عضویت العربیة English
امام مهدی علیه‌السلام: من خاتم اوصیا هستم و خداوند به‌واسطه من، بلا را از خانواده و شیعیانم بر طرف مى‌کند. بحارالأنوار، ج 52، ص30
درخواست مشاوره از راسخون
گروه اصلی:
نام کامل:
جنسیت:
زن مرد
سن:
تحصیلات:
ناشناس:
پست الکنرونیک:
نوع سوال:
عمومی خصوصی
متن سوال:
انصراف

روانشناسی

نام پرسشگر: نسیم
سلام.وقت بخیر.دخترم دو سالشه صدا از خودش زیاد در میاره.در حدآااا...ب.بیشتر شبیه داد زدنه.وقتی مثلا یه جا گیر کنه تلاشی برا صدا کردن من نمیکنه داد و بیداد میکنه متوجه بشم.وقتی چیزی میخواد دست منو میگیره و میبیره اونجا.با ایما و اشاره منظورشو می رسونه.لجبازه‌.مشکل شنوایی نداره.این که تا دو سالگی یک کلمه هم نمیتونه بگه واقعا برام عذاب اوره..چیکار کنم؟
نام پرسشگر: ناشناس
سلام وخسته نباشید. یه مشکلی که بین افراد درون گرا هست اینه دچار (خودگفتمانی=گفتگو باخود)هستن اینم باعث ضعف در ارتباطات کلامی هستن. خواستم بدونم این امر ژنتیکی هست آیا راهی برای درمان وجود داره یا نه؟
نام پرسشگر: اسماعیلی
سلام میخواستم ببینم چه عاملی(واسطه ای) افکار را به عمل تبدیل می کند؟
نام پرسشگر: ناشناس
با سلام من یه دختر 16 سالم من نمیتونم راحت با بقیه ارتباط برقرار کنم. یعنی نمی تونم با همکلاسی هام ک دوسشون دارم و میخام باهاشون دوست باشم اتباط برقرار کنم.مثلا وقتی میرم تو یه جمعی حس اضافی بودن بهم دست میده و سریع از اون جمع میرم بیرون.تو رو خدا کمکم کنین لطفا
نام پرسشگر: ناشناس
سلام خسته نباشید پس من 9ساله است وبه طور اتفاقی یه بار از گوشیه پدرش فیلم پورنو دید وما متوجه شدیم واز این موضوع رد شدیم ولی این سری تقریبا بعد از چندین ماه به بهانه ارسال اهنگ از گوشیه پدرش به تبلتش متوجه شدم که فیلم پورنو ارسال کرده ومن به طور اتفاقی دیدم پسرم داره نگاه میکنه وتبلت رو ازش گرفتم وکلا پاک کردم الان کلا خودم اعصابم به هم ریختنه ولی خودش اصلا محل نمیزاره من الان چی کار کنم نگران فرداش هستم لطفا کمکم کنید
نام پرسشگر: ا
سلام دوستان . من به کمک شما احتیاج دارم . به تازگی با اقایی اشنا شدم که خودش در کمال صداقت گفت که مازوخیسم و فوت فیتیش هست . یعنی هم به بوسیدن و لیسیدن پا علاقه داره و هم دوست داره هر از گاهی کتک بخوره و بزنمش مثلا از اینکه با پا بزنم تو شکمش لذت میبره یا بهش کشیده بزنم . البته هیچ تجربه ای تا حالا باهم نداشتیم و فقط در موردش حرف زدیم . از لحاظ فکری و رفتاری من یه دختر کاملا عادی هستم. شاید تا حدودی خشن توی دعوا و گاهی تو شوخی ها با برادرهام که همیشه همدیگه رو میزنیم. ولی این زدن توی شوخی واسه من از روی لذت نیست، از روی کل کل هست . ولی ایشون از اینکار به عنوان لذت تعریف میکنن. من واقعا نمیدونم باید چکار کنم. نمیدونم میتونیم باهام راحت زندگی کنیم یا نه. در مورد پیش مشاور رفتن به شدت موضع میگبره از طرفی هم مدت زیادی در خارج از کشور بوده و میترسم مسایل خاص دیگه ای هم باشه در رابطه با این نوع رفتار که مطرح نکرده . لطفا یکی منو راهنمایی کنه. زندگی کردن با این ادما چجوریه ؟
نام پرسشگر: ناشناس
باسلام میخواستم درموردتاثیرفکرمثبت درزندگی بدونم ایاممکنه بافکرکردن به چیزهای مثبت نحوه زندگیم عوض بشه وازیکنواختی دربیاد؟ایا این مسئله ازنظرعلمی هم درسته؟ممنون میشم کمکم کنید.
