عضویت العربیة English
امام مهدی علیه‌السلام: من خاتم اوصیا هستم و خداوند به‌واسطه من، بلا را از خانواده و شیعیانم بر طرف مى‌کند. بحارالأنوار، ج 52، ص30
درخواست مشاوره از راسخون
گروه اصلی:
نام کامل:
جنسیت:
زن مرد
سن:
تحصیلات:
ناشناس:
پست الکنرونیک:
نوع سوال:
عمومی خصوصی
متن سوال:
انصراف

خانواده (همسران)

نام پرسشگر: s
سلام من حدود یک سال و نیمه نامزدم کردم، همسرم خیلی خوبه خیلی، فقط مشکلی که داریم اینه که همسرم اضافه وزن داره و این منو خیلی آزار میده، هر وقت میریم بیرون همه بهم میگن چقدر شوهرت چاقه چرا رژیم نمیگیره واقعا از این دست حرفا خسته شدم انگار دسته منه. منهم هر چی به شوهرم میگم گوش نمیده و هی امروز و فردا میکنه. حدود 6 ماه قبل رژیم گرفت و 15 کیلو لاغر کرده بود و خیلی خوب شده بود ولی باز رژیم و بیخیال شد و دوباره روز از نو روزی از نو. من چیکار کنم الان واقعا خسته شدم.
نام پرسشگر: ناشناس
سلام وقت بخیر خلاصه میپرسم سوالم رو حدود 2 سال هست ازدواج کردم و از رابطه سرد همسر و خانوادم راضی نیستم ... راه حل کلی چی هستش؟؟؟
نام پرسشگر: ناشناس
با سلام خدمت مشاور محترم من 32 ساله هستم و همیشه مشغله ذهنی فراوانی دارم و بیشترین دغدغه من از همسرم می باشد که بیخود وبیجهت به ایشان شک دارم چون بعضی مواقع کارهایی می کند که دوست ندارد من از آن ها مطلع شوم همیشه با گوشی خود بازی می کند البته در فضای مجازی حتی اوایل رمز گوشی را در اختیار من نمی گذاشت و به اسرار و قهر و مشاجره رمز گوشی را گرفتم و وقتی که در هنگام کار با گوشی به او مشکوک شدم او متوجه رفتار من شد و من از دور می دیدم که در حال مشاهده عکس یک خانوم می باشد و کنجکاو شدم تا طرف را بشناسم نزدیک او شدم و همان موقع از برنامه خارج شد و بین ما بحث و جدل شد آیا شک و تردید من به جاست یا بیخود شک میکنم و همیشه در ذهن خود برای چه همسر من با زنان دیگر در ارتباط است و با اینکه همیشه در مسائل زنا شویی مواظب هستم که کم نگذارم لطفا مرا راهنمایی کنید چگونه باید رفتار کنم تا باعث آزردگی خاطر من نشود
نام پرسشگر: ناشناس
سلام اگر زوجی با یکدیگر ناسازگاری داشته باشند ولی بتوانند یکدیگر را تحمل کنند هرچند با روابط ضعیف این بهتر است جدایی . لازم به ذکراست که زوج دارای فرزند نیز هستند.
نام پرسشگر: ناشناس
سلام وخسته نباشید من چهارماهه عقدکردم ومنو همسرم هردوهم سنیم و اویک ماه بزرگتره.شوهرم تک پسره و سه خواهرداره که همشون ازدواج کردند.من شوهرمو دوست دارم اونم میگه که منو دوست داره ولی یک موضوعی باعث ناراحتی منه و سرش همش بحث داریم اینه که شوهرم اونقدری که میخام پیش من نیست حتی روزایی که تعطیله بااینکه میگه من برای توهه که تعطیلی گرفتم ازین موضوع خسته شدم.
نام پرسشگر: میم
سلام سال83همسرم باواسطه پیشنهاد ازدواج داد و قبول کردم.سال 89 بچه دار شدیم دختری که الان6 ساله اس. تقریبا خاطره خوبی با هم نداریم. الان هیچ حسی بهش ندارم.هیچ حسی ، نه عشق و نه نفرت! خنثی خنثی هستم، به نتیجه ای که رسیدم تاالان اینه که بچه طلاق از بچه دعوا و خانواده بی محبت و سرد بهتره! خانم من قول میده درست بشه ولی وقتی بر میگرده خونه میزنه زیر قولاش، حس محبت کردن بهش ندارم . چکار باید بکنم؟ باترحم نگهش دارم که بالاسر بچه م باشه؟ زندگی رو باهاش تموم کنم؟ نمی دونم!!!! خیلی ذهنم فرسوده شده بیش از ده ساله که با این شرایط زندگی کردم ولی الان حاضرم تمام مهرشو بدم فقط از زندگیم بره بیرون .
