عضویت العربیة English
امام صادق علیه‌السلام: هرکس غم روزى‌ خود را بخورد، برایش یک گناه نوشته مى‌شود. امالى طوسى، ص300
درخواست مشاوره از راسخون
گروه اصلی:
عنوان سوال:
نام کامل:
جنسیت:
زن مرد
سن:
تحصیلات:
ناشناس:
پست الکنرونیک:
نوع سوال:
عمومی خصوصی
متن سوال:
انصراف

خانواده

خیانت

نام پرسشگر: ناشناس
با سلام و خسته نباشید من و همسرم سه سال ازدواج کردیم همدیگه رو خیلی دوست داشتیم اصلا ابراز علاقه اش به من تو فامیل زبانزد بود هر چی که مشکلات مالی و شغلی همسرم بیشتر شد حس می کردم پنهان کاری هاش ازم بیشتر میشه سعی می کردم خیلی دخالت نکنم تا فکر نکنه استقلالش رو از دست داده با عوض کردن شغلش کم کم روی پای خودش ایستاد اما دیگه اون مرد قبل نبود دائم حس می کردم یه چیزی رو ازم پنهون می کنه مشکل سند ماشین، مشکلات کاری، حتی سیگار کشیدنش که می دونست ازش متنفرم... بهم قول داد دیگه نمی کشه، میدونم کمش کرده اما هنوز می کشه .حالا دیگه به صداقتش شک داشتم همیشه از جواب دادن تفره میرفت و با شوخی و مسخره بازی منو می پیچوند. تا اینکه هفته قبل متوجه ارتباطش با یه خانم تو تلگرام شدم قسم خورد که ۲۴ ساعت بیشتر نبود و قول داد که تکرار نمی کنه. اما بعد یه هفته متوجه شدم داستان یک نفر نیست با چندین نفر ارتباط داره با یکی قرار واسه شنبه گذاشت که بیرون برن و با بعدی قرار ویلا. داشتم دیوونه میشدم می خواستم برم اما این اتفاق بدترین زمان ممکن افتاده دوهفته دیگه بچه ام دنیا میاد. التماسم کرد تنهاش نذارم قسم خورد تا حالا کاری نکرده و تو ذهنش بود اما دایم درگیر بود که بره یا نه می گفت خدا خواست که فهمیدم تا جلوی اتفاق بد گرفته شه دائم کارم شده گریه حتی نمی تونم به کسی بگم فکر اینکه سه سال چقدر بهش اعتماد داشتم دیوونه ام می کنه دلم می خواد حرفاش رو باور کنم اما پیام هاش که یادم میاد هزارتا شاید و اگر تو ذهنم نقش میبنده . اصلا گیرم که حرفاش درست چطور باور کنم که تکرار نمی کنه از طرفی فکر بچه ام... اون هم دائم ازم می خواد فراموش کنم و دیگه حرفش رو نزنم. ما از خانواده های مذهبی و معتقدیم موقع ازدواج خودش می گفت دنبال دختر محجوبی مثل من بوده اما حالا فکر می کنم شاید منو فقط به خاطر رضایت خانواده اش انتخاب کرده... نمی دونم چجوری ادامه بدم وقتی نه اعتماد به نفس دارم نه اعتماد به همسر...

تفکر اشتباه

نام پرسشگر: ناشناس
سلام مادر من دچار تفکرات کاملا و اشتباه شده..از وقتی که خواهرمو به دنیا اورده یعنی از حدود 2 سال پیش همش فکر میکنه که دیگران بهش میخندن و به من و پدرم همش شک میکنه فکر میکنه ما بهش در همه حال میخندیم هر روز هر هفته دعوا داریم سر این موضوع واقعا نمیدونم چی کار کنم که مادرم دیگه هم چین فکری نکنه...همش فکر میکنه که پدرم با خانوادش اونو مسخره میکنه..خواهش میکنم بهم بگین چی کار کنم؟؟؟

