عضویت العربیة English
امام مهدی علیه‌السلام: من خاتم اوصیا هستم و خداوند به‌واسطه من، بلا را از خانواده و شیعیانم بر طرف مى‌کند. بحارالأنوار، ج 52، ص30
درخواست مشاوره از راسخون
گروه اصلی:
نام کامل:
جنسیت:
زن مرد
سن:
تحصیلات:
ناشناس:
پست الکنرونیک:
نوع سوال:
عمومی خصوصی
متن سوال:
انصراف

عقد و عروسی

نام پرسشگر: ناشناس
سلام من دختری هستم که در 25 سالگی ازدواج کردم و الان دو سال و نیم هست که در دوران عقد هستم. ابتدای دوران عقد ما خانواده همسرم رفتار خوبی با من داشتند اما الان حدود یک سالی هست با من خیلی سرد رفتار می کنند. از این رفتار اونها خسته ام. همسرم از نظر تحصیلات خیلی از من پایینتره و موقعیت مالی مناسبی هم نداره. اما خب خداییش انصافا آدم با اخلاق و ایمان و مهربونیه... من دوستش دارم. ولی من آدم خیلی خوش اخلاقی شاید نباشم. هر چند که خیلی سعی میکنم خووب باشم اما خب اشکالات فراوانی به من می گیرند. نمیدونم حالا باید چه کار کنم. خانواده همسرم هیچ اقدامی برای کمک به سرو سامان دادن ما نمی کنند. کلافه ام احساس میکنم که من رو نمیخوان و همینطور همسرم هم زیاد دیگه علاقه ای به من نداره و از ته دلش که بپرسی دلش میخواد از شر من راحت بشه.... چه جوری بفهمم رفتار همسرم تا چه حد صادقانه است؟ و رنگ و ریا درونش نیست یا از سر ترس و اجبار نیست؟ یه راه عملی خواهش میکنم پیش پام بزارید. مشکلات اقتصادی مون هم که کم نیستند. دلم گرفته چه کار کنم؟ خودم الان سر کار هم میرم ولی هنوز دردی دوا نشده چه کنم؟ممنونم. دوستون دارم
نام پرسشگر: ناشناس
با عرض سلام. اینجانب 14 ماه است در عقد می باشم و دارای یک منزل نیمه ساخته هستم و شوهرم از این منزل خبر دارد و اکنون میخواهم اگر وامم درست شود منزل دیگری را با وام بخرم و نمیدانم ایا به همسرم بگویم که میخواهم خانه بخرم یا نه؟ زیرا اگر بگویم او خواهد گفت بفروشیم و هزینه دکتری دانشگاه آزاد او را بدهیم(البته سال دیگر میخواهد در ازمون شرکت کند) و من مایل به این کار نیستم حال چه کنم تا دعوایمان نشود بگویم یا نگویم میخواهم خانه بخرم. با تشکر
نام پرسشگر: ناشناس
سلام و خداقوت بنده حدود 6 ماه ازدواج کرده ام. متاسفانه در موقع صحبت های قبل از ازدواج با اینکه اعلام کرده بودم از دروغ بدم میاد . ولی در سوال و جواب های قبل از ازدواج دروغ شنیدم و بعد از ازدواج که متوجه شدم که خیلی متفاوت با واقعیت است؛علت آن را جویا شدم که همسرم علت آن را این گونه اعلام کرد که چون خیلی به شما علاقه مند شدم مجبور شدم دروغ بگم تا شما منصرف نشین. حالا من چیکار کنم؟ رفتار و عملکرد همسرم مورد قبول من نیست. خودش میگه میخواد که تغییر کنه ولی بعد از کمی سعی میگه نمیتونه. منم دوسش دارم ولی رفتارش غیر تحمل شده.
