عضویت العربیة English
امام صادق علیه‌السلام: هرکس غم روزى‌ خود را بخورد، برایش یک گناه نوشته مى‌شود. امالى طوسى، ص300
درخواست مشاوره از راسخون
گروه اصلی:
عنوان سوال:
نام کامل:
جنسیت:
زن مرد
سن:
تحصیلات:
ناشناس:
پست الکنرونیک:
نوع سوال:
عمومی خصوصی
متن سوال:
انصراف

روانشناسی

خانواده

نام پرسشگر: ناشناس
باسلام خدمت شما من 18سالمه و نه ماه هست ک عقد کردم اما رفتار خانواده ب کلی با من عوض شده نمیدونم چرا،و اینکه تا موقع خرجی و پول هست باید به نامزدم بگم اما ب اختیار ک میرسه دست خانواده هست واقعا دیگ نمیدونم چکار کنم. خیلی عوض شدن

افکار منفی

نام پرسشگر: ناشناس
سلام خسته نباشید من یک شخص کاملا منفی گرا هستم هیچ وقت قسمت پر لیوان رو نمیبینم دست خودم نیست هر وقت اتفاقی برایم میافته قسمت منفی قضیه رو نگه میکنم در صمن فردی با اعتماد به نفس پایین هستم میخوام از دست افکار منفی راحت بشم و کمی اعتماد به نفس پیدا کنم خواهشا منو راهنمایی کنید چگونه بر افکار منفی خود غلبه کنم و فردی با اعتماد به نفس باشم.ممنون

اضطراب

نام پرسشگر: ناشناس
سلام من به مشکلم کاملا واقفم اضطراب اجتماعی تو برخورد با فرد غریبه اصلا راحت نیستم تپش قلب میگیرم رنگم میپره دل درد میگیرم درست نمیتونم صحبت کنم تو کلاس با اینکه جواب صحیخ رو میدونم از گفتنش ترس دارم همیشه برخورد با اساتیدو گردن دیگران میندازم از مرکز توجه بودن ترس دارم خیلی مسخره احساس گناه میکنم بدترین حالتش لرزش دستا و پاهام موقع استرسه دوست دارم خودمو قایم کنم از موقعیتا فرار میکنم ولی حالا خسته شدم باهاش مقابله کردم ولی باز سراغم میاد تصمیم میگیرم با استادم صحبت کنم دربارش فکرمیکنم حرفامو آماده میکنم کنارمیزاستادکه میرم شروع به لرزیدن میکنم یعنی فایده نداشته میخوام پناه ببرم به دارو درمانی ولی از عوارض و وابستگی به قرص ها میترسم ازطرف دیگه زندگیم فلج شده جلو پیشرفتم گرفته شده بعضی اوقات بیخودی گریه میکنم درمورد روانشناس وروانپزشک راهنماییم کنید و قرص اصلا مفید هست؟ بالاخره باید راه درمانی باشه