پدر

نام پرسشگر: د
سلام. بنده پدری دارم که الآن دو هفته شده که با ما قهر است. با من، مادر خانه دارم و خواهر 12 ساله ام. علتش را هم نه ما می دانیم و نه خودش میگوید. جرئت حرف زدن با او را هم نداریم. چند باری که مادرم با او حرف زده بود، پاسخش یا سکوت بوده یا بد دهنی... من و خواهرم هم می ترسیم با او حرف بزنیم. چون تجربه ی خوبی از صحبت با او نداریم. همیشه پدرم اینگونه هست. هر چند وقت یکبار قهر میکند. کار درست و حسابی هم ندارد. فقط ظهر ها و گاهی مغرب به مسجد می رود. وضع مالی اش افتضاح است. پای همه ی فامیل را از خانه مان قطع کرده. بیش از چند ماه است که ما دایی مان را ندیده ایم. شش ماه. و شاید هم بیشتر... آنقدر سایه اش در خانه سنگینی میکند، که آرزوی مرگش را می کنیم. انگار خداوند قوه عقل را به او نداده! نمی فهمد من نزدیک یک ماه دیگر باید کنکور بدم؛ نمی فهمد خواهرم در سنی است که حساس به محبت پدری است و نمی فهمد مادرم به خاطر غصه هایی که می خورد، درد دست و پا گرفته است. مایحتاج زندگیمان را بدرستی تهیه نمی کند. حتی گاهی مادرم متوجه این شده است که مبلغی پول در جیب دارد. اما وقتی از او درخواست می کنیم، می گوید ندارم!!! خود را مالک همه چیز می داند. به راحتی سراغ وسایل شخصی می رود. حتی در جیب مادرم دست کرده و بدون اینکه چیزی بگوید، از آن دزدی می کند. خدا را شکر منزلمان اجاره ای نیست و مال خودمان هست. اما ما تا به حال به هیچ کس مشکلاتمان را نگفته ایم. به دلیل حفظ آبروی خودمان و حتی پدرم. بارها به بستگانمان که قصد آمدن به منزل ما را به جهت صله رحم و میهمانی داشتند، دروغ گفته ایم و مانع ایشان شده ایم. چون عاقب را میدانیم از دست این پدر هر کاری که فکرش را بکنید بر می آید. از بیرون کردن میهمان تا هر چیزی دیگر. وقتی هم از اسلام برایش میگوییم، حرف های بی رطی می زند. مثلا :《از اسلام برای من شما نمی خواهد چیزی بگین.》یا《من همینی هستم که می بینید.》 با اکثر فامیل قهر است. حتی با خواهر و برادر خودش مشکل دارد. احساس میکنم صبرم به اتمام رسیده و دیگر طاقت ندارم. خودم هیچ، خواهرم چه؟ مادرم که بیست سال با این وضع نکبت بار سوخته و ساخته فقط بخاطر من، خواهرم و پدر و مادر خودش که مبادا از وضع دختر او مطلع شوند و حرس بخورند. چقدر دعا و نذر؟؟ چقدر التماس هم به خدا هم به پدرم؟ مادرم به پایش می افتد که: 《تمامش کن!》اما... ظاهرا خواست خداست که هیچ بیماری و مرضی گیرایش نمی شود. هیچ مراعاتی را در امور بهداشتی و تغذیه رعایت نمی کند ولی در عجبم که در سن 47 سالگی اینطور عرض اندام می کند و به 《هیچ》مرضی گرفتار نشده است. حتی یک سرما خوردگی کوچک. و یا دندان هایش همه سالم اند با اینکه یکبار مسواک نزده. سال 92 تصادفی فوق العاده سهمگین کرد. سمندی که درونش بود حدود هفت غلت خورده و له شده بود. اما خودش سالم از ماشین پیاده شد و هیچ آسیبی ندید!!!! گاهی از خروج از منزل جلوگیری میکند و با تمام وقاحت می گوید: 《کسی حق نداره امروز از خانه بیرون برود.》 مثل امروز که روز انتخابات هم است. با وجود اینکه مادرم به او متذکر شد که اسلام خودتان گفته برای رای دادن اجازه شوهر لازم نیست، اما از تصمیمش مبنی بر نرفتن به برون از خانه منصرف نشد. البته وقتی خودش رفت رای بدهد، به دلیل وظیفه شرعی، مادرم در انتخابات شرکت کرد و رای داد. خسته شدم از این همه بد بختی... صلوات، زیارت عاشورا، حدیث کسا، ختم امن یجیب، نذر در روز نیمه شعبان، دعا برای اصلاح و در غیر این صورت مرگ او و... نه یکبار، چندین سال از او نفرتی داریم که روز به روز بر شدت آن افزوده می شود. از بزرگ ترین آرزوهای ما مرگ اوست!!!! می دانم آرزوی خوبی نیست. ولی... با این وجود خدارا شکر میکنم که مرا در مسیر قرآن قرار داد در حال حاضر با وجود کسب رتبه های مختلف در مسابقات کشوری و استانی، در مساجد و محافل تلاوت میکنم و گه گاهی مبالغ لازم را برای خرید کتاب های کمک درسی و حتی هزینه ی مدرسم ام در می آورم. البته گاهی اقل اوقات