نام پرسشگر: ناشناس
سلام شوهرم بعداز تولددخترم که الان 6ماهه است به من بی توجه شده اصلادیگه منونمیبینه ازسرکارکه میاددخترمون روبغل میکنه ومیره خونه باباش طبقه بالا بیشترباخانواده اش میگذرونه حتی دیگه حاظرنیست بامن بیادپارک سرکوچه قدم بزنیم نمیدونم چیکارکنم خانواده اش هم سواستفاده میکنن وبدمنومیگن شماروبه خداکمکم کنیدمن شوهرم رودوست دارم نمیخوام ازدستش بدم
نام پرسشگر: م
با عرض سلام من از 17 سالگی میل جنسی شدیدی داشتم و چون خیلی به اعتقاداتم پایبندم و از طرفی شرایط ازدواج نداشتم با هر طریقی که بود خودم رو کنترل میکردم و سعی در ارتباطات پنهانی نداشتم اما الان که سنم به 27 سال رسیده و میبینم بازم ازدواج سخته با وجود اینکه به ایه قران که قول یاری ای که خداوند دادن واقفم بازم ترس دارم و علتش هم بالا بودن هزینه هاست به نظرتون چیکار میتونم بکنم؟ کارمند هم هستم و حقوقم کمه و اصلا کفاف نمیده
نام پرسشگر: e
سلام خسته نباشید من 20 سالمه و تا الان خواستگاری نداشتم.شرایط خوبی دارم شاغلم و دانشجو حقوقم و خانواده خوبی هم دارم.در محل کارم هم به خوش خنده ک خوش اخلاق معروفم.دوستام که نامزد کردن یا ازدواج کردن واقعا حسودیم میشه میبینم خیلی شرایط پایین.تری از من دارن.یکم نیاز به امیدواری دارم.چون احساس میکنم کسی از من خوشش نمیاد.
نام پرسشگر: ال
سلام خسته نباشید  من 20 سالمه و تا الان خواستگاری نداشتم.شرایط خوبی دارم شاغلم و دانشجو حقوقم و خانواده خوبی هم دارم.در محل کارم هم به خوش خنده ک خوش اخلاق معروفم.دوستام که نامزد کردن یا ازدواج کردن واقعا حسودیم میشه میبینم خیلی شرایط پایین تری از من دارن.یکم نیاز به امیدواری دارم.چون احساس میکنم کسی از من خوشش نمیاد.حتی گاهی خانوادم به شوخی میگن که خواستگار ندارم.کمک کنید لطفا
نام پرسشگر: فتانه
چه کار هایی میتواند یک زن را برای مردش جذابتر کند؟
نام پرسشگر: ناشناس
با سلام :من یکبار ازدواج ناموفق داشتم که مشکل من نازایی بودش بصورت تصادفی مطلع شدم که به مدت یک ماه نامزد بودیم به صورت توافقی جدا شدیم الان میخوام دوباره ازدواج کنم با دختری که هفت سال از من بزرگتر هستش پیشنهاد ازدواج دادم وایشون مجرد بوده آیاداین ازدواج درسته یا نه در ضمن مشکل نازایی در مراکز نازایی قابل حل هستش بنده کارمندرسمی دولت ومدرکم هم کارشناسی ارشد می باشد به نظر شما چکاری باید انجام بدم تا بتونم ازدواج کنم
نام پرسشگر: ناشناس
سلام ، من با نامزدم مشكل دارم ، رابطمونو خوب شرو نكرديم ، همش بحث ، دعوا ، بداخلاقى ، فحاشى هاى خيلى بد از هر دو طرف ، الان بعد پنج سال يه كم بهتر شديم ولى من خيلى حساس و زودرنجم ، از هر چيز كوچيكى بهانه اى برا دعوا درس مى كنم و ادامه ماجرا تا جاهاى خيلى بد ، تو دعوا اصلا رو خودم كنترل ندارم و همه پلها رو پشت سرم خراب مى كنم ، لطفا راهنماييم كنيد
نام پرسشگر: ز