افکار مزاحم

نام پرسشگر: ناشناس
با سلام و احترام خدمت مشاور عزیز مشاورعزیزم از پاسخهای زیبا و بجای شما به سوالات قبلی ام بسیار سپاسگزارم خانمی هستم 31ساله متاهل دارای یک فرزند پسر، ازدواج کردم(بخاطر شغل همسرم به شهرهای مختلفی سفر کردیم و همیشه در غربت بودم) سه سال پیش همسرم با منشی شان(زمانی که از نظر مالی وضعیت زندگیمان بهبود یافت) رابطه دوستی(تا آنجا که من میدانم رابطه شان در حد کادو خریدن و دست دادن بود) داشتند، به مدت یکسال؛ که من متوجه شدم و با تهدید مجبور شدن رابطه دوستی شان را به هم بزنند، این رابطه تاثیر بسیار بدی روی من داشت بطوری که هنوز نتوانستم هضم کنم بارها به فکر خودکشی و جدایی بودم و هستم و هنوز هم به دنبال فرصتی برای انتقام هستم، هر روز در حال چک کردن پروفایل و انلاین بودن تلگرام و اینستاگرام هر دوی شان هستم که این موضوع بسیار برای من خسته کننده و ناراحت کننده شده است، شهر و محل سکونتمان را عوض کردیم، منشی های این مطبشون هم روز مرد و روز تولد همسرم برایش کادو خریدند که این موضوع باز هم مرا نگران و ناراحت کرده ظاهرا هیچی نیست ولی تداعی شدن خاطرات برای من خیلی سنگین است و اینکه چطور به خودشان اجازه میدهند بخاطر چنین مناسبتهایی که به انها ربطی ندارد برای همسر من کادو بخرند، من خودم کارمندم تاکنون به ذهنم خطور نکرده بود که چنین کاری کنم و حتی تصورش هم برایم بیمعنی و زشت است، فرد مذهبی هم نیستم ولی به نظرم نفس کار اشتباه است، اما از نظر همسرم میگوید مهم نیس چون من رییسشون هستم کادو خریده اند. نمیدانم چیکار کنم دوست ندارم باهاش زندگی کنم یعنی برام خیلی سخته، فقط به خاطر پسرم موندم و جایگاه بد یک زن مطلقه در کشورمان، از طرفی هم قرار است چندماه دیگر تهران زندگی کنیم نمیدونم چیکار کنم اگر کارم را رها کنم آیا ممکن است روزی مجبور به طلاق شوم و پشتوانه مالی ام را از دست بدهم یا اینکه با از دست دادن کارم بیشتر میتوانم به زندگی ام توجه کنم(ناگفته نماند حقوق من 1میلیون و پانصد که در مقابل درامد همسرم هیچ است)، و مسئله دیگر اینکه در تهران اگر بخواهد راحتتر به این کارش ادامه دهد چی؟!!!!!!! مشکل دیگر من این است که اصلا نمیخواهم این افکار مزاحم را از ذهنم دور کنم، همیشه میترسم نکند باز همسرم بهم خیانت کند اگر اینکار را انجام دهد نابود میشوم واقعا نمیدونم اونموقع چه عکس العملی نشان دهم خواهش میکنم کمکم کنید دگیر هیچ تصمیمی به ذهنم نمیرسد. ممنونم

وسواس فکری

نام پرسشگر: م
سلام خسته نباشید من دختری مجردهستم با ۳۱سال سن ۹ ماهست پدرم به رحمت خدا رفته حدود یک ماهه ست که من دچار وسواس فکری شدم وافکار بد به ذهنم میاد و افکار بد و پلید و وحشتناک ومنفی از پدرم به ذهنم خطور میکند دست خودم نیست همین که به ذهنم خطور میکند بسیار ناراحت وپشیمان میشم واحساس گناه شدید میکنم و خودمو سرزنش میکنم و خودخوری میکنم و در آخر همیشه میخوام افکاری که به ذهنم میرسه میخوام استدلال براشون بیارم خیلی کلافم وخسته نمیدونم چیکار کنم نمیدونم چرا اینطور شدم از پدرم عذرخواهی میکنم میترسم پدر از اون دنیا متوجه افکار من بشه خودموسرزنش میکنم میگم تو چقدر پستی وشیطانی هستی که راجب پدرت این افکار رو میکنی.با تشکر تورو خدا راهنمائیم کنید.