نام پرسشگر: ناشناس
سلام. در مقطعی هستم که میخواهم یک شغل دائمی برای خودم انتخاب کنم. یکسالی هست که ازدواج کردم و در دوران عقد هم هستم. دانشجو بودم اما بخاطر ضعف در درس های تخصصی رشته ای که داشتم(ریاضیات و کاربردها) انصراف دادم و بدون مدرک دانشگاهی به دنبال کار هستم. موقعیت هایی برای کار کردن داشتم اما همیشه ترس از این رو دارم که اون کار نتونه آینده منو تأمین کنه و علیرغم درآمدی که مثلا الان به دلیل جوانی دارم نتونم اون شغل رو در سنین بالاتر انجام بدم و دچار مشکلات بزرگی بشم. مشکل دیگه ای هم که دارم این هست که نمیتونم بفهمم دقیقا از چه کاری خوشم میاد و کدوم رو میتونم به عنوان شغل بپذیرم. بعنوان مثال در زمینه کامپیوتر و خدمات اون مهارت هایی دارم اما ترس از درآمد کم اون باعث شده سمتش نرم، البته کارهای دیگری هم هست که مدنظرم هست و ازش بدم نمیاد اما ترس دارم که سمتش برم. در واقع دچار نوعی وسواس فکری شدم و نمیتونم روی کار خاصی متمرکز بشم. مثلا اخیرا در سازمان فنی حرفه ای رشته برق خودرو هم ثبت نام کردم تا مهارت های علمیش رو یاد بگیرم بلکه شاید بدردم بخوره. اما باز هم حس اینکه نیاز به پول دارم مانع یادگیری و آموزشم میشه و دوست دارم زودتر سر کار برم. با توضیحاتی که دادم مطمئنم فهمیدین که دچار نوعی وسواس فکری شدم و انواع ترس ها و علاقه ها و حرف های دیگران هم باعث شده نتونم تمرکز کنم. میخواستم سوال کنم چطوری بفهمم واقعا به چی علاقه دارم و چطوری در مسیر خودم ثابت قدم بشم. ممنون میشم زود پاسخم رو بدین
نام پرسشگر: ناشناس
سلام. به هیچ شغلی علاقه ندارم. نمیدانم چکار کنم. از همه ی شفل ها چه آزاد، چه اداری بدم میاد. کمکم کنید. داره سنم بالا میره.