زن شوهری

نام پرسشگر: امید
سلام من الان ۵ساله باخانومم ازدواج کردم از اول ازدواجمون مشکل داشتیم ولی من کوتاه میومدم میگفتم خوب میشه الان یک فرزند پسردارم الانم ۳ ساله که رفتیم سرخونه زندگیمون ۶دفعه قهر کرده بعد گفته طلاق میخوام بعد بابزرگتر نشیتی حل شده ولی الانم بازم ۴مله قهرکرده رفته میگه طلاق میخوام موندم چکارمنم من حتی به خاطرش از خونوادم گذشتم به جای رسیده که خودم کارهامو انجام میدم به اتناع نمیکنه پرخاشگری حمله ور میشه به من لطفا راهنماییم کنید من زندگیمو دوست دارم

از حرف های دیگران کلافه شدم.

نام پرسشگر: ناشناس
با عرض سلام من مدت 6 سال هستش که ازدواج کردم. قبل از ازدواج با همسرم دوست شدم. و این دوستی 2 سال به طول انجامید. اوایل دوستی مون همسرم یک سری پیام ها توی گوشیش بهم نشون داد (کمتر از یک هفته بود که دوست بودیم) و گفت این دوست دختر قبلی من بود ارتباط خیلی کمی با هم داشتیم اما حدود 7-8 ماهی با ایشون دوست بودم ـ ایشون از من 4-5 سال بزرگتر بودن و اخلاقمون به هم نمی خورد. الان هم حدود دو هفته هستش که ازش بنا به دلایل شخصی جدا شدم. لازم می دونم همین اول بهت بگم تا بدونی چون این دختر، دخترعمۀ من و همچنین خواهر زن داداشم هستش و نمی خوام بعدها اطلاعاتی بهت برسه و من نگفته باشم. حتی تمامی پیام های رد و بدل شده بین این دو رو من خوندم و فاصلۀ زمانی بین هر پیام حداقل یک هفته بود. و همان طور که همسرم می گفت ارتباطشون خیلی کمتر از اونی بود که منجر به عشق و علاقه بشه. ما بعد از دو سال دوستی با هم ازدواج کردیم. اما بعد از نامزدی حرف و حدیث ها شروع شد. ابتدای امر جاریم برای مراسم خواستگاری و جشن نامزدیم نیومد. البته من در جریان دوستی همسرم با خواهر ایشون بودم از دو سال قبل و این سبب نشد که مشکلی ایجاد بشه. وقتی هم خودم برای آشتی پیش قدم شدم و بعد از نامزدی به منزل جاریم رفتم ایشون شروع کرد از همسرم بد گفتن که ایشون آدم بی وفایی هستش و وقتی برات گل می خره میاد مطمئنم داره دروغ می گه و مطمئن باش دوستت دارم هاش آبکی هستشو. چون من از شهرستان می رفتم خونشون چند روزی می موندم. جالب اینجا بود که مادرشوهرم هم متأسفانه انگار فامیلی جز اونها نداشت و فقط هر غذایی میاوردن یا هر چیزی می گفتن فلانی دوست داره، فلانی خوبه، فلانی ال و بل. من اولین بار که به منزل مادرشوهر و جاریم رفتم با وجودی که تازه یک ماه بود نامزد کرده بودیم و با وجود نهایت عشق و علاقه ای که بین منو همسرم طی دو سال دوستی ایجاد شده بود وقتی به منزل برگشتم به قاطعیت از مادرم خواستم تا تماس بگیرند و به خونواده نامزدم بگه که ما پشیمون هستیم و تصمیمون عوض شده. که خوب با رایزنی های پدرشوهرم که همیشه حامی من بوده و همچنین صحبت هایی که همسرم گفت و تأکید می کرد باور کنم که متأسفانه این خونواده به شدت کینه ای هستند و تمام کارهاشون صرفاً از روی عداوت و کینه هستش. همسرم تأکید می کرد اونها حداقل انتظار داشتند لااقل من با کسی ازدواج کنم که از نظر اجتماعی، اخلاقی و رفتاری از اونها پایین تر باشه تا بدین طریق تا همیشه بتونن این کینه رو جبران کنند و حالا که با توجه مواجه شدن که چقدر دختر نجیب و بااخلاقی هستی می خوان یک جوری این کینه رو خالی کنن. در هر صورت این حرف و حدیث ها منجر شد من حدود 6 ماه عقد رو تأخیر بندازم تا خیالم از بابت بعضی چیزها راحت بشه. سه ماه پس از عقد باردار شدم و سریعاً مراسم عروسی گرفتیم و به خونمون رفتیم. اما متأسفانه علی رغم خوشبختی فوق العاده زیادی که با همسرم داشتم و دارم، هر روز و هر روز مورد اتهام بیشتری قرار می گرفتیم. و هر طور که بود هر روز یا یک روز در میون (به دلیل نزدیکی منزلم با منزل جاریم) ایشون میومد قبل اومدن همسرم و در رابطه با خواهرش و اینکه چقدر مادرش نفرین می کنه همسرم رو می گفت. ناگفته نمونه که من در این مدت بسیار بسیار صبوری به خرج می دادم و هر کس راجع به این قضیه صحبت می کرد هرگز صحبتی نمی کردم و بدون اینکه تعصب به خرج بدم فقط گوش می دادم. و اتفاقاً بنا به همین خصوصیت اخلاقی بسیار بسیار مورد توجه مادرشوهر و پدرشوهرم هستم. ناگفته نمونه که اون خانم تا همین یک