نا امیدی

نام پرسشگر: ناشناس
سلام الان که دارم مینویسم شبه پس شبتون بخیر راستش نمیدونم چطور سوال رو مطرح کنم تقریبا همیشه مشکل این رو داشتم که از خودم بدم میومده از دوران بچگیم به خاطر اعتقادات مذهبی که دارم و به خاطر مودب بودن و این که حاضر نیستم به کسی بی احترامی کنم معمولا تو جمع ها کنار گذاشته میشم و خب چون صرفا علافه ای به بحث در رابطه با لاک ناخن یا مارک خط چشم نداشتم صحبتی با اطرافیانم نبوده که بخوا م انجام بدم و گروه های مذهبی هم مثل بسیج یا انجمن اسلامی افراد خاصی رو داشت که اون ها هم معمولا قشری هستن با فرهنگی خاص که هر چقدر هم که اعتقادات خوبی داشته باشی باید حتما مثل خودشون چادر بپوشی یا مثلا طریقه خرف زدنت مثل خودشون باشه تو این جور جاها هم طاقت نیاوردم هر چند که نه دائما ولی باز رفت و امد داشتم این ه رو گفتم که بگم نه از افراد اونوری دوست پیدا میکردم نه از افراد اینوری شدیدا ناامیدم و هر چقدرم که سعی میکنم نمیتونم مثبت باشم چون هر بار که سعی کردم بدتر سرم اومده کار سخت پیدا میشه و شدیدا بی پولم و هر کاری هم که میخوام انجام بدم پول میخواد از ضروریات زندگی گرفته تا تفریح کردن اکثر اوقات علافم و کاری واسه انجام دادن ندارم اطرافیانم همه مشغول خودشون هستم و کسی واسه من وقت نداره معمولا هم اگر موردی پیش بیاد کسی که باید کوتاه بیاد همیشه منم و اگر این کارو نکنم همه از من خورده میگیرن سر این موضوع بارها باهاشوم صحبت کردم ولی هر دفعه به بهانه های مختلف مثلا تو کوچکتری یا این که طرف موقعیتش خاصه من باید کوتاه میومدم و هر چیزی که بود باید چشم پوشی میکردم شدیدا منزوی شدم و اصلا اعتماد به نفس ندارم حتی اگر همه چیزم هم خوب باشه بازم دارم دنبال یه ایراد میگردم خلاصه این که خستم و واقعا اگر به خاطر همون ته مونده اعتقاداتم نبود بارها خودمو راحت کرده بودم میدونم که میگید مشکلاتم خیلی حاد نیس ولی دیگه کاری به مشکلات ندارم کلا زندگی واسم بی معناست و به نظرم پوچه اصلا حوصله نمیکنم حتی اتاقم رو مرتب کنم و خانواده ام هم گفتم که اینقدر مشغله دارن که چی بشه یه توجهی به من بکنن به خاطر بی حوصلگیم و عدم فعالیتم شدیدا چاق شدم،کم کم دیگه حوصله هیچ کسو ندارم حتی افراد فامیل در ضمن اینم بگم که اکثر افرادد فامیل ما اعتقادات دینی خاصی ندارن و به همین خاطر رفت و امدمون خیلی کمه و خیلی کم احوال میگیریم از هم اصلا نمیدونم چی نوشتم فقط هر چی به ذهنم اومد رو گفتم که موقعیتم رو باهاش اشنایی پیدا کنید نمیدونم یه راهنمایی کنید منکه خودمم نمیدونم چشمه مرسی شبتون شیک

عشق یا همجنسگرایی

نام پرسشگر: ن
سلام من در سال دوم دبیرستان حس خاصی به یکی از معلمین پیدا کردم که بعد هد به شکل خاصی من رو اذیت میکنه الان حدود هشت سال هست دارم زجر میکشم و مدام به فکر معلممون هستم بهش سر میزنم و ارتباطم رو حفظ میکنم اما افسردگی شدید گرفتم تحت نظر روانشناس و روانپزشک نیز می باشم اصلا نمیدونم معلمم حدود ۲۶ سال تفاوت سنی با بنده داره لطفا کمکم کنید