نام پرسشگر: محمد
با سلام و خسته نباشید به شما دوستان راسخونی اینجانب مدت 6 ماه است که عقد کرده ام آیا باید در این مدت لباس و یا وسیله مورد احتیاج همسرم را فراهم کنم یا خیر لظفا من را راهنمایی کنید در این ایام باید پول آرایش رفتن و پول (لباسها و..) را باید پرداخت نماییم لطفا فوری جواب بدهید
نام پرسشگر: محمد
سلام خسته نباشید اینجانب حدود 6 ماه است که عقد کردم اما همسرم مدام در کارهای من فوضولی میکند و یا اینکه برای من تصمیم میگیرد فلان پیراهن را وقتی من رادیدی بپوش یا پول داری باهم برویم بیرون و... یا بیا دنبالم
نام پرسشگر: ناشناس
با سلام و خسته نباشید فرزند اخر یه خانواده مذهبی با وضع مالی در این حد که دستمون رو جلوی کسی دراز نکنیم هست . من به سن بلوغ که رسیدم حقیقتش نتونستم جلوی خودمو بگیرم و خیلی خودارضائی می کردم و علاقه پیدا کردم به فیلم های سکسی مخصوصا ایرانی . البته این بگم اگه این یه ایرادو فاکتور رو بگیرم ادمی بدی نبودم و نیستم ، نماز روزه ترس از خدا مسجدی و... اما واقعا هر چند از خودارضائی بدم می اومد خیلی هم و لی عادت کرده بودم به این کار . خلاصه رفتم سرکار و تو سن 24 ازدواج کردم . خودارضائی رو تقریبا گذاشتم کنار ولی موقعی پیش همسرم می خوابم علاقه انچنانی به نزدیکی ندرم . البته این موضوع رو عنوان کنم که قبل از ازدواج چند بار فرصت رابطه جنسی با افراد دیگر رو داشتم ولی خدا رو شکر کاری نکردم که بیش از این روسیاه بشم ولی الان هم نه اینکه به افراد دیگه چشم طمع دارم ولی انگار این نگاه کردن به این فیلم ها برام خیلی لذت بخشه و هرچند خودارضائی رو زیاد گذاشتم کنار ولی تو احساسم هنوز برام لذت بخشه. نمی دونم چکار کنم واقعا خودم این وضعیت رو نمی خوام . متنفرم . خیلی هم فکرشو می کنم که کار بدیه ولی انگار ازم دور شدنی نیست . خواهشمندم کمک کنید . خواهش می کنم جواب منو با جون و دل بدید و با عرض پوزش کپی و پیست نکنید . ببخشید اینو می گم چون دوبار جایی مشاوره کردم و تو جواب 6 صفحه فرستادن تا یه جواب کلی رو برام فرستادن . بازم می گم با جون و دل جواب بدید چون من مستحق این گرفتاری نیستم
نام پرسشگر: ناشناس
با عرض سلام و خسته نباشید من دختری 21 ساله هستم که 2 سال و نیم است با پسرعمه ام که 30 سال دارد و در شهرستان زندگی میکند عقد هستم. در طول این مدت به دلیل شاغل بودن ایشان و دانشجو بودن من زیاد یکدیگر را نمیدیدیم بیشتر در تعطیلات عید نوروز و تابستان فرصت با هم بودن را پیدا میکردیم. اما در همان روزهای با هم بودن هم من علاقه ای به ایشان پیدا نمیکردم و هنوز هم علی رغم تلاش هایی که داشته ام علاقه ای در من نسبت به ایشان ایجاد نشده است هیچوقت از این که در کنار او بودم خوشحال نبودم و با وجود این که دیر به دیر یکدیگر را میدیدیم هیچگاه دلتنگش نشدم. در یک سال اخیر هم با توجه به اختلافات ایجاد شده بین ما اصلا ارتباطی با هم نداشتیم و من فکر میکنم ادامه پیدا کردن این رابطه به ضرر هر دوی ماست ولی با توجه به این که فامیل هستیم از جدایی و اتفاقات بعد از آن هراس دارم. به نظر شما من چه کار کنم؟