ماه پیش ازدواج نکرده بودند. و کلاً توی این مدت خونواده عمۀ همسرم (خونوادۀ جاریم) با ما قهر بودن. هر جا ما بودیم اونها نبودن هر جا اونها بودن ما نبودیم. اتفاقاً اقوام دور و بر و بزرگ تر ها به جای ایجاد صلح متأسفانه دامن می زدند به این قضیه. متأسفانه با وجودی که همسرم انسان پاک و شریفی هستش و در این مدت زندگی من از چشمهام بیشتر به ایشون اعتماد دارم و خیلی خیلی زندگی عاشقانه و خوبی رو با هم داریم. حتی در این مدت یک لحظه بدون هم جایی نرفتیم. اما این حرف و حدیث ها تمومی نداره و مرتب می خوان جلوی شوهرم حرف اون خانم رو پیش بکشن و بهش یادآوری کنن که اون خانم باهات دوست بوده. لازم به توضیح هستش که با وجودی که 6-7 سال بود که اون خونواده با ما قهر بودن و نهایت بی احترامی رو همه جا با من و همسرم داشتند و ما جز صبوری و آرامش هیچ کار دیگری انجام ندادیم. یک ماه پیش که برای اون خانم خواستگار اومد به طور ناگاه این خونواده با ما خوب شدن، ما رو برای جشن اون خانم دعوت کردند. من و همسرم که خیلی از ازدواج ایشون خوشحال بودیم با هم تصمیم گرفتیم برای اینکه به این کینه دامن نزنیم دعوتشون رو رد نکنیم و با وجودی که برامون سخت بود به جشن اونها رفتیم. و بهشون نهایت احترام رو گذاشتیم. و در جشن هم سعی کردیم خیلی خوشحال و صمیمی با دیگران رفتار کنیم. تا کسی فکر نکنه ما ذره ای کینه یا کدورت داریم. یا این مسئله باعث بشه مشکلی برای زندگی دخترشون پیش بیاد. البته لازم می دونم توضیح بدم که همسرم همیشه میگه اینها دوستی چند ماهۀ خیلی سادۀ من رو بهونه کردن چون من نه اولین دوست پسر اون خانم بودم و نه آخرین دوست پسرش و دورۀ دوستی مون هم بسیار کوتاه و ارتباطمون بسیار دیر و کم بود . اینها این قضیه رو بهونه کردن چون شما جاری دخترشون هستی می خوان یه جوری خرابت کنن، چون اونها انتظار داشتن من با یک نفر از خودشون سطح سواد پایین تر، بی ادب و کینه توز ازدواج کنم و حالا که می بینن ما این قدر زندگی قشنگ و خوبی داریم می خوان به این طریق یه جوری اعصابت رو بهم بریزن تا نتونی راحت زندگی کنی، تا خلاصه یه روزی دهنت رو باز کنن، تا به همه بگن دیدید این اون دختر معصوم و مهربون و باادب و صبوری که فکر می کنید نیست و ما بهتریم. اما متأسفانه با وجودی که فکر می کردیم خدا رو شکر دیگه تموم شد اینا دست از سر زندگی ما برداشتن به تازگی مرتب جاریم و دیگر عمه های شوهرم چه جلو روم و چه پیغام می دن که تو و شوهرت اومده بودید بخندید که دیگران رو دق بدید. و مرتب می خوان اصرار کنن که اون خانم راضی به ازدواج نبوده و من احساس می کنم به زور می خوان بهم بگن که ایشون هنوز شوهر من رو دوست داره... و مرتب می گن که ایشون که ما رو دیده می لرزیده یا رنگش پریده بوده... در حالی که ما توی جشن دیدیم ایشون خیلی خیلی از اینکه ازدواج کرده خوشحال بود. حتی خیلی خوشحال تر از خیلی از عروس دامادهای دیگر. خیلی شاد بود و اصلاً توجهی به ما نداشت. اما متأسفانه این حرف و حدیث ها همچنان ادامه داره... حالا یه خواهشی از شما دارم، من با این افراد باید چگونه رفتار کنم. اینها افرادی نیستن که یک قضیه رو تموم کنند. اینها می خوان تو هر دوره از زندگی اون دختر یه چیز جدید بگن. و به زور در حالی که اصلاً این طور نیست بگن آره اون دختر هنوز شوهر من رو دوست داره. و اون خانم داره خیلی عالی زندگی خودش رو می کنه. فقط تایم ازدواجش یک مقدار دیر شد نسبت به بقیه که حتی اون موقع که همسرم هم با ایشون دوست شده بود ایشون خواهر کوچک ترشون زودتر ازدواج کرده بود یعنی به نوعی ایشون اون موقع هم نسبت به خونواده در سن بالاتری بود که ازدواج نکرده بودن. من با همسرم خیلی خیلی خوشبختم. همسرم یه فرشته اس، مهربون، باوفا، فوق العاده خوب، فوق العاده خوب، فوق العاده خوب، هر چی بگم کمه اما اینها باعث شدن خیلی کلافه باشم و مرتب توی ذهنم توی یک جنگ داخلی با این ها باشم. در حالی که سعی می کنم وقتی می بینمشون لبخند بزنم و به هیچ وجه به روم نمیارم که شما دارید بهم فشار میارید. صرفاً به خاطر اینکه ضعف نشون ندم تا بدتر کنن. لطفاً کمکم کنید خیلی توی شرایط بدی قرار گرفتم. بی نهایت سپاسگزارم