م

نام پرسشگر: ن
با سلام و تشکر از کانال خوبتون من تازه وارد کانال شدم یک سوال یا اسمش را بزارین بک صحبتی در مورد خودم دارم که خیلی نیاز به کمک دارم من یک زن 38 ساله ام که دوفرزند معلول جسمی حرکتی دارم درسن نوزده سالگی با همسرم که از فامیل درجه 2 بود ازدواج کردم و بیست سالگی صاحب فرزند شدم در خانه پدری یک پدر مهربان ولی خیلی تندخو و عصبانی داشتم که همیشه تندخو یی پدرم برروی افراد خانواده که پنج فرزند بودیم و مادر مهربان و خیلی صبورم اثرات بدی گذاشت پدرم خیلی خیلی مهربانند و همه زندگیشون را فدای فرزندانشون کردن ولی عصبانیت و بدبینی نسبت به فامیل همسرشون هم خودشون را عذاب داده و هم ما را بعد از ازدواجم با داشتن فرزند مریض باز زندگی و روحیه ام را حفظ کردم و زندگی خوبی داشتم تا 5سال بعدش که دوباره فرزند دیگرم رابا سختی و مشکلات شدید روحی خودم به دنیا امد و اولش مشخص نبود بعد از سه چهارسال کم کم متوجه ضعف عضلانی او هم شدیم و بالاخره گذشت کم کم روی اعصابم بیشتر اثر میگذاشت ولی یکچیز راهم بگویم که من خیلی ادم زرنگ و وسواسی بودم و هم تمام مسائل و مشکلات و کارهای زندگی خودم را باوجود و کار اضافه ی بچه ها انجام میدادم چون شوهرم از صبح تاشب سرکار بودن و هم تقریبا زندگی پدرومادرم و مادرشوهر مریض را تاقسمتی انجام میدادم و در حین ان درس هم میخواندم تا اینکه 5 سال پیش برادر کوچکم که 20 سالش بود خودکشی کرد و من بعد از مرگ او خیلی افسرده و مریض شدم من که از صبح تا شب همیشه بیرون بودم و تقریبا هر کسی ازم کمک میخواست دست رد به سینش نمیزدم و همیشه مشغول زندگی خودم و کمک به دیگران بودم بدون اینکه کسی به من کمک کنه و بفهمند که من با وجود دوبچه مریض نیاز به کمک داشتم بالاخره درسن 33سالگی خانه نشین شدم و مرتب گریه و زاری و وسواس خانه داریم بیشتر شد و الان که به یک زن خیلی عصبی و تند خو یی تبدیل شدم که شوهرم ازم ناراضیه اصلا تحمل هیچ بی قانونی که خودم همه را در ذهنم تصویب کردم را از طرف شوهرم ندارم با اینکه شوهرم خیلی نجیب و صبوره و خیلی بدوعده که من را این بد وعدگیش و دل سنگین بودنش خیلی عذابم میده و خیلی در کارهای بچه ها و خرید تنبلی میکنه البته بگم شوهرمم روماتیسم Asداره بدنش خشک شده و تقریبا همیشه مریضه من از زندگیم تقریبا راضیم ولی همیشه عصبی و تندخو هستم خودمم ناراحتم ولی دست خودم نیست وبعضی وقتا شوهرمم بیشتر تشدیدش میکنه چون کلا شوهرم هیچوقت اشتباهاتش را قبول نداره و کلا میگه تو فقط اشتباه داری و بد هستی به هرحال شدم فردی خانه نشین که حوصله و طاقت پنج سال قبل را ندارم و داغونم و اذیت میشم از اینکه صحبتم طولانی شد معذرت میخوام ولی نیاز شدید به یک همصحبتی که درکم کنه داشتم و میخوام کمکم کنید از این حال بیام بیرون که خیلی خیلی خسته ام ممنون از لطفتون

ابراز علاقه به دیگران

نام پرسشگر: خانوم
سلام ممنونم خسته نباشید مشاوره هاتون عالیه انشالله هر چی خدا میخواید بهتون بده.من دارم نامزدی میکنم خیییلی زیاد به نامزدم علاقه دارم اون به من زیاد ابراز علاقه میکنه اما من نمیتونم لفظی و در حضورش بهش بگم که دوسش دارم واقعا خودش شده برام یه مشکل نمیدونم چیکار کنم برام سخته بخوام بهش بگم به نظر شما چیکار کنم آیا این مشکل حل میشه چجوری لطفا کمکم کنین من نگرانم.با تشکر از همگی