نام پرسشگر: ن
با سلام من یه دختر 24 ساله ام الان یک ساله کامله که عقد کردم ولی تمام این دوران به جز سه ماه اول با سختی و بی تفاوتی بوده ما به صورت کاملا سنتی با هم عقد کردیم قبل از خواستگاری نه همدیگرو دیده بودیم نه با هم حرف زده بودیم و به اسرار خونواده هامون با هم عقد کردیم چون خودمون میخواستیم نامزدی هم داشته باشیم الان هر چی بیشتر به جلو میریم میبینیم که با هم تفاهم نداریم و زندگیمون در آینده داغونه از طرفی چون من دخترم و توی شهر کوچیکی زندگی میکنم چیزی که بیشتر از طلاق اذیتم می کنه حرفای مردم و کنایه هاشونه اونا منتظرن که این اتفاق بیفته و کنایه هاشون شروع بشه خیلی میترسم نه قدرت ادامه دارم نه جرات طلاق در هر دو صورت من تو این زندگی بازنده میشم خواستم خودمو بکشم به خاطر مادرم منصرف شدم نمی دونم باید چیکار کنم هیچ کس نمیتونه شرایطمو درک کنه خواهش میکنم کمکم کنید ما به هم علاقه نداریم و به هم حسی نداریم نه اینکه از هم بدومون بیاد یا همو دوست داشته باشیم اگه بخوایم ادامه بدیم به خاطر خونوادمونه به نظر شما ممکنه بعد ازدواج علاقه ایجاد بشه چون تو شهر ما با یه چشم به یه دختره هرزه و مطلقه نگاه میکنن خواهش میکنم یه راهی پیش پام بزارین تا حالا با هم رابطه جنسی نداشتیم فقط دو سه بار همو بوسیدیم 8 ماه دوم با بی تفاوتی گذشته همسرم میگه از مهون اوایل اینجوری بوده و منو نمیخواسته به نظز شما ممکنه با ازدواج علاقه بینمون ایجاد بشه و حس بی تفاوتی از بین بره یا طلاق بهترین گزینه است؟ لطفا توضیح بدین که من میتونم چیکار کنم که اون به منعلاقه مند بشه تشکر
نام پرسشگر: ن
با سلام و خسته نباشید 13مرداد90(سوم ماه رمضان) عقد کردم و حالا پس از گذشت 3 سال هنوز عروسی نکردیم یعنی هنوز منزلی نداریم که عروسی کنیم همسرم از همه نظر خیلی خوبه ولی متاسفانه هنوز تکلیف خودش را نمی دونه که می خواهد منزل اجاره کنه(می دونم که رهن نداره و توانایی اجاره هم نیست)، می خواهد زمینی که داره را بسازه (نه پیگیر گرفتن وام است نه به دنبال شریک برای ساخت)همینطور هنوز تصمیم نگرفته زمینش را بفروشه راستش چون برای خریدش سالها زحمت کشیده نمیتونه راحت بفروشه. حالا من بلاتکلیف موندم همه مدل پیشنهادی به شوهرم دادم اما هیچ فایده نداشت خانواده همسرم هم به جای اینکه همراهی کنند به من می گویند چرا عروسی نمی کنید واقعا نمی دونم چیکار کنم گاهی اوقات به این نتیجه می رسم که علیرغم همه خوبیهای همسرم باهاش قهر کنم تا به فکر بیفته تو را خدا راهنماییم کنید من خسته شدم
نام پرسشگر: ناشناس