نام پرسشگر: ناشناس
با سلام من دختر 34 ساله ام فوق ریاضی محض دارم و بیکار هستم این روزها متوجه شدم اصلا انگیزه ندارم هیچ چیز هیجان انگیزی در زندگیم نیست. مدتهاست حتی لبخند نزدم . هیچ چیزی نیست که خوشحالم کنه.مدتهاست درسم تموم شده نه دیگه دوستی برام مونده از دوران دانشگاه نه عشقی تو زندگیمه نه امیدی نه هیچی.اشتهامم اصلا تحت کنترلم نیست هر چقدر بخورم بازم میتونم بخورم متاسفانه یک هفت هشت کیلویی هم اضافه وزن پیدا کردم که هر چقدر پیاده روی هم میکنم کم نمیشه چون اشتهای زیادی دارم.بی حوصله ام حوصله خانوادمم ندارم.دلم مبخاد کسی اصلا صدام نزنه گوشه اطاقم بشینم و تنها باشم.دلم نمیخاد اینجوری ب زندگیم ادامه بدم میخوام انگیزه پیدا کنم انگیزه برا بیدار شدن و فعالیت داشتن.درسته تنهایی و بیکاری سخته منم میخام بااین عوامل مبارزه کنم.میخوام امسال تو دوره های بدون کنکور ثبت نام کنم و حقوق بخونم.میدونم دیره برای ی شروع ولی چاره ای ندارم چون ریاضی اصلا دوست ندارم حتی حاظر نیستم کتابام مرور کنم بدم میاد از اولشم دوست نداشتم چون درسم خوب بود نزاشتن برم ادبیات گفتن باید بری ریاضی.نتیجشم این شد کنکورمو خراب کردم چون برام مهم نبود از رشتم بدم میومد.خواهش میکنم منو راهنمایی کنین چکار کنم؟چجوری انگیزه و هیجان بیارم در وجودم.خودم فکر میکنم ی استعدادی در نوشتن دارم و میتونم داستان و فیلمنامه بنویسم یکمی خودم تمرین کردم ولی به کسی نشون ندادم بخونه مگر یکی دو نفر از دوستان که گفتن خوبه و دوست داشتن
نام پرسشگر: ناشناس
سلام. خسته نباشید.از بچگی خجالتی و کم حرف بودم تو دوران مدرسه مثل بقیه دوستای زیادی نداشتم فقط چند نفرمحدود بودن ک باهاشون دوست بودم وبا بقیه حتی حرفم نمیزدم حتی سرکلاس دست بلند نمیکردم ک سوالی بپرسم ینی اصلا سوالی برام پیش نمیومد یا داوطلب نمیشدم برای کاری .الانم ک دانشجو هستم همینطورم ولی سعی کردم خجالتی بودن و کنار بزارم و گذاشتم الان مشکلم اینه ک اعتماد ب نفس پائینی دارم و کم حرفم همش تو خودمم و درونگرام با بقیه حرفی واسه گفتن ندارم سعی کردم تو کلاس اگه سوالی برام پیش اومد از استادا بپرسم با اون دسته از همکلاسی هامم ک ارتباطی ندارم گاهی فقط چنتا سوال ازشون میپرسم تو جمعا فقط میخندم و حرفی نمیزنم اگرم بزنم خیلی کم حتی اغلب خنده هام هم الکیه . یکی از دوستانم بهم گفت ک دربرخورد اول بامن ازمن خوشش نمیومد و باهام ارتباط برقرار نمیکرد اما الان واقعا منودوست داره این حرفش باعث شد ک این موضوع رو تعمیم بدم به همه و رفتارای بقیه رو با خودم جوری تلقی کنم ک اوناهم منو دوست ندارن ولی قبلا این فکر و اصلا نمیکردم و فک میکردم ک ادم دوست داشتنی هستم. این موضوع کم حرفی و اینکه نمیتونم باکسی ارتباط برقرار کنم عذابم میده خیلی گریه میکنم و کلا ادمی هستم ک زود ناراحت میشم و هرحرفی رو بخودم میگیرم .خیلی ناامیدم از زنگی سیر شدم.احساس میکنم بدرد هیچ کاری نمیخورم و وجود تو این دنیا الکیه.کاش بشه کاری کرد. ولی امیدی ندارم
نام پرسشگر: ناشناس
با سلام من مدت ده سال درگیر فکرزدگیم هرچی رویداد ناگوار از گذشته یا اینده مدام میاد تو ذهنم و همش زجر میکشم و سردرد و عدم تمرکز دارم هر چقدر تلاش میکنم تو زمان حال باشم نمی تونم کمکم کنید سرکارم هم تمرکز ندارم و اعصابم از خودم خورده تو خونه ام اصلا شاد نیستم کمکم کنید