ازدواج

نام پرسشگر: ه
من دختری 35 ساله هستم در13 سالگی دچار افسردگی شدم بخاطر همین گوشگیر شدم وارتباطم باجامعه قطع شد وفرصتهایی ازدواج و از دست دادم بعد ده سال به روانپزشک مراجعه کردم وتا الان هم ادامه داره والان خیلی دوست دارم ازدواج کنم به شدت هم نیازجنسی و هم نیازعاطفی به جنس مخالم دارم قبلا فکر میکردم با اس مس میتونم فردی رو با میعیارهای خودم برا ازدواج پیدا کنم ولی متاسفانه یا برای سرگرمی و یا برا کلاهبرداری بامن ارتباط برقرار میکردن و موفق نشدم به تازگی در یه سایت همسریابی ثبت نام کردم ولی اطرافیانم قصد منصرف کردن منو دارن ویا باحرفاشون منو میترسونن ومیگن اینا کلاهبردارن من نمیدونم باید چیکار کنم؟ایا دارم کار اشتباهی میکنم؟من تو روستا زندگی میکنم وامکان اشنا شدن با جنس مخالم مو در شرایط که باهم مدواوم برخورد داشته باشم ندارم وخانواده مم هم اینطور رابطه هارو دوس ندارن من باید چیکار کنم چطور به ادمهای تو سایت اعتماد کنم واصلا کا درستی هست لطفا راهنماییم کنید درضمن من بخاطر افسردگیم ترس از بیرون پیدا کردم وتنها نمیتونم بیرون برم این مشکلم دارم ونمیدونم چطوری با کسی تو ی سایت بهم پیشنهاد میده دیدار کنم چون خودم نمیتونم برم ببینمش وکسی هم باهم نمیاد برای اشنایی اولیه ممنونم میشم راهنماییم کنید

مشکل در برقراری ارتباطات اجتماعی و استرس

نام پرسشگر: ناشناس
سلام و خسته نباشید من چند سالیه مدت زیادی که در برخوردهای اجتماعی در محیطهای جدید و با آدمهای جدید و غریبه مشکل دارم البته نه به این معنی که ارتباط برقرار نمیکنم نه ! اتفاقا گاهی ارتباطاتم عالیه اما مثلا محیط کار یا دانشگاه هنگام کنفرانس یا سخنرانی جلوی جمع شدیدا من رو دچار استرس و ترس میکنه و حتی به خاطر همین موضوع کلاس نمیرم دنبال کار نمیگردم و.... احساس میکنم نمیتونم اگر کم بیارم اگه ضایع بشم و. ...

افسردگی

نام پرسشگر: ه
سلام من42 سالمه ۶ساله که افسردگی دارم وتحت نظر روان پزشک هستم الان ۴ماه که افسردگی عود کرده من علاوه بر پوچی وبی هدفی از زمان ومکان درک درستی ندارم یعنی هر جا که هستم انگار جای دیگری وجود ندارد وحس می کنم درقفس هستم لطفا مرا راهنمایی کنید من وقتی ۱۹سالم بود شوهرم یک زن دیگری گرفت ومن به خاطر بچه هام مجبور شدم این زندگی تحمل کنم الان حدود ۶ساله که به گفته دکتر موسوی نسب افسرده شدم کمی بهتر شده بودم که حدود ۴ماه پیش برا خرید بیرون رفتم در موقع برگشتن ضربان قلب تند شد وتا خونه زمین میخوردم به گفته دکتر حمله پانیک بوده من مکان وزمان ودرکنمی کنم ینعی کسی بگوید شهریور یا دو وسه روز دیگه بذای من مفهوم نداره مکان هم همین طور انگار به غیر از جای که هستم هیچ جای وجود نداره دیگه هیچ چیز برایم مهم نیست نه از چیزی خوشم میاید ونه بدم میاید یه حس بدی دارم مثل کسی کهزیادی است هدفی ندارم واصلا نمژ دونم برای چه زنده هستم من فبلا با وجود سختی شاد بودم ولی الان دیگه نیستم دوست دارم مثل گذشته باشم من هم اعتقاد به خدا زیاد بود ولی الان حتی اگه نماز نخونم مهم نیست من در یکی از شهرستان فارس زندگی میکنم که هیچ متخص وجود نداره به خاطر همیپ مزاحم شما شدم دارو پارکستین ۲۰روزی ۳ تا بوسپراکس۵روزی ۳تالیتیمروزی ۱ کلونازپام شبی۱دزپیرامین شبی۱ لرزش دستم زیاد شب درست نمی تونم بخوابم وپاهام بی قرار وبیدار میشم کسی هم ندارم که درکم کنه