با عرض سلام و خسته نباشید خیلی تشکر میکنم از اینکه ب سوال قبلی من پاسخ دادید. همسرم بارها ب من قول داده است ک نمازش را بخواند و این مسئله برای من خیلی مهم است.از انجا ک پسرعمه ام هست چندسال قبل شاهد نماز خواندن ب موقع او بودم ولی دو سه سالی است ک نماز را نمیخواند ویا فقط برای چندروز میخواند.بارها باهم حرف زده و حتی دعوا وقهرکرده ام اما برای مدت کوتاهی نماز میخواند و دوباره فراموش میکند.اخرین بار ب من گفت ک تنبلی میکند و فراموش میکند.گفت زمانیکه عروسی کنیم وشاهد نماز خواندن من در خانه باشد اوهم نماز خوان میشود.باتوجه ب اینکه مادر دوران عقد هستیم چکار میتوانم انجام دهم ک او از هم اکنون شروع ب نماز خواندن کند.باتشکر
نام پرسشگر: ناشناس
با سلام. من حدود 5ساله ازدواج کردم. همسرم خیلی مرد مهربون و خوبیه اما بعضی وقتا واقعا نمیدونم چطوری رفتار کنم. رو یه چیزایی اصرار میکنه که میدونه من دوست ندارم آخرسرم یا دعوامون میشه یا مجبورم با ناراحتی قبول کنم. برای مثال ما تو این 5سال مسافرت زیاد رفتیم اما همش با خانواده بوده فقط 2بار خودمون رفتیم هزاربار با بقیه رفتیم مسافرت.از اون اول هم بهش گفته بودم من دوست دارم بیشتر وقتا دوتایی باشیم اما اصلا اهمیت نمیده.الانم اصرار داره با مادرش و باباش بریم . بهش میگم من دلم میخواد بعداین همه مدت اگه قراره یه هفته مرخصی بگیرم دوست دارم دوتایی باشیم بریم یه جای خوب. از طرفی هم پدرش خیلی خشک و جدیه وقتی یکساعت پیشش میشینی یه کلمه حرف نمیزنه واقعا برام سخته یک هفته بخوام باهاش برم مسافرت. به نظرتون چیکار کنم
نام پرسشگر: ناشناس
سلام من ازدواج کردم با پسر عموم وتهران هستم و از خانواده ام دورم.عموم که همون پدر شوهرم میشه طبقه ی پایین ما زندگی میکنند.من اینجاا کسی رو جز این خانواده ندارم که بتونم باهاشون در ارتباط باشم.و کاملا به اکراه اومدم تهران به خاطر شعل همسرم.تقریبادوسال میشه که عروسی کردیم و من کار بیرون از خونه ندارم.ودر خانه کارهای هنری انجام میدم شوهرم هم از صبح تا عصر سر کاره و زمانی هم که هست اغلب یاسرش توی گوشیشه و یا به کارهای شخصیش میرسه و یا میره پایین اوایل کمتر بود اما چون من با خودم گفتم بذار سخت گیری نکنم روز بروز بیشتر شده.جوری که دنبال یه بهونه میگرده که بره پایین و با داداشش بازی کنه یا قلیون بکشه و یا کارای دیگ.زمانی هم که بالاست با کامپیوتر با برادرش بازی های شبکه ای میکنند.من خیلی احساس تنهایی میکنم.به خاطر اون اومدم تهران و الان اکثر اوقات تنهام زمانی هم که با منه احساس میکنم اونجور که باید بهش خوش نمیگذره.من بخاطر اون حتی یکبار هم بدون اون نرفتم اصفهان خونه ی پدر و مادرم و حالا با بی مهری و بی توجهی اون مواجه شدم.لطفا منو راهنمایی کنید و بگید که در مقابل این رفتار باید چکار کنم؟
نام پرسشگر: ناشناس
سلام وقت شما بخیر،این سایت رو از دوستان به من معرفی کردن،یکی از نزدیکانم،چند روزی هست که با شوهرش دعواش شده،شوهرش خانوم رو کتک زده و از خونه بیرون کرده و پسر سه سالش رو به خونه مادرش برده،چون قبلا هم چند بار تکرار شده خانواده ی خانوم اجازه ی آشتی از طرف خانوم رو نمیدن و خانوم خیلی دلتنگ پسرش هست.خواسام راهنماییم کنید تا بتونم کمکش کنم
نام پرسشگر: ناشناس