قلیان کشیدن همسر

نام پرسشگر: ت
۱۸سالمه الان تقریبا ۶ماهه با پسری ۲۶ساله عقد کردم مشکلی که باهاش داره تفریحا قلیون میکشه چن باری بهش تذکر دادم و اونم معذرت خواهی و دیگه تکرار نمیشه گفته ولی باز همون آش و همان کاسه تا اینکه یه دفعه تصمیم گرفتم باهاش قهر کنم و اونم خیلی ناز کشید ولی رومن اثر نذاشت تا اینکه کنترلشو از دس داد ومنو زد بعدش پشیمون شد یه هفته اصلا جواب تلفنشو ندادم ولی بعد یه هفته بهم گفت بهم فرصت بده واز این حرفا والان قراره دو سه ماهه دیگه عروسی کنیم میترسم این دست به زنیش بعد عروسیم اتفاق بیفته .... یکی از مشکلات دیگشم شوخی های فیزیکی زیاد میکنه و من واقعا بدنم آزار میبینه هر چقد بهش میگم احساس میکنه خودمو لوس. میکنم ....و اینکه چون من یه مادر ناتنی دارم هر وقت سر چیزای کوچیک اسم طلاقو میاره منم میگم برو طلق بده ولی نمیده و همه چیو پیش مادر ناتنی میگه میدونه باهاش رابطه خیلی بدی دارم ولی با این حال پیش اون میگه ....کسیو ندارم ازش کمک بگیرم تا اینکه با این کانال اشنا شدم خواهش میکنم کمکم کنید چن باریم بهش گفتم بریم مشاور ولی میگه مگه من دیونم برم من مشکلی ندارم

خیانت به. شوهر

نام پرسشگر: ناشناس
سلام و خسته نباشید من. تقریبا 8 ماهه. عقد کردیم همسرم ازدواج دوم هستش. تو دوران نامزدی چند بار متوجه شدم که خانمم با شوهر قبلیش از طریق تلگرام و موبایل ارتباط داره و بهش گوشزد کردم و اون هم قول داد که تکرار نکنه و اظهار پشیمانی گردش ولی متاسفانه توی این 8ماه تقریبا 10 بار فقط خودم مچش رو گرفتم. که داشته با. شوهر قبلیش حرف میزده یا پیامک میداده. دفعه های اول گفتم چون تو شرایط سختی بوده. گفتم. شاید عادی باشه و همه چیز درست شه. ولی دوباره تکرار میکنه البته بگم تو ظاهر من رو خیلی دوست داره منم دوستش دارم. ولی موندم چی کار کنم لطفا راهنمایی کنید