کمرویی

نام پرسشگر: ناشناس
سلام من دختر کمرو و کم حرفی هستم بیست و دوسالمه و دانشجو مامایی شهید بهشتی واین کم رویی خیلی اذیتم میکنه توی دانشگاه دوست صمیمی ندارم عمده زنگ بین کلاا تنهام توی حمع های خانوادگی اگه مادر یا شوهر یا مادر شوهذم نباشند خیلی اذیتم اگر هم باشسند عمدتا پیششونم یعنی اگه اونا باشن با بقیه میتونم حرف بزنم خیلی اذیتم لطفا راهنماییم کنید اگه مثلا توی یه جمعی اشنا باشه باهام و در کنارم میتونم با بقیه جمعم ارتباط برقرار کنم البته از لحاظای دیگه خداروشکر زندگی خوبی دازم اما این مشکل برام مشکل بزرگی هر رپز تقریبا استرس دارم برای مهمونی رفتن برای سر کلاس که تنهام و استادا و بقیه بچه ها راجعم چی فکر میکنم خیلیم سعی کردم با بقیه رابطه برقرار کنم اما نتپنستم

استرس

نام پرسشگر: ناشناس
با سلام بنده ی دانشجو ٢٠ ساله هستم و نسبت به آینده نسبت ب همه چیز بدبینم.... رشته ی كامپیوتر میخونم ولی تا الان صد بار تو چهار ترم خواستم تغییر رشته بدم ب شدت حساس و لوسمو بداخلاق و رو ی چیز خیلی كوچیك عصبی و دلخور میشم و ی كاری هم ك انجام میدم باید ده بار چكش كنم مثلا وقتی در خونه رو قفل میكنم دهدباذ چك میكنم و قفل كردم یا نه یا میرم تا سر خیابون و باز برمیگردم ك آبگرمكن رو كندم یا نه یا وقتی ی امتحان رو میدم جداداز نتیجه تا چند روز بهم ریخته و عصبانی هستم خودم دیگه از این وضع خسته شدم

خیانت همسر و نداشتن بهداشت روانی

نام پرسشگر: ا
سلام من مدت ۷ماهه ازدواج کردم وهمسرم یک سال از من کوچک تر است ازدواج ما سنتی بود ایشون فامیل دور ما هستن در جلسات متعدد خواستگاری که داشتیم ایشون خودشون رو مومن و مذهبی نشون دادن ولی کم کم در طول مدت نامزدی عکسش ثابت شد الان من دوقلو باردار هستم و متاسفانه مشکلاتم روز به روز با همسرم بیشتر میشه ایشون موبایلشو از خودش جدا نمیگنه و مدام فیلم های پورن تماشا میکنه جدیدا هم منشی جوان استخدام کردن که کلا منو بهم ریخته چندین بار ازنامزی تا بحال درخواست نزدیکی از پشت رو داشته و من مانع شدم به همین دلیل لز روی لج موقع نزدیکی حرف های منزجر کننده ای میزنه مثلا میگه من یه دختر بیارم و با هردوتون باشم یا چند تا مرد بیارم اذیتت کنن بعداز سکس هم میگه الکی میگفتم ما مدام در حال قهر و مشاجره هستیم. بی ادب هست و دست بزن داره مشاوره هم نمیاد من چ کنم