نام پرسشگر: ناشناس
با عرض سلام خدمت شما. در جواب سوالاتی که فرموده بودین جواب داده بشه. 1.همین یک فرزند رو دارین؟بله یک فرزند دارم. --------- 2. وابستگی و نگرانی فقط در مورد فرزندتون هست یا نسبت به سایر اعضای خانواده مثل پدر و مادر یا همسر (مثلا اگر دیر از سرکار برگردن یا تلفنشون خاموش باشه) هم همین احساس رو دارین؟نسبت به سایر اعضای خانواده هم همین نگرانی رو دارم ولی بیشتر در مورد پسرم هست. --------------- 3. احساس اضطراب بیش از حد در مورد سایر مسایل زندگی هم دارید (احساس نگرانی بدون دلیل) یا فقط همین جنبه اس؟بله در مورد مسایل زندگی هم گاهی اضطراب دارم. -------------- 4.خواب و تغذیه اتون چطوره؟ میزان خواب... کیفیت خواب ... کیفیت اشتها:خوابم تقریبا خوبه.در مورد تغذیه هم بعضی اوقات کم اشتها هستم. ----------- 5.افکاری که در مورد پسرتون به ذهنتون میاد چی هستند؟مثلن خیلی مواقع میگم نکنه الان رفته بیرون یهو بره تو خیابون.نکنه الان خونه ی فلان فامیل هست از پله ها بیفته.یا گاهی اینجوری فکر میکنم که اگه خدای نکرده از دستش بدم چی میشه و.. ----------- 6.آیا افکار آزار دهنده و غیر قابل کنترل دیگری هم دارید که در طول روز اذیتتون می کنه؟درست متوجه نشدم.گاهی اوقات یاده مرگ اذیتم میکنه -------------- 7.آیا نسبت به پاکی و تمیزی یا چک کردن در و اجاق گاز و ... نیز حساس هستین؟قبلن دوران مجردی داشتم چنین مواردی ولی الان خیلی کم یا اصلن ندارم. -------------- 8. از ابتدای تولد این وابستگی به فرزند بوده یا مدتی است که بوجود اومده؟از ابتدا بوده.کلن قبل از تولد فرزندم رو بقیه ی اعضا حساس بودم -------------- 9.آیا قبلا حادثه ای برای فرزندتون یا افراد نزدیک اتفاق افتاده؟نخیر. ------------- 10. رابطه اتتون با همسرتون چطوره؟خیلی خوبه.مشکلی نداشتم.
نام پرسشگر: ناشناس
سلام همسر من چند ماهه كه بنظرم افسرده شده خيلي كم با من حرف ميزنه ميگه زندگي رو دوست ندارم ميخوام بميرم ،كم غذا ميخوره ،خوابش كم شده و...ما الان يه دختر دو ساله داريم كه بعضي وقتها با اونم بد اخلاقي ميكنه البته زودم پشيمون ميشه و نازشو ميكشه به من ميگه برو يه زن ديگه بگير راضي نميشه بريم پيش روانپزشك ضمنا ما پسر خاله دختر خاله هستيم و ارتباط همسرم با خانوادم خوب نيست چيكار ميتونم بكنم لطفا راهنماييم كنين
نام پرسشگر: ناشناس
سلام حدود سه ماه پیش پدربزرگم رو از دست دادم چون اولین تجربه ی از دست دادنم بود خیلی خودمو حفظ کردم جلو دیگران و طوری وانمود میکردم که من خیلی خوبم در این بین یه جای خلوت پیدا میکردم که با دوستم حرف بزنم و پیش اون گریه کنم و ودوباره که حالم خوب میشد پیش بقیه میرفتم یه ماه بعد از از دست دادن پدربزرگم دوستم میخواست مدرسشو عوض کنه و شرایط ما طوریه که اگه اون کارو میکرد ارتباطمون در حد صفر میشد وقتی حرف عوض کردن رو زد من حالم از لحاظ جسمی و روحی خیلی بد شد و وقتی دید نمیتونم تحمل کنم گفت که نمیره از اون به بعد من احساس کردم ک وابسته شدم بهش اگه جوابمو نمیداد یا اگه یه ذره دعوامون میشد من کلا میریختم به هم سعی کرد که ازم دور بمونه ولی هر وقت ک برمیگرده من بیشتر و بیشتر بهش وابسته میشم وابستگیم جوریه که اگه جواب اس ام اس هامو نده مجبوره زنگ بزنه باهام حرف بزنه تا آروم شم چه طوری میتونم وابستگیمو کم کنم؟ ممنون