سلام من تقریبا دو ساله ازدواج کردم .یک سالشو عقد بودم.شوهرم وقتی عصبی میشود دیگه نمیشه طرفش رفت .در این مدت زیاد با هم بحث کردیم ولی امسال یعنی در همین یک ماهه سال جدید بحثمون خیلی خیلی بیشتر شده.بعضی موارد من مقصر بودم بعضی موارد اون.وقتی چیزی میگه من اون روزشو باهاش حرف نمیزنم یه جورایی قهر میکنم چون صحبت کردن فایده ای نداره و باعث نمیشه اشتباهشو بپذیره و بدتر دعوامون میشه.جالبه که اون هیچ وقت اشتباهشو نمیپذیره .یکبار نشد من از یه چیز ناراحت شم نیاد پیشم بشینه از دلم در بیاره.بدتر اونم کم محلی میکنه.من یه اخلاق خوب یا بدی که دارم اینه که دوست ندارم دعوامون بیشتر از یک روز بکشه و طولانی بشه برای همین شب قبل از خواب با اینکه اون مقصر بوده خودمو بهش نزدیک میکنم و درمورد اون مشکل باهاش حرف میزنم اخرشم زیر بار نمیره و به کم محلیاش ادامه میده...فکر کنم رفتار من اشتباه بوده که تحمل نداشتم درحالیکه قهریم شبو صبح کنیم و منتشو میکشیدم و این باعث شده بدعادت بشه..تو دعوا یه چیزایی میگه و رفتارایی از خودش نشون میده که من احساس حقارت میکنم...به خودش اجازه میده هر رفتاری با من داشته باشه ولی در عین حال اگر من همون رفتار با خودش بکنم محکوممم میکنه....راستش از زندگی بریدم .نه میتون به طلاق فکر کنم نه اینطوری میتونم ادامه بدم...گاهی دعا میکنم یا خدا منو بکشه یا اونو تا از دستش راحت شم.دیگه تحملم داره تمام میشه...چه کار کنم من 26سالمه اینقدر با هم بحث کردیم تپش قلب گرفتم....نمیدونم انگار زبون همو نمیفهمیم....چون صحبت کردنم فایده ای نداره....د.وستم ندارم قهر کنم البته قهر اونطوری که گفتم برای یه مدت کوتاه.تاشب فقط.نمیدونم چه کار کنم...هیچ وقت زیر بار اشتباهاتش نرفته و نمیره خیلی خودخواهه....بهم بگید چی کار کنم....حرف زدن فایده نداره...قهر نمیشه کرد...بحثامون زیاد شده...هر دفعه من کوتاه اومدم...پول مشاوره هم ندارم...کمکم کنید..یه راهکار بهم بدید..نمیشه هر دفعه من کوتاه بیام پس اون چی...دارم داغون میشم تحمل ندارم.....
نام پرسشگر: ناشناس
سلام.مدت 2سال است در عقد به سر میبرم.همسرم از دوران نوجوانی به من ابراز علاقه کرده بود(فامیل هستیم).من شخصیتی فوق العاده احساسی دارم.واقعیت اینه که من هنوز نتونستم بپذیرم همسرم یه شخصیت مستقل از منه.انتظار دارم هرکاری میخاد انجام بده اول از من بپرسه انتظار دارم همیشه فقط من و فقط فقط به من توجه کنه. من میدونم مشکل از شخصیت خودمه اما نمیتونم حلش کنم.ممکنه بخشیش برگرده به دوران کودکی من.من تا 13سالگی تک فرزند و ازون به بعد هم تک دختر خونواده بودم.همیشه از کودکی مشکل همبازی داشتم و همیشه ازینکه مجبور بودم تنها بازی کنم و به دلیل شاغل بودن مادرو پدرم گاها حتی از سنین کم مثل5سالگی مجبور بودم تنها خونه بمونم.همیشه وقتی یه همبازی پیدا میشد که با من بازی کنه از همون اول بازی نگران زمانی بودم که اون میره و من مجبوم دوباره تنها بازی کنم.حالا این حس رو نسبت به همسرم دارم.تا اینکه توجهش یه خرده به من کم میشه یا حواسش به دغدغه های دیگش پرت میشهمنو هول بر میداره که نکنه حواسش به من نیست و من از یاد رفتم و اگه اون نباشه چطور میخام دوباره با تنهایی هام کنار بیام.ترس ازدست دادن همسرم خیلی اذیتم میکنه.بخاطر همین مدام بهش گیر میدم.