در مورد وسواس فکری

نام پرسشگر: م
با سلام و خسته نباشید من دچار وسواس فکری هستم که روانپزشکم تشخیص داده و داروی فلوکسامین دوز 100میلی میخورم سوالم اینه ایا باید حتما به روانشناس هم مراجعه کنم و یا تکنیک و کتاب خاصی در این مورد هست که کمکم کنه قبلا یکبار طلاق گرفتم و الان با اینکه خواستگار دارم با وجود این بیماری ازدواج نمیکنم ممنونم که راهنماییم کنید

ارتباطات افراطی

نام پرسشگر: ناشناس
با سلام قبل از هر چیز از زحمات شما و همکاران محترمتون کمال تشکر را دارم. بنده خانمی ۳۱ ساله متاهل، با مدرک فوق لیسانس و شاغل هستم. مورد مشاوره بنده در خصوص ارتباطات شخصی است. بنده همیشه در ارتباطات روزانه فردی خوش برخورد، خوش اخلاق، شاد و مهربان هستم. این خصایل از جمله مهربان بودن باعث نزدیک افراد به من چه مرد و چه زن شده است، که البته بد نیست ولی مشکل از آنجا شروع میشود که با تمایل ارتباط ( البته کاملا سالم و دوستانه) مردان اطرافم مواجه میشوم. به راحتی با من درد و دل میکنند و ادعا دارند که با من راحت هستن ، از راننده و آبدارچی بخش گرفته تا مدیر بخش! که البته همگی لطف دارن و من بدی ندیدم ازشون. اما همسر بنده هم در همین شرکت شاغل اند و دوست ندارم مشکلی ایجاد شود و دوم اینکه من با وجود معاشرتی بودن دوست دارم دامنه ارتباطاتم کاملا کنترل شده باشد. تمایل به ارتباطات پیامی در شبکه های اجتماعی ندارم ( کمبود وقت). همچنین نگران وابستگی و صمیمیت افراطی این افراد به خودم هستم‌ . دوست داشتم بدانم آیا الزاما این مورد یک مشکل محسوب میشود یا خیر؟ آیا نگرانی بنده به واقع درست هست یا خیر. از طولانی بودن پیام عذرخواهی میکنم و منتظر پاسخ شما هستم. با تشکر

عصبی بودن و پرخاشگری

نام پرسشگر: ناشناس
سلام خسته نباشید،من از وقتی خودمو شناختم همیشه ادم عصبی و بد اخلاقی بودم اصلا ظرفیت هیچ چیز نداشتم همیشه سر کوچکیترین مسئله عصبی وناراحت میشم میدونم حق بامن نیست ولی دنبال اینم از خودم دفاع کنم با این زود عصبی شدنم همه اطرافیانم از من رنجیده خاطر شدن خیلی سعی مکنم ولی باز زود هصبی میشم لطفا کمکم کنید

راهنمایی ومشاوره

نام پرسشگر: ناشناس
سلام . لطفا راهنمایی کنید . هرمشکلی پیش میاد چه در خونه و محل کار سعی میکنم گریه نکنم ،نمیتونم به راحتی حرفمو بزنم ، ازخودم دفاع کنم . بدون گریه حرفمو بزنم.

اعتماد به نفس

نام پرسشگر: ناشناس
با سلام من از اينكه بيكارم خسته شدم از اينكه اعتماد به نفس ندارم،حتي تو يك جمع نميتونم صحبت كنم خيلي خجالت ميكشم ازين وضع،حتي موقع دانشگاه هم براي كنفرانس نميرفتم چون نميتونم جلو جمع حرف بزنم اما ميدونم من ميتونم ولي روشو ندارم كمكم كنيد خسته شدم نميتونم مفيد باشم،اطرافمو ميبينم ناراحت ميشم