نام پرسشگر: ناشناس
با عرض سلام خواهر من مدتی است که تلاش می کنه رفتاراشو پسرونه کنه حتی من متوجه شدم که به چند تا از دوستاش گفته که ترنس و دوستاش بهش گفتن که با خانواده مطرح کنه ولی اون امتنا می کنه حتی خوده من چند بار غیر مستقیم باهاش حرف زدم ولی بروز نمی ده.من تقریبا به دلایلی مطمئا که تلقین می کنه.یکی از اون دلایل گفتن یک سری دوروغه که خودشو ترنس معرفی کنه.متاسفانه یک دوسنه 20 ساله ام داره که اون خیلی بهش تلقین می کنه خواهر من 15 سالشه.لطفا من رو راهنمایی کنید که چه طوری با اون رفتار کنم و به اون کمک کنم؟
نام پرسشگر: ناشناس
من پسری 15 ساله ام و 1 سال است مرتکب گناه استمنا میشوم و میخوام جلوشو بگیرم لطفا کمکم کنید خسته شدم
نام پرسشگر: ناشناس
سلام با عرض خسته نباشید من خیلی حالم خوب نیست یه تردید و یه شک در زندگی من وجود اومده دیگه نمیتونم به کسی اعتماد کنم مجرد هستم از از دواج و ددوست پسر بازی متنفرم چطوری شک م را برطرف کنم دوم حس میکنم بچم و ضعیف که پدرم تا دانشگاه بامن میاید میگوید اعتماد ی به دوره زمون ندارم نمیدونم چیکار کنم بدجور گرفتارم حس میکنم پسرا دنبال هوسن کمک کنید
نام پرسشگر: ط
سلام - من رفتارهای پسرانه دارم ولی در عین حال رفتارهای زنانه هم دارم. به مرد ها علاقه داشتم ولی علاقمو از دست دادم. الان سالهاست عاشق دختری هستم و میمیرم تا باهاش ازدواج کنم اما اون مردا رو دوست داره. منم که نمیتونم اینطوری باهاش ازدواج کنم. کلا نظراتم راجع به خودم عوض شده - دوست دارم مرد باشم ، همه بهم میگن پسرانه رفتار می کنم - اا خوب گاهی نه - پوشش پسرانه میخوام - دوست دارم اسمم پسرانه باشه و آلت تناسلیم هم همینطور - چون از احاظ جنسی خیلی بهتر میشم. نظر شما چیه چیکار باید بکنم؟ قبلا احساس می کنم بایسکشوال هستم اما الان می بینم ترنس هستم. نمیدونم به خانواده چطور باید بگم. البته مادرم میدونه من به دو جنس علاقه دارم ولی علاقم به جنس مخالف کم شده. راهنمایی کنید - نمیخوام عشقمو از دست بدم.
نام پرسشگر: ناشناس
سلام بدون مقدمه وارد موضوع میشم، من دانشجو ام از نظر مالی قدرتی ندارم، از طرفی پسر کوچک خانواده هستم، خونواده ام به داداشم که از من بزرگتره بخاطر زیبایی وشوخ طبعی بیشتربها دادن مثلا در سن بیست سالگی واسش ماشین خریدن، اون این فرصت و پیدا کرد با همون سرمایه کم، حالا ماشین نو بخره واسه خودش، من که تازه در حال گرفتن گواهی نامه هستم ماشین قبلیشو چند ماه خاک خورد همین که من کلاسا عملی آموزشگاه هم شروع شد که نیاز داشتم فروختن،منظورم تبعیض خونواده ام بود. اينا یه طرف مشکل ديگه اینه که من از بچگی با یکی از دخترای فامیلمون دوست بودم از همون بچگی عاشق هم بودیم، حالا چون داداشم به سن ازدواج رسیده اون سه سال بزرگتره از طرفی دختر فامیلمون هم چون دخترا زودتر ازدواج میکنن،مامانم اینا میگن که میخوان واسه داداشم برن خواستگاری. عشق من با اینکه میدونن که من عاشقشم، ولی مامانم میگه که من بچه ام هنوزخیل. روم فشاره نمیدونم چطوری واسه داداشم باید برم خواستگاری عشق خودم، تو رو خدا راهنمایی کنید