و بینمون بحث ایجاد میشه.اون به من میگه خودخواه میگه تو فقط میخای من اونی باشم که تو میخای....شاید بتونم بگم بخشی از رفتارم خودخواهیه اما واقعا با این حساسیت های بیش از حد و بچگانه نمیتونم بجنگم با اینکه میدونم اشتباهه.خودم هم از خودم خسته شدم.اینم بگم ما هردومون دانشجوهستیم تو شهرهای متفاوت و هم از هم دوریم هم از خونواده هامون. من و همسرم تقریبا هفته ای یک بار و گاهی 2هفته ای یک بار همدیگه رو میبینیم البته بجز تعطیلات.شرایط عروسی کردن و رفتن به خونه خودمونم نداریم متاسفانه...ممکنه این فاصله ها حساسیت منو بیشتر کرده باشن؟توروخدا کمکم کنید ممنونم التماس دعا
نام پرسشگر: باران
باسلام جدیدا با سایتون اشنا شدم و تصمیم گرفتم مشکلمو براتون ارسال کنم تا کمکم کنید حدود 5 ماهی هست که با پسری آشناشدم و همسن هستیم ولی میزان تحصیلات ایشون تا سیکل هست و قصد ازدواج داریم اما قبل از اون چندسال پیش با پسر دیگری ارتباط داشتم .از اونجایی که ادم راستگویی هستم من به ایشون گفتم که قبلا با پسری دیگر رابطه داشتم و ایشون خیلی ناراحت شد. ادم بدی نیستم یه اشتباهی بود که چند سال پیش مرتکب شدم .ما همدیگرو دوست داریم اما گاهی که سرمسایلی بحثمون میشه گذشته رو به یاد من میاره و حس میکنم منت میزاره که منو بخشیده و یا بهم فحش میده.ما همدیگرو خیلی دوست داریم اما این رفتارا منو خیلی میترسونه واسه اینده همش استرس دارم که نکنه اگه ازدواج کنیم زندگی ما دوام نداشته باشه لطفا کمک کنید.
نام پرسشگر: ناشناس
سلام میخواستم بپرسم چرا خود ارضایی گناه است؟ آیا دلیلش فقط اینست که انسان به ازدواج و تشکیل زندگی مشترک و ادامه نسل تشویق شود؟ من 4 ساله ازدواج کردم. با اینکه در میان اطرافیان مهربانی و زیبایی ام زبانزد است اما همسرم 1 سالیست هیچ میل و رغبتی به من ندارد. گاهی تا یک ماه هیچ رابطه جنسی بین ما برقرار نمیشود. ما علیرغم درمانهای گوناگون بچه دار هم نمی شویم. همسرم خود را غرق کار کرده و کوچکترین اهمیتی به من نمی دهد.من باید چکار کنم؟ من همیشه آرایش کرده و مرتبم. دیگر نمیدانم چگونه همسرم را ترغیب کنم. میدانم گناهکارم و قصد توجیه ندارم اما چاره چیست؟ حتی وقتی علنا به همسرم میگویم یا سر درد دارد یا فکرش مشغول است یا خوابش میاید یا خسته است. یکبار هم که با جدیت به او اعتراض کردم طوری با من برخورد کرد که انگار من حق ندارم از او تقاضای رابطه کنم و با من مثل زنان هرزه رفتار کرد! ما نسبت به زوجهای جوان اطرافمان وضع مالی خوبی داریم. خانه و ماشین و شرکتی کوچک برای خودمان. اما همسرم فقط کار میکند و کار. همه فکر میکنند ما خیلی خوشبختیم اما واقعیت چیز دیگریست. نمی دانم راجع به من چه فکری میکنید وقتی خودم هم از خودم بیزار شدم اما باور کنید اگر هنوز کمی ایمان به خدا در من نبود شاید شخص سومی را وارد زندگیم میکردم. شما بگویید من چه کنم. همسرم را دوست دارم و قصد جدایی ندارم اما ادامه این زندگی ممکن است پشیمانی به بار بیاورد.
