهین میکنند لطفا بگید چکار کنم . اینجا آخرین جایی است که آمده ام دیگر از توهین و تحقیر و دروغ خسته شده ام میخواهم خودکشی کنم ترو خدا لطفا کمکم کنید بگید چکار کنم .

Blue whale

نام پرسشگر: ناشناس
سلام ببخشید من یه مشکلی دارم نمیدونم جایه درستی مطرح کردم یا نه؟ راستیتش من چند وقته مطالب این چالش جدید، نهنگ ابی رو دنبال میکنم، عکس هاشو پیگیری میکنم، کلیپ هاشو میبینم.... یه چند وقت هم دنباله نرم افزارش... بودم، یعنی دنباله این بودم برم مسخرشون کنم از این جور داستانا. الان یه حسی ولم نمیکنه نمیدونم چه جوری توصیفش کنم؟ انگار یه چیزی بهم میگه برو دنبالش، از یه طرف نمیخوام برم سمتش از یه طرف هم وقتی بهش فکر میکنم یه حسی خوبی بهم دست میده، راستیتش نمیدونم چیکار کنم ولم کنه؟ ممنون میشم کمکم کنید.

خرج نكردن همسر

نام پرسشگر: سارا
سلام مدت دو ساله ازدواج كردم، يك سال نامزد بودم و يك سال هست عروسي كردم يك سال قبل هم يه دوره آشنايي با همسرم داشتم، در اون دوران چون هم من و هم ايشون دانشجو بوديم من زياد به اينكه خرج نميكنن حساس نبودم و سعي ميكردم اگه خرجي ميكنن دفعه بعد من مهمون كنم ، وقتي نامزد بوديم ايشون كار مناسبي پيدا كرد و درامد خوبي داشت ولي باز چون خانواده ضعيفي داشتن من سطح توقعاتم رو كم كردم تا بتونن پس انداز كنن ولي الان ميبينم ايشون خيلي خوب براي خودشون خرج ميكنن و من براي نيازهاي ابتدايي ام هم بايد كلي منت بكشم ، اصلا توجهي به مخارج شخص من ندارن وحتي مناسبتهارم با پررويي تمام نديد ميگرن جز تولد، خانوادشونم همينطور. احساس ميكنم گذشتم منو بي ارزش كرده طوري كه هرچي دارم يا خانوادام خريدن يا از خونه پدري با خودم آوردم

اقدام بارداری

نام پرسشگر: ناشناس
سلام من یک سال خانه دارهستم و همسرم ۳۰ساله هستن ودانشجوی پرستاري هستم ودوسال دیگه درسم تموم میشه واطرافیان میگن تادرست تموم بشه برای بارداری خیلی دیره ونظرخودمم همینه اماچون کارآموزی دارم نگران هستم شایدبارداری من مانع درس خوندنم بشه وشوهرم میگه هرجورخودت راحتی ومن کنارت هستم اماخودم سردرگمم ونمیدونم آمادگی مادر شدن رودارم یانه چطور میتونم متوجه بشم که آمادگی دارم واقعا استرس گرفتم نمیدونم بایدچیکارکنم از ی طرف نگران درسم هستم و ازطرفی نگران دیرشدن برای بارداری توروخداراهنمایی کنید

کاهش درد پریود

نام پرسشگر: آزا
سلام ،من همیشه دل درد پریودرو دارم و با دارو هم کم نمیشه،بعد از پاک شدنم عفونت هم دارم و بعضیا میگن علت درد شدید پریودم بخاطر همین عفونتم هست،از شما خواهشمندم یه راهکار برای مشکلم عرضه فرمایید تا مشکلم رو برطرف کنم.ممنون

تصمیم گیری

نام پرسشگر: ناشناس
سلام و با احترام دختری مذهبی طلبه سطح3 از خانواده ای متوسط هستم حدود چهار سال پیش پسری که حدود 8 سالی از من بزرگتر هست و تحصیلاتش تا مقطع راهنمایی و داری شغل آزاد هست به خواستگاریم آمدن وقتی باهم صحبت کردیم به دلیل اختلافات در سطح مسائل اعتقادی به تفاهم نرسیدیم اما ایشان هر چند ماهی مجددا خواستگاری می کنند اخیرا نیز باز به خواستگاری من آمدن و بیان کردن که به شدت به من علاقه مند شدن و نمی توانند فراموشم کنند و دارند تلاش می کنند که به مسائل اعتقادی بیشتر پایبند شوند . در ضمن طبق گفته خودشون و چیزی که من متوجه شدم خیلی هم سخت تصمیم می گیرند و محطاط هستند. به نظر شما چه باید کرد؟ چطور مطمئن شوم فرد مناسبی هست؟