باسلام دختر 24ساله لی هستم دانشجوی ترم اخر فوق لیسانس .ماه است ک ب خواسته خوانواده ام با پسر 25ساله ک او هم دانشجوی ترم اخر فوق لیسانس است ازدواج کرده ام .شوهرم بیکاراست و درامدی ندارد ک این نیز من را اذیت میکند.یک ماه است ک حال خوبی نپارم ب بن بست خوردن کار پایان نامه ام از یک طرف.حرف های خواهرشوهرم ک میگوید زشتم و پوست تیره دارم و جاریم را هی ب رخم میکشند از یک طرف.سطح فرهنگشان از طرف دیگر اذیتم میکند و منرا گوشه گیر کرده جوری ک کارم خوابیدن و گریه کردن است و از اتاقم دوست ندارم بیرون بروم.شوهرم 7سال قبل ازدواجمون با دختر عموم دوست بوده و ب ا هم خیلی نزدیک بودن جوری ک ب هم کادو میدادن و بیرون میرفتن و...ک ی روز پسر عموم میفهمه و حسابی متکش میزنه و باعث جداشدنشون میشه بعد ازدواج ی روز گوشیش رو چک کردم دیدم با خیلیای دیگه چت میکرده و.....خانواده شوهرم حرف زدن عادیشان با فحش است از روز اول ک متوجه شدم سعی کردم وانمود کنم ک لهجهشان را نمیفهمم و کاری کنم ک تکرار نکند.ولی فایده نداشت و تازه متهم شدم ب خودرا خوب نشان دادن چون دختر عموی خودم ب انها گفته ک من خوب لهجهشان را میفهمم و میتوانم خرف بزنم .وقتی خوانواده یا کسی ب من توهین میکند شوهرم شب برای پیش بردن کار خودش ب من میگوید حق با توس تو خوبی و...ولی وقتی پیامهایش رو میخوانم میبینم ب من کلی فحش داده جلوی بقیه نمیدانم چکار کنم .حالم خیلی بد است جوری ک دوست دارم بمیرم .لطفا کمکم کنید
نام پرسشگر: سمیرا
باسلام.حدود 5ساله که ازدواج کردم.رابطه خوبی باهمسرم داشتم.همسرم از لحاظ کاری با خانواده کار مشترک داشتند.ولی حدود 8ماه است که بیکار شده وعصبی وبد اخلاق شده.پدرش ماهانه مبلغی رو بهشون کمک میکنه جهت خرج زندگی.ومن تمام مخارج شخصی خودم رو از حقوق خوذم تامین میکنم.به شدت وابسته خانواده شده ومن خیلی نکران اینده هستم البته ایشون درس هم میخونن و34سالشه.ومیگه شرایط فعلی موقته.اخیرا به دلیل شرایطی که ذکر کردم بحثمون میشه خیلی عصبانی میشه وبرخورد فیزیکی پیش میاد ومن ساعت ها گریه میکنم واصلا براش مهم نیست.راهنماییم کنید لطفا باتشکر
نام پرسشگر: ناشناس
با عرض سلام و خسته نباشید خدمت مشاور محترم. من یه مشکل اساسی دارم که سر این مشکل هم خودم خیلی اذیت میشم و هم همسرم(چون با ایشون بیشتر برخورد دارم) و اونم اینه که تا یه حرفی یکی میزنه (مخصوصا از طرف خانواده همسرم)و یا به مشکلات خودم توی زندگیم فکر میکنم این افکار مثل خوره میفته به جونم هم خودم اعصابم به هم میریزه و هم با بقیه جروبحث میکنم خصوصا با همسرم و ایشون رو هم آزار میدم حتی تا یک روز یا شاید بیشتر سر یه حرف غیرمنطقی کلا بهم میریزم ولی نمیدونم باید چیکارکنم تا این عادت بدم رو ترک کنم.(ضمن اینکه ما خونه مادرشوهرم زندگی میکنیم و امکان اینکه بریم جای دیگه رو نداریم.) و من یه مشکل دیگه ای هم دارم و اونم اینه که در مورد بعضی مسائل ترس الکی دارم مثلا نسبت به موضوعاتی که برام فعلا پیش نیومده مثلا بچه دار شدن یه ترس الکی دارم که اصلا ممکنه به اون صورت هم نباشه یا خیلی موضوعات دیگه و اینجوری خیلی زندگی برام سخت میگذره خیلی ممنون میشم اگه راهنمائیم کنید.