نام پرسشگر: F
4ماهه عقد کردم .شوهرم همکارمه. طبق رسومات شوهرم قرار بود برام النگو بخره تا شب یلدا بیاره.چند روز قبلش گفت کارتم گم شده.گفتم خونتون ر خوب بگرد شاید پیش مامانت باشه . درحضور من مثلا دنبال کارت گشتند و یافت نشد. چند روز بعد با350هزار تومان که گفت از کسی قرض کرده منو برد خرید النگو. دید که چقدر اعصابم خرد شد .بگذریم مراسم تمام شد . گفتم یه کارت جدید بگیر و خودم برای گرفتن کارت جدید اقدام کردم و اون هم امضا داد که بانک کارت را به من بده ! کارت را که گرفتم رفتم 10تراکنش آخر را پرینت گرفتم : همون شب یلدا و روزای قبل و بعد با کارتش تو ساعتهای مختلف برداشت کرده بود !! بهش گفتم یادته روز خواستگاری به من گفتی از تو فقط صداقت می خوام همین و بس! حالا به من ثابت شد چقدر خودت صداقت داری.. راست می گن هرکسی از یه خصوصیت زیاد دم بزنه فاقد اونه ازاون روز تا الان با من حرف نمیزنه - مادرش 2بار زنگ زده که یک بار منزل نبودم و باردوم خودم جواب ندادم. چون همکاریم و اون مثل سابق که بهم زنگ می زد پیشم می آمد و.. نمیاد و همکارام درباره اون از من می پرسن -این مسئله برام سخت تر شده و اینکه مردها تو دوران نامزدی خیلی عاشق نامزدشون هستند اما شوهر من اینقدر دلسنگ که با وجودیکه اون اشتباه کرده اما هیچ واکنشی نشون نمیده . حال اگه صبر کنم و اون برای عذرخواهی بیاد آیا ادامه دادن زندگی با همچین فردی صلاحه ؟
نام پرسشگر: ناشناس
با سلام و وقت بخیر.من خانمی مذهبی و دانشجوی سال آخر پزشکی و اهل استان فارس میباشم که حدودا یکساله که عقدکردم .همسرم لیسانس عمران و خرم آبادی میباشند.عقدما کاملا سنتی وبدون هیج مراسم خاصی برگزار شد.حدودا یکماه بعد از عقد مادر همسرم به من گفت که ما این مهریه را قبول نداریم وشما باید بری ببخشی (مهریه طبق عرف خانوادگی ما 313 سکه و 3 دانگ منزلی که در آینده خریداری میشود بود)تو این مدت همسرم مدام بهانه میگرفت وبه من وخانواده ام گیر میداد.به من بدبین بود ومن را مرتب کنترل میکرد وسر هر مساله کوچکی با من دعوا میکرد وفحش میداد تا اینکه حدودا 3 ماه قبل به من گفت اگر تا اخر هفته مهریه را بخشیدی همسر من هستی والا تو را طلاق میدم من طبق نظر خانواده ام ای کارو نکردم و او شدیدا عصبانی شد و من هر چی تماس گرفتم جوابمو نداد و اصرار داشت که باید توافقی جدا شیم.حتی من طبق نظر قران خواستار حکم وصحبت خانواده ها شدم اما ایشون به هیج وجه قبول نمیکنه وبه خانوادهاش هم اجازه دخالت نمیده.من الان حدود 3 ماه که هیچ ارتباطی با ایشون ندارم وهر چی خانواده ام با خانواده ایشون تماس میگیرن همش مساله مهریه ویه سری مسایل را بهونه میکنند و راضی به صحبت هم نمیشن من نمیدونم چیکار کنم لطفا راهنمایی بفرمایید.ممنون
نام پرسشگر: ناشناس