بدبینی وناسازگاری

نام پرسشگر: ناشناس
سلام بااصرار با مردی ازدواج کردم که ده سال بااو دوست بودم ازهمه کارهام خبر داشت پارتی ومسافرت وکرذش با بچه های دانشگاه.و...قبل ازازدواج من برای ازدواج باهمه انچه که دیده بود ومیدانست قبول کرد ولی حالا که پنج سال ازازدواجمون میگذره هرروز اوندچیزها رو تو سرم میزنه من اززمانی که ازدواج مردم دور دوستهام وختی خانواده ام رو هط کشیدم فقط با خودش هرجا بخواد میرم ولی کلافه شدم ازبس حلو هرکی رسید به من چرت وپرت میگه وشخصیت من زیررسوال میبره نمیدونم بایه پسر دوساله ادامه دادن این زندگی فایده داره یا راه دیگه ایی وجود داره؟

عدم توجه همسر

نام پرسشگر: سودا
به نظرشما چکارکنم باهمسرم تاوقتی باهام خوبه که چیزی ازش نخوام چند روز پیش ازش خواستم سالگرد مادربزرگم منو برسونه بهشت زهرا و یک فاتحه بخونه اولش که گفت اصلا وقت ندارم بعد تماس گرفت گفت بابامم تو بهشت زهراست ماشینش خراب شده برم اونو بیارم تو رم میبرم گفتم چشم بعد باعجله دنبالم باز باباش زنگ زد یک چیز بخربیار انقد عجله کرد گفتم یعنی وقت ی فاتحه خوندنم نداری بعد دادو بیدادسرمن آخرسرم تو کوچه توماشین گرفت منو زد گفت بابام واسم ارزش داره نه تو و مادرو مادر بزرگت بعد که گذشت باز چیزی نگفتم اماجلو افتادحتی به حالت قهر وقیافه به جای اینکه دلجوی کنه جاشم جدا کرد فرداشم رفت تمام گزارش کاراشو به مادرش گفت به نظرشما زندگی با این فردجز تلف کردن عمرم نتیجه ای درخشان دیگری داره دیروزم گفتم منو ببر مهمونی دخترخالم پول آژانس گذاشت واسم گفت هیچ جا نمیبرمت بعد آخر شب نیازش خورد بهم اومدسمتم دگ ازخودمم بدم میاد حتی با دیدن فیلم خشک سالیو دروغ فکرمو خراب کرد گفت آره تمام مردا اینجوریم تو هم مثل اون زنه ای دوست داری به دروغ بگم فقط با تو هم چی شد طلاق گرفت زن باید بمونه زندگی کنه من تمام افکارم خرابه توروخدا ی راه حلی بهم بدید اگر امکانش هست زندگیم تو هواست انگار🙏🙏🌹😔😔

خانواده شوهرم

نام پرسشگر: دریا
سلام مادرشوهرم اصررار داره بچه بیارم من 18 سالمه و 5 ماهه ازدواج کردم تاحالا نه تفریحی هیچی نرفتم دانشجوام هستم شوهرمو راضی کردم فعلا نیاریم ولی مادرشوهرم خیلی اصرار میکنه اعصابم خورد شده دارم افسردگی میگیرم کمکم کنید من خودم هنوز همون حس بچگی تومه خیلی زوده بچه بیارم

عصبی بودن پدر

نام پرسشگر: ناشناس
سلام .پدر من فردی ب شدت عصبی هستن . تعادل روحی ندارن هر لحظه یه نظری میدن .بشدت فوش میدن مخصوصا موقع عصبانیت و وقتی بخوان مادرمو ساکت کنن از راه فوش دادن میان جلو.متعصب الکی هستن .و بظاهر مومن .سر موضوعات بسیار کوچیک طولانی قهر میکنه و شب خونه نمیان در صورتی که مادرم تنها هستن . من ازدواج کردم بتازگی بمدت یک ماه هست با من قهر کردند و عذرخواهی بی فایده بوده .عضو بهزیستی هستن و مشکل کمی بدنی دارن .به همه چیز خونه گیر میده و بهونه درست میکنه .کینه هست بشدت .با اکثر افراد ارتباط خوب نداره و قبولشون نداره.از کیف مامانم که شاغلن پول برمیداره گاهی.خرجی نمیده .گاهی جدیدا حتی خرج خورد و خوراکم بزور میده . دیگه نمیدونیم باهاش چکار کنیم بخدا

منفی گرا بودن خانمم

نام پرسشگر: ناشناس
سلام . خواهش می کنم هر چه سریعتر مرا راهنمایی کنید. من مردی هستم 41 ساله و 14 ساله ازدواج کردم و 3 فرزند دارم . عاشق همسرم هستم ولی اکثر اوقات همسرم با من قهر می کنه و هر کاری می کنم آشتی نمی کنه شاید بگید داره ناز می کنه ولی بخدا هر بار رفتم آشتی نکرده تازه بدتر هم شده مگر کاری به کارش نداشته باشم تا چند روز که خودش آشتی کنه . خسته شدم از قهرهای مسخرش . اصلا آرامش توی زندگیم ندارم و همش باهاش درگیرم . باور کنید اگر بگم بطور میانگین 13 سال باهم قهر بودیم دروغ نگفتم . لطفا راهنماییم کنید. ممنون