سلام من دختر 28 ساله هستم الان تقریبا 6 ماه است که عقد کردم در طی این مدت همسرم 3 مرتبه خواسته که جدا بشیم و هر بار دلیلی برای این کار نداشته جز اینکه میگه منو دوست نداره و از ظاهر من خوشش نمیاد ولی هر بار منصرف شده و آشتی کرده وباز گفته که دوستم داره نمیدونم به زندگی با همجین آدمی ادامه بدم یا حرفشو قبول کنم کس دیگه ای تو زندگیش بوده که الان ظاهرا ازدواج کرده به نظر شما اعتماد کنم یا جدا بشم بعد از جدایی من میتونم درخواست مهریه کنم؟
نام پرسشگر: ناشناس
با سلام من با دختر خالم چند ماهی دوست بودم تا اینکه 2 ماه پیش نامزد کردیم...ولی احساس شکست شدید میکنم و فکر میکنم اگه حتی طلاقش بدم بهتره....در دوره که با هم دوست زنداداشم میگفت که با چشمای خودشون دیدن که خانم من تو دوره مجردی شماره گرفته از کسی ..یا یکی از دوستام میگفت اونو با پسری دیده و چند مورد دیگه که باعث میشه خیلی خیلی زیاد سرد بشم نسبت به زندگیمون..شب و روز فکر و خیالم شده فکر کردن به این چیزا و نمیدونم چیکار کنم.چند بار تمام شبهات ذهنمو ازش پرسیدم و گفته حاضرم دست رو قران بذاره که همش پاپوش بوده و دروغ میگن...در ضمن نامزدم همیشه نمازشو میخونه و هر روزم باید زیارت عاشوراشو بخونه و از خانواده اصیله و چادری اوایل قبل اینکه این چیزارو در موردش بدونم خیلی خیلی دوسش داشتم ولی الان هر چی بیشتر به اینا فکر میکنم بیشتر دل سرد میشم و کمتر محبت میکنم بهش... تورو خدا کمکم کنید از درس و کار و زندگی افتادم...اگه کتابیم هست که میتونه کمکم کنه معرفی کنید ممنون
نام پرسشگر: س
یک سال و10ماهه توی عقدم وازاین دوران رنج میبرم شوهرم23سال داردومادرش همش درزندگی مادخالت میکندوبینر من وشوهرم راخراب قهرهای من وشوهرم خیلی طولانی است شوهرم پشتمادرش است اینمراخیلی ازار میدهدالان 40روزه قهریم وشوهرم سراغی ازمن نگرفته بخاطراینکه باارایشگاهی که مادرش گفته بود برو برای عروسی موافقت نکردم شوهرم همیشه حرفای دلسردکننده میزنه حتی به پدرم که به احتمال خیلی زیاد مادرش به اواین حرف هارا یاد میدهدچه بکنم
نام پرسشگر: ناشناس
باسلام من الآن سه ماه که عقدم چه کارکنم رسم ورسومات الکی زندگی مراتلخ نکند
نام پرسشگر: ا
با سلام و خسته نباشید. حدود 5ماه پیش با خانومی نامزد کردیم,البته صیغه محرمیت. بعد از گذشت 2ماه به علت یکسری مسایل باهم به اختلاف خوردیم. من و نامزدم در حالیکه همدیگه رو واقعا دوست داریم, تصمیم گرفتیم چندماه دور ازهم باشیم, 2بار هم مرا از خانه به بیرون راهنمایی کرد که دفعه آخر جلوی مادرش بود. بعد این قضبه نامزدم گوشی خود را خاموش کرد و منم فقط با گوشی او تماس میگرفتم که خاموش بود و دچار افسردگی شد و من هم خبردار نشدم,در حالیکه از قبل سابقه اش را داشته است. من هم به پدر و مادرم گفتم دخالت نکنید و آنها هم سراغی از عروسشان نگرفتند. حال که با نامزدم صحبت کردم میگوید خانواده اش مخالف هستند و پدرش گفته تا زنده ام اجازه نخواهم داد چون دختر مرا مریض کرده اند. حالا من باید چکار کنم؟ همدیگه رو دوست داریم