چگونه با همسری که قهر میکنه و در زمان قهر کلا ارتباطشو قطع میکنه رفتار کنیم

نام پرسشگر: ناشناس
همسرم زود قهر میکنه و وقتی که قهر میکنه کلا ارتباطشو قطع میکنه حتی زنگ هم بزنم جوابمو نمیده نمیدونم باید چیکار کنم آیا میشه کاری کرد که این اخلاقشو ترک کنه ؟

درک نکردن خانواده شوهر

نام پرسشگر: ناشناس
سلام. 7 ماهه ازدواج کردم. شوهرم 8 سال ازم بزرگتره. بدلیل شغل شوهرم مجبوریم که شهردیگه زندگی کنیم. ازوقتی که ازدواج کردیم، هرماه یکی از اعضای خانواده شوهرم میان خونمون میمونن. تااینکه دیشب خواهرشوهرم پیام داد توی راهم دارم میام خونتون، وقتی رسید مطرح کرد که میخواد اینجا کار پیداکنه و بمونه. بعدش شوهرم باهام صحبت کرد که امکان داره دیگه خواهرشوهرم با مازندگی کنه چون طلاق گرفته شرایطش فرق میکنه. نمیدونم چکارکنم بهم شوک وارد شد. شوهرم هم اصلا منو درک نمیکنه. خاونوادش هم انقدر زیاد میموندن ک باعث یه سری اختلاف بین من و شوهرم شدن. دوران عقد من و همسرم 3 ماه بود، حتی اجازه ندادن بعد عقد ماهمو بهتر بشناسیم. همش در حال مهماداری هستیم. یه سری اختلافابینمون بوجود میاد ، نمیدونم چکارکنم؟ شوهرمم حساسه نسبت به خونوادش میگه حق نداری حتی اگه توی مذیرایی نشستن بری توی اتاق استراحت کنی. تورو خدا کمکم کنین. در ضمن خانواده شوهرم نسبت دور فامیلی باهامون دارن.

مشکل با پدر

نام پرسشگر: ناشناس
باسلام وخسته نباشید مشکل من پدرمه که خیلی بداخلاق و خودخواهه واقعابریدم پدری دارم که ۲۸ساله مادرمواذیت میکنه و کتک میزنه چندین بارمادرم خواسته طلاق بگیره ولی باز به خاطر بچه هاش برگشته حالا چندروزپیش که بازدعواکرد مادرمم رفت و ازش شکایت کرد حالا پدرمم رفته ازمن شکایت کرده پدرم هرچی که حق ما بوده روداده زمین خریده حالا که بهش میگیم بفروش میگه نمیفروشم هرشب میگه بریدبیرون،بااینکه مستاجریم وحتی چندماه کرایه عقب افتاده داریم حتی پول نون شبم نداریم ولی بازراضی نمیشه خودمم میخام ازخونه برم بیرون مادرم نمیزاره هزارتاارزودارم که دونه دونه دارن نابودمیشن بخدادیگه انگیزه واسه کارکردنم ندارم نه راه پس دارم نه راه پیش دیگه به خدا ودینش هم اعتقادی ندارم والا خیلی زور داره پول باشه واین وضعیتت باشه بخدادارم منفجرمیشم توروخداکمکم کنیددلداری نمیخام راه حل بدید ۶ساله که باهاش حرف نمیزنم نگیدباهاش حرف بزن که گوشش بدهکارنیست

مشکل با پدر

نام پرسشگر: ناشناس
باسلام وخسته نباشید مشکل من پدرمه که خیلی بداخلاق و خودخواهه واقعابریدم پدری دارم که ۲۸ساله مادرمواذیت میکنه و کتک میزنه چندین بارمادرم خواسته طلاق بگیره ولی باز به خاطر بچه هاش برگشته حالا چندروزپیش که بازدعواکرد مادرمم رفت و ازش شکایت کرد حالا پدرمم رفته ازمن شکایت کرده پدرم هرچی که حق ما بوده روداده زمین خریده حالا که بهش میگیم بفروش میگه نمیفروشم هرشب میگه بریدبیرون،بااینکه مستاجریم وحتی چندماه کرایه عقب افتاده داریم حتی پول نون شبم نداریم ولی بازراضی نمیشه خودمم میخام ازخونه برم بیرون مادرم نمیزاره هزارتاارزودارم که دونه دونه دارن نابودمیشن بخدادیگه انگیزه واسه کارکردنم ندارم نه راه پس دارم نه راه پیش دیگه به خدا ودینش هم اعتقادی ندارم والا خیلی زور داره پول باشه واین وضعیتت باشه بخدادارم منفجرمیشم توروخداکمکم کنیددلداری نمیخام راه حل بدید ۶ساله که باهاش حرف نمیزنم نگیدباهاش حرف بزن که گوشش بدهکارنیست

افسردگی

نام پرسشگر: ناشناس
من مدتهاست از اتفاقات خوب زندگیم لذتی نمیبرم. از قبول شدنم تو دانشگاه تا ازدواجم. ازوقتی ازدواج کردم مشکلاتم بیشتر شد همسرم وخانوادش از خانواده هایی هستن که خودشون رو بزرگتر از همه میبینن به همین دلیل من وخانوادمو خیلی تحقیر کردن ومن سکوت کردم طوری بامن رفتار کردن که فکر میکنم همه کارای من وخانوادم اشتباه وفقط اونا درست میگن. دیگه احترامی برامن وخانوادم قایل نیستن. ی جورایی منم از خانوادم دور شدم دوست ندارم باهاشون رفت وآمد داشته باشم به خاطر ترس از تحقیر شدن. از همسرم خیلی ناراحتم خیلی منو پیش خانواده خودش کوچیک کرد. همسرم به مادرش خیلی وابسته است طاقت دوری مادرشو نداره. بعداز عروسی توخونه خودمون گریه کرد که مامانم تنها شده منم احساساتی شدم بهم پیشنهاد داد چند روزی بریم پیش مامانمینا زندگی کنیم منم قبول کردم ولی چندروز شد جند ماه منم هیچ شکایتی نکردم ولی ناراضی بودم از وضعیتم نمیتونستم مثل تازه عروسا رفتار کنم این رفتار همسرم باعث شد تمام انگیزمو برا زندگی مشترک از دست بدم وحالا حس میکنم داریم همدیگه رو تحمل میکتیم هنوز یک سال از عروسیمون نگذشته وعشقی بین مانیست تو رو خدا راهنماییم کنین

خیانت

نام پرسشگر: ناشناس
باسلام من وهمسرم 17 ساله که ازدواج کردیم دوفرزند 14ساله دختر و8ساله پسر هم دارم مدت 3 سال است که همسرم درگیر رابطعه با خانمهای دیگه شده .البته 1 سال قبل اظهر پشیمانی کرد وهمه چیز تموم شد اما باز دوباره شروع کرده .میگه ده ساله صیغه اش کردم .دارم دیونه میشم اعتماد به نفسم رو ازدست دادم.خدا میدونه که از هیچی براش کم نمیزارم خودشم قبول داره اما میگه نمیتونم خودمو کنترل کنم تنوع طلبم دخترم توسن بحرانیه توروخداکمکم کنید .پدرومادر من وخودش هردو فوت شدند کسبو ندارم که بتونم راحت باهاش صحبت کنم.وجهه اجتماعیش بهم میخوره میترسم ابروریزی پیش بیاد .

زناشویی

نام پرسشگر: م
من۲ساله ازدواج کردم شوهرموقتی عصبی میشه جلوی همه به خصوص خانواده خودم خیلی بی احترامی میکنه بهم از طرفیم شغلش موزیک داره جشن میره مثلا اگه یه شب من حوصلم سربره واشنا باشن بهش میگم که من بیام خیلی باهام بد برخورد میکنه کلا یکم گوشیه یعنی هر کی هر چی بگه توخونه از قول خودش میگه ومنا ناراحت میکنه من دوست دارم باش برم مشاوره ولی زیر بار نمیره میشه کمکم کنید

مشکلات نامزدی

نام پرسشگر: ناشناس
من ۱۱ماهه نامزدکردم هم من نامزدم روخیلی دوست دارم هم اون منوخیلی بیشترخانواده ی هامونم خیلی خوبن نامزدم هم خیلی خوبه وخوش اخلاقه درک خیلی بالایی داره وخیلی اخلاق های خوبه دیگه تنهامشکلی که من باهاش دادم وضعیت مالیه نامزدم وخانوادش هست وضعیت مالی مانسبت به خانواده ی نامزدم خیلی خیلی بهتره ومشکلات مالیش خیلی‌منواذیت میکنه خیلی وقتهابه فکرجدایی می افتم نمیدونم چیکارکنم خیلی ناراحت وسردرگمم لطفاکمکم کنید